تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام

کم کم عروس خانوما داره خستگیایه جشنشون در میره

 و تشریف میارن به خونه هایه مجازیشون

الی کوشولوهم دیشب آپ کرده بود

به سلامتی دیروز همینطور الکی الکی سیم کارتم سوخت

البته من هیچ کاریش نکرده بودما

گوشیم رو تختم بود و هیچ وسیله مغناطیسیم اطرافش نبود

عصر امیر زنگ زد که میام دنبالت بریم سیم کارتتو عوض کنیم

6:30 بود اومد اول رفتیم دفتر مخابراتی که گفت سوخته و

باید صاحب سند همراه آخرین فیش واریزی بیاد با 5000تومان پول تا سیم کارتو عوض کنیم

خط من به اسمه مامانمه به امیر گفتم مامان خودش صبح میاد

اما از اونجائیکه این دوست جونه ما بسیار حرف گوش کنه

زنگ زد به مامانم که اماده شه بریم دنبالش

خلاصه رفتیم دنباله مامان و بعد رفتیم سیم کارت جدیدمو تحویل گرفتیم

و مامانو برگردوندیم خونه

بعدش رفتیم عکسایه منو که دیشب داده بودیم چاپ کنن گرفتیم

از اونجام رفتیم شناسنامه امیر و برداشتیم و رفتیم محضر برگه ازمایش دریافت نمودیم

کارامون که تموم شد با امیر رفتیم یه تی شرت براش بگیریم

وای چه تی شرتایه نازی

اما نصفشون تن دوست جونم نمیشد به خاطر شمکش

ولی بالاخره یه تی شرت giordanoخریدیم

یه دونم من خوشم اومد که امیر گفت امروز میره اونم میگیره

بعدشم یه آب طالبی و بستنی خوردیم(به جایه شام چون قراره دوتامونم لاغر شیم)

و امیر واسه مینا یه چیپس Pringles خرید و 10بود رسیدیم خونه

راستی من حس میکنم 1کیلو دیگه لاغر شدم

امروز که رفتم رو وزنه داشتم از خوشحالی میمردم

دیشبم خیلی بد خوابیدم

نمیدونم این چه مرضیه من دارم

با اینکه رفتم آزمایش دادم قبلا و اصلا درد نداشته بازم فکرشو میکنم تپش قلب میگیرم

دیروز امیر از دوستش پرسیده بود گفتن واسه ازمایش نمی خواد ناشتا باشید

بعد ازمایشم به خانوما واکسن میزنن(شانسو حال میکنید دیگه)

بعدشم یه کلاس 45 دقیقه ای تنظیم خانواده فقط واسه خانوما

ساعت 1ظهرم جواب ازمایشو میدن

صبح امیر 7:30 اومد دنبالم رفتیم ولی واسه 4شنبه بهمون وقت دادن

کلی کششششششششششششش اومدیم

بعدشم من بانک یه سری کار داشتم امیر منو رسوند خونه و رفت دنبال پول درآوردن

دیگه بابای

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 9:14 توسط من و دوست جونم| |

سلام ظهرتون به خیر

اول از همه بگم که دوست جونه روشنفکرم گفت اشکال نداره عکسمونو بذارم

ولی حالا باید درست کنم عکسمونو بعد بذارم براتون

اما اتفاقایه دیروز:

دیروز صبح عمه کوچیکم از تهران زنگ زده بود

به من و امیر تبریک گفت  کلی باهام حرف زد

که تو این مدت فقط به فکر خوش گذرونی باشید

به حرف دیگران اهمیت ندید چون مردم هر کاری بکنید یه حرفی میزنن و از این حرفا

عمه م که قطع کرد دوست مامانم زنگید و کلی سر به سرم گذاشت

تلفنا که تموم شد یه دوش گرفتم و رفتم اداره پست کارایه بابا رو پست کردم

بعدش اومدم دنباله مینا و رفتیم بانک

کلیم قندایه تزئینی خریدیم

بعد از ظهر یکم خرید داشتم امیر ساعت 6 رفت خونشون یه دوش گرفت و اصلاح کرد

 و ساعت 7:15 اومد دنبالم که بریم بیرون

بدجنس هی منو اذیت می کرد

آخه این انگشتر من واسه انگشتم بزرگه و قراره ببریم چسب بزنن

و من همش نگرانم بیوفته هی اذیت میکرد یهو میگفت

الیییییییییییییییییییییییی انگشترت کو؟

من قلبم وامیستاد

ماشینو 7تیر پارک کردیم و رفتیم عندلیبی یه شال صورتی خریدیم

امیر که خیلی خوشش اومد

بعدش رفتیم غزال یه کیف خریدیم

از یه کفشم خوشمون اومد اما مشکیشو نداشت

و قرار شد امروز حالا با مامان واسه کفش بیشتر بگردیم

جالبه که من و امیر تو همه چی باهم هم سلیقه بودیم

چون دیر شده بود برگشتیم سمته ماشین و تو راه یه گیره سر صورتیم خریدیم

منم واسه دوست جونم یه جا مدادی عروسکی میمون خریدم

که بذاره رو میزش درس خوندنی یاد من بیوفته

(فکر کنم اتاقشو شکل اتاقه بچه ها کنم)

انقد حس خوبی داشتم

همراه بودن با امیر رفتارایه خوبش مغازه هایه خوبی که باهم میرفتیم

خریدایه خوبی که کردیم

می دونید برخورداش خوبه من خیلی به رفتارا حساسم

امیر اصلا باعث آزار نمیشه

مثلا بعضیارو دیدید یه چیز می خوان بخرن خودشونو میکشن تخفیف بگیرن

یا اینکه یه چیزی بخوان برات بخرن می فهمی انگار مجبورشون کردن

امیرم اصلا اینطوری نیست

ساعت 9 حمیدرضارو از کلاس برداشتیم رفتیم خونه رو یه چک کردیم

مینام آماده بود و باهم رفتیم شام رستورانه salva

که البته پیشنهاده امیر بود

جالب بود که من تا حالا نرفته بودم

یه رستوران تو دامنه کوه گاوازنگ که منظره خوبیم داشت که ما تو بالکنش نشستیم

به من که خیلی خوش گذشت

مینا و حمیدم خیلی راضی بودن

امیدوارم امیرم لحظه هایه خوبی رو تجربه کرده باشه

چندتام عکس انداختیم با موبایل امیر که قرار شده برام بفرسته براتون میذارم

ساعت 11:15 برگشتیم خونه و لالا

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست جونم

خاطره قشنگی برام ساختی

 

 

پ.ن.:انقدر احساس خوبی می کنم وقتی همه از امیر تعریف میکنن

ماما الان از تهران رسید و مینا بهش گفت مامان دیشب چند تا حرکت از امیر دیدم خیلی خوشم اومد

هر کاری می خواد بکنه نظر دیگرانو می پرسه و خود سر نیست

من بهت افتخار میکنم نومزدجونم

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:34 توسط من و دوست جونم| |

اینا عکس انگشتر ی که دوست جونم زحمتشو کشیده بود

خیلی سعی کردم عکس خوبی بندازم اما نشد

عکس خودمونم اگه امیر راضی بود میذارم

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:51 توسط من و دوست جونم|

سلام دوست جونااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دلم براتون تنگ شده بودا

انقد حرف دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم

تازه خیلیاشم یادم رفته

خب از 4شنبه شروع میکنم

راستش من دلم نمی خواست 4شنبه مراسم داشته باشیم چون بهتون که گفته بودم

دختر خاله م 3شنبه اومده بود و من حالم خیلی خیلی بد بود

اما چون 5شنبه وفات بود و بعد اونم مناسبتی نبود خاله و مامانم

دوست داشتن تو یه روز خوبی این مراسم انجام بشه

صبح من ساعت 9 بیدار شدم دیدم

مامانی و آبجی نازم مبلارو جابه جا کردن

خونه رو جارو کردن و حسابی مشغوله کارن

منم یکم کارایه سبک و انجام میدادم

ظهر عمو کوچیکم اومد ببینه کاری هست انجام بده یا نه

یکم نشست انقدر سربه سرم گذاشت که اشکم دراومد

تا می خواستم حرف بزنم میگفت تو چیزی نگو سنگین باش

خلاصه همه مشغوله کار بودن

عمو وسطیه شربت خرید بابام دنباله میوه و شیرینی بود

ظهرم یکم مینا ابروها و صورتمو مرتب کرد و لباسامو چک کردیم

بعد از ظهر مامان گفت زنگ بزن با امیر تصمیم آخرتونو راجع به مهریه بگیرید

تا شب هیچ بحثی راجع به مهریه نشه

منم زنگ زدم به امیر و ازش خواستم مهریه م 600 تا سکه باشه ( امیر عدد 6 رو دوست داره)

(قبلنا گفته بودم 700 و امیر موافقت کرده بود)

امیر راضی نمیشد میگفت ما قبلا حرفاموو زدیم اما بالاخره قبول کرد

گوشی رو که قطع کردم امیر رفت دنبال گل و شیرینی

دیگه کارا تموم شده بود پدربزرگ و مادربزرگمم شام خونه ما دعوت بودن

و بابا گفته بود از بیرون شام میگیره

ساعت 9 مادربزرگمینا اومدن سریع شام و خوردیم

شیرینی و میوه ها رو چیدیم و من اومدم بالا تو اتاقم

مهمونام همینطوری میومدن البته هنوز امیرینا نیومده بودن

مهمونامون اینا بودن

3تا از شوهر خاله هام (یکیشون تهران میشه و نبود)

شوهر عمه کوچیکه (اونم تهران زندگی میکنه)

دایی(ما فقط یه دایی داریم که از کرمانشاه اومده بود)

3تا عموهام 2تا از عموهایه امیر

داماده امیرینا پدربزرگا و مادربزرگا

خانومام خودمون بودیم خواهر امیر و زنداییم

ساعت 10:45 دقیقه شب دوست جونمینا اومدن

آقایون تو پذیرایی بودن مامانمواسه خانوما تو بالکن تدارک دیده بود

منم یکم بعد واسه اینکه از پیش آقایون رد نشم از پارکینگ رفتم حیاط

همه بهمتبریک گفتن و روبوسی کردیم ومنتظر شوهر خاله بزرگم بودیم که گفته بود دیر میاد

این شوهر خالم روحانیه کلی واسه خودش کله گنده ست

ساعت 12 بود رسید داییم منو صدا کرد گفت برم تو اتاقم باهام کار داره

منم رفتم بالا دیدم امیرم اونجاست

مهریه مو نوشته بود و می خواست مطمئن شه من راضیم

همه قسمتهایه مهریه رو که خوند رسید به تعداد سکه ها

گفت ظاهرا با امیر سر 600 تا توافق کردید

گفتم بعله

گفت بکنیمش 500 تا من یه لحظه موندم آخه چی میتونستم بگم

امیر گفت نه دایی جان ما حرف زدیم همون 600

داییم گفت یا 500 یا 1000 امیر گفت پس 1000

نمی خوام از 600 بیام پایین

داییم گفت نظرتو چیه گفتم هر چی صلاحه

که داییم نوشت 500 و اصلا حرفه امیر و گوش نکرد

نمیدونید من چقدر ناراحت بودم داشتم دیوونه میشدم

نه به خاطر تعداد سکه ها

واسه اینکه حس میکردم به حرفام اهمیت داده نشده و این مدتی که راجع به مهریه

حرف زدم خودمو خیلی سبک کردم

از امیرم خیلی انتظار داشتم اون قرار بود مرد زندگیم باشه و من به اقتدارش نیاز داشتم

خلاصه دایی یه متنی رو به امیر گفت نوشت و من امضا کردم

بعدش دایی و امیر رفتن پایین و من یکم تو اتاقم نشستم

داشتم دیوونه میشدم حس میکردم همه چی رو سرم خراب شده

(ناراحتیه که تو پست قبل نوشتم مربوط به این جریان بود)

دیگه هیچ حسی نست به این مراسم نداشتم

دلم می خواست یکی بیدارم کنه بگه همه چی خواب بوده

بگه من دختر باباییمم که یه لحظه نذاشت هیچ کس حرف دخترشو خراب کنه

یا باعث شه  این احساسایه وحشتناکو تجربه کنه

دوباره تاکید میکنم من به خاطر سکه هایه مهریه ناراحت نبودم

خلاصه صورتمو پاک کردم و رفتم پیش خانوما

فقط واسه اینکه آبرویه خانوادم نره واقعا هیچی اون لحظه برام مهم نبود

مهریه م اینا بود البته یه سری شرایطم داشتم که با امیر هماهنگ کردیم

 تو عقدنامه بنویسه و اینجابه کسی نگیم

 

n        یک جلد کلام الله مجید(به عنوان اصلی ترین نشانه راهنمایه زندگی)

n        یک شاخه نبات (به عنوان شیرینی زندگی)

n        یکهزار و سیصد و شصت و دو شاخه گل رز 1362(به عنوان زیبایی زندگی)

n        پانصد سکه تمام بهار آزادی (به عنوان مهریه)

n        و یک سفر حج

 

اونجا صدامون کردن بریم پیش آقایون

مامانم یه چادر سفید انداخت رو دوشم

همه احساساتی شدن چون این چادر رو موقع عروسی خواهر امیر رو دوشش انداخته بود

داییم میگفت من عین فرشته ها شدم

وای چقدر برام سخت بود نگه داشتنه چادر صد بار اینور اونورش کردم

دومین ضد حالی که اون شب خوردم مربوط به خوندن صیغه عقد بود

راستش ما اصلا انتظار نداشتیم عقد بخونن

 مخصوصا که من نمی خواستم تو این وضعیتم خطبه عقد خونده بشه

درسته از نظر شرعی مشکلی وجود نداشت

اما من دلم می خواست این تعهد و عقد تو شرایطی باشه که

پاک پاک باشم ولی بهر حال شوهر خاله م عقد و خوند

دیگه از اینهمه ضد حال خنده م گرفته بود

ولی سعی کردم حواسمو جمع کنم اون لحظه واسه همتون دعا کردم

همه ی همتون

خطبه عقد و که خوندن  و قند و که شکوندن

حدود ساعت 1 نصفه شب بود که شوهر خاله هام و عموهایه امیر رفتن

من و امیر و نشوندن کنار هم و امیر انگشتر و انداخت تو دستم

انگشتر قشنگی بود و مهمتر این که به سلیقه امیر بود و میدونستم خیلی با وسواس انتخابش رده

واقعا یه کارایه کوچیک چقدر میتونه یه خاطره قشنگ و بد کنه

همش سعی میکردم قیافه ی ناراحتم معلوم نباشه

انگشتر و که انداختن دیدیم در میزنن در و که باز کردیم

 دیدیم 2تا زن عموم و بچه هاشون با عمه مینا اومدن

کلی منتظر شده بودن مراسم تموم شه

 بیان بزن و بکوب که مادربزرگم(مامانه مامانم ضد حال زد بهشون)

خانواده پدری م کلا جوونن یعنی من نوه اولم و مادربزرگمم 66سالشه

و اهله شیطنت و بزن و بکوب البته کلا ادمایه معتقدین ولی شاد

اما مادربزگم یعنی مامانه مامانم کلی با آهنگ اینا مخالفه

یعنی اگه جایی باشه نمیره

داییم که دید اینطوریه گفت خب ما دیگه بریم و به یه بهونه ای مادربزرگمو برد

همین که مادربزرگم رفت عموهام ریختن وسط کلی رقصیدن

عمو کوچیکم امیرم بلند کرد امیرم یه نه نگفت و پاشد

کلی رقصیدن و بابام یه عالمه پول ریخت رو سر امیر

بعدش مامان منو صدا کرد که روسری و چادرتو در بیار

منم با ارامشه کامل اینکارو کردم و برگشتم پیش امیر

همه زیرزیرکی منتظر بودن عکس العمل امیر و ببینن

 اما امیر اصلا تعجب نکرد یا عکس العمل خاصی انجام نداد

آخه منوامیر 2ساله باهم دوستیم این چیزا واسمون عادی بود

 یعنی کلا منو امیر خیلی باهم راحت بودیم و تمامه اون شب

سعی میکردیم یکم غیر عادی باشیم تا 3 نشه

خلاصه ملت کلی ضایع شدن

بعدش من بلند شدم رقصیدم البته کسی بهم نگفتا خودم پریدم وسط

با امیر رقصیدیم یه عالمه شاباش گرفتم

دیگه همه وسط بودن عموهام زن عموهام عمه م بچه هاش امیر خواهرش

خلاصه تا ساعت 3 فقط رقصیدیم و بعدش عکس انداختن شروع شد

حدود 120تا عکس انداختیم آخرایه شبم همه رفتن

مامان و بابایه امیرم رفتن و قرار شد امیر خودش بره خونه

چند تام عکس 2تایی انداختیم نخواستیم زیاد شورشو در بیاریم

بعد ش امیر زنگ زد بابشینا اومدن دنبالشو حدود 3:45 دقیقه مراسممون تموم شد

مراسم که تموم شد یکم جمع و جور کردیم و با مامانینا حرف میزدیم

کهمامان پرسید چرا ناراحتی و من انگار کبریت کشیده باشن به باروت

شروع کردم از امیر و دایی و مهریه گفتم

خیلی حرفایه بدی هم به امیر و هم به داییم زدم

مامان و بابام همینطور مونده بودن

بابام که کلا با 500 تا راضی بود و میگفت

 چون تو فامیل دخترا از تو الگو برداری میکنن نباید بدعت گذاری کنی و همینقدر کافیه

کلیم از امیر طرفداری کرد که چیزی نمی تونسته به دایی بگه و ...

اما هیچ کس منظوره اصلیه منو نفهمید

نفهمید غرورم شکسته نفهمید دلم شکسته نفهمید مرد زندگیم ...

بعدش دیگه رفتیم مثلا بخوابیم امیر بهم شب به خیر گفت

اما من اصلا نخوابیدم یکم گریه کردمو دیگه با خودم عهد کردم

 تو هیچ چیزی حرفی نزنم تا انقدر له نشم

ساعت 6 بود دیگه دیدم نمی تونم بخوابم

بلند شدمو یکم خونه رو مرتب کردیم تا ساعت 1 ظهر

ظهرم با امیر یکم sms بازی کردیم و دوباره به امیرم توپیدم

اونم کلی ناراحت بود و میگفت حس میکنه مرد نیست

 و دور از جونش بی عرضه ست و دایی اصلا به حرفش اهمیت نداده و از این حرفا

دیگه بعد اینکه به همه توپیدمو یکم خالی شدم تصمیم گرفتم دیگه راجع به اون جریان فکر نکنم

مخصوصا که امیرم ناراحت بود

عصر 5شنبه امیر گفت بیام دنبالت بریم بیرون

من نمی دونستم چی بگم اصلا رومم نمیشد به مامانم بگم

به مامام گفتم گفت از نظر من اشکال نداره بذار با باباتم حرف بزنم

بابام گفته بود مشکلی نیست

به حمید و مینام گفتیم باهامون بیان

امیر ساعت 8:3 اومد خونمون بابام خونه بود(برامون بستنیم گرفته بود)

 عکسارو باهم دیدن و ما آماده شدیم

که بابام گفت بهتره ما دوتایی بریم و به حمید و مینا گفت شما باهاشون نرید خودمون میریم بیرون

و من در اینجا کاملا داشتم شاخ در میاوردم

من و امیر باهم رفتیم بیرون حس جالبی بود اینهمه قایمکی دوتایی این ور اونور رفته بودیم

استرس کشیده بودیم نبیننمون حالا بدونه هیچ نگرانی ای

من که عاشق خیابون گردی با ماشینم تو شب

بیچاره امیر انقدر خیابونایه شهرو گشت سر گیجه گرفت

م اصلا گشنه م نبود اصلنم نمی خواستم خودمو به غذاهایه فست فودی عادت بدم

تا زحماتم واسه رژیم از بین بره

اما امیر گفت گشنشه یه پیتزا گرفتیم و تو ماشین خوردیم

 ساعت11 بود من نمی خواستم دیر بریم خونه بهرحال اولین بار بود

همون لحظه خواهرزاده امیر زن زد که دایی ما تو پارکیم

گفتیم یه سرم به اونا بزنیم

رفتیم پیششون بشینیم نذاشتن هی گفتن شما برید بگردید دوتایی

نامرداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اخرشم زنگ زدم مامانینا خونه مادربزرگم بودن

قرار بود با بچه ها صبح بریم کوه شهربازی

با امیر کیک و شیرکاکائو خریدیم و رفتیم خونه مادربزرگم

و حدودایه 12:30 امیر مارو گذاشت خونه و رفت خونشون

صبحم 6 رفتیم بیرون ظهرم امیر اومد نبالم رفتیم خونه مادربزرگم

عصرم می خواستیم بریم اما گفتم بهتره تا عقد رسمی زیاد شورشو در نیاریم

دختر عمویه امیرم فردا از مکه بر میگرده و شام منو دعوت کرده

البته نمیدونم برم یا نه چون بابا میگه بهتره اول بزرگا منو پاگشا کنن بعد

امروزم تهران عقد دخترخالمه مامان و باباصبح رفتن تهران

منم الان کلی کار دارم باید برم بیرون

شبم قراره شام با امیر و بچه ها بریم بیرون

البته شاید عصرم رفتیم خرید

ببخشید طولانی شد باید می نوشتم تا یادگاری بمونه

راستی عکسارم براتون میذارم

هرچی سعی کردیم نتونستم از انگشترم عکس بندزم

 چون نگیناش نو ر و برمی گردونه و تو عکس نمیوفته

اگه امیر راضی باشه یه عکس  دوتاییمونم میذارم

آخر اینکه نظراتو یه مدت مجبورم تاییدی کنم چون یه آدم مزخرف حرفایه خیلی زشتی میزنه

همتونو دوست دارم

برامون دعا کنید

بوووووووووووووووووووووووووس

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:13 توسط من و دوست جونم| |

ما دیشب عقد کردیم

الان یکم ناراحتم نمی تونم چیزی بنویسم

از همتون ممنونم که به یادمون بودید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:8 توسط من و دوست جونم| |

من واقعا نمی دونم چی باید بنویسم

یعنی می دونما اما نمی تونم

تقریبا ۳ساعت مونده تا بعله برون

دیگه همه خبردار شدن ئ به من و امیر تبریک گفتن

هردومون حس عجیبی داریم که نمیدونیم چیه

اومدم اینجا تا روز پدر رو به بابایه نازنینم و تکیه گاه و همراهم

و همنفس قسمتم تبریک بگم

بعدا میام کامل همه چیو تبریک میگم

برامون دعا کنید

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 18:49 توسط من و دوست جونم| |

سلام شبتون به خیر

انگار همه چی داره جدی میشه

اما من نمی خوام زیاد بهش فکر کنم چون رو هرچی فکر کردم و

 حساسیت نشون دادم تا حالا که خراب شده

امروز صبح بابا آزمایشارو برده بود که دکتر نبود و گفته بودن ساعت 4 میاد

دکتر که برگه ها رو دیده بود گفته بود

اینا آزمایشایه معمولین نه آزمایش ژنتیک

و آزمایش ژنتیک رو باید بفرستن تهران و جوابش زودتر از یه ماه نمی یاد

و این ازمایشا فقط نشون میده که من و امیر سالمیم همین

حالا صبر میکنیم تا خود دکتر اصلیه بیاد

البته بابا گفت به یه دکتر دیگه م فردا نشون میده

قرار بعله برونم واسه 4شنبه شب گذاشتن

فعلا فقط به مادربزرگم و 2تا عمه هام گفتیم

هردوشون گفتن وای نه ما الی مونو نمیدیم حالا زوده و اینا

و بهم تبریک گفتن

الهی فداش شم فریماه کوچولو نیم ساعت پیش زنگ زده بهم میگه:

آخه الی عروسی که بدونه خانوما نمیشه

بذار منم بیام

گفتم توهم با باباییت بیا

میگه خب حالا که من و بابام میایم میشه مامانمم بیاریم

کلی بهش خندیدیم

امیرم عصر با خواهرش رفته بود و انگشتر خریده بود

گل و شیرینی سفارش داده

فعلا که تا الان من ازش بی خبرم

دوست دارم وقت کنه و اینجا بنویسه خاطراتشو

راستی امروز کلی با ندا حرف زدم

ایشالا این هفته بتونم ببینمش قراره عکساشم ببینم

و یه چیز دیگه اینکه از شانس خوشگل من اینجا هم از دختر و هم از پسر ازمایش ازدواج میگیرن

دیگه شبتون به خیر و خوابایه خوب خوب و قشنگ ببینید

 

پ.ن.:به سلامتی دختر خاله من الان تشریف آوردند

 تا بسیار زیبا بره تو مخ من تو این شرایط با این همه کار

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

پ.ن.۲:چرا هیشکی از کادویه روز مرد نمیگه خسیسا

نکنه می خواین بپیچونید ها؟

من دوست داشتم فردا شب به امیر یه چیزی بدم اما

فردا خیلی شلوغه تازه خودم بهترین هدیه م مگه نه

شایدم یه جشن ۲تایی گرفتیم

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:27 توسط من و دوست جونم| |

سلام مثل اینکه امروز غیبت خوردم

خب از دیروز شروع کنم

قرار بود جواب ازمایش منو امروز عصر بدن

امیر دیروز عصرگفت به ازمایشگاه زنگ بزنم ببینم میشه جواب و ظهر بدن که ببریم پیش دکتر

منم زنگ زدم گفتن جواب ازمایشم آماده ست

سریع اماده شدمو رفتم جواب ازمایشمو گرفتم

امیرم دیروز با خواهرش رفته بودن انگشتر نگاه کنن

اما امیر از چیزی خوش نیومده بود

بچه م از من سخت پسندتره

اما قراره این انگشتر به سلیقه دوست جونم باشه و من اصلا نمی خوام دخالت کنم

شب مامانم زنگ زد به خاله گفت که جواب آزمایشو گرفتیم

و قرار شد 7 صبح امیر با مرکز مشاوره تماس بگیره ببریم دکتر آزمایشارو ببینه

از شانس خوشگل ما این دکتر فقط 4شنبه ها میشه

این هفته 4شنبه که تعطیله گفتن هفته بعد 4شنبه زنگ بزنید اگه بود بیایید

امیر رفته بود مطبش که گفته بودن دکتر رفته مکه

خلاصه اینجا به در بسته خوردیم

بعدشم امیر و مامانش ازمایشارو برده بودن به یه دکتر دیگه که اونم گفته بود

من نمی تونم چیزی بگم و باید خود دکتره باشه

حالا فعلا قرار شده فردا صبح بابا آزمایش من و امیر و ببره پیش یکی از دوستاش که دکتره

 و ازمایشگاه داره که ببینه و یه دکتری رو بهمون معرفی کنه که از ازمایش زنتیک سر در بیاره

به احتمال 90% این هفته 4شنبه شب بعله برونه

حالا کیفیتشو نمیدونم یعنی نمیدونم عقد می خونن یا نه و ...

فقط 17تا آقا و 10تا خانوم هستن

امروز صبح با مامان رفتیم واسه اتاقمون یه پرده خوشگل خریدیم که فردا میدوزیمش

یه بلوزم واسه مامان گرفتیم

یه بلوزم واسه خودم

ناخن مصنوعی صورتی نگین دارم گرفتم

2دست لباس اماده کردم واسه بله برون

1: یه بلوز و شلوار سفید و یه سارافون حریر گل گلی

2: یه دامن مدل ماهی بنفش بادمجونی و یه بلوز سفید و که گلایه بنفش و پولک داره

دومی رو بیشتر دوست دارم

راسی من 20 روزه اصلا لاغر نشدم با اینه این قرص هارم می خورم اما هیچ فرقی نکردم

تازه حس میکنم چاقم شدم امروز از ترسم

 دوباره لباسه نامزدیمو پوشیدم اما تنم میشه خوشبختانه

یه چیز جالب امروز رفتم یه فروشگاهی چند تا لباس انتخاب کردم

قبلنا هرچی خوشم میومد تنم نمیشد

ولی همین 7کیلویی که کم کردم خیلی سایزمو تغییر داده

هر چی من می پوشیدم خانوما میگفتن بیا بیرون ببینیم بعد کلی به به چه چه می کردن

آخرشم فروشنده انقدر از من خوشش اومد

خب خودش گفت

شماره دخترشو بهم داد گفت دخترش هم سایزه منه

با دخترش تماس داشته باشم هر وقت میره خرید واسه منم لباس بیاره

(خودمان را تحویل میگیریم)

دیگه خبری نیست فقط زیاد حالم خوب نیست

مهربانو فردا میره سفر حج

خوش به سعادتت خانومی مارو فراموش نکنیا

بهار جونم مرسی انقدر نگرانی و جویایه احوالمونی

راستی یه سوال؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

چه جوریه که تو ازمایش ازدواج بعضی وقتا فقط از پسرا ازمایش میگیرن؟

فعلا بابای

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:48 توسط من و دوست جونم| |

شلام خوفید خوشید؟

فکر کنم خاصیته دوستی با کارمنداست که منم جمعه ها نمی تونم آپ کنم

خب از 5شنبه شروع می کنیم

مادربزرگ من خیلی وقت پیشا واسه خونه خریدن دایی نذر کرده بود

البته این نذر واسه خیلی سال پیشه چون داییم الان 2-3تا خونه داره

بعد الان به دلش اومده بود و تصمیم گرفته بود این نذر و ادا کنه

راستش من اصلا این اسمو نشنیده بودم اما بهش میگفتن "دستگاه"

و این رسم اینطوریه که حدود 12نفر رو جمع می کنن و

 آبگوشت درست می کنن و یه شیرینی به اسمه "دویمج"

خلاصه ساعت 4رفتیم خونه مادربزرگم و آبگوشت و صبح مامانم رفته بود بار گذاشته بود

خاله بزرگمم شیرینی رو آماده کرده بود

حدود 20 نفری بودیم(خاله ها دختر خاله ها و عروسا)

خوش گذشت دعای توسل و دعای حدیث کسا(فک کنم) با یه دعایه دیگه خوندیم

کلا روز خوبی بود امیرم ناهار مهمونه یکی از مشتریاش بود شامم مهمونه یکی از دوستاش

جمعه هم کاملا به بطالت گذشت برایه من، عروسی دختر دوست مامانم بود که من نرفتم

مامان که از عروسی برگشت رفتیم واسه بابا کت شلوار نگاه کردیم

بعد رفتیم پیرتزایه بدمزه خوردیم

از اونجام انار گلاسه و آب انار و برگشتیم خونه

من خیلی خوابم میومد رفتم ساعت 10:30 خوابیدم که یهو از سر و صدا بیدار شدم

نگو خونه ی داماد که مامانم رفته بود عروسیش

یه کوچه بالاتر از خونه ی ماست

و چون اتاق من طبقه بالاست کاملا دید داشت

مجلس مردونه بود و ارکستر(درسته) بااورده بودن

 که هی میگفت اینو از استامبول براتون اوردم

خلاصه سر و صدایه اینا نذاشت ما بخوابیم تا 2:30

 که نیرویه انتظامی اومد یه تذکر بهشون داد و مراسمو تموم کردن

البته آخرشم دیگه عروسم اومد و خانومام اومدن و یکم مخلوط شدن

من و مینام از بالا پشت بوم تمامه منظره را سیاحت کردیم

خیلی باحال بود من که از ارکستر خوشم میاد

 ولی کلا دوست دارم عروسی دختر پسراش یعنی کلا جووناش زیاد باشه

که البته فامیل ما از این دختر پسرا ندارن

امیرم که دوستی نداره مجلس شلوغ کنه

عوضش با عموهایه نازم میترکونییییییییییییییییییم

راستی من فردا جواب آزمایشمو میگیرم و احتمالا آخر این هفته بله برون باشه

میشه بگید شما چطور بله برون میگیرید؟

میشه تو بله برون عقد نکرد؟

  

پ.ن.۱:۵شنبه شب ، لیله الرغائب بود خیلی اس ام اس برام اومد که فراموششون نکنم تو آرزوهام

راستش من ادمی نیستم که لیاقت این شبا و معنویاتو داشته باشم

ولی واقعا همه رو یاد کردم هرکسی که به ذهنم اومد

 همه ی دوستایه وبلاگیم و غیر وبلاگی خانوادم امیر همه و همه

از امیر پرسیدم ارزوت چیه؟ اینو برام نوشت:

آرزویه اول و آخرم تویی که پیشم باشی واسه همیشه همه جا

حتی اگه خود فیزیکیت نبود تو چشام باشی تو زبونم باشی تو حرفام باشی

 ولی هر جور و هر شکلی که پیشم هستی ته خوشبختی باشیم

خدایا دلمو پر یقین کن کمکم کن لیاقته عشق امیرو داشته باشم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:44 توسط من و دوست جونم| |

سلام صبح به خیر

دیروز بعد از ظهر جلسه بود نقد کتاب مدیریت دانش

منم کاملا یادم رفته بود کتاب و بخونم

به همین خاطر از صبح تا ساعت 5 یه ریز خوندم تا 120صفحه تموم شه

البته فکر نکنید من خیلی درس خونما

اتفاقا اصلا حوصله م نمی گیره این جور کتابارو بخونم

اما حیثیتی بود

آخه هی اونجا ازم نظر راجع به کتاب می پرسن اگه از خودمم بگم 3 میشه

خلاصه کتابو تموم کردمو رفتم جلسه

بد نبود گرچه چند تا ادم مزخرف اونجا بودن

که همیشه به قیمت خراب کردن دیگران می خوان خودشونو بالا بکشن

ساعت 7 امیر رفته بود جوابه ازمایششو گرفته بود

Smsزد که جلسه تمو شد بیاد دنبالم

بعدش یکم باهم دور زدیم

عکس کمد و میزشو بهم نشون داد

بعدشم این شولوکاته خومشزه رو برام خرید

چون من دختر خوبی بودم و رفتم آزمایش دادم

ببیند دوست جونم چه شکلات شناسه

البته من رژیم دارم به دوست جونمم قول دادم که یهو نمی خورم

تازه اگه شیطون بذاره می خوام نگه دارم با امیر بخوریم

(البته نصفشو پیشی برده ها)

دیگه دیگه هیچ خبری نبود

فقط به احتمال 90%هفته بعد بله برونه چون دایی می یاد زنجان

از دیروزم محلول سینره میزنم واسه تقویته موهام

 آخه من لاغر میشم سریع موهام میریزه

بوس بوس دوس جونا

 

 

 روسری که تازه خریدم

یکم ازشکلاتایی که امیر برام خریده

شکلاتایه دوست جون 2

اینم شکلات lindt(خیلی تلخ بود گرچه درصدایه بالاترم داره)

اینم توبلورن که طعمش جالبه می چسبه

اینم شکلات مرسی که 3طعمه تو جعبه ش

پروژه بعدیم امتحان این شکلاتاست:

 Hachez Chocolates

Ferrero Rocherشکلاتاش گرد و مغزداره 

Cote d'Or Belgian Chocolates

این سایت و حتما ببینید

http://www.hersheys.com/

Droste Chocolates from Holand  

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 21:47 توسط من و دوست جونم| |

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌

 و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه‌ قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست

‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛

چون‌ تو تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم،

تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني. حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم،

حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه‌ نشسته‌ام‌

يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود.

تو هر شب‌ خواب‌هاي‌ مرا تماشا مي‌كني،

آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.

تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و

چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است.

تو مي‌داني‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.

تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.

تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را.

و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.

تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...

خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم.

 اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي...

 پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

‌عرفان‌ نظرآهاري‌

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:22 توسط من و دوست جونم| |

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

صبحتون به خیر

وای چقدر دیروز من حرص خوردم

صبح بالا بودم دیدم تلفن زینگولید و حس کردم مامان یه جوری حرف میزنه

رفتم پایین دیدم خواستگاره

خیلی پررو بود خیلییییییییییییییییییییییییییییی

برگشته به مامانم میگه من زنگ زدم برایه الهه خانوم

ما از فلان تباریم(که من تاحالا فامیلشونو نشنیده بودم)

پدر دختر چیکارست؟

ایشالا که دختر سرکار میره آخه ما دوست داریم عروسمون شاغل باشه

مامانمم گفت شما باید اول شرایط اقا پسرتونو بگید

پسر ما دکتره تهران زندگی میکنه

مامانه منم از حرصش گفت دکتر عمومی هستن؟

اوضاعی بود چون خانومه گفته بود یکی از اقوامتون شمارو معرفی کرده

مامانم نمیتونست بگه ما جواب دادیم

چون اینجا شهره بزرگی نیست و سریع میپیچید

اخرش مامانم گفت دخترم فعلا اینجا نیست اگه برگشت باهاش صحبت میکنم

و یه جوری پیچوندتش

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

چقدر من از این ادما بدم میاد

زنیکه ی بی فرهنگ پررو آخه ی اینطوری خواستگاری میکنه مگه برده میگیره

من اعتقاد دارم کسی که میره خواستگاریه دختر باید احترام و ارزش دختر و حفظ کنه

پدرشون چیکارست؟ شاغله یا نه چه مفهومی داره

اگه این چیزا مهمه قبل خواستگاری پرس و جو کنن

والا من اگه برم خواستگاری واسه برادرم منت دختر مردمم میکشم

دایی من با او همه دبدبه کبکبش وقتی رفت خواستگاری واسه پسرش هیچ حرفی نزد

گفت هرچی خانواده عروس بگن

الانم عروسشو رو چشاش میذاره

چقدر از ادمایی که درونشون خالیه بدم میاد

یه جا خوندم فرهنگ چیزیه که وقتی همه چیزو از ادم میگیرن باقی میمونه

خدایا به خودت پناه میبرم از اینکه آدم بی فرهنگی باشم

از اینکه شخصیت ادمارو با شغل و موقعیت مالی و اجتماعیشون بسنجم

خب دیگه زیاد حرص خوردم

بعد از ظهرم کلی سر امیر بیچاره غر زدم

سرمسائلی که واقعا نمی تونست نقشی توشون داشته باشه محکومش کردم

اونم کلی مشتری داشت ولی دید من خیلی عصبانیم یه عالمه باهام حرف زد

حرفاش کاملا منطقی بود ولی من الان اصلا منطق توکله م نمیره

فکر کنم چون نزدیکه دخترخاله م بیاد حساس شدم

بعدشم چون جمعه نرفته بودم خونه مادربزرگم با مامان دو تایی رفتیم پیشش

خیلی وقته خوبی رفتیم چون پدربزرگم مهمون داشت و مامان بزرگم تنها بود

واقعا دوسش دارم حتی نمی تونم تصور کنم یه روزی نباشه

یه دعایه کوتاه بود که قرار شد واسش تو یه نوار ضبط کنم تا حفظش کنه

یه دعایی رم فکر میکرد اشتباه می خونه که براش خوندمو غلطاشو درست کرد

یه عالمه هم از این ور اونور خاطراته جوونیش حرف زدیم

کاش قدرشونو بیشتربدونمو بیشتر بهشون سربزنم

کل هفته رو تنها میمونه و این باعث میشه روحیه ش ضعیف شه

ساعت 9ام برگشتیم خونه

امیرم گردنش درد میکرد

میگفت کلا روز خوبی نداشته

به روم نیاورد ولی من حرفایه بدی بهش زده بودمو گردن دردش عصبی بود

خودم ساعت 10:30 خوابیدم

امروز جلسه دارم حتی لایه کتابمم باز نکردم

برم بخونم کاش امیر بیاد دنبالم ببینمش 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 8:57 توسط من و دوست جونم| |

سلام صبح به خیر

خوفیییییییییییییییییییییییییییییییییید؟

خب دیروز مجله هنر آشپزیم رسید و من امروز می خوام ته چین مرغ درست کنم

دیروز مامان میگه از این به بعد ناهارا رو تو باید درست کنی

عمرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بابا تو این دوره زمونه نه پسرا انتظار آشپزیه توپ از خانوما دارن نه خانوما وقته آشپزی

تازه من آشپزی رو دوست دارمو به موقعش تکمیل می کنم هنرمو

دستمم یکم کبود شده ولی من از کبودی خیلی خوشم میاد

وای چه رنگایی داره

دیروز بعد از ظهر مامان آش درست کرده بود رفتیم خونه خاله کوچیکه تا هدیه تولده

سمانه(دخترخاله کوشولوم) رو بدیم وای19سالش شد

خالم لباسایه حنابندون و عروسیشو نگه داشته بود اورد دیدیم

خیلی کوچولو بودن نازی

بعدشم شب که بابا اومد نشستیم کاراشو مرتب کردیم و یکم سبک شد

دیگه خبر خاصی نیست

فقط خالم یکم امیر و دعوا کرده که تو نباید تنها ازمایش میدادی

باید وقت می گرفتی باهم ازمایش میدادید و تو حساب می کردی

خب من دیگه برم

قرص ونوستاتم از دیروز شروع کردم

بابای

 

۲ساعته که امیرو دوست ندارم

همش به جای اینکه چیزایی که تو ذهنمه حل کنه منو مپیچونه

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 9:45 توسط من و دوست جونم| |

سلام

آقا ما دادیم , آزمایشو میگم

آی درد کرد نه سوخت

این پرستاره نمیدونم لج بود

نمیدونم رفیقه الی بود

نمیدونم چه دشمنی با من داشت

همچینی که سووووووووورنگو کشید بیرون تا بنا گوشم کباب شد

بگذریم دیروز صبح که رفتیم مشاوره

یه خانومه خوب راهنماییمون کرد

یه خانومه خوب ترسوندتمون

اما بعدش با مشورتی که با خاله خانوم کردیم و

صلاح دیدش به دکتر ترسناکه گفتیم

تو حالا آزمایشا رو بنویسسسسسسسسسسسس

بعدش رفتیم پای در آزمایشگاهو یهو خاله گفت

حالا شما فکراتونو کنید

یکی دو روز تاخیر آزمایش هم زیاد مهم نیست

ببنید اولویتتون تو زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟

من شاخام داشت می زد بیرون با یه حالت تعجب ناک همراه با عصبیت

 به الی یه نگاه کردم و خاله جونو رسوندم خونه بعد از ظهرش

حس میکردم ذوق و شوقم واسه آزمایش از

دست دادم اما الی دلداریم میداد

عصر که رفتم خونه گرفتم حسابی خوابیدم تا

خستگیم برطرف بشه نگو الی چندتا اس ام اس

برام فرستاده بود

بعد کلی باهم حرفیدیم

در همون حین خاله جون تماس گرفت

و با مامانه گلم بحرفه که فردا

بچه ها برن آزمایش

واقعیتش من امروز

که فردای همون روز باشه صبح حسابی قرارای کاری داشتم

و می دونستم که عمرا نمی رسم

ولی رو حرفه خاله نمی شه حرفی زد

صبحه زود رفتم واسه آزمایشو تو زمان خلوتش زودی آزمایشو دادم

الی باهام تماس گرفت که چه خبر

منم سوز دستم هنوز خوب نشده

نتونستم صدامو قایم

کنم و گفتم

خوب بوووووووووووووووووووووووود

اما آزمایش من شد ۱۲۸۲۰۰ریال البته با بیمه

نمی دونستم الی آزمایشاش بیشتر از منه

خوب ما دیروز به نظرم باید آزمایشامونو می دادیم

یه ذره کشش دادیم

تازشم من دلم می خواست با الی باهم آزمایشو بدیم

ولی یه آزمایشه دیگه مونده که باهم میدیمش 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:51 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جوناااااااااااااااااااااااااا

ایندفعه می خوام از اخر برم اول

من آزمایش دادم

تشویق کنید زود باشید خب واسه من واقعا کار خارق العاده ای بود

تا حالا تقریبا 15تا برگه ازمایش دارم که دکترا برام نوشتنو نرفتم ازمایش بدم

البته مشکل من درد ازمایش نیست

من کلا نمی تونم محیطایه پزشکی اعم از مطب دکتر بیمارستان ازمایشگاه و ... رو تحمل کنم

فکر میکنم ریشه تو کودکیم داره

آخه اونموقع ها خواهرم مریض بود و چندروز تو بیمارستان بستری شد

حس میکنم خیلی روم تاثیر گذاشته

حالا باید برم هیبنوتیزم شم تا این ترسارو بکشم بیرون

دیروز با مامان حرف زدم که چرا نذاشتی صبح ازمایش بدیم

یکی از دلایلش این بود که امیر باید فکراشو بکنه ببینه تو زندگیش اولویت با بچه ست یا نه

چون این ازمایشا کامل نمی تونن چیزی رو تعیین کنه

خواستم امروز فکراشو بکنه

شب که با امیر حرف میزدم گفت من ازمایشه ژنتیک و اول به خاطر خانواده ها

 و بعد واسه اگاهی خودمون میدم حتی جواب 30%بشه تو تصمیم من تاثیری نداره  

و تو برایه من مهمی بچه که واسه ادم نمیمونه تازه اگه باشه هم یه امانته که یه روزی میره

قرار شد ازمایش و بدیم اما چون امیر ساعت 8:15 قرار کاریه مهمی داشت گفت بمونه پس فردا

که مامانم گفت نه امیر صبح زود بره ببینه چه خبره

امیرم 7:30 رفته بود و زنگ زد بهم گفت خلوته که بهش گفتم تو ازمایشتو بده ما خودمون میریم

نامرد بهش میگم درد داشت میگه

نه زیاد یکم میسوزه و کلی به من استرس وارد کرد

تازه شکلاتامم دسته امیر موند

من و مامان ساعت 9 رفتیم ازمایشگاه

اولش مامان می خواست به خاطر همراهی با من ازمایش بده گفتم نه تورو خدا اینکارا چیه

واقعیتش خیلی می ترسیدم دست و پام یخ بود

اما از اونجائیکه خیلی غد تشریف دارم اصلا به رو خود نیاوردم

یه عالمه از من خون گرفتن تازه یه ازمایشه بی ادبیم گرفتن

جوابه امیر و فردا میدن و 12000تومن ازش گرفتن

جوابه منو 23تیر میدن و 69630 تومانه ناقابل پیاده شدیم

امیر شانس اورد نبود وگرنه باید پول ازمایش منم پیاده میشد

به قول مامانم داماد مارو باش از همین حالا داره از هزینه ها در میره

خب اینم از این

خدایا مرسی یه عالمه مرسی دوست جونم که همراهیم نکرد و تنهام گذاشت

تو همیشه پناه و یاورم باش

دوست دارم به خاطر خودت

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:52 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه خوبم

مرسی از لباسم تعریف کردی میدونم انقدرام خوب نیست

تصمیم گرفتم بگم رو موهام گل هایه طبیعی استفاده کنه یا یه تاج کوشولو

ولی گل و ترجیح میدم نمی خوام زیاد عروسانه شم

 

 

راستی گلی جون ما عقد میکنیم بعد جشنه نامزدی میگیریم تازه لباسم

 یه شال کت مانندم داره بازم اشکال داره یکم بازه بالاش؟؟؟؟

خب دیروز به رسم هر جمعه که میریم خونه مادربزرگم من و امیر نرفتیم

راستش هردومون خجالت میکشیدیم

گرچه این قضیه ما علنی نشده ولی خب بالاخره بعضیا یه چیزایی میدونن

به همین خاطر کلی بعد از ظهر با امیر حرفیدیم

هردومون استرس آزمایش داشتیم البته امیر از نتیجه آزمایش نگران بود

ولی من از آزمایش دادن می ترسیدم

انقدر استرس داشتم که انگار معدم سوراخ بود هی ضعف داشتمو احساسه سیری نمیکردم

خلاصه قرار شد امیر با شوکولات سرمو گول بماله

امروز صبح امیر ساعت 8 اومد دنبالمون

من که شب خیلی بد خوابیدمو صبحم 6بیدار بودم

خلاصه رفتیم مشاوره ژنتیک و پرونده درست کردن برامون

دونفر برامون سخنرانی کردن

اولی یه سری سوال ازمون پرسید و گفت احتماله خطر 6-7درصده

(البته ما تو هیچ کدوم از فامیلامون مشکل ژنتیکی نداریم

 فقط مادربزرگم یکم قندش بالاست البته دیابت نداره ها و فشار خون داره

 که هردویه این بیماریها بعد 70 و خورده ای سالگی بوجود اومده که بیشترش از سن بالاست)

بعدش رفتیم پیش یه خانوم دکتره

اون گفت ما کلا ازدواج فامیلی رو توصیه نمی کنیم

گفت خیلیا خریداشونو میکنن قرار محضرم میذارن بعد میان اینجا

گفت به هر حال این احتمال خطر وجود داره

( البته تو ادمایی که فامیل نیستنم این درصد 2-3 هست)

اگه واقعا تصمیمتون بر پایه این مشاوره ست من یه سری آزمایش مینویسم

که درصد قطعی مشخص باشه و از رویه اون تصمیم بگیرید

یعنی ممکنه نتیجه آزمایش این درصدو بالا ببره یا در همین حد نگه داره

و گفت هیچ چیز دقیقی ما نمی تونیم بگیم خیلیا غریبه هستن ازدواج میکنن و بچه هاشون دچار مشکل میشن

خیلیام فامیلن و با این درصدا ازدواج میکنن هیچ اتفاقی نمی اوفته

گفت اگه همین درصد بود و ازدواج کردید و خواستید باردار شید 3ماه قبلش بیاید ما یه سری داره

که نقش ویتامین داره و بدونه عارضه هست بهتون میدیم

که تقریبا جلویه ژن هایه بدجنسو میگیره

مامانم گفت آزمایشو بنویسید تا تصمیم بگیرن

با اینکه من و امیر ناشتا بودیم تصمیم گرفتیم امروز نریم آزمایشو یکم فکر کنیم

نظر شما چیه؟

 

پ.ن.:من عاشق خرید اینترنتی و تحویل پستیم امروزم 2تا کارتون که دوست داشتم نگه دارمو

2 تا فیلمو برام فرستادن البته مجانی و از رویه امتیازاتی که تو سایته جوانه پویا دارم

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:22 توسط من و دوست جونم| |

فکر نکنم امیر این عکسو دیده باشه

اون که بغله منم این پسر غده هم امیره

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 20:10 توسط من و دوست جونم|

اینم عکسایه لباسم

لطفا نظر واقعیتونو بگید چون وقت هست و می تونم لباسه دیگه ای بخرم

عکس شماره 1

عکس شماره 2

عکس شماره 3

عکس شماره 4

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:25 توسط من و دوست جونم| |

سلام صبح 5شنبتون به خیر

فکر کنم خیلیاتون تعطیل باشید

دوست جون منم 5شنبه ها نمیره سرکار و الان فکر کنم عوض همه ی اون شبایی رو

که تا دیروقت با من sms بازی میکردو داره در میاد

و در خواب ناز تشریف داره

دیروز بعد از ظهر همینطوری نشسته بودیم دیدم مامانم آماده شده داره میره بیرون

گفت میرم انگشترمو بگیرم(آخه انگشترشو داده بود بزرگ شه و چون بزرگش کرده بودن

 پشتش زرد شده بود فرستاده بودنش تهران دوباره سفید کنن)

و این یه تجربه ست که همیشه انگشتری بگیرید که اندازه دستتون باشه

چون بزرگ و کوچیک کردنش خرابش میکنه

منم باهاش رفتم

انگشترو که گرفتیم گفت بیا چند تا لباس نگاه کنیم

اول رفتیم یه جا که خود خانومه طراحه لباسه

گفت سایزت چنده با شرمندگی فراوان گفتم 48

(عمرا حاضری همچین سایزی لباس پیدا شه)

یه سایز 44 بهم داد گفت حالا بپوش ببینم

وای وقتی پوشیدمش برام گشاد بود و خانومه گفت تو که سایزت از 44 کوچیکتره

من که ذوق مرگ بودم(خب نخندید میدونم شما همتون مانکنید ولی منم دارم تلاشمو میکنم)

لباسه بد نبود مخصوصا دامنش خیلی شیک بود با حریر و ساتن کار کرده بودن

اما بالا تنش خیلی بد بود 168000تومان رنگاشم فقط سبز سیدی و سرخابی و قرمز بود

از اونجا چند تا مغازه دیگه م دیدیم اما لباس خاصی نداشت

مامان گفت بیا بریم ستاره شهر و ببینیم

میدوند که امسال لباسایه مجلسی ساده مد شده

رفتیم و من همین که وارد شدم یه لباس منو میخکوب کرد

ولی فوری خودمو جمع کردم و به خودم گفتم خوشحال نباش عمرا تنت شه

رفتم به آقاهه گفتم این لباس سایز من دارید

گفت باید ببینم نگاه کرد و گفت راستش این رنگ و این مدل جدیده و

فقط یه دونه شرکت سایز شما برامون فرستاده چون سایزایه بالا رو فقط سفارشی قبول میکنن

پوشیدمش فیت تنم بودا لبته یکمم گشاد بود

دیگه ذوق مرگیه منو تصور کنید

رنگ بندیاشم خیلی قشنگ بود

سبز ملایم – سبز سیدی_مشکی_فیروزه ای_قرمز

وووووووووووووو صورتیه خودم

راستش من چون سفیدم هر رنگی بهم میاد بین سبز سیدی و صورتی گیر کرده بودم

می ترسیدم صورتی چاق نشونم بده

اما سبز امسال مده و فوری از مد میوفته و صورتی رو برداشتم

قیمتشم بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

من فکر میکردم کمه کم 250000 پیاده شیم اما 88000 تومن بود

به نظر خودم که مفته

کلی صرفه جویی شد چون من 300000 تومن واسه لباسم کنار گذاشته بودم

البته لباسم پف پفی نیستا البته هم دنباله داره هم پایینش با ساتن و حریر کار شده

کلا منو لاغر و کشیده نشون میده

اومدم خونه همه شوکه شدن من چطوری انقدر سریع لباس پسندیدم

آخه من لباس خریدنی اشک همه رو در میارم

سریع لباسو پوشیدم با یه کفش پاشنه بلند موهامم درست کردم

از پله ها که میومدم پایین دنباله لباسم رو زمین کشیده میشد انقده خوب بود

برادر و خواهر من خیلی سخت گیرن ولی عاشق لباسه من شدن

چون بالا تنه لباسم بازه حمید میگه لباست عالیه اما زیرش چی می خوای بپوشی

(مسخره میکرد بدجنس)

خلاصه اینم از لباس خریدنه من امیر میگفت کاش باهم میرفتیم قرار شد

یه دونه م با امیر بریم بخریم آخه ما تابستون خیلی عروسی و مراسم داریم

وای یه روسری ابریشم خوشگلم از TT خریدم(19500) و طلسم روسری خریدنم شکست

امیرم رفته بود کتابخونه و میزشو تحویل گرفته بود

خیلی از کار نجاره راضی بود و کلی تعریف میکرد

حالا قراره عکسشو برام بفرسته

آخر شبم کلی حرف زدیم باهم وای لباسمو خیلی دوست دارم خیلی

امیر میگه فکر کنم 80%کارامون جلو افتاد چون همش نگران بودم

 تو سر لباس دونه دونه موهامونو بکنی

بچه ها زشت میشه من تو نامزدی تاج بزارم؟آخه من خیلی از تاج خوشم میاد

ببخشید طولانی شد خب می خوام همه چی اینجا با جزئیاتش بمونه

خدایا مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

یکم دیگه عکسشو میذارم

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:2 توسط من و دوست جونم| |

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من قبلنا خیلی پر حرفتر بودما

الان اصلا حرفم نمی یاد

خب سعی که می تونم بکنم مگه نه؟

اینروزا خیلی راحتتر می تونم با امیر حرف بزنم یعنی نگران نیستم کسی بفهمه

و این حسه خوبیه مثلا دیروز عصر مامان پیشم بود و امیر زنگ زد که میای باهم بریم میز و کتابخونه رو بگیریم

و من پیش مامان باهاش حرفیدم البته نگفتم امیر گفت بیا باهم بریما

آخه ما هنوز از این مجوزا نداریم

مینام(خواهرم) به همه ی دوستاش میگه الهه نامزد کرده

و کلی دوستاش ذوق مرگ میشنو از یقین من حسودی در میکنن

اما من واقعا هنوز گیجم تو شک shok هستم

یعنی اصلا با واژه هایه ازدواج و نامزد و اینا نمی تونم کنار بیام

راستش اخلاقمم خیلی بد شده و با امیر بد برخورد میکنم

مثلا دیشب به من میگه تو خوشگل منی؟

قبلنا میگفتم اوهوووووووووووووووووووووووووووم

اما دیشب هزارجور بیچوندم تا جواب ندم

البته امیرم اینو فهمید خیلی صبوری میکنه در مقابل ضد حالایه من

واقعا خودمم ناراحتم اما اصلا دسته خودم نیست

امیر رفت نجاری و میز و کتابخونه هنوز آماده نیست و امروز تحویل میده

تازه دوست جونمم گفت صبر میکنه باهم وسایلو توش بچینیم و اتاقشو خوشگل کنیم

بعد از ظهرم با اونیکی خاله و دخترخالم رفتیم پارک کنار خونمونو 2-3ساعتی حرف زدیم

دیشبم بالاخره دو سری از کارایه بابا رو کامل کردمو فرستادم تهرانو خیالم راحت شد

قبلنا یکم نگرانه حمیدرضا بودم که با این قضیه کنار نیاد اما چند بار باهاش حرف زدم

 مشکلی نیست گرچه به امیر میگه"اسمشو نبر"

اخر شبم من از حساب دوست جونم واسه خودم

کارت شارژ ایرانسل گرفتمو تا 1:30 smsبازی کردیم

البته بیشترش راجع به تحلیلایی بود که امیر از روابط ایران و امریکا و نفت عربستان و ...میکرد

(خب بچه م به این تحلیلا علاقه داره)

بعدشم راجع به جشن نامزدی و هزینه ها حرفیدیم

و من فکر میکنم اگه یه جشن خصوصی بگیریم تو خونمونو با 80 نفر مهمون هزینش حدود 1300000 بشه

(شام -میوه- شیرینی _شربت یا بستنی _کیک_ لباسم _آرایشگاه _آتلیه _کرایه میز و صندلی و... ...)

یه چیزیم بگم اصلا حس خوبی ندارم فکر نمی کنم بتونم لباس خوبی پیدا کنم یا اگه برم آرایشگاه خوشگل شم

اونوقت چه فایده جشن بگیرم یا آ تلیه برم

لطفا اگه پیشنهاد یا نظری واسه این جشن دارید به ماهم بگید

مشاورم قرار شد شنبه صبح بریم

 

ریز نوشت امیر:

( ۱ ) : الان یکی از شاهکاراشو واسم آوورد یه غذای توپ

نمی دونم اسمش چیه اما بچم معلوم بود که حسابی براش زحمت کشیده بود.

ولی من از بس که ازشون خوشم اومد

نجویده قورتشون دادم

( ۲ ) : بازم می خوام

( ۳ ) : الی خیلی لاغر شده و اینطور لاغر کردنش منو خیلی نگران کرده

میترسم خدایی نکرده برای سلامتیش خوب نباشه

دوستای خوب کمی راهنمایی  کنید

( ۴ ) : الی عشق منه و برای همیشه عمرم دوسش دارم

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 11:15 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جونا

راستش هیچ خبری نیست و اتفاقی نیوفتاده

فقط اومدم که نگیید بی معرفتم(قابل توجه بهار جونم)

امروز صبح از مرکز مشاوره زنگ زدن گفتن فردا دکتر نیست و شنبه بیاین

البته امیرم ۵شنبه وقت گرفته بود نمی دونم اونم کنسل شده یا نه

تازه جواب آزمایشم یه هفته ای طول میکشه

و قراره همه منتظر جواب آزمایش باشن

پس حالا تا جلسه بله برون کم کم ۱۰روز مونده

همتونو دوس دارم

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:15 توسط من و دوست جونم| |

سلام ظهرتون به خیر

ما هنوز نرفتیم آزمایش ژنتیک

یعنی قرار بود بریم یه مرکز خصوصی که از شانس ما دکتره رفته مکه و تا ۲۰ روز دیگه نمی یاد

مامانمم زنگ زده یه وقت گرفته واسه صبح ۴شنبه از یه مرکز دولتی

تازه قرار بود ما فقط بریم مشاوره اما خانومه گفت آزمایش ژنتیک واسه ازدواج فامیلی اجباریه

امروز صبحم رفته بودم واسه کنترل وزنم که هیچ تغییری نکردم دکتره گفت

 طبیعیه و بدنت داره مقاومت میکنه نسبت به کاهش وزن ولی بعد چند روز درست میشه

منم اصرار کردم برام یه قرص چربی سوز به اسم ونوستات نوشت

چند جا پرسیدم گفتن عوارض نداره

کسی چیزی از این قرصه میدونه؟

بعد از اونجام دخترخالم می خواست گوششو سوراخ کنه گفت می ترسم بیا با هم بریم گفتم

من نمی تونم محیطایه بیمارستانی رو تحمل کنم

دیگه مجبور شدم برم چشتوم روز بد نبینه فکر کنم خیلی درد داشت

نم که طاقت نداشتم ولی مجبور شدم پیشش باشم

دیگه هیچ خبری نیست همه منتظر اینن ما بریم مشاوره و آزمایش تا بقیه برنامه هارو بچینن

من از آزمایش دادن می ترسم

امیر بهم خندید دیگه نمی خوام بهش بگم غصه م گرفت

 

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 12:41 توسط من و دوست جونم| |

سلام حتما فهمیدید چه خبر شده

راستش نمیدونم چه حسی دارمو چی باید بگم

خب از اول تعریف کنم

دیروز بعد از ظهر بابا گفت الی بابایه امیر زنگ زده می خوان با خاله شب نشینی بیان اینجا

به مامان گفتم گفت دیگه امشب حرفایه آخر و میزنیم

گفتم پس خواستگاری چی؟

گفت دیگه خواستگاری نداره اینهمه اومدن

منم فوری زینگولیدم به امیر که تو هم بیا

گفت نمیشه اخه مامان و بابا با هم می خوان بیان

گفتم از ما گفتن فردا نگی تو جلسه خواستگاریم نبودما

بالاخره امیرم مامانشینارو راضی کرد و 10:30 بود اومدن خونمون

نشستیم و بعدش مامان هی چشم و ابرو انداخت که تو برو بالا(یعنی اتاقم)

منم رفتم یه ربع بعد صدام کردن و بابایه امیر از مهریه حرف زد و

 یه پیشنهادیم داد که خیلی بهم برخورد

شایدم من زیادی حساسمو پیشنهاده خوبی بود با لحن بدی بیان شد

یعنی حس کردم یه جور زرنگی و ... بود

اما بابام بیچاره از ترس اینکه من چیزی نگم کلی اشاره کرد که حرفی نزن

بعدشم گفتن مبارکه و دست زدن

من که تو شک بودم آخه انتظار داشتم حالا ما جواب و فرداش بدیم

یعنی حس کردم تو عمله انجام شده قرار گرفتم

دیگه حرفی نزدن فقط قرار شد من و امیر یه مشاوره ژنتیک بریم امروز(اگه امیر وقت بگیره)

بعدشم یه بله برون بشه

تا ببینیم جشن نامزدی خودمونی بگیریم یا مفصل

بعد اینکه رفتن بابام گفت الی نمیشد نمیرفتی

اینو که نگفت بهش خندیدم اما زودی اومدم اتاقمو خیلی گریه کردم

خیلی احساسایه بدی داشتم

دیگه نمی خواستم ازدواج کنم

فکر نمیکردم حالم انقدر بد شه

بابا اومد بالا نذاشتم چراغ و روشن کنه تا بفهمه گریه کردم

به مامانم و مینام گفت بیان بالا

بعدش گفت ما همه با هم تصمیم گرفتیم

من تو امیر مشکلی نمیبینم همه 50%موافق بودن که الهه گفت 70%موافقم

و این درصد خیلی بالاییه واسه انتخابه یه نفر و مطمئن بودن ازش

از این به بعد امیر با حمیدرضا واسه من فرقی نداره

هر مشکلیم داشته باشه خودم کمکش میکنمو حمایتش می کنم

شمام باید حواستون باشه و نذارید مردم یا فامیل حرفه اضافه بزنن

الان خیلیا ممکنه حرف بزنن ممکنه انتظارایه بیشتر داشته باشن و ...

ولی اینا حرفه مفته

و بهم گفت حواست باشه غروره امیر و نشکونی

نصف شخصیته ادما بعد ازدواج شکل میگیره

پس خدایی نکرده اگه امیر فردا یه رفتاره اشتباه نشون بده

تو هم مقصری به فکر زندگیت باش توکل کن

حساسیتایه زیادتو کم کن سعی کن محکم تر و سخت تر باشی

من پدرتم حتی اگه تو گوشت بزنم فردا هردومون یادمون میره

اما مراقب باش دیگران اینطور نیستن حرفی نزن یا

 کاری نکن حرفی بزنی که تو یادشون یا یادت بمونه و باعث کدورت شه

و خیلی حرفایه دیگه

دیشب امیر خیلی خوشحال بود و ذوق داشت

و من با ناراحتیام و حرفام ذوقشو کور کردم اما اون صبور بود و آرومم میکرد

امیر 2:30 خوابید اما من تا صبح گریه کردمو الان گلوم درد میکنه

صبح که بابا بیدار شد گفت از شیرینیایی که نامزدت آورده بیار ببینم

و من همینطوری نگاش میکردم

نامزد؟یعنی امیر؟یعنی من بیدارم؟چه خبره؟

باورتون میشه بابام تا حالا هزار بار دسته منو بوسیده

امروزم بوسید و من هزارتا بوسش کردم

خدایا دلمو محکم کن خواهش میکنم

همه میگن این حسا طبیعیه

اما من فکر نمیکنم

 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:11 توسط من و دوست جونم| |

سلام

چون فرصت کمه خبر رو من بدم

ما دیشب مبارک شدیم

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:51 توسط من و دوست جونم| |

همه چیز تموم شد شایدم شروع

نمیدونم فعلا خیلی گیجم

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:20 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه نازمون

امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنید

باید تند تند بنویسمو برم چون هم یکم خرید دارم و هم مادربزرگم ناهار میاد خونه ما

خب از پنج شنبه صبح بگم که من و فندق(حمید) خونه تنها بودیم

تصمیم گرفتم راجع به جریانه خواستگاری امیر بهش بگم آخه داداشیم تو سن حساسیه و

نمی خواستم صدمه ببینه یا در عمل انجام شده قرار بگیره

وقتی جریانو بهش گفتم گفت دلم نمی خواد عروسی کنی خب چی میشه همیشه پیشه ما بمونی

گفت از قبل حدس میزده و به خاطر همین عصبیه گفت با امیر کاری نداره و کلا حرف میزنه

میگه هم تو هم امیر یه سری اخلاقایه یه جوری دارید

حرفامون که تموم شد مامان اومد خونه و خالم زنگ زد و

 مامان گفت امیر بعد از ظهر بیاد خونه ما که باهم حرف بزنیم

ساعت 5:30 با خواهرش اومد و حمید با دوستاش رفت بیرون رفتنی بهم میگه خشن حرف بزنیا

خب امیر که اومد راحتتر از دفعه قبل بود و دیگه سرخ نشده بود

هوارتام برام گل رز قرمز آورده بود

یه ساعت و نیم باهم حرف زدیم

مهریه رو هم خودمون دوتایی تعیین کردیم

700 تا سکه یه حج عمره و احتمالا گل روز(راجع به این زیاد حرف نزدیم)

البته با حرفایی که به هم زدیم بنا رو بر مشورت و همفکری گذاشتیم و

 امیر بهم حق کار، تحصیل و خروج از کشور بدون اجازه شوهر و حق تقسیم و داد

راجع به خونه هم یکم حرف زدیم

خوشحالم با آدم منطقی و با شخصیتی طرفم این واسم خیلی مهمه

بعد اینکه رفته بود خونه با خانوادش حرف زده بود و اونا مهریه رو قبول کرده بودن

در مورد خونه ام باباش کلی باهامون همکاری کرد و از دستمون ناراحت نشد و گفته بود

اگه نخواین بیاین تو این خونه زندگی کنید برید یه واحد بگیرید من اجاره شو میدم

(دلم نمی خواست امیر راجع به خونه یا این حقایی که بهم داده توخونه شون حرف بزنه

 آخه یه جورایی اینا توافقایه دوتاییمون بود)

بعدشم که مینا از تهران برگشت و یکم باهاش حرف زدیم

آخر شبم کلی با بابام لاو ترکوندیم

تو بغل بابایی نشسته بودم موهامو ناز می کرد و گفت اگه تو یه جامعه دیگه بودیم

 هیچ وقت نمی ذاشتم ازم جداشی و باز تاکید کرد که مسائل مالی اصلا اهمیت نداره

نگرانه جهیزیه و این چیزام اصلا نباش اگه امیر و قبول داری دیگه تردید نکن یه یا علی بگو

 و جواب بده ایشالا خوشبخت شی دخترم

و کلی اذیت کرد که می خوام از امیر شیرخشک بها(آخه من اصلا شیر مادر نخوردم)

بگیرم و این حرفا شب خیلی خاصی بود خیلی

دیروزم اتفاقی نیوفتاد فقط از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۱۱:۱۵ دیشب با ندا حرف زدم

خیلی روحیه م عوض شد و کمکم کرد

 

نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:52 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جونااااااااااااااااا

امیدوارم همتون خوب و خوش باشید

منم بد نیستم دوست جونمم خوبه

و اما خاطراته فیتیله ای:

از اونجائیکه بابام یکم کم از لحنه بابایه دوست جون دلخور شده بود

خالم دیروز صبح زنگ زد و گفت من عصر میام خودم با بابایه الهه حرف میزنم

 و واسه ساعت 4 قرار گذاشتن

خاله ساعت 4اومد و منم رفتم اتاقه خودم که مامان اومد بالا گفت به یه بهونه ای

 حمید و (داداشه فندقم) بکش بالا که خاله راحت حرف بزنه

(ما هنوز به حمید چیزی نگفتیم)

منم به حمید smsزدم مهندس بیا بالا کارت دارم

وای خودمو کشتم حمید شک نکنه

گرچه فکر میکنم میدونه نامرد به من میگه تو زیاد خوشگل نیستی اما جذابی

یکم از این ور و اون ور با حمید حرف زدمو خوابوندمش

به همین دلیل من نتونستم چیزی از حرفایه خاله و بابا بشنوم

ولی گاهی صداشونو که بالا می بردن میومد

امیرم که خونشون بود و عصبی شد و رفت قدم بزنه

خاله تا ساعت 7:30 خونه ما بود البته بابام 6 رفت

یعنی من 3:30 حبس بودم تو اتاقم

بعد از رفتن خاله رفتم پایین گفتم خب چی شد؟

مامان گفت هیچی همش حرفایه تکراری می زدن

و بیشتره بحثشون رویه مسائل مالی بوده

دیگه خونه ما حرفی نشد فقط مامان گفت راجع به مهریه فکر کردی؟

امیر نظرش چیه؟

که گفتم قراره با امیر حرف بزنم فعلا مسائل مهمتری هست

دیگه خونه ما خبر یا حرفی نشد

اما امیر شب چند تا smsزد

که مامانم(یعنی مامانه امیر) گفته من بله رو از بابایه الهه گرفتم و از خوشحالی گریه کرده

بعد بابایه امیر بوسیدتشو یه قول هایی واسه حمایت امیر داده

و حتی حرفه خرید آپارتمان زدن و از این حرفا

والا من که نفهمیدم چه خبر بود

فقط شب امیر بهم زنگ زد و گفت خوشحاله و نمیتونه بخوابه

احتمالا امروز دوباره قراره بابایه امیر با بابام حرفایه آخر و بزنن

پس چرا خونه ما خبری نیست؟؟؟/

 

خب دوست جونا امروز که امیر اداره نیست و نمیتونه وبلاگو بخونه می خوام یکم خبیث شم

لطفا در مورد مهریه و شرط و شروطا هم فکری کنید؟

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 9:21 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جونااااااااااااااااااااا

واسه دیروز یه آپ ویژه داشتم اما خب به دلایلی از جمله قطعی برق و بی حوصلگیم نشد بیام نت

(در گوشی نوشت:یکمم فکر می کردم شاید امیر بیاد یه پست بذاره و تبریک بگه)

با یه روز تاخیر روز مادر و روز زن رو به مامانیه گلم و همه ی شما دوستایه خوبم تبریک میگم

حالا زود باشید هدیه هاتونو رو کنید ببینم؟

گاهی فکر می کنم چه خوب میشد امیر آدرس اینجارو نداشت و من بعضی چیزارو می تونستم بنویسم

البته من تو این 15ماهی که با امیر هستم هیچ چیزی رو ازش پنهون نکردم

اما یه احساسا و مسائلی هست که شاید آدم با نوشتن سبک شه ولی ممکنه امیر ازشون ناراحت شه

اما اتفاقاته این چند روز

خب بابایه امیر دوشنبه عصر  رفته بود با بابام حرف زده بود

دیروز صبح که بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم بابا گفت خودتو زود خشک کن بیا کارت دارم

رفتم پیشش گفت بابایه امیر تو رو از من خواستگاری کرده

در مورد امیرم چیزی نگفت فقط گفت که به خاطر الهه می خواد فوق لیسانس بخونه و

من یه خونه دو طبقه خریدم که پسرم تو واحد پایینی زندگی کنه و راحت باشه

بابایه امیر گفته الهه و امیر مدام باهم حرف میزنن و راضین ما هم حرفی نداریم فقط مونده رضایت شما

(بگم من اصلا در حالت خجالت نبودم بیشتر ناراحت بودم از این حرفا)

راستش بابام از لحنه خواستگاریه بابایه امیر یکم دلخور شده بود

 اینو به رویه من نیاورد ولی دیشب که به مامانم گفته بود شنیدم

بعد بابام گفت حالا نظرت چیه؟

گفتم من 70-80درصد راضیم ولی نظر شما برام مهمه

بابا گفت من مشکلی تو شخص امیر ندیدم گرچه از حرفایه باباش حس کردم امیر یکم بچه گونه حرف زده

(اینا به خاطر منتقل کردن اشتباهه بابایه امیر و برداشته ناصحیح بابایه من بود

 و الا همین مردونگیه امیر بود که باعث شد بهش تکیه کنم)

و گفت که تو قراره با امیر زندگی کنی من خیلی باهاش صمیمی باشم هفته ای 3ساعت می بینمش

ولی به همه چی فکر کنو با آگاهی انتخاب کن نمی خوام فردا که وارد زندگی شدی

 بگی بابا من به این قسمتش فکر نکردم

بعد یکم از اخلاقایه بد من گفت و اینکه باید تو زندگی صبورتر باشمو حساسیتامو کم کنم

گفت خانواده امیر باید مثل خانواده ی خودت باشنو نسبت بهشون ذهنیت مثبت داشته باشی

و ادامه داد که امیر اول زندگیشه و چیزی نداره یه سرمایه جزئی و یه حقوق کارمندی

نباید توقعاتی که خونه پدرت داشتی رو ازش داشته باشی

چون حتا اگه امیر 10ملیونم داشته باشه یه جشن بگیره یا یه بازار برید نصفش میره

پس به این فکر کن که تو و امیر از صفر می خواین شروع کنید

و بهم گفت با این شرایط شما حداقل 2سال باید تو خونه خاله زندگی کنید تا یکم جمع و جور شید

و گفت از نظر بابام اگه دلم با امیره مسائل مالی انقدر اهمیت نداره و نهایتا 2-3ساله حل میشه

من گفتم خوب نمیشه یه شرطایی واسه عمو(بابایه امیر)بذاری راجع به خونه

گفت من اینکارو نمیکنم چون اگه تو به شریک زندگیت و عرضش ایمان داری و

می دونی همراهته، این شرط من سبک کردنه خودمونه

و شریکت حتما صلاح زندگی هردوتونو تشخیص میده

و لی یه جا گفت که تو هنوز سنی نداری مشکلیم نداری

اگه تردید داری خواستگارایه دیگتم بسنج

تو این لحظه دلم یهو ریخت که بابا زود فهمید و حرفشو عوض کرد و گفت

الی فقط خودت و امیر مهمید همین

فکراتو بکن شرایطتو بنویس اگه نظری راجع به مهریه داری بنویس و بهم بده

البته بابا همه ی این حرفارو با آرامش و مهربونی میزد

(گرچه من ته دلشو میدیدم که انتظارایه بیشتری داشته)

و گفت من نمی خوام بترسونمت اینایی که گفتم نهایته هر چیزه ممکنه هیچ کدوم اتفاق نیوفته

ولی راجع بهشون فکر کن و دیرش شده بود و رفت

منم یه اشتباهی کردمو اینارو به امیر گفتم اونم از دسته باباش یکم ناراحت شد

خلاصه هنوز اتفاقی نیوفتاده یکم صبر می کنم تا ته دل باباییمو ببینم

من نقطه ضعفم خانوادم و بابامه

تازه امیرم دیروز ظهر بعد اینکه یادش انداختم روز خانومارو بهم تبریک گفت دعواش کنید

عصرم کیک درست کردمو رفتیم خونه مادربزرگم و بهش تبریک گفتیم

باباییمم واسم گل خریده بود

اگه بازم چیزی یادم اومد می نویسم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 10:11 توسط من و دوست جونم| |

این وبلاگه جدیدمونه

وبلاگ قبلی خیلی سنگین شده بود و دوستایه گلمون اذیت میشدن

گفتیم حالا که فصل تابستون شروع میشه تو یه وبلاگ جدید ازتون پذیرایی کنیم

بفرمائید آبمیوه

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:27 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin