ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
ديروز ساعت ۶ با امير رفتيم براي اخرين بار البوممونو نهايي کنيم فکر کنم البوممون ۱۵ برگي شد کلي با امير نظر داديمو فکر کنم يه البوم ساده و خوب در بياد خود خانومه پر از گل و بوته و عکساي محو کرده بودتشون که همشو حذف کرديم من خودم کلا از کاراي ساده و سنگين خوشم مياد ديگه رفت براي چاپ دعا کنيد البوممون خوب شه بعدشم رفتيم شام خونه خاله مينا همين بود ديروزانه ما انقدر این روزا شلوغ بودمو شلخته که شدیدا حسرت میخورم امروز برم خونه و یه حموم درست و حسابی برم از نظر عاطفی و عشقولانگی در وضعیت خوبی با دوس جونم هستیم الان خودمونو چشم میزنم یعنی اون ارامشی که همیشه می خواستم از خدا رو دارم ۵شنبه شام رفتیم خونه خواهر شوهری هدیه شو دادیم به نظر خودم که خیلی خوشش اومد تا ساعت ۱۲ اونجا بودیم خوش گذشت جمعه هم امیر آزمون داشت بعدش اومد رفتیم خونه مامانینا و ناهار کله پاچه خوردیم البته من فقط آبشو خوردم اما امیر حسابی دلی از عزا دراورد عصرشم به روال هر جمعه رفتیم خونه مادربزرگم همه اونجا بودن ساعت ۸برگشتیم خونه و حسابی با امیر خونه رو تمیز کردیم دوس جونم کلی کمک کرد دیگه حالشو بردیم از تمیزی خونه شنبه هم رفتیم امیر شلوار کت و شلوار عیدشو داد براش یکم کوتاه کنن منم مانتو و کت و شلوارمو از خیاط گرفتم دیروزم که کلاس داشتم و برگشتم یه سوپ خومشزه درست کردیمو با امیر خوردیم امروزم قراره بریم تایید نهایی عکسای البوم عروسیمون و بره برای چاپ یکی از عکسای عروسیمون خیلی خوشگل شده دوس داشتم شمام ببینید ولی با اتفاقایی که برام افتاده هیچ اطمینانی به این دنیای مجازی ندارم دعا کنید البوممون خوب شه در مورد کیشم زیاد کمک نکردیداااااااااااااااااااااااااا این چند روزه بعضی از بچه ها در مورد هزینه های ماهانه و خرج و مخارج زندگیشون نوشته بودن این سوال برای منم وجود داره که بدونم زندگی دوستای دور و برم که همشون تقریبا همسن خودمن چطوریه هرکس بخواد منم براش خصوصی مینویسم آخه همه هی به ما میگن شما الان خرجی ندارید و وقت پس انداتونه ولی باور کنید ما تقریبا آخر ماه صفر میشیم یا نزدیک به صفر نمیدونم همه اینطورن؟ (چون عجیب بود من و دوس جون تصمیم گرفتیم بخریمش تا خواهر شوهری همیشه به یادمون باشه) شال هایی که مامان شب یلدا برام خرید (قهوه ایه رو قبلا داشتم این اندا رو هم برای پولای خورد خریدم واقعا با س انداز خودمو کشتم خیلی دلم می خواد بنویسم ولی اصلا وقت نمیکنم یه خروار کار رو میزمه ولی گفتم شاید بعضیا منتظر روزمرگی های من باشن یا حتی نگرانم شن همونطور که من اول صبح هر روز وبلاگ همه رو باز میکنمو می خونم و اگه ننویسن یکم نگران میشمو یکمم دپرس روزای عاشورا و تاسوعا خوب بود بیشتر استراحت کردیم بردیم پشت ماشینمونو نوشتیم انقده خوشگل شده انقده این کارو دوس دارم اسلام علیک یا ثار الله یه عالمه هم نذری گرفتیمو خوردیم چند تايي هم اکشن و 2009 هيچ کدومم زيرنويس نداشت اخر فيلم هي من به امير ميگفتم خب امير حالا فهميدي اصلا جريان اين فيلمه چي بود پريروز هم که اومدم اداره همکار خوبم مريض بود و نيومد من داشتم يه نامه مي نوشتم که يهو رئيسم گفت خانم بدو بين خانم ف (همون همکار بده)چي شده در جريانيد که ما باهم صحبت نميکنيم رفتم ديدم وسط خيابون بيهوش شده خلاصه به هر بدبختي بلندش کرديمو برديم بيمارستان بيهوش بود بعدم که به هوش اومد کسي رو نمي شناخت هر کس ميومد داد ميزد فقط فکر ميکرد من دکترم خلاصه ۲-۳ ساعتي بيمارستان بوديمو تقريبا همه کارارو همراها انجام ميدادن انقدر صحنه تصادف اينا ديدما منم کلا تو بيمارستان حالم بد ميشه شوهرش که اومد من برگشتم اداره ۲روزم هست که اداره نمياد ميبينيد ادم نميدونه صبح که از خونه بيرون مياد چه افاقاتي براش ممکنه بيوفته ديروزم خاله پري تشريف اوردن عصرم با امير رفتيم رفاه يکم خريد کرديم براي دختر خاله م يه ماهيتابه تي وي اس گو خريديم ۱۵۰۰۰ خيلي خوشگله اميدوارم خوشش بياد ۵شنبه شام قراره بريم اونجا ديشبم اخر وقت رفتيم حسينيه و نذرمونو ادا کرديم ديگه چيز خاصي يادم نمياد سعي ميکنم عصر براتون عکس بذارم دعا کنيد اين کاري که دستمه به خوبي و خوشي تموم بشه امروز وارد هفتمین ماه زندگی مشترکمون شدیم ای ول به دوس جونم که انقده مرد خوبیه ۴شنبه با ندا قرار گذاشته بودیم بریم بیرون شکر خدا موردی پیش نیومد که برنامه مون بهم بخوره طبق معمول ساعت ۴ جای همیشگی خیلی دلم براش تنگ شده بود انقدر خودمونو تو کار غرق کردیم که همین باهم بودنای کوچیک برای من که کلی غنیمته ۲ساعت و نیم باهم خیابون گردی کردیم کافی شاپ رفتیم کلی هم خرید کردیم من که یه لیست نوشته بودم از جوراب و کرم تا .... تقریبا همشونم خریدم باهم شهر کتابم رفتیمو چند تا کارت تبریک تولد و ... خریدیم ندا جونم یه کتاب بهم هدیه کرد که دیشب تمومش کردم کتاب دختر کشیش از جورج اورول کتاب قشنگیه ساعت ۶:۳۰ بود دیگه برگشتیم خونه امیر رفت استخر و قرار بود ۹ بیاد دنبالم بریم خرید کنیم که ۱۰ اومد خیلی ناراحت بودم از دستش وقتی کسی زیر قولش میزنه حس میکنم بهم بی احترامی میشه اعتقاد دارم اگه کاریم براش پیش بیاد باید انقدر براش مهم باشه که یه زنگ بزنه بگه دیرتر میاد طبق معمول هیچی نتونستم بگم امیرم چیزی نگفت و رفتیم خرید کردیمو برگشتیم اینجور مواقع احساس خیلی بدی دارم در واقع این مشکل من و امیره که نمیتونیم راجع به ناراحتیامون حرف بزنیمو میذاریم خودش بگذره ۵شنبه صبح هم رفته بودم فرمانداری جلسه بانوان پیاده برگشتم اداره مامانینا قرار بود شام بیان خونه مون ساعت ۱که اومدم خونه انتظار داشتم چون امیر تعطیل بوده خونه رو مرتب کنه که حتی رو تختی رو مرتب نکرده بود میدونستم بازی داره و کلی هم کار بانکی ولی نمیدونم چرا دلم گرفت حس کردم تنهام و کلی گریه کردم مخصوصا که امیر هم زنگ زد گفت از تهران براشون مهمون اومده و باید با اونا باشه مثلا دیشب بهم قول داده بود که کمکم میکنه من میدونم که امیر عمدا بیرزون نمونده بود و کار داشت و تو شرایطی نبود که بخواد بیاد خونه ولی من همیشه با حرف آروم میشم و اگه فقط ازم عذر خواهی میکرد و میگفت سعیشو میکنه زود بیاد من همه چیزو واقعا فراموش میکردم خلاصه امیر ۵ اومد منم تقریبا همه کارارو انجام دادم فکر کنم اولین باری بود که مامانینا شام میومدن خونه ما مامان سو پ درست کرده بود اومد اینجا ماهی هارم سرخ کردیم شب خوبی بود همه از غذا خوششون اومد تا آخر شبم کلی با بابا حرف زدمو امیر و بچه ها هم عکس و فیلم میدیدن راستی چند تا عکس از شبای یلدامون گذاشتم زیاد خوب نیوفتاده ولی چون قول داده بودم گذاشتم حالا عکسای دوربین خواهرم دستم برسه اونارم براتون میذارم تو این روزای عزیز من و دوس جون و خانواده مو از دعاهای قشنگتون محروم نکنید میوه ای که خواهرای دامادمون تزئین کرده بودن شیرینی که من و امیر درست کردیم یلدایی که مامانینا برای من آوردن راستی یه سوال؟ من و امیر می خوایم برنامه ریزی کنیم اگه بشه بهمن ماه بریم کیش از این تورای ۳شب و چهار روز با نهار من اخرین بار سال ۷۴ رفتمو با الان قابل مقایسه نیست اگه تجربه ای دارید در مورد هزینه های تور و جاهای دیدنی و ... میشه راهنماییم کنید؟؟ لفطااااااااااااااااااااااااااااا یکشنبه ۲۹ آذر قرار بود بریم خونه خاله اینا و مامانینا اونجا برای من وسایل شب یلدا بیارن بماند که من تا ۶ کلاس بودم بعدشم خیاطم بدقولی کرد و لباسمو حاضر نکرد و به زور یه لباس پیدا کردمو پوشیدم که البته خیلیم خوب بود و امیر وقتی نامزد بودیم از یزد برام اورده بود ساعت ۸ رفتیم خونه خاله و مامانینا ۸:۳۰ اومدن حسابی زحمت کشیده بودن آجیل و هندوونه و انار دون کرده و باسلق و شیرینی عسلی و گل نرگس و شمع و شکلات و شیرینی و ... برام ۲تا شال زمستونی خوشگل و یه الیزابت و برای امیرم یه شال گردن خریده بودن امیرم بهم یه ربع سکه داد شب خوبی بود همه دور سفره نشستیم حافظ خوندیم ساعتای ۱۱:۳۰ بود برگشتیم خونه و صاحب کلی خوراکی شدیم فرداش صبح ماشینو از بابا گرفتمو رفتم پرو لباسم ساعت ۵بعد از ظهرم لباسمو داد ناهارم قرمه سبزی درست کردمو یکم احساس خوبی بهم دست داد دوباره ۸ پیش به سوی خونه مامانینا قرار بود برای خواهرم شب یلدایی بیارن خواهرای دامادمون کلی با سلیقه هستن کیک هندوونه و هندونه و آجیل و میوه و یه بلوز و یه دیوان حافظ و یه سکه الیزابتم برای خواهرم آورده بودن چون عید قربان خیلی هدیه خریده بودن مامانم دیگه نذاشت چیزی بخرن جمع صمیمی بود حتی پدر شوهر خواهرم با آواز یکی از غزلای حافظ و خوند و نوه کوچولوشون شعر خوند که مامانم بهش یه جعبه پاستیل داد تقریبا همه مون حافظ خوندیم ساعت ۱۲ بود که عموم زنگ زد همه ما خونه مادربزرگ جمعیم و منتظر شما پا شدیم رفتیم اونجا وای که چقدر از دست عمو کوچیکم خندیدیم و این شد که دیشب ساعت ۲خوابیدیمو الان کلی خوابم میاد چند تایی عکس انداختم وقت شه شب براتون میذارم راستی دیروز ندای گلم اولین یلدای متاهلیمونو بهم تبریک گفت و قرار گذاشتیم فردا باهم بریم بیرون دلم براش یه ذره شده چند روزی اینترنت اداره مشکل داشت از خونه هم نه وقت میشد و نه حسش بود آپ کنم انگار به نوشتن پشت میز اداره عادت کردم امروز صبح همکارمون برای صبحونه سرشیر و مربا و سنگگ خریده بود بعد از مدت ها شااااااخ دراوردیم اخه همیشه صبحونه اینجا بربری و پنیره ولی دلم نمیاد بخورم آخه امیر صبح صبحونه نخورد اتفاق خاصی این روزها نمیوفته همون روزمرگی های همیشگی امیر جمعه رفت بندرانزلی و برگشت برای داوری منم به مادربزرگا سرزدم و با داداشم که تازه گواهینامه گرفته یکم شهرنوردی کردیم چقدر بچه ها زود بزرگ میشن یه زمانی دور تا دورش بالش میذاشتم که چهار دست و پا نره خودشو بکوبه جایی الان دانشگاه میره و کمک دست بابا و مامانه هی پیر شدم رفت امیر ساعت ۱۱شب رسید و اومد دنبال من خونه مامانینا از شمال ماهی سفید و اردک ماهی خریده بود شب که برگشتیم خونه همشونو پاک کرد اخه من هم میترسم ماهی پاک کنم هم حالم بهم می خوره همکار خوبم ۲روز مرخصیه و من مجبورم تنهایی این دوروز و سر کنم و همکار بد و تحمل بنمایم البته کم کم داره برام عادت میشه که حس کنم کلا نیست دیروز صبح اداره بودم که مامان زنگ زد که شال قهوه ای دوس داری برات بخرم گفتم کجایی؟ گفت دارم خرید میکنم منم جلدی مرخصی ساعتی گرفتمو رفتم پیش مامان یه شال قهوه ای و یه شال یاسی خریدیم برای امیرم یه شال گردن خریدیم آخه امروز مامانینا برای من وسایل شب یلدا می یارن فردا هم خانواده دامادمون برای مینا بعدشم رفتیم یکم آجیل خریدیم مامان برگشت خونه و منم رفتم اداره ظهر امیر اومد دنبالم رفتیم از بیرون غذا گرفتیمو و ناهار خوردیم عصرم باهم رفتیم باسلق و شیرینی عسلی برای مامانم خریدیم ساعت ۸ خونه مون بودیمو با امیر شروع کردیم به پختن شیرینی خشک دو رنگ قبلنا پخته بودما تا ۱۱:۳۰ طول کشید ولی خوشگل شدن امیر عکس انداخت میذارم براتون الانم که در اداره می باشمو اگه خیاطم باشه ۲ساعت دیگه می خوام برم پرو سارافون و مانتوم برای امشب لباسی ندارم احساس بدی نسبت به خودم دارم حس میکنم عین پیرزنا شدم دوس دارم ادمایی با سن و سال من همیشه خوشتیپ و به روز و با کلاس باشن آخه این کار چیه که خودمو وقفش کردم دیروز قرعه کشی طرح ثامن همراه اول انجام شد فعلا که نتایج رو رو سایت نذاشتن کائنات دعا کنید چند روز بود امیر از طرح ۲۴ بانک سامان صحبت میکرد پریروز فرماشو گرفت و هر دوتامون فرم پرکردیم و امیر برای خودش و من حساب باز کرد یه شماره حساب رند برام گرفت عین شماره موبایلمه خلاصه قراره این ماه ۲تا هم ۲۰۶ برامون در بیاد یادتونه گفتم یه کت و شلوار مشکی دوختم یکمی از زیپش بسته نمیشد دیروز بردم خیاط درستش کنه وقتی پوشیدم اندازه م بود یعنی من حدود ۷۰۰تا ۱۰۰۰ گرم وزن کم کردم یه مانتو و یه سارافونم گفتم برام بدوزه برای شب یلدا بعد از خیاطم رفتیم خونه خاله اینا داشتن شام میخورن مهم نشستیم سر سفره بعد از اونجا هم رفتیم خونه مامانینا اونجا هم شام دعوت بودیم هماهنگی کائناتو با من میبینید دیگه نمیذارن ۱۰۰گرمم کم کنم این روزا سریال فلش فورواردو ميبينيم محشره الان قسمته ۹ هستيم هنوز بقيه قسمتاش نيومده تولد خواهر شوهرم نميدونم هديه چي براش بخرم نظر خاصي نداريد؟ اینم عکس گردنبندم که دخملی دوس داشت ببینه یادتونه که اون مدالشو داشتمو مدال عروسیمه فقط قسمت بالای مدال و خریدمو بهش وصل کردم ممنونم از دعاهاتون کائنات دیروز تنها خانم اداره بودم همکار خوبم که مرخصی بود همکار بدمم که مرخصی سرخوده اونم نیومد ۲۰۰ تومن صدقه نذر کرده بودم نیاد به همین خاطر من دیروز و در ارامش کامل سپری کردم مثل کارمندای خوب هم وقتی ساعت کاریم تموم شد زنگ زدم به امیر و با هم رفتیم خونه ناهار خوردیمو امیر برگشت سرکار منم یکم خوابیدم ساعت ۶ امیر اومد خونه چند تا فیلم داده بود براش رایت کنن واسه ناهار فردا مرغ گذاشتمو نشستیم به دیدن فیلم وسطای فیلم هم برای شام پیتزا درست کردم البته با مرغ و بروکلی دفعه اول که بروکلی خوردم زیاد خوشم نیومد ولی دفعه دوم خیلی بهتر بود می خوام تو برنامه غذاییمون بذارمش چون خیلی نفع داره شامو که خوردیم با امیر دو تایی گوشتایی که مامان بهم داده بود و براش چرخ کردیم آخه چرخ گوشتشون خرابه منه .... دیروز تیغه چرخ گوشت و برعکس انداخته بودمو هی میگفتم چرخ گوشتمون خرابه که امیر دیشب تیغه رو درست کرد و راحت گوشتارو چرخ کردیم بعدش چون من ذوق زده بودم همون موقع بردیم گوشتارو بردیم دادیم به مامان و رفتیم بیرون شهر چایی خوردیم امیر میگفت این چایخونه پاتوق خلافکاراست و توش نقشه قتل اینا میکشن البته ما که تو نرفتیم چاییمونو همون بیرون خوردیم ولی مزه داد بعدشم رفتیم ۳تا فیلم خریدیم امشب شب مهتابهُ یه کمدی درباره آنفولانزا و یه انیمیشن کوتوله های جنگلی کمدی رو دیدیمو یکم خندیدیم بعدشم من خوابیدمو امیر به کارهاش رسید یادم رفت بگم دو تا از مهارت های ای سی دی ال رو امتحان دادم یکیش ۹۲شدمو یکیش ۹۸ خدا به بقیه ش رحم کنه امروز همکار خوبم مرخصيه و من از ديشب اعصاب نداشتم که چطور با اين همکار بدم که قهرمو روبروم ميشينه کنار بيام که شکر خدا تا حالا نيومده اميروارم امروز اصلا نياد کائنات( به قول گلي)دعا کنيد لطفا همش اين چند روز مي خواستم بيامو بنويسم اما نميشد امير که سه شنبه رفت تهران براي داوري منم تا ساعت ۹شب اداره بودم چون چهارشنبه جشن تجليل از خادمان کتاب و برگزار ميکرديمو هزار تا کار بود فقط خدارو شکر مي کردم که امير زنجان نيست وگرنه حرص مي خوردم که امير ساعت ۹:۳۰ رسيدم خونه و سريع مانتو و شلوار و مقنعه مو شستم يکمم خونه رو مرتب کردم امير ساعت ۱۱شب رسيد چهارشنبه صبحم خواب موندمو نيم ساعتي ديرتر رفتم اداره رئيس اومده بود ولي به من چيزي نگفت جشن خوب برگزار شد بهمون کلي جايزه هم دادن يه ربع و يه نيم و يک لوح سپاس موقع ناهار هم يه آزمون بازآموزي از يک کتاب تخصصي برگزار کرديم بين همکارا همه تقلب کردن جالب بود همه داشتن حق خودشونو ضايع ميکردن چون در قالب مسابقه بود و قرار بود برنده ها جايزه بگيرن بعد از اينکه برگه ها تصحيح شد ديديم ۳نفر نمره کامل گرفتن که هر ۳نفرشون همکاراي اداره بودن چون سوالا رو من طرح کرده بودم نميتونستم اساميشونو به عنوان برنده اعلام کنم چون بين همکارامون ميپيچيد که اينا چون همکارشن سوالارو دارن نميدونستم چيکار کنم زنگ زدم به رئيس و جريانو گفتم اونم گفت تو هر طور صلاح بدوني من حمايتت ميکنم منم که در حال بال درآوردن از صحبت هاي رئيس ۳نفر بعدي رو به عنوان برنده اعلام کردم و قرار شد برنده هاي اداره رو رئيس از جيب خودش جوايزشونو تقبل کنه و صداشو در نياريم درسته من به خودم مطمئن بودم ولي اين همکاراي ما متخصص حرف درآوردنن ۵شنبه هم تا ۳ اداره بودم و عشقم دم در يه ساعتي منتظر من موند چون رئيسمون مي خواست بره همايش و بايد براش شاخص درمي اورديم البته بازم اين کار من نبود ولي چون معاونمون نبود افتاد گردن ما با امير رفتيم خونه و يه غذاي ابتکاري درست کرديم توش کلم بروکلي هم ريختيم من زياد طعمشو دوست ندارم ولي واقعا منبع ويتامين و کلسيم و فسفره مخصوصا همراه با گوجه فرنگي براي آقايون خيلي خوبه ساعت۵ عصر امير با پسر عموش حرف ميزد که گفتن شايد شب اومديم خونه تون من از اين پسرعموش و زنش خيلي بدم مياد من زياد نميشناسمشون ولي همه ميگن آدماي خطرناکين البته فقط همينا از فاميل اميرينا مارو پاگشا کرده بودن فقط تصور کنيد خونه ما چه شکلي بود خب يه هفته علنا به خونه دست نزده بوديم با امير زديم رو دور تند و کل خونه رو مرتب کرديم بعدشم رفتيم کيک و ميوه خريديمو مهمونا ۹:۳۰ اومدن قربونشون برم با اينکه حرفي با هم نداشتيم تا ۱:۳۰نصفه شب موندن جمعه صبح ساعت ۸ بيدار شديم امير وسايلشو برداشت و منو رسوند خونه مامانينا و با داداشيم رفتن تبريز بازم داوري شام خونه خاله کوچيکه دعوت بوديم دامادمونو پاگشا کرده بودن امير همون موقع ها بود که رسيد انقده ظرف شستمممممممممممممممممم جاتون خالي ولي خوشحال بودم خاله م با کمر دردش پاي سينک وا نميسته شب برگشتني خونه هم ديديم ۲تا سرباز سر کوچه مون تو اون سرما کشيک ميدن اميرم کلي بهشون خوراکي داد کلي دلمون يه جورايي خوشحال شد خب دوس جون منم يه زماني سرباز بوده داداشيمم يه زماني سرباز خواهد شد خدا اين چيزا رو يادش نميره که تازه يه بخاري کوشولو هم براي اتاق خوابمون گرفتيم اينجا هوا سرد شده ۹روز ديگه شب يلدااااااااااااااااااااااااااااااست و من باز بايد به فکر لباس براي مراسم خواهري باشم تازه مامانينا براي منم آجيل و هندوونه ميارن بعد از اینکه شنبه با همکارم اتمام حجت کردم اومدم خونه سرم خیلی درد میکرد و خاله پری هم اومده بود به امیر زنگ زدم گفتم یکم می خوابم تازه خوابم برد که همون همکارم زنگ زد منم تلفنو جواب ندادم چون میدونستم می خواد بره رو اعصابم البته کلا رو اعصابه همون موقع بابا زنگ زد که عمه بزرگه برای پسرش جشن پایان سربازی گرفته و مارو هم شام دعوت کرده یه ساعتی خوابیدم با صدای باز شدن در که امیر اومد بیدار شدم سریع کشک بادمجون درست کردمو امیر یکم خورد رفت خونه مامانشینا منم آماده شدمو شکلات و یکم پول به عنوان کادو پسرعمه گذاشتم کنار امیر اومد و باهم رفتیم خونه عمه اینا شب خوبی بود ولی به خاطر دلخوری که بین من و امیر پیش اومده بود به من که اصلا خوش نگذشت ولی همه کلی گفتن و خندیدن و رقصیدن شبش سردرد بدی داشتم روز عید ساعت ۱:۳۰ ظهر از خواب بیدار شدم ناهار خوردیمو ساعت ۴رفتیم اول یه سر به خاله م زدم تو راه ۳دسته گل نرگس خریدم یکی برای خاله- یکی برای آبجی و یکی هم برای خودمون اونجا خاله بهم گفت داشتم پشت سرت غیبت میکردم میگفتم الهه میترسه یکم کار کنه اینورا نمیاد چشام پر شد ولی چیزی نگفتم کسی به من از این حرفا نمیزنه ولی بهش حق دادم از عروسش انتظار داره خب اون که از مشکلات و دغدغه های من خبر نداره بعدشم رفتیم خونه خواهر امیر که شوهرش سیده برای خواهرزاده های امیر از این بسته های فرهنگی(شانسی) خریدیم کلی اسباب بازی خوب از توشون در اومد شام خونه مامانینا بودیم و بعد از شام رفتیم خونه خاله بزرگم که شوهرش سیده ساعت ۱۱شبم رسیدیم خونه و من تقریبا بیهوش شدم روی هم رفته تعطیلات خوبی نداشتم اعصابم بدجوری بهم ریخته به قرص ارامبخش فکر می کنم از ریخت و لباسم دراومدم باید یه فکری به حال خودم بکنم چهارشنبه شب مهری بهم زنگ زد (مهری دوست دوران دانشجویی و هم اتاقیم بود که عروسیمم به بهونه پایان نامه نیومد) یه کاری تو شهر ما بهش پیشنهاد شده می خواست نظر منو امیرو بدونه و گفت ۵شنبه میاد زنجان برای مصاحبه ۵شنبه صبح امیر با خاله رفتن تهران دکتر ساعت حدود ۹بود که مهری زنگ زد رسیده م زنجان کاراشو که انجام داد اومد اداره پیش من منم یه ساعتی زودتر مرخصی گرفتمو باهم رفتیم خونه ناهار درست کردمو خوردیم کلی حرف زدیم ساعت ۴هم رفتیم مسابقه ورزشی بین خانومای همکار برگزار کردیم یهو یادم افتاد کلیدو خونه جا گذاشتم امیرم که اینجا نبود ولی مامانم یه کلید یدک از خونه ما داره رفتیم کلید و گرفتیم رفتیم راه آهن برای مهری بلیط خریدیم و برای شامم رفتیم فست فود امیر زنگ زد که داره از تهران برمیگرده و میره خونه مامانش که ما راحت باشیم منم گفتم نه بیا خونه ۱۱شب بود رسید خونه یکم با مهری نشستن امیر شام خورد و رفت خوابید صبح ساعت ۷ امیر بیدار شد دوش گرفت صبحونه خورد و رفت بندرانزلی برای داوری مسابقه بین تیم های گیلان و تهران ساعت ۹ هم مهری برگشت خونه شون و من تنها موندم انقدر دلم گرفت انقدر دلم گرفت یکمم گریه کردم نمی خواستم امیر تنها بره منم تا ساعت ۵بعد از ظهر خونه موندم همش می خواستم بخوابم نمی تونستم آخرش بابام زنگ زد که برم اونجا دوستش و خانومشم از ارومیه اومده بودن خلاصه رفتم اونجا امیرمم ساعت ۹شب رسید دیگه من مردمو زنده شدم تا امیر برگرده داداشیمم یه پراید هاچ بک خریده انقده خوشگله ساعت ۱۱هم برگشتیم خونه مون انقده خوبه وقتی امیر هست وقتی من دستشو میگیرمو می خوابم این همکار مشکل دارم چند روز بود هی با من می خواست حرف بزنه دیگه دیوونه م کرد امروز دل و زدم به دریا و بهش گفتم دلم نمی خواد باهاش حرف بزنم اولین بار بود از این کارها در زندگیم میکردم و الان خوشحالممممممممممممم فردای تولد امیر - جمعه - قرار بود برای خواهری عیدی بیارن صبح با امیر بیدار شدیم لباسامو جمع کردمو رفتیم خونه مامانینا ناهارو که خوردیم من نیم ساعت خوابیدم بعد رفتم دوش گرفتمو آماده شدم اومدم پایین دیدم مامان و امیر و حمید و بابا تند و تند دارن میوه هارو خشک میکنن و میچینن مامانمو هول برداشته بود که الان مهمونا میرسن تقریبا ۴۰نفر مهمون داشتیم بر عکس مهمونی های من که خیلی خلوت میشد (آخه خاله من کسی از فامیلای شوهرشو دعوت نمیکرد و البته اونام حوصله این جمع هارو ندارن) چون دادمادمون فامیل بزرگی داره همه هم علاقه مندنو تو این جمع ها میان برای خواهرم یه گوسفند اورده بودن سفید بود و سرش تاج گذاشته بودن عیدی هم یه نیم ست طلا(۹۶۰) یه پالتو(۳۲۰) و چکمه(۱۱۳) از چرم مشهد و چند تیکه لباس اورده بودن البته همشو به جز لباسا خودش انتخاب کرده بود اینجا رسمه که فامیلای داماد تو این مراسم هدیه میارن که پارچه و روسری و اتوی مو و بابلیس بود ولی از همه اینا قشنگتر این بود که خواهر دامادمون برای همه این کادو هارو تا ریزترینشون جعبه کادوهای خوشگل درست کرده بود منم که عشق جعبه کادو کلی حالشو بردم بعد از رفتن مهمونا مامان یه سری از بزرگارو شام نگه داشت که حدود ۳۰ نفر بودیم شامم شیرین پلو سفارش داده بود خلاصه حسابی کار کردیمو خسته شدیم ولی خدارو شکر مراسمش خوب برگزار شد شنبه که عید قربان بود تا ۱۰خوابیدیم و اول یه سر رفتیم خونه مامانینا باباب اول صبح گوسفندو برده بود کشتارگاه سرشو بریده بودن یکم اونجا دامادا کباب درست کردنو خوردیم بعدشم برای ناهار رفتیم خونه خاله اینا و عصری برگشتیم خونه مهمترین اتفاقات این چند روز اینه که این همکارم که ۴ماه بود باهاش حرف نمیزدم یهویی نمیدونم چه نقشه ای چیده که شروع به صحبت با من کرده حسابی رو اعصابمه اهااااااااااااااااان دیروز رفتم یه گردنی برای مدالم خریدم با امیر به زور جمع و جورش کردیمو الان اس و پاس می باشیم فقط من و مامانم خوشمون اومد امیر که نسبت به همه چی دید خیلی خوبی داره زیاد خوشش نیومد و من بسیار در ذوقم خورد خب دیگه برم سراغ کارم دیشب سرم وحشتناک درد میکرد امیر برام پتو رو گرم کرد و انداخت روم بعدشم دستشو رو سرم نگه داشت تا خوابم ببره عاشقتم دوس جونممممممممممممممم میلاد تو شیرین ترین بهانه ای ست که می شود با آن به رنج زندگی هم دل بست و میان این روزهای شتابزده عاشقانه تر زیست.... میلاد تو معراج دست های من است وقتی که روز تولدت را عاشقانه شکر می گویم این متن کارتیه که برای تولد امیر نوشتم سه شنبه با امیر به همه قنادی ها سرزدیم ولی هیچ کس به خاطر عید سفارش کیک قبول نمیکرد بالاخره اومدیم ای سیب و کیکی که عکسشو میبینید و سفارش دادیم البته قرار بود این کیک گارفیلد باشه که اینطوری دراومده امیر عاشق کیک های سرسنگینه ولی من پامو کردم تو یه کفش که باید این کیک و سفارش بدیم بعد از سفارش کیک یه سر به رفاه زدیمو کمی خرید کردیم چهارشنبه امیر با مامانش رفتن تهران دکتر و من مرخصی گرفتم تا یکم به خونه برسم و کارهای تولدو جمع و جور کنم یه لیست بلند و بالا برای خودم نوشتم ولی چون ماشین دستم بود تقریبا به همه کارام رسیدم اولش رفتم دنبال مامان و باهم رفتیم خیاطی برای پرو کت و شلوارم و بعدش رفتیم میوه و چیس گرفتیم ناهار خونه مامانینا بودمو عصر برگشتم خونه رو دستمال و جارو کشیدمو یکم مبلا و صندلی هارو جابجا کردم شب برادر و خواهرم اومدن پیشم موندن ساعت ۲نصفه شب بود که یه لحظه بیدار شدم دیدم امیر اومده طاقت نیاورده بود تهران بمونه ۵شنبه صبح هم همگی بیدار شدیم امیر رفت حلیم و نون بربری خریدو صبحونه خوردیم بعدشم من و بچه هارو رسوند ساعت ۱۰ امتحان کامیوتر داشتم خدا بهم رحم کرد که باوجود نخوندن ۹۲شدم سریع از اداره رفتمو یه جعبه کادو یکم شکلاتای مختلف گرفتم بعدشم رفتم گل فروشی و گل رز صورتی و مینا گرفتم از سر کار برگشتم امیر خواب بود بیدار شد ناهار میرزا قاسمی خوردیم البته کنسروشو دیگه بکوب کار کردیم تا ۵ حمید اومدو بادکنک هارم باد کردیم بعدش رفتیم بستنی خریدیم برای کت من دکمه گرفتیم کیکی که ما سفارش داده بودیم ۳کیلو بود که اشتباهی ۶کیلو درست کرده بودن و این عدد ۲۹ که کلی با امیر بهش خندیدیم شکل لاک خونه نوشتنش و فارسی البته ما فقط پول ۳کیلو رو دادیم چون یکی از اقوام مامانم تازه مرده بود دیگه جوونا رو دعوت نکردم و فقط یه جشن خانوادگی گرفتیم با ۱۵تا مهمون فکر کنم به همه خوش گذشت من که همه تلاشمو کرده بودم همون شب مامانینا برای من عیدی اوردن یه ربع و نیم سکه با گل و شیرینی من انتظاری نداشتم هدیه های امیر هم از طرف بابا و مامانش ۲تا کتاب که خیلی وقت بود امیر می خواست و کلی ذوق کرد یه ربع سکه از طرف مامان و بابای من یه پالتو و عروسک از طرف خانومش یه قندون کریستال از طرف آبجی مریم(خواهر امیر)که همیشه برای من هدیه می خره یه سوت فاکس از طرف حمید برای مسابقاتی که امیر سوت میزنه و یه ست خودکارو جاکلیدی و .. از طرف بهنام و مینا امیدوارم همیشه بتونم جشنا و خاطره های قشنگی برای امیر تو روز تولدش بسازم گلی که براش گرفتم (دیر عکس انداختم پژمرید) گلی که مامانینا همراه عیدی برامون اوردن هدیه داداشی(سوت) و دامادمون به امیر اینم جاروغنی که واقعا پیدا کردنش سخت بود خدایا به خاطر همه این روزهای قشنگ ازت ممنونم و به خاطر اینکه کمکم کردی جشن خوبی بگیرم شب بخیر و من به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرم دوستای گلم سلام تورو خدا یه کمکی به من کنید بگید من با یه همکار روانی که جلو روم نشسته و داره با صدای .... ش اهنگای هایده می خونه و یه برگه گذاشته رو میز من که روش یه یادداشت چغولی(چقولی؟) برای رئییسم نوشته و حالا گذاشته رو میز من که یعنی من ابروتو بردم و تو قیافه مزخرفش انگار نه انگار و با یه لحن زنای ....... با رئیسم حرف میزنه و .............................چیکار میتونم بکنم تا رئیسم میاد میپره میره تو اتاقش وقتی اینجور ادما رو میبینم به همه اونایی که راجع به زنا بد میگن حق میدم خب بی خیال یکم سبک شدم دیروز صبح ساعت ۵ من و ۱۳نفر از همکارام با ۳تا ماشین سواری رفتیم تهران جشن کتاب که تو سالن همایش های صدا و سیما برگزار شده بود جشن تا ساعت ۵بعد از ظهر بود و از استان ما ۹نفر نمونه انتخاب شده بودن روی هم رفته بد نبود البته یکم شلوغ و بی برنامه بود به ما هم یه کیف و فلش ۲گیگ و چند تا سی دی و کتاب و یه کارت هدیه ۵۰تومانی دادن ساعت ۵هم از تهران راه افتادیمو ساعت ۱۱خونه مون بودم مسافرت یه روزه بدی نبود اما این همکارم همیشه باث اعصاب خوردی میشه البته همه همین نظرو نسبت بهش دارن دوس جونم خونه مونده بود تهنا دلم خیلی برای امیر تنگ میشه وقتی جایی میرم کلا متاهل شدن برای من خیلی با تعهد رابطه نزدیکی داره امیر همه زندگی منه دیگه اینکه اخر این هفته اگه بشه می خوام برای امیر تولد بگیرم از اونطرفم امتحان مبانی کامپیوتر هنوز هیچ هدیه ای نخریدم هیچ فکری نکردم نتونستم انتخاب کنم کیکشو چطوری سفارش بدم درست کنن فقط مهمونام ۱۸نفرن خیلی زحمت کشیدم نههههههههههههه سلام دوس جونا هیچ خبر خاصی نیست ۲روزه که مامانینا رفتن تهران بابام سمینار داشت و مامانمم باهاش رفت که برای خواهرم از شوش آرکوپال ویکم وسایل بخره به همین خاطر من و امیر ۲شبه میریم خونه مامانینا میمونیم دیروز صبح برادرم می خواست بره دانشگاه امیرو بیدار کرده میگه بابا بابا پاشو منو ببر مدرسه انقده خندیدییییییییییییییییییییییم دیشبم من و حمید و امیر کلی کتک کاری کردیم داماد جدیدم اومد برامون بستنی هم خریده بود یکمی نشستو حرف زدیم بعدش رفت دیشب که همه حرف میزدن با خودم فکر میکردم چقدر جوونای ما فکر و دغدغه دارن بعد دلم برای همه جوونا سوخت که بهترین سال های عمرشون چجوری میگذره و البته اعتقاد دارم این نوعی س* یا*سته که جوونا رو مشغول کنن امیر این ۲شب و با حمیدرضا خوابید یعنی من که زود می خوابیدم حمید و امیرم تا دیروقت یا فیلم میدیدن یا کامپیوتر بازی می کردن و البته امیر دوست نداره رو تخت کسه دیگه بخوابه امروز صبح یه بارون قشنگ اینجا می بارید سلااااااااااام بنده الان یک عدد الهه خسته هستم که یه استرس بزرگ رو از سر گذروندم اگه گفتین استرس چی؟ عمرا حدس بزنید خودم میگم همین الان از یه برنامه زنده رادیویی استانی برمی گردم به عنوان کارشناس مهمان دعوت که چه عرض کنم رئیسمون به زور منو فرستاد برنامه حدود ۲۰ دقیقه بود خدارو شکر رفتم اونجا استرسم ریخت بعدش وقتی من میگم شبانه روزی کار میکنم هیشکی باورش نمیشه ۵شنبه عصر امیر با همکارش رفتن تبریز جمعه صبح امتحانی که گفتمو داشت که میگفت خیلی سخت بوده و همه اعتراض کردن البته من امیدوارم که قبول شه منم وسایلمو جمع کردمو رفتم خونه مامانینا فردا صبحش ساعت ۸بیدار شدمو با مامان برگشتیم خونه مون اخه قرار بود یه خانومی بیاد و خونه رو مرتب کنه خانومه ساعت ۹اومد و تا ساعت ۲بکوب کار کردیم بهش ۱۰۰۰۰تومن دادم مامانم گفت نرخ اینه البته خانومه خودش نرخ نمیده و فوق العاده کاری و قابل اعتماده یکم خوابیدم ۳بیدار شدم اماده شدم فامیلای مامانم ساعت ۴اومدن خونه مون ۲نفر بودن برامون گیلاس و تنگ آورده بودن اونا که رفتن امیر رسید با یه عالمه خوراکییییییییییییییییییی چقدر دلم براش تنگ شده بود شبشم رفتیم خونه عمو کوچیکه شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه ۵از اداره اومدم خونه با امیر رفتیم لباسامو دادم خیاط برام بدوزه که امروز زنگ زد گفت پارچه ت کمه پارچه فروش احمق به من نگفت عرضش کمه امروزمونم که اینطور گذشت کلاس ای سی دی ال م نرفتم دعا کنید کارام یکم سبک شه عاشق این آیکونم شكر 150 گرم شكر- كره- تخم مرغ و وانيل را در حد مخلوط شدن با همزن بزنيد. بعد آرد را كم كم اضافه كنيد. و با دست خوب ورز بديد. بعد خمير را در كيسه نايلوني بگذاريد و مدت 30 دقيقه در يخچال بماند. اين دستور رو از اينترنت پيدا کردم خودم از مجله هنر آشپزي استفاده کردم بازم چک ميکنم اين شيريني بيشتر به خلاقيت شما بستگي داره (این شیرینی هار و پارسال درست کرده بودم ) این هفته و هفته بعد روزهای خیلی پرکاری برای ماست چون هفته کتابم نزدیکه و همه کارای اداره ما دقیقه ۹۰دی تا ۲اداره بودم بعد رفتم مجلس ترحیم پدربزرگ یکی از همکارا از اونجام رفتم مجلس ختم برادر معاونمون بعدش ۳تا از همکارامو رسوندم خونه شونو رفتم کلاس ای سی دی ال تا ۶ کلاس بودم بعدشم اومدم خونه یکم خوابیدم با امیر پیتزا درست کردیم و رفتیم گل خریدیم برای عیادت مادرشوهر خواهرم رفتیم خونه شون ساعت ۱۲بود رسیدیم خونه امیر تا ساعت ۳:۳۰ درس خوند البته فقط قسمت اولشو خیلی قشنگ بود حالا قسمت های بعدیشم همکارم قراره برامون دانلود کنه امروزم ناهار دعوتم شامم عروسیه دختر یکی دیگه از همکارا هنوز پارچه هامو نرسیدم ببرم بدم خباط البته دنبال مدل کت و شلوارم نگشتم ۵شنبه از فامیلای مامان می خوان بیان خونه مون جمعه هم که کارگر دارم برای تمیز کردن خونه چرا انقدر وقت کم میارم خسته شدم خونه مون خیلی نامرتبه هفته بعد قراره یه آزمون از همکارا بگیرن هنوز سوالای اونم طراحی نکردم لطفا برام انرژی مثبت بفرستید که به کارام برسم اینم چند تا عکس از خونه ای که شرکت امیرینا تو مشهد بهمون داده بود
![]()
![]()
)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای ماهم جایزه در بیاد خب چی میشه![]()
![]()
![]()
چند روز ديگه ست
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تهناست![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۱۳۸۸/۹/۷
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()

![]()
![]()

دارم![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
دعوت شده بودم
خدا میدونه با چه استرسی رفتم![]()
![]()

![]()
كره 300 گرم
تخم مرغ 1 عدد
وانيل يك چهارم قاشق چايخوري
آرد 450 گرم
براي اينكه دو رنگ خمير داشته باشيد 3 قاشق غذا خوري از آرد را كم كرده و 2 قاشق غذاخوري پودر كاكائو اضافه كنيد. (براي دورنگ خمير يكي ساده و يكي كاكائويي مواد را نصف ميكنيد)
خمير را كمي ورز مي دهيد بعد گلوله اي از خمير بر ميداريد و با وردنه به قطر 3 ميلي متر باز ميكنيد . همينطور خمير كاكائويي را هم باز ميكنيد و روي خمير ساده ميگذاريد ( خمير ها را با كارد بصورت مربع مبريد كه مرتب باشه و خمير كاكائويي يك سانت كوچكتر از خمير ساده باشه) بعد خمير را با دقت رول ميكنيد و يك ساعت در يخچال ميگذاريد تا خودش رو بگيره سپس با چاقوي تيز برش ميزنيد.
خمير هاي اضافي را هم ميتوانيد بصورت رول هاي باريك درست كنيد و دورنگ متضاد را كنار هم بگذاريد و دو رول هم روي آانها قرار بدهيد و بعد برش بزنيد ( بايد قبل از برش زدن در يخچال بگذاريد)
بعد از برش خمير, آن را در سيني فر قرار داده و به مدت 20 دقيقه با حرارت 170 درجه سانتيگراد بپزيد. ( فر را قبلن بايد گرم كنيد)![]()

![]()
منم تا ۱سریال فلش فورواردو دیدم![]()
![]()
| Design By : Night Skin |






