تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام دوستایه ملهبون

نماز و روزه هاتون قبول باشه

همچنان مارو دعا کنید و فراموش نکنید

اول اینکه:

کسی از شیوا خبر نداره؟ وبلاگش حذف شده؟

دوم اینکه:

من می خوام ادرس وبلاگمو عوض کنم blog sky خوبه آیا؟

سوم اینکه:

از نتایج این ازمون استخدامی که گفته بودن اخر شهریور اعلام میکنن هیچ خبری نیست

کسی هم جوابگو نیست فقط دیشب امیر زنگ زد به معاون نهاد و اونم گفته بود

این ازمون کاملا مستقل و از تهران برگزار شده و اطلاعاتی ما نداریم

و چهارمممممممممم اتفاقات دیروز:

بحث پریشب ما خیلی امیرو ناراحت کرده بود

عزیزم حتی نتونسته بود سحری بخوره

البته ظهر بهم زنگ زد و خیلی خوب باهام حرف زد

اصلا اشاره ای به موضوع بحثمون نکرد

قبل افطارم زنگ زد که یکم خسته ست و امروز نمیاد خونمون

البته من می دونستم که ناراحته

بالاخره میشناسمش

شوشویه خودمه دیگه

منم اصرار نکردم نمی خواستم بیشتر از این اذیتش کنم

دوباره بعد افطار smsزد چه خبرا؟

گفتم می خوام نماز و قران بخونم آخه دلم گرفته بود

(میدونید با اینکه خودم مقصر بودم اما من واقعا طاقت ناراحتی کسی روندارم

مخصوصا عزیزترینامو)

نمازمو که خوندم اومدم پایین حدود 10:30 بود امیر زنگ زد بهم بگه با معاون نهاد حرف زده

گفتم کجایی گفت بیرونم دارم یکم دور می زنم

گفتم تهنااااااااااااااااااااااااا؟

گفت دارم به حرفات فکر می کنم و اینکه من کجا یه رفتارم اشتباه بوده

گفتم بیا باهم حرف بزنیم

خلاصه 11 امیر اومد و یه نیم ساعتی با ماشین چرخیدیم

یکمم پیاده روی کردیم

از همه چی حرف زدیم

بیشتر از خودم به امیر حق دادم

البته دلایل منم برخی از رفتارامو توجیه کرد

امیر گفت من قصد دخالت تو کارایه تو و روابطتو ندارم

ولی الان من مسئول این زندگیم

نمی خوام تو مشکلاتتو تنها به دوش بکشی

و خیلی حرفایه قشنگه دیگه

هر دومون سبکتر شدیم ولی قرار شد بیشتر حرف بزنیم

دوست جونم خیلی دوست دارم

از همراهی شما دوستایه خوبمم ممنونم 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 12:32 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جونا

امیدوارم خوب باشید

زندگی همینطور جریان داره

دیشب افطار ما و مادر بزرگامونو پدر بزرگامونو خواهر امیر خونه امیرینا دعوت بودیم

و مثل همیشه خاله سنگ تموم گذاشته بود

منم از ظهر رفتم ولی علنا کاری نبود که انجام بدم

ظرفایه شامم امیر شست و پذیرایی رم خودش انجام داد

حدود 1هفته بود خونه امیرینا نرفته بودم

یعنی از امیر خواسته بودم فقط 5شنبه ها برم اونجا

در واقع یه جور برنامه ریزی

وقتی رفتم خونه شون پدر جون اشپزخونه بود از پشت یهو گفتم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

برگشت منو بخل کرد پیشونی و موهامو بوسید

گفت ناز خانوم کجا بودی یه هفته

و من بسیار شرمنده شدم

هر از گاهی بهم  sms هم میزنه

پدر شوهرو حال میکنید دیگه

ولی واسم سخته بهشون پدرجون بگم اخه 25 سال عمو گفتم

تازه پدر جون یکم به نظرم پیرش میکنه

اما چون خودش دوست داره سعیمو میکنم

به نظرم ادم وقتی با یه کلمه می تونه کسی رو خوشحال کنه نباید دریغ کنه

2شنبه هم عمو بزرگه دعوتمون کرده افطاری

راستی دیشب شب قدر بود

واقعا اگه خدا نخواد توفیق هیچ کاری رو به ادم نمیده

منم از همون کسایی بودم که دیشب این توفیق ازم گرفته شد

دلیلشم خوب میدونم

با امیر کاری کرده بود که از درد قلبش تا صبح نخوابیده بود

خب انتظار دارید خدا به همچین بنده ای بگه بفرما از برکات شب قدر استفاده کن؟

حتی نماز صبحم که 2-3تا دعا می خوندم

 امروز صبح یه دولا راسته مسخره بی حضور داشتم و تموم شد

جالبتر اینجاست که من دیشبو بیدار بودمو تو غفلت

از خودم خیلی بدم میاد خیلی

اصلا درست نمی تونم حرف بزنمو منظورامو بیان کنم

از کاه واسه خودم کوه میسازم

البته نه در مورد دیگرانا

من کلا با دیگران کاری ندارم

فکر کنم تو این مدتی که منو امیر و میشناسید فهمیدید که ما باهم مشکلی نداریم

الان که یه ماه و نیم از عقدمون میگذره

تقریبا 1سال و نیمم باهم دوست بودیم

اگه هم مشکلی داشته باشیم شک نکنید از طرف منه

چون من یه دختر لوس با عقاید مسخره ام

بیچاره امیر انقدر صبور و منطقی باهام برخورد میکنه

کاملا باهام همراهی میکنه

حتی جاهاییکه واقعا براش سخته یعنی واسه هر مردی سخته

اما من قدر نمیدونم

میدونید حس میکنم غریبه پرست شدم

در مورد خانواده مم همینطوره

یعنی تو درونم می پرستمشون واقعا دوسشون دارم

اما تو برخوردام انگار دیگرانو به اونا ترجیح میدم

یعنی اونا اینطور بهم میگن نه اینکه دسته خودم باشه

دیگه از دسته خودم کلافه شدم

دلم می خواد برم بالایه کوه با امیر یه عالمه حرف بزنم

هیچ حرف نزده ای بینمون نباشه

اونوقت با ارامش بیام زندگیمو بکنم

یه تغییری تو رفتارام بدم

چون مطمئنم امیر منو تنها نمیذاره

امیر منو ببخش

مطمئن باش من خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون که تو فکر کنی دوست دارم

 و تو زندگی پشتم به حضور تو گرمه 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:0 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه خوبم

از لطفتون بابت تعریف از من ممنون

اما هیشکی راجع به کلاه و لباسم نظر نداد

اصلنم قهرم باهاتون

شوخی کردم قهر چی چیه

امروز بعد از ظهر یه کیک دورنگ پرتقالی کاکائویی درست کردم

خیلی خوف شده بود

ساعت 6:45 بود که امیر smsزد ما داریم میایم

منم تندی به سرعت نور اماده شدم

واییییییییییییییی

یه عالمه زحمت کشیده بودن و من کلی شرمنده شدم

خاله خورشت فسنجون و شیرین پلو برام درست کرده بود

برای عید فطرم بهم یه ربع سکه یه شال بنفش یه جانماز و یه پارچه مجلسی عیدی دادن

عکساشو براتون ادامه همین پست گذاشتم

(دیگه نگید عکس بزارما من بی جنبه م عکس همه چیو میذارم)

بعدشم ساعت 7:15 رفتن ماهم شام خوردیمو

الانم اون یکی خالم زنگ زدن دارن میان خونمون

می خوام همینجا از دوست جونمو خانوادش به خاطر اینهمه زحمت تشکر کنم

میسی یه عالمه

عکس شماره 1(همین که رسیدن ابجی سریع این سفره رو چید)

عکس شماره 2(گوشت پلو)

عکس شماره 3(پلویه خورشت فسنجون)

عکس شماره 4(میوه)

عکس شماره 5(نون هایه مخصوص افطاری زنجان)

عکس شماره 6(پشمک)

عکس شماره 7(شله زرد)

عکس شماره 8(هدیه هام)

عکس شماره 9(صورتیه عیدیمه آبیه پاگشاابجی داده بهم)

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 0:52 توسط من و دوست جونم| |

کلاهی که امیر دیشب برام خریده بود

پیراهنم 

      

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:53 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه مهلبونم

وای هوارتا حرف دارم اما نمی دونم کدومو بنویسم

امروز 14مین روز از ماه رمضونه ها

یعنی تقریبا نصف شد

امشب خاله جون قراره برام افطاری بیاره

شما هم از این رسما دارید؟

اگه دارید چه جوریاست؟

جمعه شب افطار خونه خواهر امیر دعوت بودیم

که من از بچه گی بهش آبجی میگم

در واقع منو پاگشا کرده بودن

این ابجی خانومه ما تو اخلاق و خونه داری و سلیقه و خلاصه همه چیز واقعا تکمیله

اونشبم حسابی زحمت کشیده بود و یه عالمه غذاهایه خوشمزه پخته بود

به منم هدیه یه ربع سکه داد اومدنیم کلی کتاب و مجله داد تا بخونم

مرسی آبجی خانوم

شنبه هم وقتی کار امیر تموم شد 4:30 رفتم شرکتشون و باهم رفتیم بیرون

برایه تولد مینا و حمید هدیه بخریم

(خواهر و برادرم تولد هردوشون 25 شهریوره)

برایه حمیدرضا یه سشوار braun خریدیم

و واسه مینا یه ادکلن evidenceاز محصولات ایوروشه

البته خرید اینا به این راحتی که نوشتم نبودا

چون منو امیر هردومون تو هدیه سخت گیریم و کلی گشتیم

دیروز صبحم بیدار شدم با حمید رفتم یکم از کارایه وام و افتتاح حساب مونده بود

اونو انجام دادیم و بالاخره تموم شد

اگه بدونید گرفتن این وام چقدر فرم پرکردن و ضامن داشتن و کپی مدارکو اینا می خواد

تمام پنجشنبه هفته پیش منو امیر تا ظهر تو بانک به همین کارایه مسخره گذشت

حالا خوبه نمی خوان 100ملیون بهمون بدن

بعد بانکم با حمید یکم خیابون گردی کردیمو من یه تاپ برایه بلوز حریرم خریدم

و یه عروسک بنفش کوشولو واسه مینا

بیرون که بودیم مامان زنگ زد بیاین فروشگاه لایکو

رفتیم واسه تولد مینا و حمید براشون حوله حموم خرید از این لباسیا

چقدر جنسا بنجل و گرون شدن

70000تومن شد 2تا حوله معمولی

بعدشم که برگشتیم خونه و خوابیدیم تا 6عصر

شبم خوشگل کردیم امیرم اومد خونمونو

تفلد گرفتیم رقصیدیم شاباش گرفتیم

تازه دوست جونمم برام یه کلاه خوشمل خریده بود

وقتی امیر چیزی برام می خره خیلی ذوق زده میشم

خیلی حرف مونده ولی دیگه چشام باز نمیشه

سعی میکنم ظهر چند تا عکس براتون بذارم

خوب بخوابید دوستایه خوبم

یادم باشه از تحقیقاتم راجع به جهیزیه هم براتون بنویسم

احتمالا صبح یه چیزایی به این پست اضافه کنم

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 6:21 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جونا

خواستم بگم من زنده م

سعی میکنم امشب آپ کنم

دعا یادتون نره ها

بوسسسسسسسسسسسسسسس

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 13:18 توسط من و دوست جونم| |

سلام

همه دوستاي با مرام و با معرفت

روز جمعه اي با روزه چطورين؟

واي ديشب حسابي جاي همتون خالي مامان بزرگ الي

ما رو پاگشا دعوت كرده بود خونشون

كمي خجالت مي كشيدم اما نه اينكه خب همديگه و خانواده هاي همو مي شناسيم

و رفت و آمد داريم زياد سخت نبود

خلاصه قرار شد من عصري برم خونه خاله جون و

از اونجا با الي و مينا و حميد و حاجي

بريم مراسم افطاري

رسيدم ديدم كه خانوم چه خوشگل شدن ماشالا

تا خواستم يه ابراز زيبايي كنم به الي ييهو ديدم حميد

كه جلو تلويرزيون دراز كشيده داره منو ميخ نگاه مي كنه

خلاصه هر چي بود هورتي قورت دادم و نشستم

الي هم كه به روي خودش نياورد

بعد كمي نشستن همگي باهم اماده شديم و راه افتاديم

وقتي رسيديم اونجا كلي رو سرمون شكلات پاشيدنو

دست زدن و خنديدن خوش آمد بهمون گفتن و

كلي آرزو هاي خوشگل

بعد مامان بزرگ الي با من دست داد

بعدشم بابابزرگش و كه نشسته بود و منتظر ما بود

رو بوسيدم و ازش به خاطر دعوتش تشكر كردم

من مامان بزرگ و بابابزرگ الي رو خيلي دوست دارم در كل از اون تيپايي

هستن كه آدم دوسشون داره يعني تكراري نيستن

حرفاي تازه زياد دارن

( دلشون جوونه)

آها اينو نگفتم

همه خانواده باباي الي اونجا جمع بودن به غير از

عمه كوچيكه كه تهران زندگي  ميكنن

وقتي همه نشستن سر سفره افطار البته خانوما جدا اقايون جدا

من كلي دعا واسه همه كردم مثل هميشه

اما تو دلم

خدايا

خودت گفتي منو صدا كنيد تا جوابتون رو بدم

خب حالا كه يه روز رو سعي كردم درست روزه بگيرم

مي خوام صدات كنم مثل هميشه كه جوابمو ميدي

خدا شكرت به خاطر همه نعمتايي كه بهم دادي و ندادي

اونايي كه بهم دادي رحمتت بود و اونايي كه بهم ندادي حكمت

خدا پيامبرت كه عروج كرد و به اون بالاها رسيد

 بهش گفتي چي مي خواي حالا كه اينجا رسيدي

گفت بندگيت

و بهش دادي و ما الان ميگيم

محمدا عبده و رسوله

خدا آرزو كه عيب نيست به ما هم

توفيق بندگيت رو بده

خدا دلامونو صاف كن

خدا همه مريضا رو شفا بده فرقي نمي كنه چه ديني دارن

خدا پدر و مادرامونو در سلامت كامل نگه دار

خدا همسايه هامونو زير سايه خودت حفظ كن

خدا هر كسي كه فقر داره فرقي نمي كنه مادي يا معنوي غنيش كن

خدا محبتو از دلامون دور نكن

خدا عشق رو در وجودمون محكم كن

خدا شيطون رو از ما دور كن

خدا هواي الي رو داشته باشيا

نذاري حقش پامال بشه

من كه مي دونم تو هم عين من دوسش داري

قربون خداي نازم برم

 

 

خلاصه با يه خرما تپل روزمو افطار كردم

بعد يه چايي و دبرو سراغ نون و پنير

اما  انصافا سنگ تموم گذاشته بودن

بعد از افطار كمي نشستيم و گپ زديم

بعد نوبت شام رسيد يه گوشت پلوي توپ

البته اينم بگم كه من اولين داماد اين خانواده به حساب ميام

يا اولين داماد بزرگترين پسر خانواده كه حاجي باشه

سر شام همه حسابي هوامو داشتن

يكي برام نوشابه ميداد يكي غذامو داد

يكي برام سالاد كشيد خلاصه منو از خجالت محبتاشون آب كردم

تو دلم آرزو كردم كه به زودي بتونم

عوض همه محبتاشونو در بيام

من يه لحظه ديدم هيچكس نيست فهميدم كه

جمعيت 20 نفري تو آشپزخونه مشغول جمع جور كردن هستن

بعدش همه اومدن نشستن و مامان بزرگ الي

يه بشقاب كه پر از شكلات بود رو آورد روبروي گذاشت رو زمين

ديدم روي شكلات ها يه پاكت فانتزيه خوشگل هست

برام هديه آورده بودن

كلي تشكر كردم مامان بزرگ الي گفت با اين براي خودت يه

پيرهن خوشگل بخر بپوش چون سايزت رو نمي دونستم

نتونستم بخرم.

مرسی مامان بزرگ خوبم

 

بعد شام نشستيم بازي پرسپوليس و مس رو ديديم كه كلي ضد حال خورديم

بعد با عمو احد كلي گپ زديم

حاجي ماشينو براي ما گذاشت و با عمو داود رفت خونه ما تا دير وقت

اومدني خونه خاله رو رسونديم و بعد الي برخلاف ميل من

اصرار كرد كه منو برسونه خونه

و از الیه نازم ممنونم که این همه زحمت کشید

سر راه يه ليوان هم آب انار زديم تو بدن كه روشن بشيم

واييييييييييييييييييييييييييييييييي

چشام داشت سياهي ميرفت

آخه من مگه آب انار خورم

همون كه رسيدم خونه تلپ افتادم و خوابيدم

راستي امشب هم پا گشا خونه آبجيه ناز خودم دعوتيم

كارش خيلي درسته

نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 13:46 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه خوبم

امروز هشتمین روز ماه رمضونه

نماز روزه هاتون قبول

نمیدونم شما هم اینطوری هستین یا نه

ولی من سر نمازام یا موقع افطار واقعا تک تکتون یادم میاد

برایه همتون سلامتی و خوشبختی ارزو میکنم

و کسایی که مشکلی دارن دعا میکنم مشکلشون حل شه

البته اگه قابل باشم

دیشب افطار خونه امیرینا بودم

طبق معمول خاله سنگ تموم گذاشته بود

بعدشم نسخه ازمایشی forexو دانلود کردیم

حالا یکم که بگذره دوست جونم باید یه حساب ارزی باز کنه

و برایه شروع یه شارژ 500 دلاری بگیره

تا بتونه تو بورس جهانی معامله کنه

البته فعلا اولویتمون رو ماشینه تا خدا چی بخواد

شب خوبی بود

مرسی دوست جون جون جون جونم

راستش 2-3روزه یه مسئله ای خیلی ذهنمو درگیر کرده

مسئله طلاق

نمیدونم دور و بر شمام این قضیه زیاده یا نه

ولی پریروز شنیدم یکی از فامیلایه نزدیکمون از شوهرش طلاق گرفته

تازه 2ساله ازدواج کردن و البته به همه قراره بگن شوهرش ماموریته

اصلا این روزا زندگی هایه کسایی که ازدواج کردن یه جوری شده

به نظرم گذشت و این چیزا مفهومشو از دست داده

البته من نمی گم فقط خانوما باید گذشت کنن

یا از هر رفتار و حرفی بگذرن

خب بعضی چیزا خیلی مهمن و اگه حرمتشون بشکنه واقعا قابل درست شدن نیست

اما مسائل کوچیک و سر لج و لجبازی یه زندگی رو خراب کردن

نمیدونم به نظرم قبل ازدواج ادم باید بلوغ فکری برسه

خب 2تا ادم از دو تا خانواده مختلف اولش سخته روحیاته هم دستشون بیاد

یه مسئله دیگه م که فکرمو درگیر کرده مسئله ی جهیزیه ست

من دختر اول خانواده و اصلا بچه اول خانواده هستم

تا حالام با اینکه خانواده متوسطی داریم

اما پدر و مادرم برام کم نذاشتن

از نظر اونا جهیزیه چیزیه که باید تهیه ش کنن و کاملا تو فکرشن

حتی بابا بهم گفت نمی بخشمت اگه فکرتو درگیر جهیزیه کنی

چون من هرچی بگیرم برایه راحتی و زندگی دخترم می خرم

اما من همش فکر میکنم کاش خودم شاغل بودم

اونموقع خب تو بعضی چیزا میتونستم کمک کنم

فکر میکنم حداقل ادم باید 15-20 ملیون واسه جهیزیه بذاره

درسته خانومایه با تجربه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شایدم یه روز به این پستی که اینجا نوشتم بخندم

ولی خب دوست داشتم بنویسم از چیزایی که مشغولیته ذهنیمه

شایدم چون خودم خیلی خودمو قاطی مسائل مالی میکنم اینجوریم

بابا میگه تو خیلی جوونتر از اینی که فکر قسط و وامو اینارو بکنی

و مامان میگه مردا خودشون فکر همه این چیزارو میکنن

در ضمن یاداوری کنم من هیچ چیزی به عنوان جهیزیه ندارم

چون هیچ وقت نذاشتم برام وسیله بخرن

و همش وقتی مامان چیزی می خرید می گفتم ازم خسته شدی

آهان یه چیزم بگمو بعد دیگه برم

دیشب یه خواب دیدم

خواب دیدم فردا عروسیمه

یهو تو خواب یادم اومد که من لباس عروس و تور و تاج ندارم

به هرکس میگفتم یه کاری داشت و نمی تونست کمکم کنه

داشتم دیوونه میشدم عروس بدون لباس عروس؟

یهو دیدم امیر داره میاد

رفتم بغلش یه عالمه وسط خیابون گریه کردم که لباس عروس ندارم

و هیچکس اهمیت نمیده حالا من از کجا لباس عروسی که دوست دارمو

تنم بشه و خوشگل باشه پیدا کنم(دقیقا همینارو گفتم)

اشکامو پاک کرده و گفت من هرجوری باشه

 برات یه لباس عروس خوشگل و تک پیدا میکنم

و باهم رفتیم دنبال لباس عروسو

یه لباس خوشگل و تک پیدا کردیم 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 11:31 توسط من و دوست جونم| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

اول از همه بهار جونم خوش اومدی

باید بری خدارو شکر کنی من تهران نیستم

 وگرنه حسابتو میرسیدم اینهمه دوستاتو نگران کردی

من بی معرفت نیستم دورادور حالتو از طنین می پرسیدم

اما نخواستم خلوتتو بهم بزنم

مگه نه طنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب دیروز صبح امیر رفته بود معرفی نامه بانک و از مهر رضا گرفته بود

قسط ماهانه بانک 28000تومنه و 3ساله

من که کلی تعجب کردم فکر میکردم 50000تومن باشه

حالا پولو احتمالا هفته آینده بدن

به نظرتون با 1ملیون چیکار میشه کرد؟؟؟؟؟؟

بعد از ظهرم کار خاصی نکردیم

فقط زنگ زدم تهران گفتن تا اخر شهریور جواب ای آزمون استخدامیه میاد

موقع افطار دعام کنیدا

یکمم مهری زنگ زد حرف زدیم

خونشونو تو تهران عوض کردن رفتن طرفایه رسالت یه خونه اجاره کردن

یه خونه 40متری 7ملیون پیش ماهی 200هزار تومن

خداییش واسه 2تا دانشجو خیلی زور داره

بعد افطارم امیر اومد رفتیم خونه اون یکی خاله م

عیادت دختر خاله م

آخه رگ پاش گرفته بوده رفته دکتر گفته دیسکه کمره

و یه هفته استراحت مطلق داده

بعدشم که اومدیم خونه و امروز افطار میرم خونه امیرینا

آخه پدرجون روزایی که نمیرمو میشماره و شاکی میشه

یه سری عکسم واسه کامپیوتر امیر باید رایت کنم

واقعا دیگه هیچ خبری نیست

بابای

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:10 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه مهلبون

امروز 6مین روز ماه رمضونه من که خیلی حوصله م سر میره

تازه معده مم امسال یه جورائیه

اول یه خبر داغ که همین الان به دستم رسیدو بگم

اونم اینکه در راستایه غر زدن های بسیار اینجانب

 مبنی بر اینکه چرا هیچکس امسال مارو افطاری دعوت نکرده

مادر بزرگم زنگ زد که 5شنبه شب

 همگی(امیر و مامان و باباش)بریم افطار خونه شون

اما مامان و بابایی امیر 5شنبه جایی افطار دعوتن

خب حالا بریم سراغ بقیه خاطرات فیتیله ای:

5شنبه صبح امیر رفته بود تامین اجتماعی هدیه ازدواجشو بگیره

که یه سری کاراش انجام داده بودنو گفتن 2-3روز دیگه بره

بعدش اومد دنبال منو رفتیم چند تا از این فروشگاههایی

 که معرفی کرده بودن واسه وام کالایه مهر رضا رو ببینیم

یکیش که بسته بود و دومیشم 3تا یخچال عهد عتیق

2تا اجاق گاز و یه جارو برقی گذاشته بودن

انقدر حرصم گرفت

بابا خب می خواین جنس ایرانی بخرن مردم

یکم تنوع بدین محصولات جدید و بذارید

مثلا همین اجاق گازایه سینجر و تکنو الان خیلی خوبن

خلاصه از اونجا که بابا گفته بود امکان فروختن اینا نیست

چون گرونتر از بیرون میدن و فقط اگه چیزی خوشت اومد بردار

بی خیال شدیم و با امیر رفتیم فقط وام نقدی رو بگیریم

یعنی همون نفری یه ملیون تومن

که اونام گفتن 4شنبه بیاین معرفی به بانک بهتون بدیم

بعد برید ضامنتونو ببرید بانک و از این حرفا

فکر کنم یه 10روز دیگه وامو بدن

کارامون که انجام شد رفتیم از همکار امیر

 چندتا فیلم گرفتیم و رفتیم خونه یه امیرینا

بعدش داییم زنگ زد به امیر و یه لیست خرید داد

که برو واسه مادربزرگتینا اینارو بخر(دایی من زنجان زندگی نمیکنه)

به خاطر همین دوباره شال و کلاه کردیمو رفتیم پیش به سویه خرید

نخود- عدس-برنج-گردو-توت-گوشت-مرغ-میوه و ...

حدود 2ساعتی طول کشید چون امیر میگفت هرکدومو باید از جاهایه معروف بخریم

و ما هی از این سر شهر میرفتیم اون سر شهر

خریدا که تمم شد بردیم خونه ی مادربزرگم

یکم نشستیم و برگشتیم خونه خاله اینا

یکم فیلم دیدیمو خوابیدیم

افطارم پدرجون به خاطر من کوبیده درست کرده بودکه خیلی خومشزه بود

بعدشم چون مادربزرگم خونه ما بود سریع با امیر رفتیم خونه ما

جمعه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد قرار بود امیر شب بیاد خونه ما

که خواهرشینا رفته بودن خونه شون و نتونست بیاد

ماهم بعد افطار با مامانینا رفتیم پیرتزا خریدیم

و تو یه پارک خوردیم

جایه دوست جونم خالی

شنبه هم که ماهگردمون بود سحری به امیر تبریک گفتم که کلی شاکی شد

که اون می خواسته اول تبریک بگه

منم گفتم نخیر تو یادت نبود

اخرش تسلیم شدم

بعد از ظهرم من کیک درست کردم

رفتم از حیاط گل چیدم

شامم کوکوسیب زمینی درست کردیم که وسطش یه سری مخلفات و ادویه داشت

امیر ساعت 9اومد با یه بستنی وانیلی آلبالویی و یه توبلرون گنده

منم براش یه کارت تبریک بع بعی دادم

از اونجام رفتیم نمایشگاه پاییزه و یه نایسر دایسر خریدیم

نامردا تو م ا ه و ا ر ه میگفتن 39000تومن

از نمایشگاه 22000تومن خریدیم(یه جور رنده آلمانی)

آناناس و انبه و پسته خیس خریدیم و برگشتیم خونه

من همشونو با این رنده هه نابود کردمو دیگه 11 امیر رفت خونه شون

تازه شب خوابیدنی بهم SMSزد که واسه امشب برنامه مفصلی داشتم اما نشد

ولی گفت زود زود می خواد حسابی سوپریزم کنه

آخ جووووووووووووووووووووووون 

 

اینم اطلاعاتی راجع به نایسر دایسر

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 11:43 توسط من و دوست جونم| |

 

مبارکه عشق من

به امید داشتن روزها و ماههایه قشنگتری همراه با تو

اینم هدیه ماهگردمون که دوست جونم خریده

یه توبلرون گنده ۴۰۰ گرمی

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 10:33 توسط من و دوست جونم| |

سلام به دوستایه گلم

البته تازه دومین روزه ماه رمضونه اما همه بی حالن انگار

من که دیروز و خوب روزه گرفتم

فقط یکم حوصله م سر رفت

اما امیر خیلی تشنه ش شده بود

چون کارش جوریه که همش باید با مشتری ها حرف بزنه

دیروز بعد از ظهر قرار بود امیر بره کامپیوتر و بگیره و

بعد افطار بیاد دنباله من بریم خونشون سرهمش کنیم

آخه من می خواستم اولین روزه ماه رمضونو تو خونه خودمون افطار کنم

ساعت 5:30 بود که دیدم زنگ در و زدن

امیر بود اومد گفت که کامپیوترو گرفته

یه ذره شم بهم نشون داد و رفت خونشون

اینجا اذان ساعت 8:02 دقیقه ست

افطار که کردیم ساعت 8:35امیر اومد خونمون

منم وضو گرفتم حاضر شدم رفتیم خونشون

یه عالمه بوس واسه دوست جونم

که هیچ کدوم از وسایلو از کارتوناش در نیاورده بود

 تا من بازشون کنم و ذوق مرگ شم

خلاصه دونه دونه بازشون کردیم

گزاشتیم رو میز و کابلاشو وصل کردیم

بعدشم امیر گفت تو روشنش کن

تازه خاله و پدرجونم بهمون گفتن مبارکتون باشه

خیلی کامی مون خوشگله

همه قطعاتش مشکیه مشکی

من که خیلی واسش ذوق کردم

خوشحالم یکی از برنامه هایی که قرار بود انجام بدیم

و انجام دادیم

بعدشم 11:30 امیر منو رسوند خونه

4:30 بیدار شدیم برایه سحری

نمیدونم چرا معده م یکم سنگینه

خب من برم 2تا کارتون از دوست جونم گرفتم اونارو نگاه کنم

دعا یادتون نره ها

من که همتونو دعا کردمو میکنم

اینم عکس و مشخصات case

اینم عکس مونیتور

اینم عکس speaker

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 10:44 توسط من و دوست جونم| |

سلام به دوستایه خوبمون

با روزه اول ماه رمضون چطورید

خب فکر نکنم فعلا گشنه تون باشه

چون طبق نظر کارشناسان محترم

شما حتی اگه یه سحریه چرب و کاملم خورده باشید

تا ساعت 11 بیشتر تو معده تون نمیمونه و بعد از اون احساس گرسنه گی میاد سراغتون

پس بعد ساعت 11 حالتونو می پرسم

خب اما از دیروز:

 صبح که اتفاق خاصی نیوفتاد

ظهر امیر گفت بیا شرکت باهم بریم ماشینو برداریم و بریم کامی(کامپیوتر)رو بگیریم

منم گفتم باشه ساعت 4 آماده بودم که گفت خونه باش میام دنبالت

منم چون آماده بودمو حوصله م سر میرفت

رفتم سراغ مجله هنر آشپزیم

و حلوایه نارگیلی دو رنگ درست کردم

ببخشید ازش عسک ندارم چون مهلت به عسک نرسید

6:15 امیر اومد و رفتیم کامی رو بگیریم

و کلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

ضایع شدیم

چون آقاهه بد گفت DVD Writerش خراب بوده عوضش میکنن

فردا بیاین بگیرید

الهی فداش شم دوست جونم انقده تو ذوقش خورد

بعدش رفتیم یه Ice pack خوردیم

و نمی دونم این چندروزه حس مبل نگاه کردن پیدا کردم

رفتیم 2جا مبل نگاه کردیم

مبلایه زشت زشت

قیمتایه وحشتناک

فکر کنم زنجان مد شده همه مبلا قیمتاش 1800000باشه

من که اگه عمری باشه حتما میرم از تهران این چیزارو می خرم

بعدشم چون به خاله گفته بودیم میریم خونشون

رفتیم و نشستیمو یکم حرفیدیمو

خاله روزه بود شامو خوردیمو

ساعت 11 امیر منو رسوند خونمون

صبحم ساعت 4:30 مامان بیدارمون کرد و سحری قورمه سبزی خوردیم

بعدشم نماز و دعا و لالا تا ساعت 10

 

پ.ن:ماه رمضون امسالم رسید خیلی غر غر کردم راجع به روزه گرفتنو اینا

ولی هر سال تو ماه رمضون یه حس خاصی دارم حس میکنم مورد توجه خدام

حس میکنم همش تو بغلشم سر نمازا کلی خودمو لوس میکنم براش

ازش می خوام امسال که ماه رمضون تموم شد یه ادم دیگه باشم

یه بنده خوب واسه خدایه نازم

یه دختر خوب واسه پدر و مادرم

یه همسر خوب واسه عشقم

یه عروس خوب،یه خواهر خوب و یه ادم خوب

خدایا اینا فقط از دسته تو برمیاد توفیقایه این ماهو ازم نگیر

پ.ن.۲پارسال ماه رمضون تو دعاهام ازت یه همراهه خوب واسه زندگیم خواستم

و امسال بهم دادیش کسی که دوسم داره و احتراممو حفظ میکنه

هم خودش و هم خانوادش.

 خدایا لیاقت این عشقو بهم بده

و خودت حافظ زندگی منو دوست جونم باش

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 11:7 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه خوبم

مرسی به خاطر راهنماییهاتون

و یه عالمه بوسسسسسسسسسسس که انقدر برام وقت گذاشتید

در مورد وام بگم که امیر فرم هاشو گرفته ولی چون برایه گرفتن کوپن جداگانه

برای من و امیر شناسنامه هامون رفته اتاق بازرگانی

تا چند روز نمی تونیم اقدام کنیم

در مورد وام خرید لوازم خانگی هم حق با شما بود

فقط جنس ایرانی میدن و از یه سری فروشگاه خاص

البته بابام با یکی از دوستاش صحبت کرده بود

 گفتن که 5/10 در صد رو قیمت اجناس میکشن و جنس خارجی میدن

با این حساب فکر نکنم این وامو بگیریم چون اصلا به درد نمی خوره

چون گرونم میدن امکان فروش جنس تو بیرون وجود نداره چون باز ضرر می کنیم

حالا تا ببینیم چی میشه

راستی بالاخره طلسم شکسته شد و دوست جونم کامپیوتر خرید

شنبه رفتیم سفارش دادیم و امروز قراره تحویل بگیریم

و 924000تومان ناقابل پیاده شدیم

البته ما می خواستیم از طریق ایران ترانسفو بگیریم که پیش قسط نمی خواست و 14 ماهه بود

که بابا رفته بود پرسیده بود گفتن 180000تومن میکشن روش

واسه همین این شرکته هم دوسته امیره هم دوسته بابا

369000تومن اولش گرفت و 8تا قسط 80000تومنی

وای ولی خیلی کامپیوتر توپی سفارش دادیم

همه چیش مشکیه

ببخشید من یکم به وسایل الکترونیکی بیش از اندازه ذوق زده میشم

کلی با امیر واسه این کامپیوتر نقشه کشیدیم

ADSLبگیریم باهاش تو FOREX دوست جونم کار کنه

و مهمتر از همه وبلاگمونو بنویسه

شایدم این اولین خرید واسه خونه مشترکمونه

ببخشید پراکنده حرف میزنم یه روز نمی نویسم اتفاقاتو قاطی میکنم

دیروز بعد از ظهر ساعت 5 جلسه بود و خانوم رهادوست از تهران اومده بود(مولف کتاب)

خیلی آدم عمیق و علمی بود و با کلاس

حدود 56سالش بود ولی خیلی ساده و شیک لباس پوشیده بود

خوب حرف میزد با پشتوانه علمی و تحقیقاتی زیاد

یعنی همینطوری حرف نمیزد و فوق العاده انتقاد پذیر بود

و برعکس خیلی از ما همه مشکلاتو گردن دولت نمی انداخت

و میگفت اول باید نگاه کنیم ببینیم خودمون چیکار کردیم

خلاصه 3ساعت تمام حرف زد

واسه من که عالی بود اما یکمم خسته شدم

بعدشم که دوست جونم منو رسوند خونه

پریشبم همینطوری که داشتیم خیابونارو متر میکردیم

یه مبل فروشی تازه باز شده گفتم امیر بریم ببینیم چه خبره

رفتیم تو جاتون خالی

هر دست مبلش 1980000تومان ناقابل

میزای ناهار خوری 8نفره 1680000

سرویس خوابش 1605000

خوشگل بودن اما به نظرم واسه فرهنگ ما نبود

به نظر من که خیلی گرون بودن

خب بذارید فکر کنم ببینم دیگه چه خبره

نه خبر خاصی نیست

من برم به کارام برسم

اگه کسی خواست سیستم جمع کنه و

 علاقه مند بود بگه مشخصات کامپیوترمونو بهش بگم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:38 توسط من و دوست جونم| |

دوست جوونا من یه سوال دارم

ما می خوایم این وامایه مهر رضا رو بگیریم

میگن نفری ۲ملیون وام میدن

املیونش واسه لوازم خانگیه املیونش وام ازدواج

مامانم میگه برم چند تیکه از جهیزیه مو بخرم مثل یخچال اینا

البته معلوم نیست عروسی ما کی هست

کمه کمش ۱سال دیگه ست

من میگفتم پولو بگیریم نگه داریم نزدیکایه عروسی بخریم

 اما مامانم میگه همه چی گرون میشه و

تو این مملکت شب می خوابی صبح پا میشی رفته رو قیمتا

حالا نظر شما چیه؟

اگه الان بخرم قدیمی نمیشه؟

لطفا تجربیاتتونو بگید

راستی اگه مارک لباسشویی یا یخچال یا اجاق گاز یا ظرفشویی خوبم سراغ دارید خبرم کنید

میسی

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 10:31 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جوناااااااااااااااااا

خوفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب از ۵شنبه تعریف می کنم

۵شنبه ۷شهریور و تولد شناسنامه ایه امیر بود

یعنی امیر متولد ۷آذرماهه ولی به خاطر اینکه دیر نره مدرسه واسه ۷شهریور گرفتن

گرچه خاله م نذاشت امیر زود بره مدرسه

به خاطر این مسائل من دچار گیجی شده بودم

زنگ زدم به آبجی(خواهر امیر)گفت که اون ۷آذر برایه امیر هدیه می خره

منم دوست دارم واسه هرکس روز تولد واقعیش جشن بگیریم

اما تصمیم گرفتم برایه امیر یه هدیه بگیرم و جشن دوتایی داشته باشیم

بعدش ۷آذر یه جشن گنده با کیک و بادکنک و ... بگیرم

صبح ساعت ۷:۳۰ امیر رفته بود سد تهم برایه امتحان عملی غواصیش

منم پا شدم رفتم براش یه ادکلن خریدم

بعد از ظهر امیر ساعت ۸ اومد دنبالم

اول مامانینارو رسوندیم نمایشگاه لوازم خانگی

بعد تو ماشین که بودیم یهو کادوشو در آوردم و گفتم

تفلدتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت مبارککککککککککککککککک

طفلی دوست جونم شوکه شد

بعدش رفتیم هتل بزرگ شام بخوریم که ضایع شدیم چون عروسی بود

بعد رفتیم رستوران البرز

(آخه من و امیر تصمیم گرفتیم هی فرت و فرت بیرون غذا نخوریم

به جاش هر هفته بریم یه جایه جدید و غذایه جدید امتحان کنیم)

تا حالا این رستوران نرفته بودیم ولی تعریفشو شنیده بودیم

از این رستوراناست که باید اتو کرده بشینی

خیلی با کلاس غذاتو بخوری

امیر همش میگفت احساس راحتی نمی کنه و یه جوریه

ولی من عاشق تجربه ام برام جالب بود

امیر شاتو بریان با سس قارچ خورد(به نظر من که خیلی بدمزه بود)

منم جوجه چینی(به یاد یه خاطره قشنگ زمستونی تو دربند)

۱۶۰۰۰تومان پیاده شدیم

بعدشم برگشتیم خونه و مینارو برداشتیم رفتیم آب انار

البته من نخوردما چون اصلا با مزه هایه ترش سازگار نیستم

امیرم همینطور فقط یه معجون انارم گرفتیم که ۳تایی خوردیم

و امیر کلی شلوغ کرد تا عوض ساکت نشستنشو تو رستوران در بیاد

بعدشم یه دور زدیم و رفتیم خونه

جمعه ناهار مامانم دایی پسردایی و مادربزرگ و پدربزرگمو دعوت کرده بود خونمون

امیرم اومد ناهارو که خوردیم امیر دایی رو رسوند راه آهن

منم بدو بدو آماده شدم آخه یادتونه که من و خاله عروسی دعوت بودیم

همیشه کارایه عجله ای خوب میشه هم موهام خوب شد هم آرایشم

بعدش امیر اومد دنبالمو رفتیم عروسی

چون عروسی پسر همسایه خاله بود

و ما کسی رو نمیشناختیم عین ماست نشستم تا آخر مجلس

دیگه اخراش اس ام اس زدم

دوست جون بیا دنبالمون

خونه که رسیدیم دیدیم ۲تا از خاله هام خونه ما هستن

اونا که رفتن امیر یه کارتون داشت اونو نگاه کردیم و بعدش امیر رفت چون حنابندون دعوت بود

دیگه زیاد حرفیدم بابای

این عکس بالایی هدیه منه به امیر به مناسبته تولدش

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:4 توسط من و دوست جونم| |

سلام صبحتون به خیر

اول اینکه دیروز تو وبلاگ خیلیا سعی کردم کامنت بذارم

اما میگفت "امکان درج نظر جدید وجود ندارد"

دوم اینکه بهار و مهربانو اگه پست جدید نذارید میام  حساب جفتتونم میرسم

خب خاطرات فیتیله ای چهارشنبه:

دیروز ساعت 11 که یادتونه گفتم نشستم پایه فیلم و کارام موند؟

در یک عملیات سریع زنگ زدم ارایشگاه و واسه ساعت 11:30 وقت گرفتم و

سریع آماده شدم رفتم ابروهامو مرتب کردم

بعدش اومدم خونه ناهار که خوردیم رفتم یه بسته شوکولات گندهههههههههه

و خومشزههههههههههههههههههههههههههههه واسه مرضیه اینا خریدم

امیرم قرار بود بره استخر که رسوندمش

بعدش برگشتم خونه یکم کارامونو انجام دادیم دوش گرفتمو حاضر شدم برم خونه  دوستم

سر راهم یه دسته گل بستم با لیلیومایه صورتی و چند تا گل بنفش

و مثل دخترایه خوب دقیقا ساعت 6:30 رسیدم خونه دوستم

خونشون خوشگل بود سلیقشونم سلیقه جوون و به روز بود

من که رسیدم فیلم عروسیشونو گذاشت و عکساشونو نشونم داد

یه عالمه هم حرف زدیم و خاطرات دانشگاهو مرور کردیم

از جهیزیه ش گفت که چطوری سعی کرده همه چیز خوب ولی مناسب باشه

از زندگیشون گفت که چطوری با قسط و وام یه ماشین خریدن و یه خونه رهن کرد

یکمم بحثایه روانشناسی کردیم که ما ادما هیچ وقت برایه خودمون"سکوت"نداریم

همیشه حتی تو خلوت خودمون درگیریم و از لحظه حال زندگیمون لذت نمی بریم و ....

ساعت 8 بود دیگه داشتم برمیگشتم که مرضیه گفت احسان الان میاد

 بمون هم احسانم ببین هم ما می خوایم بریم بیرون برسونیمت

ساعت 8:15 احسان اومد و کلی بهم تبریک گفت حال امیرو پرسید

خیلی علاقه مند بود امیرو ببینه و منو رسوندن خونه

و گفتن می خوان منو امیر و پاگشا کنن بعد ماه رمضون

من دوست داشتم امیر بیاد دنبالم

 اما دوست جونم از ساعت 2:30 ظهر استخر بود تا 12 شب

شبم انقدر خسته بود که گرفت خوابید

هنوزم فکر نکنم بیدار شده باشه

ساعت 10 شبم رفتیم خونه عمه بزرگم

پسرش می خواد بره سربازی واسش آش پخته بودن

جالب بود که عمه م امیرم امسال حساب کرده بود و براش جداگونه آش کنار گذاشته بود

اینم از ماجراهایه دیروز

ولی خیلی حس خوبی دارم رفتم پیش مرضیه

من زنجان دوستی ندارم ندام که خیلی سرش شلوغه

همیشه دوست دارم با دوستایه متاهلم رفت و آمد خانوادگی داشته باشیم

البته امیر زیاد اهل دوست و اینکارا نیست یعنی

 بیشتر میگه ادم با کسایی باید ارتباط داشته باشه که ارزششو داشته باشن

 من مطمئنم از احسان و مرضیه خوشش میاد

خب دوست جونا من برم سراغ مشقام 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 9:15 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه مهلبونم

ظهرتون به خیر من می خواستم صبح آپ کنم

اما مینا فیلم عروسی پسرخاله دوستشو اورده بود

نشستم پای اون و از همه برنامه های امروز صبحم جا موندم

قرار بود برم آرایشگاه..................که نرفتم

قرار بود برم شلوار بخرم..................که نخریدم

قرار بود لباسامو مرتب کنم..................که مرتب نکردم

چه دختر بدی

خب حالا یکم از فیلم عروسی بگم بعد برم سراغ خاطرات دیروز

خب عروسیشون مختلط بود کلا خانواده راحتین

البته عروسیشونم تهران بود

ولی عکساشون خیلی عالی بود خیلی

کاملا حرفه ای بدون جینگولک بازی

فقط چندتام عکس بالای 23سال داشتن که بزرگ کرده بودن

 گذاشته بودن تو تالار که من از این حرکتشون خوشم نیومد

سالنشونم قشنگ بود

نمی دونم من همیشه از تشریفات عروسی خوشم میومده

از این تالارایی که صندلیاشون روکشای ساتن و پاپیون دارن

میزایی که روشون گلایه طبیعی هست

شام سلف سرویس گردددددددددددددددددد

لباس عروس دنباله دارررررررررررررررررررررررررررررررر

تور بلنددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

ماشین عروس ماه(این خیلی مهمه برام)

خب چیه مگه هرکسی از یه چیزی خوشش میاد دیگه

آهان تا یادم نرفته چند تا از دوستا از عکسایه آتلیه پرسیده بودن

راستش هنوز آماده نشده اگه بزارم حتما خبرتون می کنم

خب دیروز بعد از ظهر با امیر رفتیم نمایشگاه لوازم خانگی

و همون جا بالاخره طلسم کامپیوتر خریدن امیر شکست و یه سیستم سفارش دادیم

گفتن شنبه یکشنبه آماده میشه

بعدش رفتیم واسه امیر یه شلوار جین خریدیم

انقده خوشگلهههههههههههههههههههههه

میگفت44000 تومن اما چون همسایه باباییم بود بهمون داد 28000 و ما کلی خوشحالیدیم

بعدشم رفتیم برای خواهرزاده امیر یه خرس خریدیم و یه توتک

و امیرم یکم وسایل گرفت واسه شام و رفتیم خونه خالمینا

منم که لباس نبرده بودم چون خیلی غیر منتظره رفتیم

تی شرت امیرو پوشیدم(من خیلی از تی شرتایه پسرونه خوشم میاد)

سریع دوست جونم شامو آماده کرد

(سوسیس-کالباس-ذرت-فلفل سبز-پنیرپیتزا-قارچ و دیگه یادم نیست)

خیلی خومشزه بود و من بسیار خوشحال شدم که دوست جون آشپزی بلده

بعد شامم چون دیر شده بود اول رفتیم ابجینارو رسوندیم خونشونو

 بعدش امیر منو رسوند خونه

بابایینا بازم حواسشون نبود و زنجیر پشت در و انداخته بودن

حالا در باز نمیشد منم نمی تونستم زنگ بزنم

از همون لایه در  داد میزدم

بابااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیدم بیدارنو کلی دعواشون کردم منو خونه راه نمیدن

یه سفارش قطعه بود واسه بابا فرستادمو گرفتم خوابیدم

یادم رفت اینم بگم که پریشب امیر یه کارت دعوت برام آورد

که جمعه عروسی پسر همسایشون منم دعوت کردن

تحت این عنوان: سرکار خانوم ....(خاله جونم) و عروس خانوم

امروزم ساعت 6:30 قراره برم خونه مرضیه اینا

(همون دوستامون که فروردین عروسیشون بود)

به نظرتون چی بگیرم میرم خونشون؟؟؟؟؟؟/

شاد باشید دوستایه خوبم

فری جون و الهه جونم قبولیتونو تو ازمون کارشناسی ارشد تبریک میگم 

نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:56 توسط من و دوست جونم| |

از دوست جونم ممنونم به خاطر حمایتش از من و وبلاگمون

این پست حذف شد

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:43 توسط من و دوست جونم| |

سلام به دوستایه مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااهمAnimated Emoticons

یه وقت فکر نکنید من به خاطر یه ادمه بی فرهنگ وبلاگمو تعطیل میکنما

البته تو فکرش هستم تغییر ادرس بدم

اگه ام دیروز اونطوری برخورد کردمو یه پست نوشتم

فقط به خاطر اینکه به پدر مادرم و خانوادم(یعنی دوست جونم)چرت و پرت گفته بود

و من رو عزیزانم حساسمو شدیدا غیرتیییییییییییییییییییییییییی

راستی عکس پیراهنم و هدیه هارم می ذارم فعلا امکانش نبود 2تا عکس طلب دوستایه خوبم

خب بریم سراغ خاطرات فیتیله ای دیروز:

 از اونجائیکه اصلا حسش و حالش نبود

تصمیم گرفتم آرایشگاه نرمو خودمون تو خونه موهامو درست کنیم

ساعت 3 بود رفتم یه دوش با مصیبت گرفتمو اومدم مامانم موهامو درست کرد

 یکمم مویه مصنوعی کار گذاشت و با یه گیره نقره ای حسابی دخملشو خوشگل کرد

بعدش خودم ارایش کردمو بابا ساعت 4 اومد دنبالمونو رفتیم تالار ونوس

عروسی جالبی بود با اینکه خرجایه انچنانی نکرده بودنو خودشونم ادمایه معمولی بودن

اما انقدر صمیمیت و مهربونی داشتن که باعث میشد ادم لذت ببره

عروسی برادر زن عموم بود

وسطایه جشن زن عمو گفت الهه با چی می رقصی

گفتم شما به مهموناتون برسید من رقصم بیاد بلند میشم

گفت نه تو عروسی باید برات یه اهنگ خوب بذارم

خلاصه یه اهنگ گذاشت و من رفتم که برقصم

وای نمیدونید چی شد سرم نقل و شکلات پاشیدن

همون وسط همه اومدن منو بوسیدن تبریک گفتن بهم شاباش دادن

و مهمتر از همه اینکه تو محبتشون ریا نبود

من خیلی ذوق مرگ شدم خیلی(بی جنبه م نه؟؟؟؟؟؟؟؟)

فقط عروس رفته بود  آرایشگاه دلربا(تو زنجان ارایشگاه خیلی معرفیه)

با اینکه خود عروس خیلی خوشگله اما خیلی بد و غیر حرفه ای درستش کرده بود

به جای عروس من انقدر حرص خوردمو خدارو شکر کردم واسه جشن نامزدیم نرفتم دلربا

ساعت 8 با مینا رفتیم خونه یه دستی به سر و رومون کشیدیم

امیر اومد خونه ما کلی خوش خوشانش شد از سرو وضع من

(حالا نمیدونم واقعا میگفت یا واسه دلخوشیه من اما کلی ازم تعریف کرد)

ساعت 8:30 برگشتیم تالار واسه شام

اولین باری بود که فامیلایه دور طرف پدریم امیرو میدیدن

شامو که خوردیم مراسم حنابندون شروع شد

من گاهی فکر میکنم این مردا چقدر دلشون گنده ست

یه عالمه پول خرج کردن

چون دوربین مداربسته گذاشته بودن

مراسم آقایون تو قسمت خانوما رو پرده نشون داده میشد

همه می رقصیدن شاباشایی که جمع میشد به داماد میدادن

واقعا می تونم بگم فقط شاباشا بالای 2ملیون شد

کلا خرج عروسیشون و بقیه چیزا در اومد

(با شاباشای عروس و هدیه هایه سر عقد و هدیه های پاتختی و ...)

به نظر من که خیلی خوبه اینطوری جوونارو اول زندگی حمایت کنن

بعدشم نوبت به قسمت اصلی مراسم رسید

که من و امیر کلی واسش نقشه کشیده بودیم

عروس گردونیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

من عاشق این قسمته ماجرام

عمه کوچیکه و فریماهو حمیدرضام سوار ماشین ما شدن

هیچ کس اندازه من ذوق نداشت و دست نزد و جیغ نکشید

خلاصه حسابی آبرومو پیش امیر بردم

فداش بشم دوست جونمم حسابی پایه من بود

همش کنار ماشین عروس بودیم براشون آهنگایه خوشگل میذاشتیم و اینا

عروس گردونیشون خیلی طولانی بود و حسابی

عقده هایه عروس گردونیه من خالی شد

آخرشم ساعت 3:30 نصفه شب عروسو بردن خونه پدر داماد

دامادم کلی امیرو تحویل گرفت براش سیبم انداخت

بعدشم عروس و داماد رفتن خونه خودشونو

ماهم اومدیم خونمون و امیرم رفت خونشون

فداش بشم دوست جونم 4خوابید صبح حتما زود پاشده رفته سرکار

ولی نمیدونم به من و امیر که خیلی خوش گذشت

شاید چون خیلی تحویلمون گرفتن نمیدونم والا

براشون ارزویه خوشبختی میکنم با تمام وجودم 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 15:8 توسط من و دوست جونم| |

ببخشید نظراتو تاییدی کردم

و معذرت می خوام احتمالا بعضی از شمااون کامنت مزخرف رو خوندید

البته من حذفش کردم چون خیلی بی ادبانه بود

من نمیدونم این آقا یا خانومی که با عنوان

"ضایع کردن الهه پزو"این مطالبو نوشته چه هدفی داشته

من بارها گفتم این وبلاگ دفتر خاطرات منه

و من به خاطرات اهمیت میدم و

یاداوریه بعضیاشون برام لذت بخش و بعضیاشونم تجربه ست

و چون به جزئیات اهمیت میدم همه چیزو دقیق و ریز می نویسم

تویه این مدتم دوستایه خوبی پیدا کردم که میان

و لطف می کنن خاطراته منو می خونن

و گاهیم از تجربیات همه استفاده می کنیم

من نمیفهمم کجایه نوشته هام پز دادم

من تو یه خانواده متوسط زندگی میکنم

 و تقریبا بیشتر  دوستایه مجازیم وضع مالیشون از ما بهتره

جالب اینجاست که شما خانوم یا آقا از کامنتتون معلوم بود

 تمام ارشیو وبلاگ منو خوندید

اگه به نظرتون مزخرفه چرا براش وقت گذاشتید

و چرا وقت گذاشتید کامنت به این بلندی نوشتید

در ضمن شما اگه با نوشته هایه من مشکل دارید بهتره مخاطبتون من باشم

نه پدرو مادرم

خیلی عقده ای هستی خیلییییییییییییییییی

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:59 توسط من و دوست جونم| |

سلام

صبح یکشنبه تون به خیر و خوشی

بهار بی معرفت چطوری؟/؟

خب خاطرات فیتیله ایه شنبه:

دیروز صبح که میدونید دخترخاله م اومد

منم حالم بددددددددددددددددددد

اما چرم مشهدقرار بود از شنبه فروش فوق العاده داشته باشه

منم یه کفش پسندیده بودم گفتم شنبه میرم می خرم

یه کفش خیلی ساده و تا حدی مامان بزرگی

اما خیلی راحتتتتتتتتتتتتتتتتتت

خلاصه با همون کمردرد از ترس اینکه کفش رو نفروشه

با مامان رفتیم کفش و خریدیم

33000تومن می گفت که تو حراج شده بود 27400

یه دونم جا کلیدی چرم خریدم همرنگ کیف پولم 5500 بود تو حراجی 3600

اگه وقت کردید حتما یه سر بزنید

بعدش رفتیم واسه مامان یه شال مجلسی بخریم که نپسندید و به جاش

من یه پیراهن مجلسی مشکی خریدم

بد نیست خیلیم مناسب گرفتم(65000) امیرم خوشش اومد

بعد از ظهرم تازه افتاده بودم تو حس درس خوندن که خاله زنگ زد میام اونجا

من فکر کردم تنها میاد گفتم یه سلام میدم میرم پایه درسم

اما آبجینام(خواهر امیر)اومدن و درس بی درس

حالا درس هیچی من تو 2-3روز اول این دوره ماهیانه خیلی هپلی میشم

حالا منم از خالمینا مقید قیافمم که اونجوری

خاله برام یه پارچه یاسی بلوزی و یه گردنبند مروارید صورتی اورده بود

ابجیم(من به خواهر امیر میگم ابجی)یه سایه 18 رنگ

تا ساعت 8:30 بودن امیر و پدرجون اومدن دنبالشون

امیر رسوندتشون خونه و دوباره اومد خونه ما

من یه صندل دارم که پاشنش 7سانتیه

واسه این پیراهنم می خواستم یه کفش 10سانتی بگیرم

که آبجی کفش 10سانتیه خودشو با 2تا شال مجلسی برام فرستاد

تا من به خاطر یه عروسی تو خرج نیوفتم

ببینید چه خواهرشوهر خوبی

امیرم اصرار داره من برم آرایشگاه میگه لباست خوشمله موهاتم خوشمل کن

تازه میگه موهاتو مش تیکه ایه بنفش کن

چه دوست جون باذوقی قلبونش برم

(فقط گفت مراقب دوربینا باشم)

خب ما امروز میریم عروسی

کاش این دخترخاله نمیومد تا من اونجا راحت بودم

فعلا بابای دوست جونا اگه وقت شه عکس لباس و کفش و هدیه هامم میذارم

 

پ.ن.۱:به نظرتون زشته من قیمته همه چیو می نویسم؟

پ.ن.۲:دلم می خواد برم کیش البته با یه عالمه پولو با هواپیما

پ.ن.۳:یعنی ماهه دیگه این موقع من میرم سرکار؟؟؟؟؟؟

پ.ن.۴:دیروز مجله هنر آشپزیم رسید و یه عالمه غذا واسه ماه رمضون داره

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 8:38 توسط من و دوست جونم| |

شلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام

صبحتون به خیر

گرچه من تمام شب ازدل درد نخوابیدمو

هی روح خبیث میگفت دوست جونمو بیدار کنم

یکم لوسم کنه قربون صدقه م بره حالم خوف شه

اما دختر خوبی شدمو بالاخره دیشب امروز صبح شد

اما از 5شنبه باید تعریف کنم:

بالاخره من تونستم این ندا عروس خانومه فراری رو گیر بیارم

حدود یه ماهی میشد ندا رو ندیده بودم

البته حق داره هم پایان نامه مینویسه

هم 2ماه دیگه عروسیشه

خداییش هزار تا کار داره و اکثرا هم کرجه و آخرایه هفته میاد زنجان

5شنبه صبح ساعت 10:15 دیدمش

خیلی خوشحال شدم

یه عالمه هم با هم حرف زدیم و دلم واشد

2تام کارتون خریدم"خرس های مهربون" و "اسب کوچولو"

ساعت 12:15 بود رسیدم خونه

خاله ناهار دعوتم کرده بود خونشون

از طرفیم من باید تا شب 5شنبه نقد کتابو تموم میکردمو هیچ کاری انجام نداده بودم

امیر زنگ زد گفت تو کاراتو بکن من دیرتر میام دنبالت

(انقده خوبه همش دوست جونم میاد دنبالم)

اماده شدمو نشستم پای کتاب

امیر 1:30 اومد دنبالم و رفتیم خونشون

ناهار لوبیا پلویه خومشزهههههههههههه بود

بعد ناهارم مثلا من رفتم کتابمو تموم کنم اما مگه امیر و خواهرزاده هاش گذاشتن

من دراز کشیده بودمو داشتم کتاب می خوندم یهو امیر و غزاله حمله ور شدن

منم یه جیغ بنفش کشیدمو همه رو از خواب بیدار کردم

ساعت 5تقریبا کارم تموم شده بود که امیر منو رسوند خونمون  که کارمو تایپ کنم

تازه شامم خاله اصرار میکرد که برم خونشون چون می خواستن کباب درست کنن

خیلی استرس کارمو داشتمو و هرکاری میکردم تموم نمیشد

زنگ زدم به یکی از دوستام اونم گفت هیچ کاری نکره

و قرار شد زنگ بزنه به آقایه دکتر که یکم بیشتر وقت بده

و یه هفته مهلت ارسال کارمون تمدید شد

ساعت 8:30 امیر اومد دنبال منو رفتیم خونشون

شب خوبی بود

تو تراس نشستیمو پدرجون کباب رو ذغال درست کرد

بعدشم یه عالمه بستنی و ژله خوردیمو

ساعت 12 دیگه امیر منو رسوند خونمون

یادم رفت بگم امیر برایه منم دفترچه بیمه گرفت

پول دو ماه دخترخوندمونم 5شنبه واریز کرد

دیروز صبحم کلا به تمیز کردن اتاقم و مرتب کردن خرت و پرتام گذشت

ظهر امیر زنگ زد ناهار بیا اینجا

که گفتم نمی تونم بیام چون هم کثیف بودم هم کارا مونده بود و ...

ساعت 5اومد دنبالمو رفتیم خونه مادربزرگم

ساعت 8م با مامانینا رفتیم دیدن خاله کوچیکم که درمورد نی نی ش بهتون گفته بودم

من خیلی این خاله مو دوست دارم

خیلی ماهه خدارو شکر حالشم خوب بود

از اونجا از مامانینا جدا شدیم

منم دلم وحشتناک درد میکرد

دوست جونم گفت بزارمت خونه استراحت کنی

منم گفتم نهههههههههههههههههههههه نمی خوام

گفت آهان یعنی حالا باید ببرم بگردونمت

منم اینطوری

من و امیر رفتیم ژاسمن سوپر استیک فیله مرغ خوردیم

اینجوری نگام نکنید

من رو رژیمم هستم اصلا چرب نبود تازه منو امیر همیشه یه پرس غذارو دوتایی می خوریم

از ساعت 10تا 11:30 خیابون گردی میکردیم و راجع به برنامه هامون حرف میزدیم

خیلی شب خوبی بود

من دیشب خیلی خدارو شکر کردم و ازش خواستم همیشه رابطمون همینطور بمونه

امیر بهم اطمینان و آرامش میده

و در مورد اینده خوشبینه

منم بهش ایمان دارم

خدایا خودمو امیرو زندگیمونو به خودت می سپرم

خودت حمایت و حفاظتمون کن 

پ.ن:فردا عروسی برادر زن عموم دعوتیم رویه کارت نوشته:

جناب آقای امیر .... و سرکار علیه الهه خانوم

نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 8:48 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin