ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
سلام دوستایه خوبم امیدوارم همیشه شاد باشید خب اول بگم حال خاله خوبه و دیروز مرخصش کردن البته این یه بارداری ناخواسته بود و خاله 2تا بچه داره ولی دیگه همه ما قبولش کرده بودیمو واسه اومدنش لحظه شماری میکردیم خبر خوبی نبود سمانه جونم خدا مامانتو خیلی دوست داره و مطمئن باش حتما صلاحی تو کار بوده خب امیر یه خواهرزاده داره به اسم غزاله که امسال میره دوم راهنمایی وقتی که منو امیر نامزد کردیم خیلی تو روحیش اثر گذاشت چون حس میکرد من داییشو ازش گرفتم البته چیزی بروز نمیداد و کاملا تو خودش میریخت یکشنبه تو جشن خاله بزرگه بهم گفت الی جون میشه 3شنبه بعد از ظهر با من بیای دوتایی بریم گردش ولی دایی نیادا منم چون منتظر دخترخاله محترمم هستم و دلم درد میکنه گفتم 3شنبه بهت میگم خلاصه دیروز صبح بهم smsزد که میای بریم منم گفتم بریم حالا این دخترخاله شاید حالا حالاها نیومد و منو علاف کرد ساعت 6 یه ماشین گرفتمو رفتم دنبالش 2:30 راه رفتیم منم خیلی وقت بود اینجوری بیرون نرفته بودم یعنی بعد جشن نامزدی تقریبا هرشب با امیر بیرون بودیم اما همش با ماشین و کوه و سد و خیابون گردی یه عالمه خرید کردیم تقریبا فصل حراجه و اکثر فروشگاه ها فروش فوق العاده دارن غزاله یه گیره سر و یه شال و یه عروسک خرید منم یه گیره و کرم پودرnivea و 2تا تونیک و یه تی شرت خریدم که خیلی دوسشون دارم تازه کافی شاپم رفتیم ساعت 8:30 امیر اومد دنبالمون و رفتیم دوچرخه غزاله رو از تعمیرگاه گرفتیم غزاله رو رسوندیم خونشونو یکم تو محوطشون موندیم آبجی(خواهر امیر)میگفت خوشحاله من عروسشونم چون غزاله از من خیلی حرف شنوی داره و خیلی حرفایه من براش مهمه و من نقش مهمی میتونم داشته باشم منم ذوق مرررررررررررررررررررگ بعدش رفتیم دارو خونه واسه امیر قرص خریدیم آخه گوشش درد میکنه به خاطر فشار زیادی که تو غواصی به گوشش وارد شده دوست جونم واسه منم یه خط چشم اکلیلی برق برقی خرید بعدشم رفتیم خونه ما و سالاد ماکارونی خوردیم ساعت 11 امیر رفت و منم لالا اگه دوست داشتید بگید عکس خریدامو براتون بذارم پ.ن.1:امیر فقط یه خواهر و 2تا خواهرزاده داره که خداروشکر به من نمیگن زن دایی و منو الی جون صدا می کنن خیلیم نازن پ.ن.2: بچه ها من اصلا کرم پودر تا حالا استفاده نکردم و همیشه پنکک میزنم میگن کرم پودر لک میندازه رو صورت درسته؟ عکس تونیک(۲۸۰۰۰) عکس تونیک (فروش فوق العاده ۱۳۵۰۰) عکس تی شرت(۸۷۰۰ فروش فوق العاده ۵۵۰۰) عکس پشت تی شرت(که منو اغفال کرد) عکس گیره - خط چشم اکلیلی - کرم پودر(۶۰۰-۲۵۰۰-۱۳۰۰۰) یکم امروز حال من و امیر گرفتست چون خاله م که ۵ماهه باردار بود امروز نی نی ش مرد بعدا میام کامل تعریف میکنم فعلا بابای سلام همه دوستای عزیز از همه و لطف همه واسه اینکه به ما این همه تبریک گفتین ممنونیم تو این چند روزه اینقدر که اتفاقای جالب برامون افتاده که فرصتی نبوده که براتون کامل توضیح بدیم ولی واقعا دست الی درد نکنه که تو این همه شلوغیه کارا عین من بی معرفت نشده و دوستاشو از یاد نبرده چندروزی هست که یه کلاس غواصی اینجاراه افتاده و ما هم چون قبلنا غواصی می کردیم منتها بدون مدرک قابل قبول فدراسیونش بود تصمیم گرفتیم با همه بچه هایی که تو تو این کلاس بودن بریم تا مدرکشو بگیریم و با خیال راحت این کار رو ادامه بدیم که الی واقعا تو این کار منو تشویق کرد و ازش ممنونم. اما دیروز که با اکیپ غواصی رفتیم سد تهم تا عمق 15 متری غوص زدیم که وسطای راه چون یکی از بچه ها رو گم کردیم مجبور شدیم غوصمون رو نیمه کاره رها کنیم و بیایم بالا از روی حباب هواش دوستمون رو پیدا کنیم دیدیم که جلوتر از ما اومده بالای آب و چون نتونسته بود فشار هوا رو از روی گوشش برداره نتونسته بود ادامه بده و حال ما رو هم گرفت چون بعد از یه غوص 15 متری شما دیگه اون روز نمی تونید به عمق برید. مگر اینکه اطاقک فشار برین و بعد ادامه بدید که در غیر اینصورت بدنتون نیتروژنه می شه و به مفاصل صدمه می زنه. وای بسه بابا چقدر از غواصی نوشتی آخه. بعد از برنامه غواصی که داشتم می اومدم خونه با الی تماس گرفتم که بگم حالم خوبه ( آخه این پسر یکی یدونه لوس انقدر نگران داره که نگو که الی بهم گفت ناهار برم خونشون منم که نه شام خورده بودم نه صبحانه فقط یه ساندیس با کلوچه بعد غوص خورده بودم بوی مصما بادمجون ( درست نوشتم ؟ ) رو از جند کیلومتری حس کردم و سرعتم اضافه کردم و دبدو. وای الی و خالم جون یه ناهار توپ پخته بودن . من که از راه رسیدم به سختی خودمو کنترل کردم که نرم آشپزخونه . صدای قار و قوره شکمم در اومده بود ناهار رو که خوردیم حاجی احساس میکرد که زیادی غذا خورده و کمی رو تردمیل پیاده روی کرد منم مست خواب بودم ولی دلم نمی خواست بخوابم و نخوابیدم خلاصه بعد چایی و کمی تماشای مسابقه ابراهیمی وزنه برداره خوشگل ایرانیمون که محترمانه تر زد بردم مجلس جشن خاله بزرگه.بعد که برگشتم خونه یه نیم نگاه تو آینه قدی کردم و دیدم به به صورت سوخته موها ژولی پولی لباسا کثیف اصلا نگو تو دلم گفتم ولی با این وضع رفتی خونه خاله خیلی پرروییا اما خندیدم و باز گفتم به ناهار خوشمزش می ارزید بعد کلی دوش و اصلاح و شونه و به موهام آب زدن و اینا یه چرت خوابیدمو عصر رفتم دنبال الی اینا مامان اینا و مامانش اینا بعد از اینکه رسوندیم همه رو به خونه عین سرویس مدرسه دیگه نوبت خودمون شد. حالا وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی مگه این آهنگا و ریتم تندشون و صدای بیس و سرعت آخ واقعا جاتون خالی بود حالشو بردیم. شب برای شام رفتیم سان برگر پیتزای اسپیشالشو خوردیم و بعد از دوباره کلی گشتن رفتیم و به خالم اینا که اونا هم بیرون بودن یه بلال توپ زدیم به رگ بدنو حسین پسر خالم خونمون نشسته منتظرمه که فاکتور هزینه هاشو که داده بود بهم جم و جورشون کنم و بدم بهشو و انجام نداده بودم و بگیره که با کمال خنده و قرمزی همون طوری که داده بود بهش بر گردوندم. شب موقع خواب بازم دلم واسه الی کوشولوم تنگ شده بود. (خیلی لوس بود نه) اما چون لباس غواصی من سرهم دو بنده بود بازو هام و کمی از پشتم آییییییییییییییییییییییییییییییییی سوخته آییییییییییییییییییییییییییییییییی سوخته کباب شدم چیکار کنم؟ چیکارکنم سوزشش کم بشه؟ راستی این دختر سارا کیه که خودشو اینقدر تحویل میگیره؟ خودش مالی هست که داره نظر میده؟ بهتره به اینجور آدما که خودشونو نمی تونن ببینن و دیگران و میبینن اهمیت ندیم. فقط بهش می خندم چون ایجور آدما لایق وقت گذاشتن نیستن سلام دوست جوناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا آخر هفته خوش گذشت؟ اول از همه نمیدونم این سارا خانوم کیه که هر روز لطف میکنه میاد واسه من کامنت میذاره و بهم میگه خیکی خانوم و هیچ آدرسیم نمیذاره که از خجالتش در بیام خب من پنج شنبه ناهار مهمون خاله جونم(مامان امیر) بودم و یه قورمه سبزی توپ درست کرده بود قبلا گفته بودم که آشپزی خاله م و خونه داریش زبونزده بیچاره چه عروسی نصیبش شده که تو این زمینه ها زیاد بارش نیست البته خدارو شکر امیرم زیاد حساس نیست یعنی کلا باهم جوریم و فکر نمیکنم مشکلی پیدا کنیم همون روز ناهار اون خاله م که تهرانه و پسرشم خونه امیرینا بودن بعد ناهار همه رفتن خوابیدن و من و امیرم رفتیم تو اتاق امیر و برایه جلوگیری از اینکه دیگران افکار پلید راجع به ما سرغشون نیاد نشستیم به درس خوندن البته خاله برام بالش اینا اورد و کلا خودش گفت برو اتاق امیر بخواب و هوامونو داشت اما من کلا تو این موقعیتا که دیگرانم هستن موذبم ساعت 5 امیر کلاس غواصی داشت (خاله زیاد موافق نبود امیر بره ولی به نظر من ادم تا جوونه باید از موقعیتاش استفاده کنه تازه این جا 300000تومن ازش میگیرن ولی اگه میرفت تهران حدود 1-2ملیون باید واسه همین مدرک خرج کنه) منم که از خواب داشتم میمردم گفتم امیر منو بذار خونمون من رفتم خونه گرفتم یه ساعت خوابیدم امیرم رفت کلاس وای غواصی کار جالبیه ولی به نظرم باید خیلی سخت باشه وسایلش که خیلی سنگینه تازه فردا امیرینا قراره برن سد تهم غواصی کنن یه کوشولو میترسم بابام سربه سر امیر میذاشت میگفت برو سد ولی تو آب نریا از خواب که بیدار شدم سالاد الویه درست کردیم و زنگ زدیم امیرم اومد و رفتیم شهربازی هوا خیلی خوب بود و کلا خوش گذشت جمعه صبحم یه جشن دعوت بودیم این جشن به مناسبت تولد حضرت مهدی برگزار میشه و یه جشنه خاندانیه یعنی بذارید اینطوری بگم شرکتی که امیر توش کار میکنه واسه پسرعموهاشه که خیلی خیلی پولدارن و تهران زندگی میکنن اینا دو ساله به بهونه تولد حضرت مهدی و صله رحم تویه سالن یه جشن بزرگ برگزار میکنن و همه فامیل جمع میشن امسال دومین سالش بود ولی به دلایلی ا ط ل ا ع ا ت نذاشت جشن برگزار شه و این مراسمو سریع تو خونه یکی از اقوام برگزار کردن من که خیلی ناراحت شدم بیچاره ها کلی زحمت کشیده بودن هم غذاشون خوب بود هم برنامه هاشون هم یه کیک 4طبقه گنده سفارش داده بودن کلیم هدیه به مردم دادن تا ساعت 4اونجا بودیم البته امیر 12 رفت چون دیروز بعد از ظهر کنکور ارشد داشت خودش که میگه خوب داده دعا کنید امیر خیلی دوست داره ارشد بخونه منم برایه عزیزم دعا میکنم 4برگشتیم تا 6خوابیدم و امیر 7اومد دنبالم حمیدم گفت باهامون میاد ماهم رفتیم غزال و علی رو برداشتیم و رفتیم بیرون لواشک انار خوردیم و آب طالبی بستنی بعدشم رفتیم خیابون گردی وای خیلی خوش گذشت دیشب خیلی جوگیر بودیم صدایه ضبط و تا آخر بلند کرده بودیم و با سرعت اینور اونور میرفتیم خب اینجوری نگاه نکنید یه دفعه بود دیگه ساعت 10 برگشتیم خونه و من 2تا کتاب باید تا 3روز اینده بخونم و یکیشم نقد کنم که هنوز هیچ کاری نکردم سلام جوونا، روزتون مبارک روز دوست جونمم خب دیروز صبح همینطوری نشسته بودمو دچار بی حوصلگی بودم که امیر زینگولید گفت چرا دوست نداری منو ببینی؟ منم گفتم کی گفته من دوست ندارم ببینمت گفت پس چرا در و باز نمی کنی؟ رفتم در و باز کردم دیدم امیر پشت دره اومده بود برایه همکاراش شیرینی بخره دلش برای من تنگیده بود اومده بود یه ذره منو ببینه بعد از ظهرم ساعت 7 اومد دنبالم رفتیم حلقشو که سفارش داده بودیم گرفتیم آقایه طلافروش بد یادش رفته اخه رو حلقه من نوشتهti amo ولی گفت هر وقت خواستید بیارید بدم تهران حک کنن راستش حلقه امیرو زیاد تمیز در نیاورده گفت چون پلاتین فلز سختیه بهتر از این نمیشه در اورد فاکتور تهران 487000بود که واسه ما نوشت 521000 و ماهم 510000تومان پیاده شدیم مبارکت باشه عزیزم ارزشش خیلی بالاتر از این حرفاست بعدشم همینطور که تو پاساز ایران زمین بودیم یه عروسک فروشی بود که امیر این گارفیلد و دید و گفت باید بخریم منم هرچی دنبال خرس خوشگل گشتم پیدا نکردم خلاصه دوتامونم خوشحال و ذوق مرگ از خرید عروسک یه گیره سرم خریدیم و برگشتیم جایی که ماشین و پارک کرده بودیم تو ماشینم همش سر گارفیلد دعوا میکردیم اخرشم من بغلش کردم از اونجام رفتیم امیر کامپیوتر بخره که مهندس نبود بعدشم رفتیم شرایط جدید خرید خودرو رو بپرسیم که اونجام تعطیل بود خلاصه هی به در بسته خوردیم دیگه مامان شام ماکارونی درست کرده بود گفتیم برگردیم خونه مینام زنگ زد که صبا اومده دیدنه تو اگه میتونی زود بیا خونه برگشتیم خونه اما صبا رفته بود و یه دسته گل خوشگل برامون خریده بود تو خونه م امیر فاکتورایه بابامو نوشت(چه داماده خوبی) حساب کتابایه جشنو انجام دادیم و جیب دوست جونمو خالی کردیم و ساعت 11:30 امیر رفت خونشون یادم رفت منم روز جوان واسه دوست جونم ابنبات خریدم حرف خاصی ندارم فقط اینکه امیر نمیره نوشهر و حوزه امتحانیش همون زنجانه و جشن دیشبم فقط شام بود ببخشید حوصله ندارم اگه حالم بهتر شد میام کامل توضیح میدم شاد باشید دوست جونا سلام صبحتون به خیر دیگه کم کم داره خستگیه جشن از تنمون در میاد و تو روال عادی زندگی میوفتیم راستش من زیاد ذوق و شوق ندارم یعنی حس نمی کنم اتفاق خاصی افتاده باشه با اینکه امیرو خیلی دوست دارمو هیچ کاری انجام نداده که باعث ناراحتیم بشه شایدم به خاطر این باشه که عقد و بله برونم اونطوری که می خواستم پیش نرفت خب بگذریم قول دادم راجع بهش حرف نزنم پریروز عمو فیلمایه فقط چون 3تا دوربین بوده باید یه ادیتی روش انجام بشه و یه سری صحنه ها حذف شه دیروز صبحم بالاخره تونستم لباس نامزدی و شنلمو بشورم بعد از ظهرم پسرخالمو خانومش از ماه عسل برگشتن و رفتیم استقبالشون البته من و مامانم امیر که سر کار بود جالب بود ماشینو یه یه ساعتی خونشون نشستیم و بالاخره این مامان و خاله ما رضایت دادن برگردیم خونه منم مثلا قرار بود یه دوش بگیرم و بعد امیر و ببینم که نشد مامان و گذاشتم خونه و خالمو رسوندم خونشون امیرم ماشینشونو برداشت اول رفتیم ماشین بابا رو دادیم بهش و با ماشین امیرینا رفتیم آتلیه من حس کردم عکسا یه جورین اما امیر خوشش اومد و 13تاشو انتخاب کردیم روش کار کنن گفت تا ماه رمضون سعی میکنه بده بهمون بعدشم رفتیم برای امیر بلیط بگیریم آخه 25مرداد نوشهر امتحان کارشناسی ارشد داره کسی میدونه چطور با قطار میشه رفت نوشهر؟؟؟ یه سرم رفتیم زمینمونو دیدیم که در مرحله خاک برداریه (البته متعلق به یه تعاونیه که امیرم سهامدارشه) بعدشم یه هات داگ ساعت 10:30 برگشتیم خونه فعلا از جواب این استخدامه هیچ خبری نیست انگار قراره یه سری آزمایشم بگیرن(دیگه واقعا باید شانسمو قاب بگیرم) امشبم شام دعوتیم مراسم پسرخالمینا راستش من هیچ وقت از جشنایه اینا سر در نیاوردم الانم نمیدونم چی باید بپوشم لباس مجلسی یا مهمونی؟ خود عروس که قرار بره آرایشگاه و اینا اما تقریبا مطمئنم بزن و بکوب ندارن خب دیگه من برم یه فکری بکنم دعا کنید برام از این حسایی که دارم متنفرم اما هنوز بی حسم مرواریدی که خاله تو محضر بهم داد چادر عروس که خاله از مکه آورده برام پارچه ای که عمه امیر تو نامزدی بهم داد گلی که امین و الهام برامون اوردن گلی که عمه فریبا برامون اورده بود گلی که خاله شمسی و مربمینا برامون اوردن خوراکی که دوست جونم برام خریده عکس خودمم امیر گفت عکسایه اتلیه حاضر شه از اونا بذارم سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام خوفید؟ خوشید؟ سلامتید؟ من و دوست جونمم هم خسته ایم هم کلی کمبود خواب خب اگه این ذهنم یاری کنه خاطراتمونو از سه شنبه شروع میکنم سه شنبه صبح منو مامانمو 2تا کارگر افتادیم به جون خونه و جابه جا کردن مبلا و فرشا و وسایل خونه مهمونایه ما 50 نفر خانوم و 40 نفر آقا بودنو قرار بود حیاط و برای آقایون بچینیم و خانوما تو خونه باشن اما چون مبلا و صندلیایه خودمون ظرفیت 25نفرو داشت یه قسمتی از پذیرایی رو خالی گذاشتیم و از بیرون صندلی آوردیم خیلی خسته شدیم اما به نظر خودم خوب چیدیم ساعت 5 من برایه اصلاح رفتم آرایشگاه ابروهامو برداشتو گفت اگه صورتت بند بندازم تا فردا میپاشه به همین خاطر صورتمو با تیغ اصلاح کرد (قراره تو ریش دراوردن با امیر مسابقه بدم) بعدشم منو مینا رفتیم کلی دنباله تاج گشتیم یه تاجی می خواستیم که خیلی عروس نشم اما پیدا نکردیم بعدشم رفتیم دنبال شنلم که خانومه گفت فردا حاضر میشه امیر زنگ زد و گفتیم پاساژتهرانیم اومد وباهم رفتیم کتی که واسه لباسم دوخته بودیمو گرفتیم که اونم پایینشو تنگ کرده بود از اونجا رفتیم خونه ی امیرینا بلوزشو برداشتیم و رفتیم خونه ما خواهر و مامان امیر خونه ما بودن و ژله ها رو درست کرده بودن امیر لباساشو پوشید دیدیم کراواتش به لباساش زیاد نمی یاد بردیم خاله و دخترخالمو رسوندیم خونشون و با امیر رفتیم براش 2تا کراوات خریدیم بعدشم چندتا گلفروشی سر زدیم که برامون تاج گل طبیعی درست کنن اما هیچ کدوم نمونه کار نداشتن و تازه گلایه این فصل تا نصفه شب رو سرم دووم نمیاورد برگشتیم خونه امیر دوباره لباساشو پوشید ok که شد امیر رفت خونشونو منم خوابیدم چهارشنبه صبح میز و صندلیارو آوردن عموکوچیکمم اومد و کمک کرد حیاط وخونه رو چیدیم حیاطو ریسه کشیدو... امیرم ساعت 12 اومد رفت شنل منو شیرینیا و شمع و بستنیارو گرفت ناهارو که خوردیم داشتم از خواب میمردم اما باید 3میرفتم آرایشگاه امیر منو رسوند آرایشگاه اول آرایشگره واسم ناخن گذاشت و طراحیشون کرد که همون لحظه برقا رفت ناخنامو که طراحی کرد حس کردم حرفه ایه موقع ارایش صورتم رسید گفت چشاتو ببند و تا نگفتم باز نکن (چشامو که بستم گفتم یا قمر بنی هاشم امروز تولد توئه کمک کن همه چی خوب پیش بره و یهو تمامه وجودم پر ارامش و اطمینان شد ارایشمکه تموم شد نوبت به موهام رسید فقط به آرایشگره گفتم موهامو رو صورتم بریز و یکم از موهامو باز بذار تا صورتم خیلی گنده دیده نشه ساعت 6:15 اماده بودم همون لحظه خواهرم اومد و با خودش یه جعبه شکلات اورد کمک کرد لباسام پوشیدمو ارایشگره موهایه خواهرمو سشوار کشید و براش سایه کشید موقع حساب کردن پول ارایشگاه که رسید گفت 190000تومن و من خیلی ناراحت شدم چون قبلا رو 150000 طی کرده بودیم تازه می خواست واسه خواهرمم پول بگیره میگفت این تاجو از نمیدونم کجا اوردن و فقط کرایه ش 40000تومنه اخرش 170000دادیم و اومدیم بیرون امیرم گلمو(10000) گرفته بود و ساعت 7 اومد دنبالمون شنلمو(8600) انداختم رو دوشمو با مینا رفتیم پایین امیر منو نشناخت باورتون میشه راستش برخوردش بهم برخورد فکر کردم خوشش نیومد چون بهم گفت چرا این شکلی شدی کم مونده بود همونجا گریه م بگیره منم تا خوده آتلیه غر زدم البته امیر شب بهم گفت من خیلی خوشگل شدم و اون جا خورده بوده خب بچه م تا حالا تو این موقعیتا قرار نگرفته بوده که جالب اینجا بود که آتلیه ما کاملا مرکز شهر بود و فکر کنید منم صورتیییییییییییی سوار اسب قشنگ(اسمیه که من رو پرشیایه بابایه امیر گذاشتم) پدرجون همه ملت مارو نگاه میکردن امیر میگفت یه شنلم به من بدید خجالت میکشم کنار اتلیه هم از ماشین پیاده شدنی سرم خورد به در ماشین کارمون تو آتلیه 40 دقیقه طول کشید امیر که خیلی راضی بود اما من همش حس میکردم عکس انداختنی چشام بسته میشه فکر کنم 30-40تایی عکس انداختیم حالا قراره این هفته بریم عکسارو انتخاب کنیم نمیدونم چرا من این آتلیه رو انقدر دوست دارم خدا کنه عکسامون خوب شه بعدشم دیگه اومدیم خونه فقط چند نفر اومده بودن اخه ما مجلسمون 9-9:30 شروع میشد و من ساعت 8 خونه بودم خدارو شکر همه از کار ارایشگره راضی بودن و میگفتن خوشگل شدم مجلسمون کلا خوب بود حاشیه هم تاحالا که نداشته فقط 10نفر از مهمونامون نیومدن دایی و زندایی که کرمانشاه بودن حمید و فرزانه که شاهرود بودن مهدی و خانومش احتمالا چابهار بودن بتول و شوهرش که نتونستن بیان مرتضی و خانومشم که ماه عسل مکه بودن فقط یه چیزی تو دلم موند اونم اینکه من خیلی دوست داشتم دوستام و مخصوصا ندا تو جشنمون باشه اما خب شرایط جوری بود که مامان گفت خودت میدونی ولی جشنه ما در واقع شامه منم روم نمیشه ندا رو بدونه خانواده دعوت کنم تنهام دعوت کنم ممکنه نامزدش و خودش معذب شن امیرم خیلی دلش میخواست ندا و دوستام باشن اما نشد ببخشید ندا جونم ایشالا جبران میکنم یادم رفت بگم همو لحظه از شانس قشنگه من برقا رفت ولی یه اشنا تو اداره برق داشتیم گفت منطقه ما سیما اتصالی کردن و سریع چند نفرو فرستادن ۲۰ دقیقه ای حلش کردن شام که تموم شد حدود ساعت 11 بود که خاله بزرگم مادربزرگ پدربزرگ مادریم و زن عمویه امیر که با موسیقی مشکل داشتن رفتن تا بقیه راحت باشن دیگه بعد اون کلی بزن و بکوب شد امیر اومد باهم رقصیدیم و حلقه دستم انداخت و قند شکستن بعدشم من شنلمو انداختم آقایون اومدن و رقصیدن و کیکو بریدیم و عکس انداختیم من تو خونه 200تا عکس انداختم دیگه واقعا نمیتونستم رو پاهام واستم ولی نمی خواستم کسی رو ناراحت کنم چند نفریم با موبایلاشون فیلمبرداری کرده بودن که خاله ناراحت شد و بهشون تذکر داد چون یکم احتمال مشکل میرفت عزیزدلم فریماه واسم یه شاخه گل رز آورده بود و وقع رقصیدنم به من و امیر شاباش داد حدود 90000-100000شاباش بهمون دادن عمه امیر بهم یه پارچه مجلسی داد همسایمونم یه شال سفید خوشگل برام اورد و بقیه هم سبدایه گل دیگه مجلسمون حدودایه 3:30 -4تموم شد و من رفتم لباسامو عوض کردم امیرم به بابا کمک کرد و پارکینگ و حیاطو جمع کردن دخترداییم و خاله و دختراش که از تهران اومده بود شب خونه ما موندن داداشیه فندقمم موهامو باز کرد و من انقدر خسته بودم فقط صورتمو شستمو خوابیدم صبحم ساعت 9 یه کارگاه آموزشی بود که باید میرفتم وای با گریه رفتم انقدر که خسته بودم ولی باید میرفتم چون خودم این کارگاهو پیگیری کرده بودمو کارگاه آموزشی نقد کتاب وقتیم رفتم یهم همه برگشتن طرفمو تبریک گفتن و من کلی خجالت کشیدم جلسه تا ساعت 13:30 طول کشید و امیر اومد دنبالم واقعا قیافم تماشایی بود با امیر اومدیم خونمونو ناهار خوردیم و عکسایه دیشبو نگاه کردیم بعدش امیر رفت خونشونو و من یکم خوابیدم شبم امیر رفت پول کیکو حساب کرده بود 60000و از اونجا رفته بود خونه خالم ساعت 10 بود زنگ زد گفت حاضر شو میام دنبالت گفتم نه امیر من خیلی خستم الانم دیره گفت زشته زود برمیگردیم خلاصه تا 12:30 خونه اون یکی خالم بودیم و بساط جوجه و بلال راه انداخته بودن جمعه هم تا ظهر دوباره کار کردیم عصر زنگ زدم به امیر اومد خونمون و برام یه قوطی پاستیل گنده آورده بود که فکر کنم حمید و مینا نصفش کردن افتتاحیه المپیکو تو م ا ه و ا ر ه دیدیم یه طبقه از کیکمون مونده بود اونو باهم بریدیم عکس انداختیم و مامان پاگشایه امیرو داد (2تا ربع سکه و یه نیم سکه) بعدشم رفتیم خونه مادربزرگمو شبم با امیر پیتزا خریدیم رفتیم یه جایه خلوت تو پارک شهرک نشستیم و راجع به جشنمونو همه چیزایی که باعث دلخوری شده بود حرف زدیم خدایا ازت ممنونم به خاطر همه چی و همه چی به خاطر پدر و مادرم که واقعا از جون مایه گذاشتن و دست تنها این جشنو راه انداختن در حد توانشون از هیچی برام کم نذاشتن و به خاطر امیر و تمام حرفایه منو با صبوری شنید و با منطق راهنماییم کرد و بهم گفت همیشه حمایتم میکنه و از همه ی دوست جونامم ممنونم که به یادمون بودید تا بعد از ظهرم چند تا عکس براتون میذارم اما واسه عکسایه خودو امیر باید صبر کنید عکسایه آتلیه حاظر شه سرتونو درد اوردم ببخشید سلام دوست جونا باورکنید انقدر سرمون شلوغ بود نشد بیام الانم زود باید برم فقط میگم همه چی خیلی خوب پیش رفت از دعاهاتون ممنونم سعی می کنم فردا آپ کنمو براتون عکس بذارم بابای امروز جشن نامزدیمونه دعا کنید همه چی خوب پیش بره سلام اول سلام الی بعد سلام همه دوستای عزیزمون که همیشه با ما هستین و نظراتتون برامون با ارزشه و ازشون خیلی استفاده کردیم مخصوصا این بهار خان واییییییییییییییییییی خوب شد خواهر خانومم نشششششششششد به خدا شوخی کردم ما دیروز با اجازه همه رفتیم محضر و ................. همون قضیه بعد اینکه مراسم محضرمون تموم شد خیلی از دوستان و فامیلا واسم اس ام اس فرستادن و تبریک گفتن بعد رفتیم خونه خالم و اونجا کمی استراحت کردیم چون الی کمی سردرد داشت درباره اینکه خونه و چیدمانش برای مراسم فردا چطور باشه کلی صحبت کردیم راستی عمو احد الی ( خیلی ماهه ) داشت با خانوم بچه هاش میرفتن مسافرت که از وسط راه به خاطر اینکه یکی از شهود مراسم ما باشه برگشت به محضر خلاصه سرتون رو درد نیارم شب هم کلی سر تنظیم صدای موزیک تو خونه که می دونم جزء تخصص خانواده الی ایناست بچه ها ( الی ) رقصیدن و ما هم حالشو بردیم دیشب اینقدر که مست خوشی بودیم شام خوردن یادمون رفت ایشالا عروسیه همتون من یکی بقدری تو این دو هفته بی خوابی کشیدم که دیشب همون که رسیدم خونه بیهوش شدم امروز باید بریم کمی لباس بخریم برام راستی سلیقه الی تو خرید لباس خیلی عالیه می دونید بعد اینکه تونستم راحت تر با هم باشیم یعنی بعد عقدمون الی و سلیقه اش منو راحت می تونم بگم که حداقل ۱۰ سال جوونتر کرد الی دوست دارم سلام دوست جونا یه عالمه حرف برایه گفتن دارم و نمی دونم از کجا شروع کنم امیر پریشب ساعت3:30 نصف شب رسید زنجان و ساعت 7 رفت سرکار تا 5بعد از ظهر شرکت بود و زنگ زد گفت میام دنبالت بریم اول غزاله (خواهرزاده امیر که خرده بود زمین و زانوشو بخیه زدن و ما به امیر نگفته بودیم که نگران نشه) رو ببینیم و بعد بریم سراغ خریدا و کارایه جشن که من گفتم بهتره تنها بره آخه خواهر امیر موذبه قبل اینکه منو رسما پاگشا کنه برم خونشون ساعت 6:45 عصر بود که امیر اومد دنبالم خیلی دلم براش تنگ شده بود تازه برامون سوغاتیم آورده بود یه رومیزی و یه بشقاب میناکاری شده که هردو سوغاته اصفهانن و گز آردی گرد گوشولو عکساشو براتون می ذارم اول رفتیم یه مقدار ظروف یکبار مصرف خریدیم برای ژله و کیک از اونجام رفتیم گلفروشی و دسته گلمو سفارش دادیم از این گلایه مچی جدید که گفت یه تیکه از لباستم برام بیار که ست بشه (هزینشم 10تا 15000) گلفروشم یه شاخه گل رز به مناسبت ازدواجون بهم داد بعد رفتیم قنادی ارک کیک سفارش دادیم ما کیک 3طبقه می خواستیم اما کیکی که انتخاب کردیم قناد گفت فقط یه طبقه ش واسه 100 نفر کافیه ماهم که 70 نفر بیشتر مهمون نداریم بالاخره تصمیم گرفتیم دو طبقه بشه کیک سفید که تزئیناتش صورتیه چرکه و باگلایه طبیعی تزئین میشه(13کیلو) از کیفیته کیک که مطمئنم چون قناد آشنامونه و کلی به شاگرداش سفارش کرد امیدوارم تزئیناتشم خوب انجام بدن 10000تومن بیعانه دادیم فکر کنم حدود 60000تومن پول کیکمون بشه و گفت 4شنبه ساعت 7 آماده ست ماشینو گذاشتیم پارکینگ و رفتیم قنادی فرد120 تا شیرینی سفارش دادیم یه جور رولت که به جایه خامه با شکلات و گردو پر شده اونجام 10000بیعانه دادیم و گفت 4شنبه صبح آماده ست بعدش رفتیم ساتن سفید خریدیم برایه روی میزگردمون که جایگاه عروس داماد شه ساتن صورتیم خریدم بردم دادم برام شنل بدوزن که 3شنبه عصر حاضر میشه حلقه هایه پاساژ تهرانو نگاه کردیمو چیزی خوشمون نیومد رفتیم پاساژ ایران زمین بالاخره از یه حلقه ساده خارجکی خوشمون اومد زنونشو خریدیم و مردونشو سفارش دادیم پلاتین بسازن برامون از اونجام کلی گشتیم یه پیراهن برایه امیر بخریم و آخرش بعد کلی گشتن یه پیراهن سفید که یه ذره به بنفش میزنه خریدیم امیر شام هواپیمارو نخورده بود و واسه من نگه داشته بود هدیه روز زنم بهم داد (کارت هدیه)که قراره احتمالا باهاش خرس گنده بخریم ساعت 11:15 بود رفتیم سریع سان برگر diner گرفتیم و تو ماشین خوردیم 12تام ژله خریدیم و بالاخره ساعت 12 جنازمون رسید خونه طفلک امیر که حسابی خسته شد تازه دیشبشم تو راه بود و نخوابیده بود پاگشا امروزم خونه امیرینا دعوت بودیم و خالمینا منو پاگشا میکردن همون شال صورتی که امیر برام خریده بودو سر کردم پیراهن امیرو یکی از عکسایه دونفرمونم چاپ کرده بودیمو تو یه قاب عکس خوشگل گذاشتیم و کادو کردیم یه سبد گلم سفارش دادیمو رفتیم خونه امیرینا رو سرم شولو کات پاشیدن خالم حسابی سنگ تموم گذاشته بود البته دستپخت و خانه داری خاله من همیشه زبونزده (من اصلا جرات نمی کنم خونه خاله به چیزی دست بزنم) کلی زحمت کشیده بودن خورشت فسنجون، ماهیچه و باقالی پلو سالاد،ژله هایه خوشگل سالاد و خلاصه همه چی دوست جونمم که خوشگل و خوش تیپ بعد شامم پاگشا یه دستبند خوشگل بهم هدیه دادن فقط باباییم کمرش 2روزه خیلی درد میکنه و اصلا نمی تونست بشینه امروز قبل رفتن خونه امیرینام 4تا آمپول زده بود و قرص خورده بود چشاش باز نمیشد داشتیم که از خونه امیرینا برمیگشتیم گفتم بذار من راننگی کنم گفت صندلی جلو راحته نمی تونم جایه دیگه بشینم تا خونه می تونم برم وسطایه راه بودیمو من و مینا پشت داشتیم راجع به آرایشگاه حرف میزدیم که یهو مینا جیغ کشید با بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا که یهو بابام ترمز کرد و رفتیم رویه جدولا(فضایه سبز وسط اتوبان) نگو بابام کاملا خواب بوده و از مسیر منحرف شده فقط خدا رحم کرد به کسی یا ماشینی نخوردیم من که هنوزم تمام دست و پام میلرزه ماشینو از رو جدول کشیدیم بیرون دیدیم لاستیک بادش خالی شده حالا بابایه منم کمرش صاف نمیشه هممونم لباس مهمونی خلاصه من سریع انگشترو دستبندمو انداختم تو کیفمو چرخ یدک و جک و از پشت ماشین درآوردیم دلم آشوب بود اون لحظه فقط دلم می خواست گریه کنم اما نمی تونستم نگران کمر بابا بودم دلم می خواست امیر اونجا بود گفتم بذارید بگم امیر بیاد بابا گفت خودمون از پسش برمیایم نفهمن بهتره ماشینو که کشیده بودیم بیرونو داشتیم چرخ و عوض میکردیم یهو دیدم ماشین امیرینا رسید نگو بابایه امیر داشته خواهرشینارو میبرده برسونه خونشون یهو علی خواهرزاده کوچیک امیر مارو میبینه خلاصه سریع بابایه امیر چرخ و عوض کرد و نذاشت به باباییم فشار بیاد خیلی ازش ممنونم خیلی(بهشون گفتیم یهو پنجر شد) کلیم به من خندیدن که صورتم سیاه شده بود وقتی پیچایه چرخ و باز میکردم بابایه امیر که رفت خودم نشستم پشت فرمون نمیتونم بگم اون لحظه حالم چطور بود باور کنید حتی دنده هارو تشخیص نمیدادمو پاهام رو کلاج میلرزید خیلی ترسیده بودمو تو خودم ریخته بودم شروع به حرکت که کردم دیدم چرخا رو زمین کشیده میشه فهمیدم مشکل بیشتر از یه خالی شدن باد لاستیکاست خلاصه تا خونه با دنده 1و 2 و فلاشر اومدیم ماشینو که انداختم پارکینگ و خاموش کردم یهو روغن خالی کرد و کلی پارکینگ کثیف شد یه تشت گذاشتیم تا فردا ببینیم چیکار میشه کرد فکر میکنم ماشین خیلی خسارت داخلی دیده باشه ظاهرش که فقط چراغ شکسته و جایه چرخا کج شده خونه که رسیدیم سریع صدقه انداختیمو اسفند دود کردیم سرتونو درد آوردم حتما عکسارو براتون میذارم ببخشید ولی نمی تونم بخوابم دلم آشوبه چشامو میبندم صحنه ی تصادف میاد جلو چشام خدایا هزار مرتبه شکرت اگه زبونم لال چیزی به خانواده م میشد یا اگه با یه آدم یا ماشین تصادف میکردیم چه خاکی باید تو سرم میریختم خدایا چقدر حرص آرایشگاه و آتلیه و مراسمو خوردم اما امشب فهمیدم خیلی چیزایه مهمتری تو زندگیم وجود داره خدایا مثل همیشه خودمو خانوادمو همه ی کسایی که دوسشون دارمو به تو میسپارم خدایا خودت آرومم کن سلام دوس جوناااااااااااااااااااااا باور کنید من بی معرفت نیستم خودمم خیلی دلم می خواد بیام و بنویسم این روزایی که نمی نویسم حس می کنم خاطراتمو گم می کنم ولی خب حق بدید الکی الکی انقدر کار سرمون ریخته واسه همین جشنه کوچولو تازه سرمام خوردم و بسیار خوشگل شدم امیرم که این هفته نبود البته الان تو راهه فکر کنم اگه خدا بخواد 2نصفه شب برسه زنجان حسابی خسته میشه فردا صبحم باید بره سرکار دقیقا یادم نیست این روزا چیکارا کردیم پس ببخشید پراکنده می نویسم امروز با بابا و مامان رفتیم غذارو سفارش دادیم چلو گوشت(شیرین پلو)برای 100 نفر با ماست موسیر و نوشابه قراره خودمون ژله درست کنیم اول مامان دوست داشت سلف سرویس کنه شامو که دید نمیتونه مجلسو مدیریت کنه بی خیال شد از اونجام رفتیم میز و صندلی و ظروف چینی کرایه کردیم(50000) (10تا میز 4نفره 70 تا صندلی 18تا میز عسلی 90 تا بشقاب پلو خوری 90 تا بشقاب میوه خوری 90 تا کارد میوه خوری 10 تا کفگیر) دیروز صبحم زنگ زدم تاریخ ارایشگاهو عوض کردم و رفتم آتلیه خاطره رو رزرو کردم و 10000 تومن بیعانه دادم که مطمئن شم می خوام پشت لباسم حریر بلند بدوزم گفتن شنبه ست کامل رنگاش میاد حالا باید فردا برم حریر بگیرم و یه شنل صورتیم بدم بدوزن واسه وقتی از آرایشگاه میرم آتلیه و برمیگردم خونه دیگه تقریبا کارایه اصلی انجام شده مامانمم زنگ زده 2تا خانوم بیان 3شنبه خونه رو تمیز کنن به یه خانومه هم گفته 4شنبه بیاد میوه ها رو بشوره و شب کمک کنه از مهمونا پذیرایی کنه 1شنبه شبم خاله م می خواد منو پا گشا کنه و دعوتمون کرده 2شنبه ساعت 7 م قراره بریم محضر و عقدمونو ثبت کنیم امیر که بیاد فردا میریم کیک و دسته گلمو سفارش میدیم یه مشکلیم دارم اینه که پارسال یه گن خریدم سایز XL اما چون الان لاغر شدم واسم گشاده و باید سایز s بگیرم خیلی زور داره آخه اینهمه پاش پول دادم فقط یه بار پوشیدمش دیگه دیگه اینکه دلم واسه امیر تنگ شده هنوزم نتونستم با واژه هایی مثل شوهرت و نامزدت و آقاتون کنار بیام دوست جونم به من میگه نی نی هرجا میرم سرم شکلات میریزن کلی خجالت می کشم خیلی دوست داشتم فقط کسایی رو تو جشنمون دعوت کنم که دوسشون دارم اما به خاطر مامان و بابا و حرفایی که فامیل ممکنه بزنن مجبورم حضور بعضیارو تحمل کنم اعتقاد دارم آدما هیچی نداشته باشن اما فرهنگ داشته باشن دیروز و امروز خیلی غیبت کردم واقعا دسته خودم نبود حرفایی که از دور و بر میشنوم آدمایی که تو روم میخندن و پشت سرم حرف میزنن عصبیم میکنه خدایا به تو پناه میبرم از بی فرهنگی و گستاخی و دورویی به خودت پناه میبرم از اینکه منو به خودم واگدار کنی خدایا خودت کمک کن این جشن کوچیکمون با شادی و بدون حاشیه برگزار شه دوست جونمم به سلامت برگردون پیشم نکنه ارایشگاه زشت درستم کنه نکنه لباسم بد تنم واسته؟ نکنه عکسامون خراب شه و چاق بیوفتمو زشت؟ نکنه جشنمون خوب نشه؟ عکس کفشی که دیروز خواهر دوست جون برام خرید کیف(۲۷۰۰۰) و شال(۱۲۰۰۰) و گیره سری(۷۰۰۰) که امیر برام خرید (اولین خرید مشترک بعد بعله برون) تی شرتی که واسه امیر خریدیم(۲۴۰۰۰ میگفت ۱۲۰۰۰ خریدیم) (یه سوراخ کوشولو داره چون من خیلی خوشم اومد امیر به شرطی که من درستش کنم خرید شالی که از تهران خریدیم(۱۷۰۰۰) (با مهری پسندیدیمو جیب دوس جونمو خالی کردم) اولین پاگشایی که من از مادربزرگ نازم گرفتم (به امیرم یه زیرپوش دادن سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام بالاخره اومدم وای یه عالمه حرف دارم فعلا مسافرت دو رو زمون به تهران با امیر بمونه که خیلی مفصله بعدا تعریف می کنم خب تا اینجا گفتم که امیر شنبه بعد از ظهر رفت اصفهان و تا 13 مرداد بر نمی گرده و جشنمون هم 17 مرداده من یه عادت بدی که دارم اینه که باید از قبل واسه همه چی برنامه ریزی کنم و اصلا دقیقه نودی 90 نیستم و وقتی کاری طول میکشه حرص می خورم دیروز صبح زنگ زدم خواهر امیر بیاد بریم آرایشگاه ببینیم که کار داشت گفت بعد از ظهر میام منم با مامانم رفتم چند تا آرایشگاه نمونه کاراشو دیدیم به مینا گفته بودم بیاد بریم آتلیه ببینیم که خواهر امیر زنگ زد الان میام خلاصه اومد و رفتیم کفش نقره ای خریدیم(38000) یه حلقه پسندیدیم که می گفتن سفارش بدیم تا نامزدی آماده شه (آخه می خوایم واسه امیر حلقه پلاتین بگیریم) که من گفتم صبر می کنم امیر بیاد چون حلقه ست دوست دارم امیرم واقعا خوش بیاد ازش بعد رفتیم لباس زیر (12500) باز رفتیم چند تا آتلیه دیدیم و برگشتیم خونه بعد از ظهرم به مامان گفتم همراهم بیاد آخه من چون زیادی تو این مواقع حساس میشم هر حرفی بهم برمی خوره گفتم حالا خواهر امیر مکنه چیزی بگه من خدایی نکرده بی احترامی کنم اینطوری همه راحت ترن رفتیم یه ارایشگاهی که بهمون معرفی کرده بودن نمونه کاراشو دیدیم قیمتاشم واسه نامزدی معمولی 120000 واسه نامزدی ویژه البته گفت همه چی از طراحیه ناخن و طراحی بدن وموهایه مصنوعی و تاج و تور با خودشه از اونجا رفتیم آرایشگاه دلربا که معروفه اولا وقت نداشت ثانیا خیلی شلوغ بود و ارایشگراشم بداخلاق بابام گفت اگه اینجارو دوست دارم میتونه برام وقت بگیره اما من برام اخلاق ارایشگر خیلی مهمه دوباره از اونجا رفتیم آتلیه کوروش کاراش خوب بود گفت 60 تا ازت عکس میندازم رو هرکدوم خواستی کار میکنم ولی حداقل باید 10تا A4 باشه و 150000 قبلش میگیرم (هر عکس15000) امروز صبحم رفتیم بالاخره آرایشگاه گلشیفته رو ok کردیم و 30000 تومن بیعانه دادیم آتلیه م 2تا انتخاب کردم کوروش و خاطره البته خودم با خاطره موافقم هم جاش از نظر جایه پارک و خلوتی خوبه همم که کاملا انعطاف پذیرن و مثل کوروش اجباری نیست اما یه مشکلی که داره بابا پرسیده مجوز نداره و تو اتحادیه عکاسان ثبت نشده حالا بابا داره تحقیق میکنه عصر تکلیفه آتلیه رو هم مشخص میکنم بعدشم یه پارچه(8000) خریدم واسه اینکه کت بدوزم رویه لباسم که اگه آخر شب آقایون تشریف آوردن معذب نشم خوشگله برق میزنه بعدشم که برگشتیم خونه تا عصر دعا کنید همه چی خوب پیش بره هنوز منتظر نظراتون هستما راستی جشن ما تو خونمونه 100 نفر مهمون داریم و از 8شب شروع میشه (ببخشید قیمت مینویسم آخه اینجا دفتر خاطراتمه و می خوام یادم بمونه) الان حس میکنم لباسم خیلی ساده ست و زیاد خوب نیست مگه نه؟ من برگشتمممممممممممممممممم انقده دلم براتون تنگ شده ولی الان اصلا وقت نیست تعریف کنم فقط بگم مرسی از دعاهایه قشنگتون من و امیر باهم رفتیم تهران مصاحبه مم خوب بود یعنی آقاهه گفت من نظرم رو شما از مثبت بالاتره ولی باید ۴نفره دیگه م نظر بدن دیگه اینکه جشنه نامزدیمون ۱۷ مرداده و من هیییییییییچ کاری نکردم و امیرم امروز میرن اصفهان داوریه مسابقا و تا ۱۳ نیست یعنی من تهنا باید همه کار و بکنم اگه وقت شد همشو براتون تعریف میکنم فعلا بوس بوس دوست جونا لطفا اگه ایده یا نظری راجع به جشن نامزدی دارید بهم بگید سلام ببخشید من خیلی عجله دارم باید سریع بنویسمو برم دیروز بهم زنگ زدن که فردا باید ساعت 5 واسه مصاحبه تهران باشم حاا در نظر بگیرید که من از نظر اطلاعاته عمومی و سیاسی و این چیزا صفرم بدتر از همه چون این کار واسم مهمه استرس گرفتتم اما امیر جونم خیلی آرومم کرد و برام دوتام کتاب گرفت که بخونم راستش این پست می خوام از یه دوست تشکر کنم از بهناز عزیز که وبلاگ نداره و خیلی اتفاقی چند هفته اخیر برام کامنت میذاشت و فهمیدم هم رشته ایم و هردومون این ازمونو شرکت کردیم البته بهناز اول این هفته رفته بود مصاحبه تو این چند روز خیلی کمکم کرد و اگه من تو این مصاحبه موفق شم حتما به خاطر راهنماییهایه اونه که برام وقت گذاشت و ایمیلهایه طولانی برام نوشت من نمی تونم زحماتشو جبران کنم اما همینجا ازش تشکر میکنم و امیدوارم هم تو این آزمون هم تو تمامه مراحل زندگیش موفق باشه خب دیروز یکم اطلاعات جمع کردم امیرم کتابارو برام آورد دارم فعلا می خونم تا خدا چی بخواد راستی یادتون که هست قرار بود ما 4شنبه بریم آزمایش خب 4شنبه که کنسل شد می خوام برم تهران از اونطرف امیر یه 15روزی واسه داوری می خواد بره اصفهان و نیست صبح داشتم قانون اساسی می خوندم که مامان اومد خونه گفت با یکی از دوستاش صحبت کرده که ما امروز بریم آزمایش خلاصه سریع آماده شدم یه آزانس گرفتیم و رفتیم دنبال امیر و آزمایشگاه وای خیلی بد ازم خون گرفت 3بار دستمو سوراخ کرد رگمو پیدا نکرد بعد اونم امیر رفت کلاس و من واکسن کزاز زدم بعدشم من رفتم کلاس و تازه اومدیم خونه جواب ازمایشو ساعت 1میدن واسم دعا کنید خیلی نگرانه این مصاحبه ام دوستون دارم باباییییییییییییییی
![]()
خودتو زیاد ناراحت نکن
فقط من و تو![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)![]()
![]()
آماده شدیم اول مامانم و آبجی و بعد خالم جون و الی اینا ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آخر سر الیمو رسوندم خونه و اومدم خونه دیدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
مبارک باشه![]()
![]()
![]()
نوشته رو حک کنه رو حلقه امیر![]()
![]()
![]()
![]()
عکس بشقاب میناکاری که امیر از اصفهان برام اورده
![]()
![]()
جشنمونو اورد بد نشده
چسبونده بودم به ماشینشونو هی بوق و فلاشر میزدم
خریدیم و رفتیم تو چمنا نشستیم و دوتایی خوردیم و حرفیدیم![]()
![]()
خیلی سعی می کنم
داریم ولی حالمون خوبه![]()
ولی گفتیم حالا مراسم تموم شه میاریم میدیم درست کنه
)![]()
![]()
![]()
اینطوری![]()
![]()
![]()
![]()
واسمون اورده بودن![]()
![]()
که یه همراهه واقعیه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رفتیم اونو از خونشون برداشتیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
گرچه هر روز کلی باهم حرف میزدیم و smsبازی میکردیم
خودشم شده باباییم![]()
![]()
![]()
به تو پناه می برم از غیبت
![]()
![]()
![]()
)
)
![]()
![]()
خریدیم که مخصوص پیراهنایه عروسی و مجلسیه
(که نمیدونم چه صیغه ایه) 150000![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |





