تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام دوستای گلم من تا دوشنبه مرخصی دارم یعنی از سه شنبه میرم سرکار

البته امیر از امروز رفت . من الان تهنااااااااااااااااااا

حیوونکی الهه

خب چون این چند روزه ما چتر بودیم خونه مامان ها

هیچ غذایی طبخ نفرمودیم

امروز یادم افتاد که امیر غذا میبره اداره

خیلی زود یادم افتاد نه؟

بعد هرچی ذهنمو به کار انداختم دیدم کوکو سیب زمینی درست کنم

تازه باید برم گن لباس عروسمو  و با ۲-۳ تیکه از وسایل سفره عقدو پس بدم

و هوارتا کار دیگه

حالا یه تشکر ویژه:

چقدر شما ماهید اخه

انقدر بهم لطف کردید وبلاگای بچه هارو هم خوندم

خیلیا تو کامنتا خیلیا تو وبلاگاشون بهم تبریک گفته بودن

دوستون دارم

بووووووووووووووووووووووووووووس ۴ لیدی البته

مراسم ماهم خدارو شکر خوب بود بدون دغدغه و مرتب

ممنون که کلی امواج مثبت برام فرستادید

خاطرات عروسی رو می خوام امروز و فردا بنویسم

 نمیدونم باید از کجا شروع کنم

راستی اون بالایی ماشین عروسمونه ها

شاید چند تام عکس از سفره عقدم براتون گذاشتم

برم زودی میام




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 9:26 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوستای گلم

هوارتا بووووووووووووووووووووووووووووووووس به خاطر اینکه خیلی ماهید

همتونو دوس دارم

فکر کنم من از همه عروسا فعالترما اومدم اینجا

واقعا دلم براتون تنگ شده

امیر رفته بیرونو اینترنتو وصل کرده

اگه بشه امروز یا نهایتا فردا حتما اپ میکنم

ممنونم نمیدونم با چه زبونی می تونم ازتون تشکر کنم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:32 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام به دوستای قشنگم

که برام از بعضی از دوستای واقعیم واقعیتر بودید

به خاطر لطفتون به خونه عشقمونم ممنون

مطمئا خیلی از کامنتا به خاطر این بود که منو خوشحال کنید

وگرنه سلیقه خاصی نداشتم که بخوام اعمالش کنم

ظاهرا این آخرین پست این وبلاگ در دوران نامزدی منه

۱۰ ماه و ۲۲روز گذشت و فقط ۲روز دیگه مونده

See details: Newlyweds Leaving Wedding Ceremony

از فردا تا ۲شنبه هفته بعد مرخصی گرفتم

البته امیر قراره شنبه بره سرکار منم اگه خستگیم در بره میام اداره

هزار تا کار دارم و فکرمو مشغول میکنه

نگرانی ای برای مسئولیت زندگی مشترک ندارم

شایدم هنوز باهاش مواجه نشدم

ولی همیشه اعتقاد داشتم بچه های اول مسئولیت پذیرن و اینو تو خودمم میبینم

البته ۶سال زندگی تقریبا مجردی هم تاثیر داشته

و شاید از همه مهمتر اینه که امیر انتظارای غیر معقولی ازم نداره

و به خاطر اختلاف سنی کممون تقریبا همراهیم

یکم استرس به خاطر مراسم دارم اینکه چه شکلی میشم

مراسممون چطور برگزار میشه

مبادا دلخوری پیش بیاد و غیره

ولی چیزی که همش فکرمو مشغول کرده دلتنگیامه

همه تو خونه مون سعی میکنن عادی برخورد کنن

ولی باباییم دیروز بغلم کرد

دستمو بوسید و هیچی نگفت

منم هیچی نگفتم ولی همیشه این بغل کردنای بابام برای من حرفای مختلف داشته

دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه

میخواستم اینجا دونه به دونه بنویسم ولی طاقت نمیارم

یکمم می ترسم

می ترسم امیر نتونه نیازهای عاطفیمو زیاد براورده کنه

خب من دختر لوس باباییمم

و تو یه خانواده سراسر احساس بزرگ شدم

امشب مراسم حنابندون آقایونه دعا کنید بارون نیاد

چون مراسم تو باغه و باغم سرپناهی نداره ابرومون میره

دیگه چیز خاصی به ذهنم نمیرسه

فقط می خوام اینجا تشکر کنم

اول از خدا که تمام زندگیم و نه تو این دوران همیشه تو آغوشش بودم

و اینو بارها حس کردم و خجالت کشیدم

دوم از پدر و مادر و خانواده م که هر چی بگم کمه

که بیشتر از وظایفشون همراه و همقدمم بودن

 و فقط خدا میدونه که من بچه خوبی براشون نبودم و شرمنده م

سوم از خانواده همسرم که خیلی رعایت منو کردن

و خیلی تلاش کردن تا آب تو دلم تکون نخوره و هوامونو داشتن

و من بازهم عروس خوبی نبودم سرشار از خامی و ناپختگی رفتار

و امیرم که همراهم بود هیچی از امیر نمی تونم بنویسم

خیلی کارا برام کرد ولی من خیلی انتظارای زیادتری ازش دارم

چون اون همنفسمه

و دوستای گلم

خیلی از شما از دورانی که من هنوز نمی تونستم در مورد امیر تصمیم بگیرم همراهم بودید

تو دلتنگیام تو ناراحتیام تو خوشیام همراهیم کردید

تقریبا هیچ خریدی رو بدون مشورت شما انجام ندادم

و اگه خونه منو دوس دارید به خاطر اینکه نقش مهمی تو انتخابش داشتید

دوستای واقعیم خیلی بی معرفتن (به جز ندا)

حتی تولدم یادشون نبود

ولی شما بارها پیش اومد که واقعا مشکلی داشتم خواهرانه همراهیم کردید

براتون سلامتی- شادی- خوشبختی- ارامش و روزها و ارزوهای قشنگو ارزومندم

مارو فراموش نکنید و دعا کنید مراسممون خوب پیش بره

اگه ناخواسته باعث ناراحتی کسی شدم خواهش میکنم حلالم کنید

See details: Hispanic bride holding bouquet

۹تیر عروسی شایلین عزیزمه

۱۰ تیرم عروسی دردونه

الهامم همینطور

از همینجا بهتون تبریک میگم امیدوارم قشنگترین عروس دنیا بشید

و مراسمتون رویایی ترین مراسم دنیا 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 8:54 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوس جونای گلم

صبح شنبه تون به خیر

من الان در اداره به سر میبرم اما امیر مرخصی گرفته

اما خاطران روز جهیزیه بینون

من ۵شنبه صبح یه جلسه تو فرمانداری داشتم

انقدر حرف زدن که تا ۱۲:۱۵ اونجا بودم

بعدشم سریع ۲کیلو سیب سبز خریدم و یه صندل قهوه ای و اومدم اداره

۴۵دقیقه زودتر مرخصی گرفتم رفتم خونه یکم خوابیدمو اماده شدم

از اونجائیکه مامان گفت فکر نمیکنه مردم کابینت و یخچال اینارو نگاه کنن

 و منم اصلا وقت نداشتم همه چیرو چپونده بودم

حتی یخچالمم فقط ۲-۳ تا چیز گذاشتم

گفتم بعدا سر فرصت خوشگلش میکنم

خلاصه ساعت ۴ رفتم خونه مون

خاله همه چی اورده بود از ظرف و ظروف تا میوه و شیرینی و شربت

گفت وسایل عروس و امروز نباید استفاده کرد

مهمونا از ساعت ۵اومدن و تا ساعت ۸ بودن

مادربزرگم(مامان بابام) یه پتوی گلبافت یه نفره

مادربزرگم(مامان مامانم) برامون به عنوان هدیه عروسی یه فرش دستبافت کوشولو

خاله کوچیکه به عنوان هدیه عروسی یه فرش دستبافت کناره

(مادربزرگمو خاله کوچیکه هدیه عروسی رو به جای سر عقد اوردن خونه مون)

خاله بزرگم و خاله دومی یه گلدون کریستال به عنوان شیرینی خونه

عمه بزرگم یه ظرف کریستال پایه دار و یه بسته شکلات

زن عمو کوچیکم یه رولت خوری

زن عمو وسطی یه جعبه صنایع دستی و رو پشتی کار شده

زن عمو بزرگم یه دسته گل

عمه امیر یه پتو مسافرتی و یه بسته شکلات

زن عمو امیر و دختراشم هر کدوم یه بسته شکلات برامون اوردن

وایییییییییییییییییی

تمام کابینتا ویخچالم دیدن

و من به عنوان یک عروس با سلیقه ابروم رفت

بعدشم خلعتارو دادن و خریدامونو دیدن

بعدا خلعتارو مینویسم چی بودن

جمعه تا ظهر خونه بودمو به مامان کمک میکردم بعدشم رفتیم فروشگاه رفاه

بعدشم امیر اومد دنبالمو رفتیم کلی کارت پخش کردیم

یه سرم به خونه مون زدیمو وسایلامونو مرتب کردیمو لباسای حنابندون امیرو گذاشتیم کنار

الانم اومدم اداره مشغول جابه جا کردنه کارامم

چند تا عکس دارم براتون میذارم

اینارو خواهرم گرفت بعدا بقیه شو میذارم زیاد مرتب نیست

)اگه عکسه باز ميشه بگيد بقيه شو بذارم(

عکس 1

عکس2

عکس 3

عکس 4

عکس 5

عکس6

عکس 7

عکس 8

 عکس 9

عکس 10

 عکس11

من کلي عکس ديگه داشتم که نشد بزارم

وقتي رفتم سر خونه و زندگيم عکساي بهتري براتون ميذارم

ميسي 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:51 توسط :: من و دوست جونم ::

یه سایت برای اپلود برام معرفی کنید عکس بذارم

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 8:32 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوس جونا

امروز ۵شنبه ست و خیلیاتون نمیاید سرکار

آخرین ۵شنبه ای که من تو خونه باباییم هستم

هفته بعد ۵شنبه من خانم خونه م

احساسای مختلف دارم

اشتیاق- ترس -دلتنگی- مسئولیت- بزرگی

دیروز بعد از ظهر رفتم خونه مون خواهر امیرو مامانمم اومدن یکم جمع و جور کردیم

ولی انقدر خسته م و کار دارم که تو کشو ها اینارو گفتم خودم بعدا میچینم

فقط خریدای منو امیرو مرتب کردیم

و خونه رو اماده پذیرایی از ۳۰ نفرکردیم

یخچالم کار خاصی نکردم حالا اگه چیزی اتفاق بیوفته مامانم و خواهرم انجام میدن

فقط به خواهرم گفتم دوربین بیاره چند تا عکس براتون بندازم

احتمالا شنبه بذارم براتون

الانم که تا ۱اداره هستم یه جلسه هم تو فرمانداریه که باید برم

از این جلسه های مزخرف که فقط سر خانمارو شیره بمالن

وقتی من به عنوان نماینده نام الاختیار این اداره در امور بانوان هیچ قدرت اجرایی ندارم

 و همه چی می چسبه به بودجه چه فایده ای داره این جلسه

مهمونا ۵میان و من هنوز نمیدونم چی می خوام بپوشم

شاد باشید همراهای خوشگلم تو این دوران مهم زندگیم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 8:46 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوستای گلم

ممنون از همه نظرات عمومی و خصوصی که برام گذاشتید

فکر میکنم کامنتای پست قبلی خیلی از مشکلات و سوالات دوستانو جوابگو بود

خواهش میکنم بازم اگه کسی نظری داشت برامون بنویسه که همه استفاده کنن

ما فردا یه مراسمی تو خونه مون داریم که فامیلای نزدیک میان

 جهیزیه و خریدامونو میبینن یه ساعتی میشینن و میرن

یعنی امروز حسابی باید کار کنیم

دیروز بعد از ظهر رفتیم یه تابلو کوچولو خریدم

 ولی تابلو بزرگی که می خواستم واسه پذیرایی پیدا نکردم

وسایلی که ارایشگاه گفته بودمم خریدم مژه و ناخن مصنوعی و ...

با برادرم رفتم براش کت و شلوار خریدیم

درمورد نحوه چیدن سفره عقد با خانومه صحبت کردیم و میوه هاش

بعدش امیر اومد و باهم رفتیم یکم وسایل گذاشتیم تو خونه مون

بعد رفتیم امیر و مینا جیگر و من گوشت خوردیم

بعدش ایس پک خردیم

بعدش چند جا سر زدیم برای امیر بلوز و کراوات بخریم

یه بلوز برای امیر خریده بودیم همراه کت و شلوارش

ولی گفت یکی دیگه بخره که بیشتر به کتش بیاد

ساعت ۱۱:۱۵شب بود که بالاخره بلوز سفید و کراوات تقریبا مشکی

و دکمه سراستین واسه امیر خریدیم و راحت شدیم

تا ساعت ۱نصفه شبم امیر و عموو کوچیکه کارتای دوستا و همکارای منو نوشتن

واقعا دیروز انقدر خسته بودم حس میکردم الان میمیرم

الانم که قراره از اصفهان مهمون بیاد برای اداره و ما در حالت اماده باش می باشیم

من برم تا نیومدن




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:18 توسط :: من و دوست جونم ::

خانوما اطلاعاتي راجع به قرص ياسمين و عوارضش داريد؟




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 12:8 توسط :: من و دوست جونم ::

دوستاي مهلبونم شلاااام

ممنون به خاطر نظرات خوشگلتون

چه دوستاي با سليقه اي دارم

ولي يادتون باشه در مورد شاباش کمکم نکرديدا

ديروز بالاخره رفتم دکتر

کاري که خيلي ازش متنفرم

يه راهنمايي هايي کرد حالا براي عروس خانومايي که مي خوان بعدا خصوصي ميگم

بعدشم رفتيم لباس عروسمو اندازه کرد ولي تور و تاج و شنل نپسنديدم

از اونجام رفتيم کارتامونو گرفتيم خيلي خوشل شده

و مهمتر اينکه ايراد چاپي و اينا نداره

شامم رفتيم خونه ما

قبلشم يه خوراکي هايي خريديم

(شکلات و شکلات صبحانه و آب ليمو و سس مايونز و سس چيلي و توبورگ)

ولي چون دير بود قرار شد بقيه شو امروز بخريم

يه مشکلي هم هست اينه که ما مراسم جهازبينونمون ۵شنبه ست

عروسيمون ۳شنبه

خب از الان يه چيزايي رو نميشه گذاشت يخچال

مثل پنير و کره و خامه و مرغ و گوشت و نوناي خوشگل و اينا

امروزم ميرم دنبال تابلو براي پذيرايي

بيام ببينم تو وبلاگستان چه خبره

من از اين ظرفا خوشم مياد ميدونم دست سازه

کسي از اينا داره جايي ديده قيمت داره




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:45 توسط :: من و دوست جونم ::

دو روزه خيلي خسته م

مثل ادمايي که يه عالمه کار مي کنن بعد يهو بدنشون ميوفته

ديروز بعد از ظهر قرار بود با مامان بريم بيرون که بارون نذاشت

همش تقصيره اميره انقدر تو زمستون گفت سال بعد قحطي اب ميشه

 که الان انگار اسمون سوراخ شده هي بارون مياد

 البته بارون قشنگه ها اما خب چون حنابندونمون تو باغه نگرانيم

منم نشستمو لباسامو جمع کردم

يکم کتابامو مرتب کردم

حدوداي ۸ بود امير اومد يکم وسايل برديم خونه مون

مامانمم برام مرباي هويج و گل قند و توت فرنگي درست کرده بود

يکي از همکاراي اميرم سوغاتي براي امير يه بشقاب

 و نميدونم چي هندي اورده بود اونم گذاشتم رو شومينه

تلفونمونم بالاخره وصل شد و من اولين زنگو به مامانيم زدم

اولين زنگيم که به خونه ما شد يه خواستگار براي خواهرم بود

که چند روز پيش دم در خونه ما اويزون خواهرم شده بود

ماهم شماره خونه جديدو داديم

که امير يه ربع با خانومه حرف زد تا بتونه ردش کنه

بعدش رفتم بيرون يه کاسه اش ترش خورديم دو تاهي

بعدش رفتيم براي امير يه پيراهن و کراوات بگيريم

اما هيچي نتونستيم بخريم

به نظر شما با کت و شلوار مشکي مات چه پيراهن و کراواتي خوب ميشه؟

فقط يه گيره کراوات خريديم

يه شام سان برگري هم خورديمو برگشتيم خونه

امروزم ميرم پرو نهايي لباس عروس

و خريدن تابلو براي پذيرايي

راستي دوس جونا من و امير تصميم گرفتيم براي شاباش

به مامانا و خواهرامون سکه اليزابت بديم

شما پيشنهاد خاصي براي اين شاباشا و شاباش عروس داريد

دنبال نوآوريم

يه سوال ديگه براي داخل يخچال چه خوراکي بگيرم خوشگل ديده شه

 فعلا بابايييييييييييييييي




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 8:3 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوس جونا

من از کارتم نمونه ندارم وگرنه حتما عکسشو براتون ميذاشتم

از لطف و محبتاتون ممنون

وقتي کامنتاتونو خوندم يه روحيه مضاعفي گرفتم

حس کردم با اينهمه دعا اگه خدا بخواد حتما مراسم خوبي خواهم داشت

۴روزه رئيسمون اداره نمياد

چون داره فوق ليسانس مي خونه و الان موقع امتحاناشه

البته دورادور امارمونو ميگيره ها

ولي در کل ارامش حکمفرماست و

منم سعي ميکنم تا عروسي کارامو جمع و جور کنم

ديروز بعد از ظهر اولين جلسه نقد کتاب امسال بود

با اينکه هزار تا کار داشتم ولي رفتم

خوب بود کلي از همکارارو ديدم

بعدشم امير اومد دنبالمو منو رسوند خونه مون

خودشم رفت دنبال سيم کشي باغ و اين کارا

يکم استرس گرفتيم با اين وضع هوا نکنه حنابندونمون بارون بياد يا سرد شه باغ

ديگه ديروز انقدر احساس خستگي مي کردم که هيچ کاري نکردم

داداشيمم يه سي دي آموزش حرکات موزون گرفته بود

اي خنديديم اي خنديديم

رقص سالسا و ...(البته اکثرش قديمي بود)

راستي ديروز يه بي حس کننده ل ي د و ک ا ئ ي ن گرفته بودم

که مثلا دست و پامو موم بندازم

اول بي حس کننده رو زدم

به اميد اينکه بي حس شده موم اماده  از اين وييتا انداختم

جيگرم اومد تو دهنم

به امير تعريف کردم انقده بهم خنديد

من عمرا از اين کارا بکنم زنده باد همون تيغ

شما بي حس کننده ديگه اي سراغ نداريد قوي باشه ها

خب ديگه بيام ببينم چه خبره

از مريمي هم خبري نيست فردا از پايان نامه ش دفاع ميکنه

اميدوارم موفق باشي خانمي




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 8:32 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوستای خوبم

امیدوارم همتون خوب باشید و روزای پر از شادی رو بگذرونید

کار خونه ما تقریبا تمومه

۵شنبه هم امیر یه ماشین گرفت و کتابخونه و میز کامپیوتر و فرشارو برد خونه مون

دیروزم لباساشو برد و باهم مرتبشون کردیم

تشخیص اینکه لباسارو کجا و چه جوری بچینیم خیلی سخته

فقط حالا مونده یه تابلوی خوشگل برای پذیرایی بگیریم

لوسترارو تمیز کنیم

و من لباسا و کتابامو ببرم

فقط ۱۰ روز مونده دیروز کلی مامان و بابا باهام حرف زدن

که تو این مدت باید روی روحیه خودم کار کنم

من و امیر به ظاهر و قیافه مون برسیم و ....

انتظارای زیادی نداشته باشمو سعی کنیم فقط بهمون خوش بگذره

۵شنبه بعد از ظهرم با مامانم رفتیم بیرون و

من تمام سکه هایی که امیر به مناسبتای مختلف تو دوران نامزدی

 برام خریده بود و دادم و یه دستبند ورساچه زرد خریدم

مامانم برای اینکه ست بشه گردنبندشو برام خرید که تو عقد بهم بده

من طلای زرد زیاد دوس ندارم ولی این دستبند

یه جور زرد کمرنگه و اسپرت دوسش دارم

امیرم خوشش اومد

بعدش رفتیم آویشن و لیمو عمانی و کاغذ کادو برای خلعتا خریدیم

یخچال خونه مونم وصل کردیم

کم کم می خوام توشو پر کنم

کارتای عروسیمونم سفارش دادیم

یه کارت برای حنابندون

یه کارت برای جشن و یه کارت کوچولو برای مراسم شام

دست دوس جون خوش سلیقه م درد نکنه

فعلا چیز دیگه ای یادم نمیاد

۵شنبه هم جشن جهیزیه مه حدود ۳۵ نفر مهمون خواهیم داشت

برام دعا کنید همه چی خوب پیش بره

متن کارت عروسی 

 من و او همسفری یک دل و یکدانه شدیم

 همره دلشدگان راهی میخانه شدیم

 قدمی رنجه کنید و در ما بگشایید

طرب اینجاست بیایید که پیمانه شدیم»

متن کارت حنابندون

معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبی خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 9:17 توسط :: من و دوست جونم ::

 سلام دوستای گلم

امان از دسته این بلاگفا

امان از دست سیستم مخابرات و اس ام اس

دیدید ۷نفر مردن دیروز فقط داشتم به اونا و خانواده هاشون فکر میکردم

 اگه من چیزی از جریانات انتخاباتی نمیگم واسه اینه که هنوز گیجم

کمتر از ۲هفته دیگه به عروسی ما مونده

پریروز بابا اومد و با حمید به زور یکی از کابینتارو دور از چشم صاحبخونه دراوردنو

یخچالمو جا دادن و نصب کردن

خیلی خوب شد منم سریع پارچ خوشگلمو پر آب کردمو گذاشتم تو یخچال

بابای امیرم اومد یه سر بهمون بزنه دیدم برام یه قوری خریده نازی

تشک خوشخوابم اوردن تختو مرتب کردیمو روتختی رو انداختیم

کلی اتاق خوابمونو دوس دارم کلی اسپرته

شامم خاله بزرگه پاگشا دعوتمون کرده بود که رفتیم اونجا

راستش نمیدونم چه خبره همه کلی برای عروسی ما نقشه کشیدنو برنامه ریزی کردن

خوشحالم که همه منتظر عروسیه ما هستن

دیروزم با امیر رفتیم بند لباس خریدیم با اویزای کوچولو برای اشپزخونه 

و محافظ یخچال و محافظ تلویزیون

کارت عروسیم دیدیم

وای این فانتزیا خیلی ناناسه

احتمال زیاد امروز بریم سفارش بدیم

بالاخره برای خونه مون تلفنم خریدیم(۷۸۰۰۰)

خریدا که تموم شد سریع رفتیم خونه

 تلفنو گذاشتیم برای شارژ اولیه که باید ۱۵ ساعت بمونه

امیر زنگ زد به خونه که ضایع شدیم چون گفت:

تلفن شما به خاطر بدهی قطع می باشد

(اخه ۷ماه قبل اینکه ما بیایم اینجا خالی بوده حتما فیش تلفونو پرداخت نکردن)

سریع امیر منو رسوند خونه مون

 اخه قرار بود خاله اینا بیان و با مامانینا تعداد مهمونا رو مشخص کنن

خودشم رفت خونه شون که لباسا و وسایلشو جمع کنه که ۵شنبه بیاره خونه مون

حدودای ۱۰:۳۰ شب بود که خاله اینا اومدن

خدارو شکر همه چی خوب بود

پدر جون(بابای امیر) کلی لارج بودو گفت هر چقدر مهمون دارید دعوت کنید

 و هر چی شما بگید و نگران هزینه نباشید و از این حرفا

وای من که کلی لذت بردم دست خودم نیست

وقتی با مردای اینطوری برخورد میکنم حس خوبی بهم دست میده

میسی پدر جون

امروزم احتمالا کارمون زیاده فعلا که مامانم گیر داده بریم دکتر ز ن ا ن

ای خدا منو بکش از دست این چیزا راحتم کن

یادم رفت بگم پریروز رئیسمون بهمون یه بوستان سعدی نفیس هدیه داد

قراره روز زن نیم سکه بدن که مونده حالا کی بدن

میام بهتون سر میزنم دوس جونا




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:49 توسط :: من و دوست جونم ::

از دسته این بلاگفا

خودمو کشتم از دیروز تا بتونم بازش کنم

امروز احتمالا رئیسمون بعد از ۶ماه می خواد اضافه کار بده

همه دارن خودشونو میکشن که بیشتر بگیرن

اما عمرا این رئیس زیاد اضافه کار بده

منم نشستم با بلاگفا سر و کله میزنم

دیروز عصر با مامان رفتیم یه تشک آسمان طبی برای تختمون خریدیم ۲۴۲۰۰۰

قراره امروز عصر بیارن

بعدشم رفتیم خونه مون و با مینا

عکسای نامزدیمو که رو چوب چاپ کرده بودیم زدیم دیوار اتاق خواب

یه آینه چرمم عمه پاگشا بهمون داده بود اونم نصب کردیم

یکمم اشپزخونه رو مرتب کردیمو امیر اومد دنبالمون رفتیم خیاط

کت و شلوارمو پرو کردم لباس پاتختیمم مدلشو انتخاب کردیم

بعد از شامم رفتیم به مادربزرگم سر زدیم

یه پیشنهاد برای عروس خانومایی که دارن خونه شونو می چینن دارم

توی چیده مان خونه تون به گل و تابلو خیلی اهمیت بدید

یا یه سری ظرافت کاریا مثل حلقه های گل روی در و غیره

اینا باعث میشه وسایل جهیزیه تون و خونه تون حرفه ای تر به نظر برسه

خودم هنوز کاری نکردم فقط عروسکامو بردم

ایده خاصی داشته باشید استقبال میکنم

 

خب چی میشد امیر یه پست کوتاه تو وبلاگ مینوشت

و روز زنو بهم تبریک میگفت

کلی ذوق مرگ میشدما




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:16 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوس جونا

من اصلا دلم نمي خواد راجع به انتخابات حرف بزنم

پس لطفا منو به بي تفاوتي نسبت به مسائل مملکت متهم نکنيد

ديروز صبح همکاراي خانم مرخصي بودن

چون جمعه تو ستاداي انتخاباتي بودن

من تنها بودم رئيسم نبود حوصله هيچ کاري رو نداشتم

ساعت ۱۰ زنگ زدم به مامان يه ساعت مرخصي گرفتمو باهم رفتيم بيرون

يه کفش مجلسي مشکي خريدم با قفسه پارچه اي براي داخل کمد ديواري(۶طبقه ست)

رفتم مغازه دوست بابام و  مايکروفرم انتخاب کردم ۳۷ليتره

ولي مدلش يادم نيست تو اينترنتم پيدا نکردم براتون بذارم

من قبلا يخچالمو انتخاب کرده بودم ولي ديرو ز يه يخچال جديد اورده بودن

واي انقده ناز بود از اين دو قلوها که يخچال و فريزر جدا هستن

البته ۶۰۰تومنم گرونتر از يخچال قبليم بود

بابا هم خوشش اومدو همونو خريديم

بعد از ظهرم با مامان رفتمو يه پارچه خريدم براي لباس پاتختي

يه پارچه کارشده(خيلي کم)قهوه اي و ساتن طلايي

بعدش برگشتم خونه ديدم يخچال و فريزر و لباسشويي(مدل ب ۱۲۸۷ سامسونگ)

 و تلويزيون(۳۲اینچ مدل آ۵۵۰ سامسونگ) و مايکروفرو اوردن

بابا و اميرم گذاشتنش تو اشپزخونه تا بابام بياد نصبشون کنه

اخه بايد يکي از کابينتارو برداره از جاش

تا ۹:۳۰ خونه بوديم مامان و بابا رفتنو

 منو امير يکم جمع و جور کرديم امير تلويزيونو وصل کردو يکم برفک نگاه کرديم

ساعت حدوداي ۱۰ بود رفتيم گل فروشي و

دوس جونم دو شاخه رز صورتي براي مامانا و يه شاخه رز قرمز برام خريدFor You

سريع رفتيم خونه خاله اينا و روز مادرو تبريک گفتيم

بعدشم اومديم خونه ما و به مامانيه من تبريک گفتيم

عشقم براي مامانا کارت هديه خريده بود

به منم يه تراول ۵۰داد

امروز ميرم خياط براي پرو دوم کت شلوارم و انتخاب مدل پيراهن

شاد باشيد دوس جونا و روزتون مبارک

مامان گلم روزت مبارک

من هيچ وقت دختر خوبي براي تو نبودم ولي تو براي من بهترين مامان دنيايي




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:18 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوس جونا

بالاخره رئیس جمهورم انتخاب شد

حرف خاصی در این مورد نمیزنم

چی بگم از این سیاست

قرار بود ۵شنبه وسایل چوبیمو بیارن

ولی بارون گرفت و میز ناهارخوریمم اماده نبود

 بابا گفت جمعه حدودای ۳ میرسه

من جمعه صبح بیدار شدم یه دوش گرفتم

داشتم لباسامو مرتب میکردم ببرم خونه مون

که اقاهه زنگ زد گفت ما ۱۰ کیلومتری زنجانیم

منم سریع به امیر زنگ زدم رفت دنبالشون ورودی شهر

خودمم سریع رفتم خونه مون

از اونطرفم بابا ۲تا کارگر گرفته بود و اومد

تمام وسایلم همون بود که سفارش داده بودم به جز میز ناهار خوریم

یعنی رنگ پارچه صندلیا که قرار بود با مبلم ست باشه صورتی چرک

مرده سرخابی زده بود ۲تا از صندلی ها هم کج بود

منم زنگ زدم بهشو هر چی از دهنم دراومد گفتم بهش

خلاصه یکی از صندلی هارو پس فرستادم

و قرار شد پارچه بفرسته خودمون اینجا بدیم تشک صندلی هارو عوض کنن

یه اعصاب خورد کنی دیگه هم داشت

راه پله ها و پاگردای ما یکم تنگه

مبل ۳نفره بالا نمیومد واقعا نامید شده بودیم

بابا گفت میگم ۳تا تک نفره براتون بفرسته

ولی دیگه همت کردنو به زور اوردنش بالا

کلا وسایلم خیلی سنگین بود از الان واسه سال دیگه غصه م گرفته

کاش نگه سال دیگه خونه رو خالی کنیم

بالاخره بعد ۲ساعت که وسایلو اوردن بالا من و مامان و امیر و حمید و مینا

همشونو چک کردیم دستمال کشیدیم پیچاشو وصل کردیم

امروزم قراره یخچال و لباسشویی اینارو ببریم

منم یه سر می خوام برم برای لباس پاتختیم پارچه بخرم

دیروزم اولین رای متاهلیمونو با امیر رفتیم و به صندوق انداختیم

امروزم همکارام ۴نفرشون مرخصین چون دیروز تو ستاد بودن 

راستی اولین غذا تو خونه خودمون کوفته تبریزی بود که دیروز مامان اورد اونجا خوردیم

هدیه روز مادرو چیکار کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 8:42 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوس جونا

امروز پنج شنبه ست و خیلیاتون سر کار نمیاین

خبر خاصی نیست

فقط امیر دیروز ساعت ۶بعد از ظهر اومد دنبالمو یکم از وسایل اشپزخونه رو بردیم

وای من اصلا نمیتونم تصمیم بگیریم چی رو کجا بزارم

ولی حس قشنگیه

همه وسایلی که با عشق خریدم

وسایلی که با تلاش پدر و مادرم تهیه شده

میچینم تو خونه مون

See details: Couple Moving In

امیرم انباری رو جارو کشیدو کارتنارو مرتب تا کرد

بعدشم مامانو حمید رفتن من و امیر اومدیم لوسترارو با بخارشو پاک کنیم که نشد

احتمالا یا باید بشوریم یا دستمال بکشیمشون

اگه خدا بخوادم امروز وسایل چوبیم از تهران میاد

خدا کنه مشکلی نداشته باشن

من که اداره م ولی امیر خونه ست

قراره بره لامپای کم مصرف از تعاونی اداره برق بگیره

یکمم از وسایل خودش ببره خونه مون

خدایا هزار مرتبه شکرت

خودت حافظ عزیزانمون- عشقمون و زندگیمون باش




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:9 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام دوستاي گل گلاب

خوفيد خوشيد دماغتون چاقه؟

ديروز ظهر ساعت ۲:۱۵ از اداره رفتم خونه خودمون

ديدم مامان و دو تا کارگر خانوم اومدن دارن خونه رو تميز ميکنن

مثلا رفته بودم يه سر بزنم فقط

تا ساعت ۱۰ شب داشتيم کار ميکرديم

ناهارم نخوردم

انقدر که به خونه ذوق داشتم

دست خاله و مامانمم درد نکنه خيلي خسته شدن

تمام پرده هارو شسته شد و دوباره نصب شد

چون تو اين خونه ۹ ماه کسي زندگي نکرده خيلي خاک نشسته بود

کلي خاله حرصش گرفته بود ۳-۴لايه پرده رو نصب کنن

 اخه گفته بودم که اين خونه لوستر و پرده داره

همشونم نو هستن و هم از لحاظ هزينه و هم از لحاظ وقت خيلي به نفع ماشد

ديگه همه چي مرتب شد و فقط پاک کردن لوسترا مونده

واي اخر شب فقط ميگفتم کاش وسايلمو زودتر بچينم

اما امير هيچ ذوقي براي خونه نداره

حداقل من اينو حس نميکنم

به پاي خستگيشم نميتونم بزارم چون خوشحال بودن يه لبخند زدن

 يه حرف خوب زدن يه توجه نشون دادن که به خستگي ربط نداره

ترجيح ميدم باهاش روبرو نشم چون واقعا احساس خيلي بدي ميکنم

نمي خوام از اين روزا خاطره بدي بمونه

۲شبم ۲تا بهش اس ام اس زدم که هيچکدومو جواب نداد

من اين لحظه هارو دوس دارم

دوس دارم اين لحظه ها برام تموم نشن

کلي واسه اين خونه و اين ارامش زحمت کشيديم

ولي امير فقط فکرش اينه که کي عروسيم ميگذره راحت شيم

تازه يکمي زورگو هم شده عين مرداي قديمي

خب اين درست نيست که

ديشب ياد دوران قبل خواستگاري افتادم

چقدر امير باهام حرف ميزد

چقدر بهم توجه ميکرد چقدر به خودش ميرسيد

يه حرفايي بهم ميزد تا اوج ميرفتم

ولي الان دچار روزمرگي شديم

دچار بي حوصله گي وقتي اميرم با من نباشه

وقتي خانومشو لوس نکنه وقتي باهام حرف نزنه وقتي بهم توجه نکنه

من چطوري اين روزا رو بگذرونم

چه اهميتي داره مارک لباسشويي و يخچالم يا رنگ مبلم

يا خيلي چيزاي ديگه

من امير خودمو مي خوام

تو داري همه چيز من ميشي ميدوني يعني چي؟

See details: Mother feeding baby with bottle on sofa

راستي روز مادر چي ميخريد براي ماماناتون؟

من به نظرم رسيده کارت هديه پارسيان براي مامان خودمو مامان امير بگيريم

نميدونم چرا ولي به نظر من اهميت اين روز از روزاي ديگه مهمتره




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 8:50 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام من واقعا نمیدونم چی باید بگم

خیلی خیلی خوشحالم از داشتن دوستایی مثل شما

راستش ناراحتی من از دیدن ۲تا کامنت نبود

من نمی خواستم خدای نکرده دوستام راجع به من فکرای بد کنن

ازتون ممنونم و یه عالمههههههههههههههههههدوستون دارم

بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

دیروز رفتم خونه یه دوش گرفتمو یکم خوابیدم

ساعت ۶امیر اومد دنبالم آینه و قران برداشتیم و رفتیم خونه مون

(خدایا به حرمت همین قرآن زندگیمونو پر از نور و روشنایی و برکت و شادی کن)

دیدیم کابینت سازا دارن کار میکنن

صاحبخونه گفت ۲-۳ساعت دیگه کلیدو تحویلتون میدم

این خونه که ما گرفتیم دیواراش گچیه

چون تازه ساخته هنوز رنگ نزدنش

دیدم یکی دو جا تو دیوارا ترک هست

یکم تو ذوقم خورد گفتم امیر نمیشه اینجارو رنگ یا کاغذ دیواری کنیم

گفت چون با صاحبخونه حرف نزدیم احتمالا نشه

خلاصه رفتیم بیرونو اقای داماد برای خودش یه جفت کفش خرید

یه دونه هم کمربند خریدیم

دنبال کیف و کفشم گشتیم برای من اما گفت شنبه میارن

خیابونا که قیامته درواقع خیابون اصلی شهرو بسته بودن

جوونا هم که برای خودشون سرگرمی پیدا کردن

حدودای ۹:۳۰ بود اقاهه زنگ زد بیاین کلیدو بگیرید

رفتیم کلیدو گرفتیم و امیر تقدیم خانومشون کردن

زنگ زدیم خاله مینا اماده شن ببریمشون خونه رو ببینن

همه خیلی از خونه خوششون اومد

(من یکم نگران بودم که مبادا خوششون نیاد

 اخه این خونه رو منو امیر خودمون دیده بودیم)

 تازه صاحبخونه اون قسمتایی که ترک داشتنم دوباره گچ زده بود

و من کلی ذوق زده شدم

حالا امروز صبح مامانم یه کارگر دیده که برن خونه رو تمیز کنن

وسایل چوبیمم احتمالا امروز یا فردا میرسه

خدا کنه مشکلی نداشته باشن و عین همون باشه که سفارش دادیم

خب برم یکم کار کنم

به همتون سر میزنم

راستی در مورد توصیه ها و راهنماییتون راجع به ماه عسل بی نهایت ممنونم

ولی بزارید تصمیم این قضیه رو بزاریم به عهده اقای داماد

ببینیم چه سفررویایی رو می خواد تدارک ببینه

دیگه عروسا که نباید تو هرچی دخالت کنن

دیگه من شدم خانم خونه عشقمم آقای خونه




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 7:53 توسط :: من و دوست جونم ::

سلام به دوستای عزیزم و هرکسی که این وبلاگو همراهی میکنه

راستش من امروز اصلا نمی خواستم بنویسم

زیاد حالم خوب نیست ولی وقتی کامنتارو خوندم لازم دونستم یه چیزی رو مطرح کنم

من یکسال و نیمه این وبلاگو مینویسم

از زمانی که با امیر می خواستیم تصمیم بگیریم با هم بمونیم یا نه

دوستای زیادیم تو وبلاگستان پیدا کردم

بعضیاشونو دیدم با بعضیا تلفنی حرف زدم

چند نفر منو متهم کردن که من ازشون سواستفاده کردمو هی ازشون نظر خواستم و ...

اولا من از نظرات و راهنمایی همه ممنونم

مطمئنا نظرات همه برام خیلی باارزش بود و کمکم کرد

ولی روند این وبلاگ که یه دفترچه خاطراته دو طرفه بوده

منم تمام تلاشمو کردم که تجربیاتمو در اختیار دوستام قرار بدم

من نمیخوام بی ادب باشم ولی بعضیا با لحن بدی برام کامنت گذاشتن

کسایی که من ۲-۳بار بیشتر تو اینجا حضورشونو حس نکردم

یه خواهش دارم

برای من وبلاگ مثل یه دنیای واقعیه دوستامم همینطور

ازشون انتظار دوستی و همراهی دارم

من کسی رو مجبور به نظر دادن و همراهی نکردم

لطفا اگه این وبلاگ ناراحتتون میکنه یا حسای بد بهتون میده

معذرت می خوام که وقتتون اینجا تلف شد

و از دوستای گلمم به خاطر نوشتن این متن عذر می خوام

براتون شادی و سلامتی و خوشبختی ارزو می کنم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 11:39 توسط :: من و دوست جونم ::