تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلااااااااااام

احساس میکنم خیلی حضورم کمرنگ شده

دیگه منو دوست نداریدددددددد؟

راستش سیستم عامل لپ تاپمون ویستاست و من زیاد سر در نمیارم

هر کاری کردم به اینترنت وصل نمیشه

به خاطر همین مجبورم با کامپیوتر داداشیه فندقم آپ کنم که واقعا هندلیه

خب اما از دیروز:

دیروز 3بار رفتیم بازار و برگشتیم

اولش که صبح رفتیم با مامان لایکو ملحفه هاشو ببینیم

اما چیزی خوشمون نیومد ولی یکم از وسایل اشپزخونه رزین تاژ رو خریدم

تصمیم گرفتم اشپزخونمونو ست زرشکی کنم خوبه؟

پیشبند و کیسه سبزی2 و دستکش2و دستگیره2وسبد نون و دمکنی2

یه سری وسایل دیگه هم بود

مثل دستگیره یخچال و روی کتری و اینا که به نظرم به درد من نمی خورد

همشونم زرشکی و سفید و نقره ایه رنگشون

باهم شد34000 عکسشو وقتی کامپیوترم درست شد براتون میذارم

تازشم من یه حوله دیدم که خیلی خوشل بودن و دیگه حوله هایه خودمونو دوست نداشتم

بعد از لایکو رفتیم بازار زنجان

که برایه لحافم(=yorqan)تو پرانتز اصطلاح ترکیشه

ساتن و ملحفه و پشم و اینا بگیریم

خب نمی دونم شما هم رسم لحاف دارید یا نه

لحاف تقریبا یه چیز سنتیه که خانواده ها تو جهاز دختراشون یادگاری میذارن

یه جور پتویه کلفته که توش پشم هست

 و روش ساتن و رویه ساتن و با دست یه نقشایی میدوزن

مامانم اینجا یه خانومی رو پیدا کرده بود که 15000میگیره

میدوزه و یک و نیم ماهه تحویل میده

طرح هاشم بته جقه یا طاووس یا قلب یا گل یا دایره و این چیزاست

همینطور که تو بازار بودیم من 2تا فرش دیدم خیلی خوشل بودن

یکیش واسه بوکان بود اندازش پرده ای یعنی 1متر و 80 در 2مترو 60

توش ابریشمم داشت طرح گل افشان و میگفت 2300000

یه فرش دیگه هم بود که جفت بودن طرح شکارگاه

1متر و 10 در 2متر جفتش 1500000

حسابی دارم فرش شناس میشما

دیگه برگشتیم خونه و عصر دوباره رفتیم پارچه خریدیم

ساتن بادمجونی و نارنجی

آخه مامان می خواد یه دفعه بده 2تا بدوزن برایه خواهرمم بمونه

برگشتیم خونه و من بدو رفتم حموم و اماده شدم امیر اومد دنبالم و رفتیم لایکو

حالا واسه چی؟

واسه اینکه حوله قبلیمونو پس بدیمو این حوله جدیدارو بخریم

قربون دوست جونم برم انقدر با من پایه ست

اما حوله ای که من دوست داشتم واسه من بزرگ شد

و دست از پا درازتر اومدیم بیرون

رفتیم امیرم 2پرس کباب ترکی خرید و رفتیم خونمون با مامانینا خوردیم

بعد از شامم یه سر رفتیم خونه مادربزرگمینا که امروز رفتن مشهد

دوست جونمم چمدون و حوله هارو از خونشون برگردوند که بذاریم خونه ما

تازه عمو کوچیکه هم آخر هفته 5شنبه مارو شام دعوت کرده

می خواد پاگشامون کنه

می ببینیم این فامیلایه تنبل ما راه افتادن

دیگه فعلا بابای کمرنگیمو ببخشید جبران میکنم 

نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:35 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه مهلبون

خب فکر کنم خاطراتم از 4شنبه زمین مونده

وای خدا کنه یادم نره

خب هر چی یادم میاد مینویسم

چارشنبه شب امیر اومد دنبالمو رفتیم بیرون

خاله م گفته بود شما باید راجع به خونه و تاریخ عروسی باهم صحبت کنید

اگه بخواین طبقه پایین ما زندگی کنید

2-3ماه قبلش باید بگیم مستاجر بره و اونجارو تعمیر و رنگ کنیم

اگه هم بیرون میرید که خود دانید

با امیر خیلی حرف زدیم خودش میگه اگه بتونه می خواد پول جور کنه و یه خونه رهن کنه

حالا قراره با باباییشم حرف بزنه

بعدشم رفتیم یه کباب ترکی خوردیم و برگشتیم خونه

5شنبه عروسی سونا نوه خاله مامانم بود

البته با هم صمیمی هستیم

عروسیشون هتل بزرگ بود از ساعت 3-6بعد از ظهر

من تا حالا هتل بزرگ نرفته بودم سالنش کوچیک بود ولی خب شیک بود

عروسو ارایشگاه ژاسمن درست کرده بود خوشل شده بود

بعد از عروسیم  خاله م گفت امیر تورو ببره ما با اژانس میریم

من انقدر خجالت کشیدم گفتم چه حرفیه خاله

خلاصه که من با امیر و خالمینا اومدم بابامم اومد دنبال مامانمینا

(یه چیزی رو تو پرانتز بگم

از وقتی ما نامزد کردیم هیچ وقت تو ماشین خالم جلو نمیشینه

میگه بدش میاد خودش جلو بشینه و عروسش پشت سرش

کلا خیلی بهم محبت داره و من گاهی واقعا شرمنده میشم)

ادامه ماجرا امیر منو رسوند خونمون لباسامو عوض کردمو برگشتیم خونه خاله اینا

عکسامونم بردیم دخترخاله م ببینه

یه اتفاق جالبم افتاد اونم این بود که

امیر وقتی رفت ترکیه به خاله م گفت رفته ارومیه

چون خاله م اگه می فهمید نمی ذاشت بره

(البته واسه تفریح نرفته بود کلاس داوری داشت)

دوستایی که خیلی وقته با منن از جریان خبر دارن

فقط من میدونستم امیر ترکیه ست و خواهرش

قبلنا امیر چیزایی که واسه من خریده بود و بهم نشون داده بود

 اما من چون اونموقع خبری نبود و نمی تونستم

وسایلو بیارم خونمون گذاشتم پیش خودش موند

این وسایل شامل 2دست لباس خواب جیگول

لباس خونه بلوز و غیره بود

خاله 5شنبه شب گفت امیر چند تا چیز از ارومیه اورده

 نگاشون کن اگه خوشت بیاد بزارم تو وسایلت

دیگه شما خودتون بفمید چه صحنه ای بود

 من هی باید از خودم ذوق در میکردم

که وای چه قشنگنو اینا از اونطرفم امیر هی می خندید

گاهی فکر میکنم خوب بود امیر این وبلاگو نمی شناخت

 تا بعضی حس هامم توش می نوشتم یادگاری بمونه

اما من معمولا حس هایه موقتی دارم و ممکنه خوندنشون دوست جونمو ناراحت کنه

بعدشم دخترخاله م گفت یه روز وقت بزار برات یه چادر خونه و یه چادر مجلسی بخریم داشته باشی

این دختر خالم که خواهر دوست جونه و من بهش ابجی میگم

بسیار با سلیقه می باشند

تازه منم یه پر رویی کردم و به خاله جون گفتم

 شما که می خواین برایه امیر تشک درست کنید

 مامان منم همینطور لطفا ملحفه هاشو یه شکل بگیرید رخت خوابام یه دست بشن

پر رو هستم نه؟؟/

البته خاله جونمم کلی استقبال کرد و گفت حتما

شبم که امیر منو رسوند خونه رفتیم از این دستگاه الکترونیکیا

 یه شکلات داغ و کاپوچینو گرفتیم خیلی باحال بود و تجربه جالبی

خب حالا میرسیم به جمعه

جمعه عروسیه ندا جونممممممم بود

ساعت 4-7 رفتیم سالن

ندا خیلی ماه شده بود خیلی

یه چیزی راجع به ندا باید بگم اونم اینکه هم خودش و هم خانواده ش

 ادمایه فوق العاده قابل احترام و اصیلین

انقدر که به من و خانواده م محبت دارن واقعا کم میارم مقابلشون

ساعت 7برگشتم خونه و یکم تجدید ارایش اینا کردم

امیر 8:30 اومد بریم شام

هی تو ماشین میگفت الهه، اقا رضا (شوهر ندا)تورو میشناسه

که منو بهش معرفی کنی

گفتم من یه بار اقا رضارو دیدم اونم تو مراسم نامزدیشون فکر نکنم بشناستم

آخه امیر اونجا کسی رو نمیشناخت و می ترسید تهنا بمونه

خلاصه وارد سالن که شدیم

بابا یی ندا و آقا رضا(داماد) سریع اومدن جلو و بهمون تبریک گفتن

اونا مارو می شناختن که مطمئنم کار ندا بود

شامشون خیلی عالی بود باقالی پلو با گوشت ماهیچه و جوجه کباب

من موقع شام پیش خواهر شوهر بزرگ ندا نشسته بودم و کلی از ندا تعریف کردم

بعد شامم رفتیم عروس گردونی

که دوست جونم یه عالمه پیش ماشین عروس بود

بعد عروس گردونی هم رفتیم خونه ندایینا

یکم اونجا بودیم اخرش عروس و داماد از زیر قران رد شدن و کبوتر هوا کردنو و اینا

و ما دیگه حدودایه 1 بود برگشتیم خونه

و امیر که همیشه با رفت و امد با دوست اینا مخالف بود

گفت نظرم عوض شد و دوستایه تو واقعا ادمایه خوبین

و من خیلی خیلی خوشحال شدم

البته ندا و اقا رضا خیلی مارو تحویل گرفتن

خب میرسیم به شنبه یعنی دیروز که عروسی همکار امیر بود

من گفتم بعد از ظهر نمیام اخه من که کسی رو نمیشناختم

امیرم گفت باشه شام باهم میریم

ساعت 8:30 امیر اومد دنبالم 8:45 دقیقه با همکاراش جلویه سالن قرار گذاشته بود

 که من با خانومایه همکاراش برم و تهنا نباشم

یکم استرس داشتم اخه من اولین بار بود که خانومایه همکاراشو میدیدم

وقتی رسیدیم با همه خانوما احوال پرسی کردیمو بهم تبریک گفتن

موقع شامم انقدر فک زدیم با خانوما

ادمایه بدی نبودن تازه باهاشون هماهنگ کردیم بر علیه اقایون که مارو ببرن عروس گردونی

و اقایونم تسلیم شدن

خلاصه سرتونو درد اوردم اینم وقایع این سه روز

فقط یادم رفت بگم 5شنبه که تو تالار بودیم موبایلم زنگ خورد و شماره نا اشنا بود

جواب که دادم یه اقایی بود اگه گفتین کی؟

رئیس نهاد کتابخانه های عمومی زنجان

یعنی همون نهادی که من ازمون استخدامی دادم و منتظر جوابشم

فقط خدا رحم کرد ضبط روشن نبود چون این اقا یکم مذهبی هستن و من در مرحله گزینش

من کاملا شوکه شدم

گفت زنگ زدم منزل تشریف نداشتید

خواستم ببینم الان جایی کار میکنید؟ درستون تموم شده؟

گفتم درسم تموم شده و منتظر جواب ازمونم

گفت ماهم خبری از نتایج نداریم و شنبه قراره برم تهران پیگیری کنم

و گفت شما باید بیشتر با ما همکاری کنید خانوم

و خداحافظی کرد

آی من حرص خوردم آی من حرص خوردم

مرتیکه من 2ساله دارم جلساتتونو می چرخونم اونوقت به من میگه اینطوری

فوری زنگ زدم به آقایه محمدی و گفتم لطفا این اقارو روشن کنید

اقایه محمدی گفت این اقا یکم شوخه چون نمیشناسیش به دل گرفتی

چون کاملا تو جریان کارایه شماست خودش بهتون زنگ زده

منم گفتم مگه من با ایشون شوخی دارم

اونم تو این شرایط

باباییم میگه تو حتما قبولی و اینا می خوان سرت منت بزارن که ما سفارشت کردیم

(خوش خیالم نه)

خلاصه امروزم جلسه هست

دیشبم خواب دیدم یه اقایی بهم شکلات داد گفت پخش کن خدا دل باباتو شاد میکنه

دعا کنید برام

بابا نزنید دیگه رفتم خودتون گفتید بنویسم خب 

وای اینم بپرسم

کسی جدیدا بانه رفته؟اونجا به درد خرید می خوره؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 11:9 توسط من و دوست جونم| |

سلااااااااااااااااااااااااام

وای یه عالمه حرف و خاطره دارم ولی

اولا ۲روزه عروسی بودیم الانم باید حاضر شم بریم عروسی همکار امیر

لپ تاپم خواهر و برادر محترم و فضولم وقتی من نبودم

یه کارایی کردن که دیگه به اینترنت وصل نمیشه

زودی میام می نویسم

خواستم سلامی عرض کنم

فعلا بابای

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 18:15 توسط من و دوست جونم| |

سلامممممممممممم

صبحتون به خیر

چه خبرا؟خوش میگذره؟

ما هم خوبیم

یعنی خدارو شکر دوست جونم خوبه منم سرما خوردم

دیروز حالم زیاد خوب نبود ولی 10روزی میشد خونه خالمینا نرفته بودیم

تازه خاله هم وسایلو ندیده بود

امیر گفت استراحت کن اما من گفتم میام

خلاصه ساعت 7 اومد دنبالمو

چمدون و حوله و ساعتا و عکسارم برداشتیم و رفتیم خونه خاله اینا

خاله اینا از همه چی خوششون اومد

ولی فکر کنم زیاد عکسامون به دل خاله ننشست

البته فقط یه حدسه ها

عکسارو به پدر جون که نشون دادم گفت خدارو هزار مرتبه شکر

خیلی خوبهههههههههه

بعدشم خاله عکس بچه گیایه امیرو اورد بهم نشون داد

وای چه قد خوشگل و نانازی بود

امیرم شام املت مخصوص سرآشپز درست کرد

که خیلی خومشزه بود و من یه عالمه خوردم

بعد شامم برایه تشکر از عمه اینا

دوست جونم براشون 5تا فیلم توپ رایت کرد و داد بابام امشب براشون ببره

دیگه ساعت 11 بود که ساعت امیرو که قراره دست ما بمونه

اوردم و بقیه وسایل موند خونه خاله اینا

تازه دوست جونم یه ابمیوه هلو و یه تخم مرغ شانسی برام خرید که زود زود خوب شم

حالا یه مشورت:

بچه ها من تاحالا اصلا موهامو رنگ نکردم

بعدشم 7سال پیش یه رژیمی گرفتم 12کیلو کم کردم که موهام نصفش ریخت

حالا از مش میترسم چون مامان میگه موهاتو وز میکنه

رنگ کلی هم نمی خوام بذارم از اونم می ترسم

به نظرتون موهامو لولایت کنم بهم میاد؟

یعنی اینکه بگم یکم از موهامو از کلاه در بیاره یه درجه روشن تر از موهایه خودم رنگ کنه

یعنی موهام یه جور سایه روشن شه

پیشنهادی دارید؟

پ.ن: سلام دیشب بعد از رفتن الی

از مامان در مورد عکسها و چمدون پرسیدم نظرشو

باور نمکنید

گفت واقعا عالی بود

با تاکید پرسیدم عکسها چطور؟

مامی جونم گفت خیلی ناز و خوشگل بودن مخصوصا عکسای الی از

عکسای تو بهتر بودن

دیدین هیچکس منو دوست نداره.

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 9:52 توسط من و دوست جونم| |

دوستایه گلم از لطفتون یه عالمه ممنون

لطفا اگه نظر خاصی دارین بهم بگید واسه عروسی اون کارو انجام بدم

البته کیفیت عکس زیاد خوب نبود چون اسکن کردم

دوست جونم گفت وقتی فایلشو آتلیه بهمون داد یه عسک دیگه میذارم براتون

تازه من زیاد لاغر نشدم این کار فتوشاپه

الانم که ۱کیلو چاق شدم

راستی اخر هفته حسابی عروسی دعوتم:

۵شنبه عروسی دختر پسرخاله مامانمه تو هتل بزرگ زنجان

که من خیلی دوست دارم تالارشو ببینم

جمعه عروسیه ندا جونممممممممه تو تالار صدف

شنبه هم عروسی یکی از همکارایه امیر اونم تالار صدف

خوشبختانه من در هر ۳روز میتونم یه لباس بپوشم

چون هیچ کدومشون اقوام مشترک وجود نداره

ولی موهامو چیکار کنم خدااااااااااااا

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:2 توسط من و دوست جونم| |

دوستایه خوبم من ساعت ۱۰:۱۵ عکسمونو میذارم

فقط ۵دقیقه

چون دوست جونم زیاد این کارو دوست نداره

ولی من بهتون اعتماد دارم

فعلا

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:48 توسط من و دوست جونم| |

سلاممممممممممممم به دوستایه خوبمون 

به خاطر لطفتون تو پست قبلی ممنونم

من و دوست جونم از خریدامون راضی بودیم

شما هم خیلی کمکمون کردید

یکی دیگه از مزایایه وبلاگ نویسی همینه دیگه

که ادم میتونه از تجربیات دیگران استفاده کنه

یه تشکر ویژه هم از خداجونمون بکنم که واقعا همراهمون بود

میسی خدا جونننننننننننننننن

حالا میرسیم به خاطرات سفرمون:

ما چهرشنبه صبح ساعت 6:15 دقیقه بلیط قطار داشتیم برایه تهران

امیر 5:45 اومد دنبالمو رفتیم راه آهن

این قطار چون مثلا تندروئه باید ساعت 10 یا 10:15 میرسید تهران

اما با اجازه تون 2ساعت تاخیر داشت و ساعت 11:45 دقیقه رسید

بماند که منو امیر چقدر حرص خوردیم

از قطار که پیاده شدیم سریع رفتیم فدراسیون شنا

همش میترسیدیم نرسیم و برن برایه ناهار

خلاصه به هر زحمتی بود رسیدیم و دوست جونم 1000تا جا رو امضا کرد

 و حق الزحمه داوری سال پیششو گرفت و پولدار شد

کارمون که تو فدراسیون تموم شد یکم اعصابمون اومد سر جاش

بعد رفتیم خونه عمه جونمممممم

تازه 2هفته ست این خونه شون اسباب کشی کردن

15سال ساخته تو کریم خان ماهی 850000تومان کرایه ناقابل میدن

ولی خب خونشون مسیره

عمه ناهار قیمه درست کرده بود

ناهارو خردیم یکم با فریماه بازی کردیم و امیر یکم خوابید

بعدش ساعت 5رفتیم منوچهری

همه مغازه ها رو نگاه کردیم و بالاخره این چمدونو انتخاب کردیم

البته من و امیر می خواستیم سرمه ای یا فیلی بگیریم

که اقاهه گفت به جز نارنجیش همه رنگاش به مرور زمان تغییر رنگ میدن و...

قیمتشم میگفت 115000که 105000بهش دادیم

این مدل جدید eminent بود اون مدل قبلیش که زنجان دیده بودمو 130000بود

و منوچهری 92000تومن میداد

در کل قیمتاش خوب بود و ارزششو داشت

بعدش یه دربست گرفتیم اومدیم چمدونو گذاشتیم خونه عمه جونمو

رفتیم برایه خرید ساعت

اول رفتیم جواهریان نبش خیابون ابان

ساعتایه زیاد و گرونی داشت ولی هیچ کدوم به دلم نچسبید

یه ساعتی تو جواهریان بودیم اما من از چیزی خوشم نیومد

بعدش رفتیم میدون ولیعصر نمایندگی لایکو و برق لامع با اون مغازه خارجکی که کنارشونه

اما حوله ست عروس دامادی نداشتن

بعدش رفتیم 2تا ساعت فروشی که تو میدون کنار هایدا هست

من قبلا از اونجا ساعت خریده بودم

هم قیمتاش حتی از بازار بهتره هم جنسشون مطمئنه

چند تا ساعت برامون اورد و بالاخره اینو پسندیدیم

من خیلی خوشم اومد چون مارکشم دوست دارمtissot

و هم اینکه می خواستم ساده وهمیشگی باشه مثل حلقه هامون

اما فکر کنم امیر زیادم خوشش نیومد ولی گفت همینو برداریم

ساعتامون باهم شد 260000که 245000دادیم

2تام خودکار بهمون اشانتیون داد

2سالم ضمانت باتری و خش و این چیزا داره

تازه 50مترم زیر اب میشه استفاده کرد

بعدش دیگه برگشتیم خونه عمه اینا و تو راه یه شاخه رز و مریم براشون خریدیم

لباسامونو که عوض کردیم شوهر عمه م اومد من رفتم در و باز کردم

2شاخه گل برایه منو دوست جونم خریده بود

صحنه جالبی بود For Youشامم کتلت خوردیم با سس فلفل

بعدش امیر رفت خونه داییمینا و من کلی غصه خوردم

تازه یه ذره هم بحثمون شد

که طبق معمول صبوری و بزرگی امیر حلش کرد

فردا صبحش ساعت 10 امیر اومد و رفتیم بازار بزرگ

راستش من تو بازار اصلا از چیزی خوشم نیومد

ما راسته یه لوازم خانگی و عروسک و حوله و لباسشو دیدیم

همون موقع خواهر امیر زنگ زد که واسه خودت یه لباسه خواب فانتزی بگیر بزاریم تو وسایلت

ولی هرچی گشتم نتونستم اونی که می خوامو پیدا کنم

راستی مارک NBBواسه لباس خواب خوبه؟

قیمتاش 30-35-40 یه دونشوم روبدوشامبر داشت 57هزار میگفت

از بازارم رفتیم جمهوری اونجام چیزی نخریدیم

امیر میگفت ادم خرید نمیکنه حس بد بهش دست میده

ولی عوضش رفتیم از بازار رضا امیر یه بسته 50تایی dvdخام و 20تا cdخام

 و یه بازی شبیه ساز پرواز واسه خودش و دو تام mini cdفانتزی برایه من گرفت

و یکم حوصلش اومد سر جاش

بعد از super stopچیکن کوردن بلو خریدیم و رفتیم خونه عمه

ماساعت 4 بلیط برگشت داشتیم

من اصلا دلم نمی خواست برگردیم

عمه هم خیلی اصرار کرد کلی خواهش کرد که یه شبم بمونید من براتون برنامه دارمو اینا

که من زنگ زدم به بابا اجازه گرفتمو موندیم

همینجا از دوست جونم تشکر میکنم که به خاطر من موند

خیلی ماهیییییییییی

وقتی تصمیم به موندن شد امیر رفت خوابید

من و فریماه باهم بازی کردیم

ساعت 6 آماده شدیم با عمه و فریماه رفتیم به سویه میرزایه شیرازی

من این خیابونو خیلی دوست دارم

چند سال پیش که تهران زندگی میکردم هروقت دلم میگرفت یکم توش قدم میزدم

عمه گفت اول بریم قنادی لرد تو خیابون ویلا

وای چه شیرینیایییییییییییییییییییییییییییی

5تا دونه شیرینی خریدیم با دو تا گاتا و یه پیراشکی

شد 11000تومن همونجام خوردیم

بعدش رفتیم میرزایه شیرازی

من این خرس گنده  رو میگفت 38000تومن 40درصد تخفیف داشت 23000تومن خریدم

(واسه رو مبل آینده در خانه آینده)

بعدشم این خرس صورتیه رو واسه تولد غزاله خریدیم

اکثر مغازه ها حراج زده بودن و واقعا وسایلاشون خوب بود

آهان این عروسک دگوری کوشولو رم از نشر چشمه خریدم 4000

خرید که کردیم نشستیم تو پارک و عباس اقا اومد دنبالمون

رفتیم خونه و بعدش دیگه عمه اینا واقعا مارو شرمنده کردن

و شام شوهر عمه م تو شبستان یه میز رزرو کرده بود واسه پاگشا کردن من و امیر

از ساعت 9تا 12:30 اونجا بودیم

خیلی باحال بود هم غذاهاش هم محیطش هم خواننده هاشون(4تا خواننده)

تازه 2تام هنرپیشه با خانواده هاشون بود که اسمشون یادم نیست

یه خانوم و اقاهم پنجاهمین سالگرد ازدواجشونو جشن گرفتن اونجا

خیلیم شیک و با کلاس بودن

خلاصه یه شب به یاد موندنی برایه من و امیر بود

بعدشم که دیگه جمعه صبح من و امیر با اتوبوس برگشتیم زنجان

تازه دیروزم رفتیم از اینجا یه ست حوله عروس داماد گرفتیم ترکیه ایه 100000تومان

سفیده یکم به کرم میزنه گلدوزی واسه من گلبهی کمرنگه واسه امیر قهوه ای کمرنگ

یه دونم کریستاله حموم توش هست کسی میدونه چیه؟

و بالاخرههههههههههههههههههههههه

عسکایه نامزدیمونو گرفتیم

از دیشب همش دارم نگاشون میکنم قشنگ شدن

13تا A5، یه دونه A4 و 12تام کوشولو اشانتیون برامون چاپ کرد 111000تومان

البته فایل عکسامونو گفت شنبه میده بهمون

اینم از خاطرات سفر ما

البته یه سری جزئیاتم بود که فعلا یادم نیست و اضافه میکنم

اگه ریز توضیح دادم معذرت می خوام

اما چون چند نفر از دوستام مثل خودم تو مرحله تهیه جهیزیه هستن

خواستم همونطور که من از تجربیات دیگران استفاده کردم

اونام شاید تجربیات من به دردشون بخوره

هر سوالی باشه خوشحال میشم کمکی کنم

فعلا بابایییییییییییییییییییی 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:29 توسط من و دوست جونم| |

عکس 1

عسک 2

هدیه هایی که عمه جون پاگشا به من و امیر داد(جا حلقه ای و آینه)

هدیه ای که من و امیر برایه تولد غزاله خریدیم

خرس گندهههههههههههه

عروسک دکوری کوشولو

و بالاخره:

ساعتاموووووووووووووووووووووون

خب دوست جونا همه این خریدا یه عالمه توضیحات داره

سعی میکنم امشب بنویسم

بیشتر شبیه سیسمونیه تا جهیزیه مگه نه

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:32 توسط من و دوست جونم| |

سلاااااااااااااااااااااااااام

ما برگشتیم

ولی یه عالمه حرف و خاطره باید بنویسم که فعلا چند تا کار دارم

بهتره برم چند تا عکس از خریدامون بندازم

تا نیم ساعت دیگه بیام

خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا بمونه همراه با خاطره عکسارم بذارم

نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 10:4 توسط من و دوست جونم| |

  سلاااااااااااااااااااااااااااااااام

عصرتون به خیر

به به ملیکا خانوم چه عجب تشریف اوردید؟؟؟

می خواستم صبح آپ کنم اما نشد

دیروز بعد از ظهر ساعت 5رفتم دم شرکت دوست جونینا

و با امیر رفتیم بیرون اول یه هدیه ی کوشولو واسه تولد ندا جونم خریدم

کاش بتونم زود ببینمش اما چون نزدیک عروسیشه

 میگم سرش شلوغه مزاحمش نشم بهتره

بعدش رفتیم کتابی که قراره این ماه نقد بشه رو از کتابخونه تحویل گرفتم

یه کافی شاپم با دوست جونم خوردیم

بعدش رفتیم چمدون نگاه کردیم که فقط از یکی خوشمون اومد پیر گاردین بود

سایز متوسطشو میگفت 130هزار تومن ناقابل

(چرا سلیقه من با بودجم هماهنگ نیست؟)

بعدشم دیگه برگشتیم خونه

یعنی هرکدوم رفتیم خونه هایه خودمون تهنا

امروز صبحم با مامان رفتیم فرش نگاه کنیم

یه دونه بود فرش دستبافت بیجار 5ملیون تومان 6متری

از اونجام رفتیم یخچال و لباسشویی دیدیم

تا حالا این دوتا رو 80درصد انتخاب کردم

لباسشویی B1285A و یخچال RT79

مارک هردوش سامسونگه

فقط نمیدونم سیلور بگیرم یا سفید

خانومایه با تجربه کمکککککککککککککککککک؟

یه سری هم قابلمه و سرویس آرکوپال دیدیم

سرویس فابلمه 10پارچه تفال 179000

سرویس قابلمه 8پارچه تفال 142000

دوباره بعدش رفتیم یه مغازه دیگه چمدون دیدیم

مارکeminent سایز متوسطش 120000

خیلی رنگایه خوشجلی داشت ولی توش پارچه نداشت

یه مارک دیگه هم بود فکر کنم ATمتوسطش 850000

حالا که این جارو دیدیم قراره احتمالا 4شنبه بریم تهران منوچهری و بازار

ظهرم با بابایی حرف زدم

یخچال و لباسشویی رو تایید کرد

یکم راجع به خونه حرف زدیم

بعدشم گفت من واسه فرش برات 1.5ملیون کنار گذاشتم

واسه مبلم 1ملیون

هر چی دوست داری بگیر

قربون بابایه ماهم برم

کاش انقدر این مملکت ما بی صاحب نبود

که من با مدرک کارشناسی ارشد و این همه درس خوندن

الان تو خونه مگس بپرونمو

مصرف کننده باشم(هنوز از نتایجی که قرار بود 14روز پیش اعلام شه خبری نیست)

امشبم ایشالا امیرو میبینم و راجع به برنامه تهران

و محل زندگیمون یکم میصحبتیم

این روزا این اهنگو تو ماشین همش دوست جونم برام میذاره

نوشتم که یادگار بمونه

 

تا ناله ساز مياد
فصل آواز مياد
من براي تو ميخونم عاشقونه

آروم آروم پاورچين
با پيرهن چين و واچين
تو ميرقصي و برات ميشم ديوونه

برقص الهه ناز
هميشه شاد و طناز
تو اوجي و من
در آرزوي پرواز
برقص ای همصداي دل كه اين دنيا دو روزه
بزار تموم غصه ها با خنده هات بسوزه


تا ميرقصي همه غنچه ها شكوفا ميشه
زندگي ميگيره معناي دوباره
عطر موهات همه جا ميپيچه تو آسمون
ميخونن پرستوها ميگن كه آغاز بهاره

برقص الهه ناز
هميشه شاد و طناز
تو اوجي و من
در آرزوي پرواز
برقص ای همصداي دل كه اين دنيا دو روزه
بزار تموم غصه ها با خنده هات بسوزه

هر نگاه تو كه تو نگاه من جا ميشه
زندگي ميگيره معناي دوباره
با تو پرواز ميكنه روحم تو كهكشون
شب كه كابوس نداره وقتي تو هستي تك ستاره

برقص الهه ناز
هميشه شاد و طناز
تو اوجي و من
در آرزوي پرواز
برقص ای همصداي دل كه اين دنيا دو روزه
بزار تموم غصه ها با خنده هات بسوزه

میرقصی و میخونم
می گم عزیزه جونم
شکل تو مثل پری اسمونه
هوات هوای عشقه
هوای فصل تازه

هوای پاکی که واسه غصه جوونه
 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 15:33 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جونااااااااااااااااااااا

عیدتون مبارک(با تاخیر)

امیدوارم طاعات و عباداتتون قبول باشه

این ماه رمضونم تموم شد

خیلی از دوستام تو این ماه به حاجتاشون رسیدن

و من از این بابت خیلی خوشحالم

راستی توتی کوشولو مامان شد

و یه نخود خانوم ناناز به دنیا اورد

یادش به خیر روزا چه زود میگذره 9ماه پیش بود

که هی کدو خانو اذیت میکرد که نی نی می خواد

امیدوارم به خاطر این بچه هم شده پدر و مادرش

 باهاش اشتی کنن و خوشبختیش کامل شه

داشت یادم میرفتا

به ندا جونمم تولدشو تبریک میگم که 11مهر بود

البته سرش خیلی شلوغ تر از اینه که اینورا بیاد

ولی خانومی تولدت مبارک باشه

و اما اتفاقات این چند روز

سه شنبه بعد افطار به دوست جون گفتم بیا خونمون

گفت صبر میکنه عیدو اعلام کنن بعد بیاد

منم یه کوشولو ناراحت شدم

و چون خواهرم داشت از تهران برمیگشت

با مامانینا رفتیم راه اهن دنبالش

که دیدم دوست جونه مهلبونمم اونجاست

بعدش برگشتیم خونه و یکم بیرون قدم زدیم که مامانم گفت عیدو اعلام کردن

منم یواشکی پریدم بخل دوست جون و امیرم سریع بهم عیدی داد

انقده خوب بود

روز عیدم رفتیم به بزرگترا سر زدیم و ناهار رفتیم خونه خاله اینا

5شنبه هم رفتیم بانک و واممونو گرفتیم

965000تومن ریخته بودن به حسابم و 35000تومن کارمزد بر داشته بودن

لطفا یکی بهم بگه این 35تومن مزده چه کاریه؟؟؟؟؟؟؟

بعدش دوباره رفتیم خونه خاله و دیگه 4 بود برگشتم خونمون

3باره با مامانینا رفتیم گشت و گذار

و 8برگشتیم

جمعه هم بعد از ظهر خونه مادربزرگم بودیم

بعدش من و امیر شام رفتیم پیرتزا سارا

راستی سود سهامم (۱۹۰)بالاخره ریختن و من بسیار ذوق زده شدم

حالا هی هزار تا نقشه براش میکشم

البته زیاد نیستا

شاید گوشی گرفتم امیر میگه یه گوشی انتخاب کن نفصشو من میدم

دوست جونم ماااااااااااااااااااااااااااههههههههههههههه

(و خیلی صبور و منطقی)

و این بود وقایع این چند روز

همش داریم خاله بازی میکنیما

پریروز خاله میگفت برید ساک بخرید

بعدش هرچی وسایل میبینی خوشت میاد بگو امیر برات بخره

بذاریم توش که واسه عروسی هول هولی نشه

حالا هی خاله پیش امیر میگه لباس ز ی ر اینا

انقدر تکرار کرد که امیر از اتاق رفت بیرون

منم که از خنده مرده بودم

(البته من و امیر هیچ مشکل و خجالتی در این موارد نداریم

 ولی خب پیش یه بزرگتر یه جوریه دیگه)

نمیدونم رسم شما چطوریه

ما معمولا 2تا ساک میگیریم یکی خانواده عروس یکی خانواده داماد

بعد وسایل عروس و داماد و توش میزارن

مامانم پیشنهاد کرد که به جای 2تا ساک

ما یه ساک جنس خوب بگیریم

نظر شما چیه؟

 کسی از مارک و قیمت چمدونا و مکان خریدشون تو تهران اطلاعات داره؟

در مورد گوشی هم کمک می خوام قیمتش حدود 350000 لفطا؟ 

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 8:57 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه خوبم

ظهرتون به خیر

چه خبرا؟

اما اتفاقات فیتیله ایه دیروز:

راستش من اصلا به امیر اصرار نمی کنم که بیاد خونمون و اینا

چون خودم دلم نمی خواد کسی هی بهم اصرار کنه

بالاخره امیر الان یکی از اعضای خانواده ی ما هست

و هر وقت بیاد منو خیلی خیلی خیلی خوشحال میکنه

دیروزم گفتم اگه دوست داری افطار بیا اینجا

و گرفتم خوابیدم تا 5:30

بعد به بابا زنگیدم که اومدنی کباب بخر بیار

به امیرم زنگ زدم گوشیشو جواب نبود

خب دوست جونم خسته بود و خوابیده بود

دم دمایه افطار بود که smsزد من بعد افطار میام

و من و مامان و بابا تهنا افطار کردیم

امیر 7:30 اومد بازم برام قاقا لی لی خریده بود

پرینگل فلفلی و یه شکلات کاکائویی زردآلویی

تازه دوست جونم هر روز که میاد خونمون واسم یه چیزی می خره

بعد 20 سوالی راه میندازه تا من حدس بزنم

خیلی با حالهههههههههههههههه

دعوا نکنید من اصلا شکلات رو باز نکردم

چیپسم فقط 5دونه خوردم

جدیدا مقاومتم نسبت به یهو خوردن خوراکی زیاد شده

بعد اینکه واسه امیر چای و میوه اوردم

گفتم پاشو بریم با من حرف بزن من یکم رو تردمیل راه برم

آخه تنهایی حوصله م سر میره

من 25دقیقه با سرعت 5سریع راه رفتم

امیر نامردم هی شکلاتو میگرفت جلوم میگفت بدو تا بهش برسی

بعدشم امیر 12 دقیقه با سرعت 11 دویید

وای من همش می ترسیدم پرت شه بیرون

دو تامونم 85کالری سوزوندیم

بعد چون حس ورزشکاریمون گل کرده بود

امیر ماشینو گذاشت دم در خونه ما

 و رفتیم یه ساعتم پیاده روی کردیم و یکمم تو پارک نشستیم

و من دیگه حرص نخوردم

چون سعی می کنم از لحظاتم استفاده کنم

حالا خونه و جهیزیه و خرید و اینا همش بالاخره انجام میشه

(گرچه امیر میگه تو عمرا نمیتونی بی خیال شی)

راستی از راهنماییتون واسه خونه ممنونم

فکر میکنم بهتره 2-3ماه صبر کنم بعد با توجه به وضعیت اونموقع مون تصمیم بگیریم

امروز صبحم رفتم بانک(آخه بابا هر از گاهی یکم پول میده بریزم تو حسابم واسه جهیزیه)

که یهو فشار نیاد بهمون

بعدشم با مامان رفتیم یکم دور زدیم

اول رفتیم لایکو چند تا رو تختی دیدیم

مارک turkizفکر کنم اینجوری نوشته میشد

خیلی رنگارنگ بودن و رنگاش شاد و قشنگ اما کوسن نداشت

(4تا بالش و دور چین و روتختی و ملحفه)

من دلم می خواد رو تخت پر کوسن باشه

میگفت 130000تومن

ست حوله عروس داماد خارجیم داشت 100000تومن

 البته هردوش سفید بود و یکم گلدوزی یا تیکه دوزی روشون داشت

بعد چند تا سرویس طلا دیدم خوشگل بودن

6ملیون و 500هزار تومن که خیلی سفت بود

4ملیون و 300 هزار تومن ظریف بود ولی تکراری

یکیشم بود 2ملیون و 100 هزار تومن که خیلی ساده و شیک بود

نگیناشم برلیان و چند تا کبود بود

یه گوشواره هم دیدم خیلی نازززززززززززززززززززززز بود

540هزار تومن

دیگه برگشتیم خونه

فعلا من برم از خستگی غش کنم

بابای

من از این خرسا می خوام دوس جووووووووووووووووووون

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:6 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جونا

اول اول از همه مرسی از امیر جونم که وقت گذاشتو وبلاگمونو نوشت

فقط 3روز مونده ماه رمضون تموم شه

من که حسابی سیستمه خوابم بهم میریزه

تازه عذاب وجدانم میگیرم که تا 10 می خوابم

اونوخت دوست جونم صبح زود میره سر کار دنبال یه لقمه نون حلال

راستش دیشب اومدم وبلاگو Update کنم اما یه پستی تو وبلاگ الهام (دو کبوتر)خوندم

که حسابی ناراحتم کرد یه پسر کوچولویه 2ساله که از طبقه دوم افتاده پایین و الان تو کماست

از دوستایه خوبم می خوام که براش دعا کنن

اما اتفاقات دیروز:

دیروز صبح رفتم شلوار خوشگلمو دادم پاشو درست کردن

(من عاشق اینم که امیر برام خرید کنه دلیلشم نمیدونم

انقدر که ذوق میکردم دوست جونم فکر کرد من تو عمرم شلوار ندیدم)

بعدشم رفتم یه کار بانکی داشتم شماره گرفتم

شماره م 211 بود و 95نفر قبل از من

خلاصه با مامان رفتیم یکم طلا نگاه کردیم و ساعت

وای اینجا هیچی نداره

اعصابم خورد میشه واسه خرید طلا هم نمی تونم به طلا فروشایه تهران اعتماد کنم

بعدش مامان رفت خونه و من تا ساعت 2 تو بانک بودم

عین جنازه رسیدم خونه

و گرفتم خوابیدم تا 5:30 به امیر گفتم افطار بیاد خونمون که گفت بعد افطار میام

بعد افطار اومد و رفتیم یه فرش فروشی

2تا فرش داشت که افشار بودن و حدود قیمت 4ملیون تومن

عمرا فکر نکنید ما از این پولا داریما فقط می خواستیم قیمت دستمون بیاد

تازه خانومه گفت اخر این ماه تا عید فرش گرون میشه

و شماره مو گرفت که فرشایه جدیدش اومد بهم خبر بده

راستش پریشب بابام گفت شما باید تاریخ عروسی رو مشخص کنید

 بعد برایه جهیزیه برنامه ریزی کنیم ببینیم زوده یا نه که از الان بخریم

و راستش دغدغه اصلی من خونه ست

فکر کنم قبلنا گفته بودم که خونه امیرینا دو طبقه است

که مامانشینا طبقه بالا زندگی میکنن و پایین مستاجر هست

البته طبقه پایین نیم طبقه است یعنی با حیاط کاملا همکفه

 و از بیرون چند تا پله میخوره به پایین

و کلا دو واحد مستقله ورودیاشم مجزاست

حدود 160 متره و دو خوابه

خالمینا دوست دارن من برم اونجا زندگی کنم

تا تو مخارج زندگیمون صرفه جویی کنیم و زودتر بتونیم خونه بخریم

اما من هنوز با خودم کنار نیومدم

که بیرون خونه اجاره کنیم یا بریم اونجا

(البته به من اصرار نکردنا چون راحت اونجارو میتونن ماهی 300 تومن اجاره بدن

 حالشو ببرن اما ما بریم مجانی می خوایم بشینیم)

هر کدوم از این انتخابا یه سری معایب و مزایا داره

امیرم هیچی نمیگه

میگه واسش ارامش و رضایت من مهمه

درسته بیرون خونه اجاره کنه یکم سنگینه اما مهم براش تصمیمه منه

در راستایه این اتفاقات دیروز منو امیر تصمیم گرفتیم بریم چند تا بنگاه سر بزنیم

حدود 4تا بنگاه رفتیم

ما دلمون یه اپارتمان 2خوابه 80متر به بالا می خواست

ولی تو اون منطقه هایی که ما می خواستیم آپارتمانا خیلی بالا بودن

مثلا 20 -25 ملیون رهن کامل یا اینکه اجاره هاشون بالا بود

البته قیمت اجاره خونه از اپارتمان خیلی بهتر بود

(که ما خونه نمی خواستیم)

قیمتایی که بهمون دادن اینطور بود

6ملیون پیش ماهی 200 اجاره(یه جایه درپیت)

3ملیون پیش 300 اجاره

8ملیون پیش 200 اجاره

1ملیون پیش 400 اجاره

فقط یه مورد بود که از بیرون دیدیم خوب بود نوساز و شیک

طبقه سوم 5/2 پیش 250اجاره

دیگه خسته شدیم و یه بستنی خوردیم برگشتیم خونه

شما اگه جایه من بودید چیکار می کردید؟

راستی واسه پارسا کوچولو دعایادتون نره

در مورد فرشم کسی چیزی میدونه؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:35 توسط من و دوست جونم| |

خداحافظ ماه رمضون

خداحافظ شباي قدر مسجد سيد

خداحافظ افطاريهاي خاله جون

خداحافظ سحر هاي خواب الود

خداحافظ ربناي شجريانُ دم افطار آدم دق مرگ كن

خداحافظ ماه آسمون كه هيچوقت تو سال كسي بهت اينقدر حساس نمي شه كه تو اين ماه

همه چپ و راست اندازت مي گيرن

خداحافظ سحر و افطار خونه بابا چون فكر كنم سال بعد ديگه اينجا نباشم

خداحافظ خداحافظ

ماهه خوشگل خداحافظ

تا سال بعد

اين يه خداحافظي زود بود چون

شايد تا آخر هفته نتونم چيزي بنويسم

همه دوستایه خوبمون سلام

از جوونترا ( بهار ) تا به با تجربه ها ( مهربانو )

ديشب افطاري جاتون خالي رفتيديم خانه خاله چون ( الي اينا )

اخخخخخخخخخخخخخ كه چه سنگ تمومي

البت من در نقش ميني بوس سرويس  ايفاي نقش مي كردم

چون يه بار مامان بزرگ اينا رو اوردم بعد برگشتم و مامان اينا رو

آوردم موقع رفتن دوباره با الي مامان بزرگ اينا رو

رسونديم و بعد آبجي اينا بعد رفتم دنبال بابا

اما افطاري

سوپ

شويد پلو

مرغ پلو

و مهمترين قسمت كه من نزديك به 48 ساعت منتظر اون بودم پودينگ خومشزه الي

با طعم هاي موز و توت فرنگي

ديگه اينقدر خورده بودم حس ميكردم انقريب زمانه كه

تركيدن كنم

لازم به ذكر هست كه من امروز سحري ديگه نتونستم چيزي بخورم

يكي يكي از خوش سليقه بودن هاي الي

اينه كه به زيباييه اشتها اوري پودينگ رو تزئين كرده بود كه آخر سر

همه واسه بيشتر خوردنش باهم رقابت مي كردن

آقا خوشمزه بود ديگه دلم مي خواد تعريف كنم.

جنبه داشته باشين تا اخر بخونين

روز قبل هم كه از شركت اومدم بيرون البته قبلش با الي هماهنگ كرده

بوديم كه باهم بريم و پودينگ بخريم

ولي پودينگ شد يه شبلار ( شلوار لي خوشگل )

كمي وسايل آرايشي براي الي و يه اسپري براي من

و 2تا هم بسته پودينگ شد 46 تومن

اما عجب شلواري انصافا از همه شلوار پارچه ايهاي الي بهتره

چون خيلي جمع و جورش مي كنه

وبه طرز عجيبي خوش فرم

راستي از بابت كمكي كه از بابت ساعت به ما دادين خيلي مرسي. 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 23:36 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوست جونا

طاعات و عباداتتون قبول

امیدوارم هممون تونسته باشیم تو شب قدری که گذشت

تقدیر خوبی رو تو سال آینده واسه خودمون رقم زده باشیم

من واقعا یاد تک تکتون بودم

خب از این بلاگفا هیچی نگم بهتره

دیروز از صبح تا بعد از ظهر 1000بار سعی کردم

 اصلا نتونستم نه تو وبلاگ خودم و نه وبلاگ کسی برم

انقدهه حرصصصصصصصصصصصصصص خوردم

پریشب عمو بزرگه دعوتمون کرده بود افطاری تالار فرهنگیان

خوش گذشت مخصوصا این عمو کوچیکم که آباد کرد اونجارو

ولی وقتی انقدر باهم خوبیم

دوست داشتم تو خونه بود کلی خوش میگذشت

دیروز صبحم هی فکر میکردم این شب احیا کجا بریم

امیر بعد افطار اومد خونمون

مامان و مینا باهم رفتن

بابا و خمید باهم

من و دوست جونمم با هم

من که مسجد نمی تونستم برم

اصلنم از جایه شلوغ خوشم نمیاد

آخرش انقدر با امیر گشتیم تا یه جایه دنج تو گوشه یه پارک پیدا کردیم

زیر یه چراغ نشستیمو دعا خوندیم

خیلی خوب بود البته رادیو هم داشتیم که حال بهتری میداد

2ساعت نشستیمو من سردم شد و امیرم صبح باید میرفت سر کار

دیگه برگشتیم خونه

نمیدونم چرا همش این دعا بیشتر تو ذهنم میومد

"خدایا مارو با بیماری، مرگ عزیزامون و فقر امتحان نکن"

واقعا دیشب حس خوبی داشتم حس میکردم تو بغل خدام

امیرم که پیشم بود

راستش من دیشب خجالت میکشیدم از خدا که دعا کنم

من اینهمه نعمت خدا بهم داده شکر کدومو کردم که حالا چیز اضافه بخوام؟

خدایا شکرت خیلی دوست دارم خیلی

خب دیروز داشتیم با امیر حرف میزدیم که بریم ساعت بخریم

بعد امیر گفت ما که دوستایه خوبی داریم خیلیم کمکمون کردن

بیا از اونا بپرسیم

اینه که من الان مزاحم شما شدم

تو تهران جایی رو بهمون معرفی می کنید که بتونیم ساعتامونو از اونجا بخریم؟

(ساعت عروس دومادا)

چه مارکی بگیریم؟

اصلا چقدر باید واسه ساعت کنار بذاریم؟

یکیم این حوله هایی که واسه عروس دوماده رو از کجا بخریم؟

چون احتمالا من و امیر یه روزه بیایم تهران و برگردیم گفتیم اگه بشه اینارم بخریم

زود که نیست واسه این خریدا  هااااااا؟

پیشاپیش مرسی که انقدر دوستایه خوبی هستید

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 11:59 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin