تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام دوس جونا

ممنون از نظراتتون

گرچه دوس جونم ناراحن شد و گفت به دوستات بگو خیلی نامردن

که از فرش من اینهمه بد گفتن

الهی بمیرم امیرم این فرش و وقتی اوردن

به من گفت خوشت میاد یانه

و گفت اگه من خوشم نیاد نمی خوادتش

و منم گفتم خوبه

آخه این فرشو از بازار که نخریدیم

شوهر اون یکی خاله م از خود بافنده خریده بود

 و آورده بود ما ببینیم خوشمون میاد یا نه

و دوم اینکه بعضیا تو کامنتدمنی فکر کرده بودن

 که واسه من مهمه پسر چی می خره یا نه؟

من این سوالو پرسیدم تا با رسمایه جاهای مختلف اشنا بشم فقط همین

وگرنه من اگه این چیزا مهم بود برام تو روز خواستگاری طی میکردم

بابام گفت الهه من هرچیزی بخرم به عنوان جهیزیه

برای اسایش و ارامش دخترم می خرم

پسرم خونه ی خودشه اگه دوست داشته باشه

 چیزی می خره اگه نخوادم هیچی

در ضمن من و امیر با هم قرار گذاشتیم

 هیچ وقت زندگیمونو با زندگی دیگران مقایسه نکنیم

فقط به خدا توکل کردم و مطمئنم بهترین چیزا برامون پیش میاد

خب حالا بریم سراغ خاطرات فیتیله ای:

چهارشنبه بعد از ظهر امیر بهم زنگ زد

 که اگه کاری ندارم باهم بریم بیرون برام لباس بخره(برای شب یلدا)

منم تندی اماده شدمو رفتم شرکتشون و باهم رفتیم بیرون

وای انقده گشتیم ولی هیچی پیدا نکردیم

من سایزم الان 44

یه سری لباس بود که من دوس داشتم اما تنم نمیشد

یه سری لباس بافت بود که من تازه 2تا خریدم

خلاصه بی خیال شدیم

رفتیم من یه گوشیییییییییییییییییییییییییییی خریدم

نوکیا مدل N81

بالاخره این طلسم گوشی خریدن من شکست

و من با پول هایی که طی ماه ها ریز ریز جمع کردم یه گوشی خریدم

من سال 82 موبایل دار شدم

یه گوشی نوکیا مدل 7250i ابی رنگ

اونموقع سال دوم دانشگاه بودم تو تبریز و فقط یه نفر تو کلاسمون گوشی داشت

و چون خوابگاهی بودمو خوابگاه ما خیلی سخت میشد تماس گرفت

موبایل من به تلفن همگانی تبدیل شده بود

یادش به خیر من خیلی خاطره با گوشی قبلیم دارم

الانم واقعا دلم نمیومد عوضش کنم ولی دیگه شارژ نگه نمیداره

فعلا توش یه خط ایرانسل انداختم که وقتی دوست بودیم امیر برام خریده بود

بعد اینکه گوشی خریدیم رفتیم دوباره دنبال بلوز

امیر گفت الی باقالی بخوریم؟

منم گفتم ارههههههههههههههههه

از اونجام رفتیم برایه امیر لباس .... و جوراب خریدیم بزاریم تو وسایل اقا داماد

یه مغازه جیگولی بود گفتم امیر بیا ببینیمش

انقده وسایلش خوشگل بود

خلاصه ما اغفال شدیمو یه پاتیل خریدیم و چند تا قاشق چینی رنگارنگ و هات چاکلت

دیگه رسما خونمون میشه کافی شاپ

انقده خوشم میاد امیرم واسه خونمون ذوق داره و خرید میکنه

و برگشتیم خونه امیر شام پیش ما بود و رفت خونشون

فرداش که عید غدیر بود

اول رفتیم خونه خاله بزرگم

شوهر خاله بزرگم روحانیه و سید

و کلی واسه خودش آدم مهمیه موقعی که ما اونجا بودیم ادمایه کله گنده هم اومدن

از فرمانداری و استانداری و اینا

تازه عیدی هم بهم دادن

بعدشم ناهار امیر اومد دنبالم رفتیم خونه آبجی(خواهر امیر)

ناهار آبگوشت مرغ و ماکارونی و کوکتل خوردیم

بعدش اقایون محترم گرفتن خوابیدن

منم خیلی خواب میومد اما نشستم با دخترخاله م به حرف زدن

دخترخاله م(خواهر امیر)یه بسته 25تایی بهم نسکافه داد

 با یه بسته پاستیل و یه بلوز خوشگل

تازه بهم گفت الهه امروز حس کردم تو زنداداشمی

و گفت احساس میکنم تنها نیستمو دلم به تو گرمه

و من خیلی خوشحال شدم همچین حسی بهم داره

از اونجائیکه شوهر دخترخاله م سیده

مامانینا اومدن خونشون واسه عید دیدنی

یه سرم به مادربزرگمینا زدیم

شامم پیتزا سارا مهمون بابا بودیم

امروز صبحم دوست جونم رفت تهران بعد از ظهر باید یه بازی رو داوری کنه

البته شب برمیگرده

اهان تا یادم نرفته

حس بده پست قبلیم از بین رفت

چقدر ما خانوما و شاید من چیزایه کوچیک میتونه روحیه مونو بهم بریزه

و برعکس بعضی چیزایه کوچیک حالمونو میاره سر جاش

من الان حالم خوبه به خاطر 4شنبه ای که با امیرم بیرون بودم

 و خیلی اخلاقای خوبتری ازش دیدم

خدایا شکرت

 از رسمایه شب یلداتونم برام بنویسید دوس جونا 

عسکککککککککککککککککککککککک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:46 توسط من و دوست جونم| |

سلام صبحتون به خیر

چقدر این روزا کسل کننده ست

اصلا حوصله هیچ چیزی رو ندارم

دیشبم به امیر گفتم که حس میکنم ۲۰ساله ازدواج کردیم

همه چی تکراری و عادی

اصلا مثل دوران نامزدی نیست

دارم فکر میکنم مثلا ۵سال دیگه یا حتی یه سال دیگه

چی میتونم از دوران نامزدیم تعریف کنم

هیچیییییییییییی مثلا میتونم بگم

(امیر اومد خونه مون رفت با حمید پای کامپیوتر

من رفتم خونه امیرینا نشستیم با خاله حرف زدن و این جور حرفا)

حس میکنم نه من و نه امیر وضایف خودمونو درست انجام نمیدیم

و نمیدونیم چه مسئولیت هایی داریم

از خودم خیلی گله دارم

حساسم صبور نیستم بیخودی به همه چیز فکر میکنم

قبلنا فکر میکردم امیرو خوب میشناسم

مثلا میتونستم با اطمینان بگم مثلا امیر این اخلاقو داره

ولی الان نه حس میکنم درست نمیشناسمش

شایدم واسه اینه که ما دیگه باهم حرف نمیزنیم

موقعی که دوست بودیم امیر مدام از برنامه هاش باهام حرف میزد

از احساساش

نظرمو می خواست

الانم فکرش درگیره ولی فکر میکنم حق نداره تنهایی فکر کنه

و حق نداره بذاره من تنهایی این همه حرص بخورم

خب بی خیال عکس فرشی که امیر خریده واسه جهازشو براتون میذارم

دیشب تا ۱بیدار بود تا اینارو برام بفرسته

(این فرش دستبافته (۶متری)و نقشه ش واسه زنجانه

فقط واسه اینکه اسپرت بشه وسطشو برداشتن )

لطفا نظرتونو بگید می خوام بدونم منم لنگه همینو بگیرم؟

یا من دوس دارم مبلامو از این اسپرتا بگیرم با اونا میاد؟

فرش

فرش 2

فرش3

یه سوال:تو فرهنگایه شما پسر چی می خره واسه خونه؟

منظورم اینه که همه وسایل خونه گردن دختره؟

راستی یه تیکرم این گوشه گذاشتم ۶ماه و ۲هفته تا عروسی ما مونده

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 9:25 توسط من و دوست جونم| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام

صبحتون به خیر

مرسی برام دعا کردید

من سخنرانیمو خیلی خوب انجام دادم

خودم که خیلی راضی بودم

تازه انقدر که این همکارا گیر دادن

شیرینی هم خریدمو بردم

هم به مناسبت نامزدیم هم به مناسبت استخدامم

تمام شنبه و یکشنبه رو بکوب نشستم

 پای خوندن کتابو مقاله و پایان نامه و درست کردن اسلاید

همه کلی ازم تشکر کردن به خاطر مطالب و ارائه خوبم

راستی موضوع صحبتم این بود

"ا*خ*ل*ا*ق ح*ر*ف*ه ای در ک*ت*ا*ب*د*ا*ر*ی و ا*ط*ل*ا*ع ر*س*ا*ن*ی"

مامانم میگه الهه خیلی دوست داشتنی تر شدی

وقتی میبینم دوباره فعالیت علمی میکنی

بابام بهم میگه دانشمند

کلی امیر خندیده بهمون

من واقعا باید به خاطر خانواده م خیلی خدارو شکر کنم

هیچ لحظه ای تو زندگیم یادم نمیاد که حمایتم نکرده باشن

چه مالی و چه روحی

مثلا همین دیروز خب جلسه زیاد مهمی نبود

ولی مامان اصلا کاری بهم نمیگفت همه کارای خونه رو خودش انجام میداد

مدام بهم سر میزد که چیزی لازم دارم یا نه

بابا شیرینی خرید که من وقتم تلف نشه

خودش منو تا سالن برد

امیر مقالاتو برام پرینت گرفت و هی بهم اعتماد به نفس میداد

حتی دوست داشتن بیان که من چون هول میشم خواهش کردم نیان

مامان و بابام رو من خیلی حساب میکنن

پریروز بابا بهم میگفت الهه ارزوم بود دکترا بخونی

هزینه شم اصلا مهم نبود خودم جور میکردم

راستش من زیاد دوست ندارم دکترا بخونم

چند تا دلیل دارم برای خودم

چون نمره پایان نامه م 5/19 و معدلم 12/19 بود

 میتونستم بدون ازمون دانشگاه ازاد دکترا بخونم

ولی خوب هزینه ش سنگین بود ترمی حدود 5/2 ملیون

منم واقعا نمی خواستم و الانم نمی خوام این هزینه رو به خانواده م تحمیل کنم

ولی می خوام به خاطر باباییمم شده شروع کنم واسه دکترا بخونم

البته واسه 2سال دیگه اگه خدا کمکم کنه

بعد از جلسه هم امیر اومد دنبالمو اومدیم خونه

همییییییییییییییییییییین

پ.ن.:بابایی ساره عزیزم تو بیمارستانه

 خیلی ناراحت شدم وقتی وبلاگشو خوندم

از همه می خوام برای سلامتیشون دعا کنن

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 11:43 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونااااااااااااااااااااااااااا

خوفید؟

شما الان با یک الهه سحر خیز مواجهید

که از استرس داره میمیره

اخه فردا باید این کتابو نقد کنم

حالا نقدش مسئله ای نیست

مسئله اینه که باید در مورد اخلاق حرفه ای سخنرانی از خودم در کنم

از کسی هم خجالت نمیکشم جز این اقای دکتر

که خط و نشون کشیده حسابی می خواد سوال بارونم کنه

قرار بود این جلسه 30 اذر باشه ولی چون شب یلدا بود گفتم جلوتر بندازنش

و چون برنامه هیچکس جور نشد فردا رو تعیین کردن

الانم نمی تونم زیرش بزنم چون دعوتنامه ها رو فرستادن

اومدم یه آپی بکنمو برم سر درس و مخشممممممممم

5شنبه صبح با سمانه رفتیم و یه چکمه گوگولی اسپرت براش خریدیم

و کلی پیاده روی کردیم

امیرم کلاس داوری بود

ساعت3 اماده شدم امیر اومد دنبالمو رفتیم خونشون

یه کارتون خوشلم دیدیم کلی خنده دار بود

با خاله هم یه عالمه حرف زدیم و کلی منو شرمنده کرد

گفت این هفته یه وقتی بذار برید یه بلوز برای شب یلدا برات بخریم

و گفت که میدونم این هدیه ها لیاقت تورو نداره

فقط می خوام بدونی که به یادتیم

من خالمو خیلی دوس دارم

ولی خیلی حرص می خوره برای مراسم ما

دوس داره همه چی عالی باشه هی برنامه ریزی میکنه

منم باهاش موافقما ولی نمی خوام انقدر اعصابش خراب شه

شامو که خوردیم سریع برگشتیم خونه

اخه دایی بابا می خواستن بیان خونمون

اونام تا 12 نشستن اومده بودن من دخترشونو واسه کنکور ثبت نام کنم(اینترنتی)

کل جمعه رو هم درس خوندمو خونه مادربزرگم نرفتم

شبم چون روحیه مون خیلی کسل بود

15دقیقه خانوادگی رقصیدیم و بعدش لالا

هفته خوبی داشته باشید دوس جونا

واسه منم دعا کنید خوب ارائه بدم مطالبمو

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 8:44 توسط من و دوست جونم| |

هدیه دوس جونم به مناسبت 4مین ماهگردمون

هدیه خواهر امیر به مناسبت تولد دوست جون و استخدام من

پاتیلایی که واسه خودمون خریدیم

ببعی شیطونی که عید قربان دوست جونینا برام اوردن

هدیه من و امیر به مینا به مناسبت روز دانشجو

سرویس مهمان(من یه دست هم سفیدشو خریدم که رو هم شد ۱۲ نفره)

 

سلااااااااااااااااااااام دوس جونا

عیدتون مبارک

خب از شنبه بعد از ظهر شروع می کنم

شنبه صبح با مامان رفته بودیم بیرون که دوستم محبوبه smsزد

 که من دارم میام زنجان یه وقتی بزار همدیگه رو ببینیم

اولش شوکه شدم اخه محبوبه آملی هست و

6ماهی بود از هم بی خبر بودیم و میدونستم تو ساری استخدام شده

گفت ساعت 3 میرسه

بهش گفتم شب بیا خونه ما ولی گفت براشون هتل رزرو کردن

 و چون قراره مقاله ارائه بده ترجیح میده شب

تو هتل مرور کنه منم دیگه اصرار نکردم چون باهم تعارف نداریم

ظهر یکم خوابیدم گفتم بیدار میشم و دوش میگیرم بعد با محبوبه میریم بیرون

گوشیمم رو silent گذاشتم

بیدار که شدم دیدم 12تا miss calدارم دوتاش امیر بود 2تاش محبوبه و 8تاش از نهاد

زنگ زدم نهاد و گفتن برم نهاد(همون جایی که استخدام شدم)

رفتم دیدم بلههههههه مارو واسه بیگاری می خوان

اخه همایش یکشنبه بود و یه سری کاراشون مونده بود

خلاصه من نتونستم با محبوبه برم بیرون

تا 8نهاد بودم بعدش امیر اومد دنبالمو رفتیم خونه

امیر رفت استخر و منم رفتم حموم

بعد شام مامان گفت به محبوبه زنگ بزن یه دور حداقل تو شهر بگردونش

امیر که اومد با مینا و حمید و امیر رفتیم دنبال محبوبه

منم کلی ارایش و شال رنگی و اینا

رفتم لابی هتل محبوبه رو صدا کنم دیدم اقای صادقی اونجاست(معاون نهاد)

دیگه چون منو دید نتونستم در برم

گفتم سلام

گفت سلام خانوم

بعد دوباره برگشت گفت خانوم ... شمایییییییییید؟

منم نیشم تا بناگوش باز گفتم بعلهههههههههه

گفت نشناختمتون

خدا رحم کنه

یکم تو شهر گشتیم و بستنی اینا خوردیم

به محبوب گفتم میای شب پیش من؟

گفت اره حوصله م خیلی سر رفته

شب محبوب پیش من موند و یه عالمه حرف زدیم تا ساعت 2

صبحم 7بیدار شدیم و رفتیم همایش تا ساعت 6عصر

بعد همایش رفتیم مرکز شهر امیرو دیدیم

رفتیم تو یه مغازه واسه مینا هدیه خریدیم

بعد من این جا کلیدی رو دیدم گفتم چه خوشگله

و دوس جونم برام خرید

انقده ذوقیدممممممممممممم

شبم محبوبه اومد خونه ما

ساعت 11 بود خوابیده بودیم که محبوبه یهو داد زد الی کارت ملی م تو هتل مونده

از اونطرفم 6صبح بلیط داشت که بره

اماده شدم  رفتیم کارتشو گرفتیم

5صبحم بردمش رسوندم راه اهن و برگشتم

امیر به من میگه خراب رفیییییییییییییییق

کلا از اینکه محبوبه اومد خوشحال شدم

من و محبوبه 4سال تبریز همکلاسی بودیم

یادش به خیر چه شبایی تا صبح تو راه پله های پشت بوم خوابگاه با هم حرف میزدیم

بعدشم که من رفتم تهران یه سال بعدش محبوبه ارشد قبول شد و اومد تهران

خیلی وقتا میومد شبا خونه ما میموند یا با هم بیرون میرفتیم

دوشنبه صبح که محبوبه رفت یه خانومه اومد خونه رو تمیز کنه

من و مامانم میوه شستیم و شیرینی چیدیم

و کلی خسته شدیم

بعدشم من رفتم دوش گرفتم لباسامو مرتب کردم

امیرینا ساعت 4:15 اومدن خونمون و گوسفند برام اوردن

وای گوسفندش خیلی شیطون بود

امیر میگفت گودزیلاست

ابجی مریم میگفت می خواستم تزئینش کنم اما نمیذاشت هی تکون می خورد

تازه می خواستن ببعی سفید برام بخرن ولی پیدا نکرده بودن

مادربزرگ و خاله وسطیه هم بودن

یکم نشستن خاله عفیفه بهم 15000

دختر خاله کوچیکم 3شاخه گل رز صورتی و قرمز

مادربزرگم پتوی گلبافت تک نفره

و خواهر امیر 10000بهم عیدی دادن

خاله هم یه پارچه سفید از کربلا اورده بود برام

و ساعتمو که با امیر از تهران خریده بودیم

فردا صبحشم بابا ببعی رو برد کشتارگاه سرشو بریدن

و من خیلی ناراحت شدم

بازم خوبه تو خونه نکشتنش دق میکردم

واسه ناهارم عموهامو عمه هامو خاله هام دعوت بودن با مادربزرگ و پدر بزرگا

عمه بزرگم شکلات کادویی اورده بودن

عمه کوچیکم یه بسته شکلات کادویی و یه دونه از این شکلات تلخا واسه من

Brut

فریماه کوچولو هم یه بسته ابنبات اورده بود

میگفت الی من اینو با یه دونه پول سبز خریدم

 تو باید باورکنی همشو با پول خودم خریدم

(اخه رسم اینه که فامیلای داماد هدیه میارن واسه عروس)

خاله م چون مقیده کسی رو دعوت نکرده بود که وقتی گوسفندو میارن بیان

مهمونا تا ساعت 5 موندن

کلی خسته شدیم

من که دیگه جونم داشت در میومد شب ساعت 10 خوابیدم

ببخشید طولانی شد 

پ.ن.: اگه یادتون باشه من می خواستم سرویس مهمونمو چینی تایلندی بخرم که تهران میگفت ۶۱۰۰۰۰ بعد رفتم اینجا یه مغازه که وسایلامو از اونجا میخرم گفتم برام بیاره که گفت اونا واقعا بیخوده چون خودش خریده و همش ترک خورده و چند تا وسیله شم برداشتن بعد من هی نگران بودم که هر چی بخرم نکنه تا ۶ماه دیگه دمده بشه که فروشنده گفت تو الان بخر ببر بزار تو وسایلت اگه ۶ماه دیگه چیز جدید اومد فاکتورشو بیار عوضشون کن اینطوری خیالت راحت میشه به همین خاطر من این سرویسو خریدم که کلا شد ۲۶۴۰۰۰ یعنی یه دست ۶تایی سفید و یه دست ۶تایی سیاه

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:44 توسط من و دوست جونم| |

سلام به همگی مخصوصا هووی خودم بهار خان كه هميشه

سر سطر همه كامنت ها مي بینمش

و به الهه به خاطر داشتن

همچين طرفداري

حسودي مي كنم

غزل کوشولو كه هميشه به الي من 

تكيه مي كنه و ازش كمك ميگيره

و باعث غرور من ميشه كه اليه من

الگوي خوبي براي دوستاش هست

و باقی علی الخصوص مهربانوی مهربان که با تماسش به الی تولدمو

تبریک گفته بود

از الهه نازم ممنونم که برام کیک خوشمزه پخته بود و خدا من چقدر

حرف دارم و وقت ندارم

اما عید قربان که نماد تسلیم بودن

و

توکل به خواست خدا

و امیدواری در بطن نااميدي  هست رو

به همه همه تبریک میگم

آرزوی خوب برای همگی دارم

و برای نازنینم  الی عزیزم

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 11:32 توسط من و دوست جونم| |

همسفرم

چهارمین ماهگرد همدل و همراه شدنمونو بهت تبریک میگم

نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 7:56 توسط من و دوست جونم| |

سلامممممممممممممممممم

امیدوارم اخر هفته خوبی رو گذرونده باشید

ساعت یازده و نیم شبه و  من خیلی خوابم میاد

ولی گفتم وبلاگ و آپ کنم شاید فردا بشینم این کتاب و بخونم

تقریبا 7روز دیگه باید نقدش کنم ولی هنوز حتی کتابو نخوندم

خب تا چهارشنبه رو براتون تعریف کرده بودم

چهارشنبه صبح اول رفتم دنبال جواب ازمایش اعتیاد و

من معتاد نبودممممممممممممممممممم

بعدش رفتیم برگه تشخیص هویت و گرفتیم

از اونجام رفتیم دادسرا تاییدش کردن

(ادم وقتی میره دادسرا احساس مجرم بودن بهش دست میده

من که همش منتظر بودم بگن سارقی قاتلی سابقه داری هستم)

شکر خدا سابقه کیفری هم نداشتم

بعدشم رفتیم درمانگاه و جواب ازمایش خونو گرفتیم

رفتیم پیش یه پزشک عمومی

فشارخونمونو گرفت و ریه هامونو چک کرد

و کلی نصیحتم کرد که نرو سرکار فردا بچه ت تو مهدکودک بزرگ میشه و از این حرفا

خلاصه بعد از 3روز دوندگی و 45000تومان پول این دکتر و اون دکتر

بالاخره کارامون تموم شد و مدارک و تکمیل کردیم بردیم پیش رئیس نهاد

اونم گفت حالا باید صبر کنید همه مدارکشونو بیارن بفرستیم تهران

حکماتون بیاد(من که سر در نمیارم)

راستی کسی از حقوق پایه فوق لیسانس خبر داره و اینکه گروه شغلیش چنده؟

بعدشم من و سحر دوس داشتیم باهم بریم یه کتابخونه کار کنیم

که تازه ساخته و هنوز افتتاح نشده

به رئیس گفتیم گفت نه

البته این رئیس شوخی و جدیش معلوم نیست

منم تو دلم گفتم به ج ه ن م

خلاصه خداکنه جای خوبی بیوفتم

5شنبه صبحم رفتیم با مامان یه سر بیرون که سرویس چایخوری بخریم

اونم که اقاهه یه سرویس چایخوری بدون قوری بهمون نشون داد

آخه خداییش سرویس چایخوری بدون قوری میشه؟

امیر ساعت 12 اومد دنبالمو رفتیم دنبال دخترخالمینا و رفتیم ناهار خونه خاله

بعد از ظهرم یه سر رفتیم سالن نگاه کنیم که یکیش بسته بود و یکیشم مراسم بود

خالمینا یکم خرید داشتن رفتن خرید کردن

من و امیرم دوتا لیوان گنده پاتیل واسه خودمون خریدیم

انقده خوفههههههههههههههه

شامم خونه خاله بودیم و شب امیر منو رسوند خونه

راستش خیلی حوصله م سر رفت

یعنی امیر فقط 5شنبه ها خونه ست منم فقط اونروز میتونم باهاش باشم

برنامه ریخته بودم ارشیو وبلاگو سیو و مرتب کنیم فیلم ببینیم بیرون بریم

اما چون بچه ها بودن یکم برنامه بهم ریخت

و امیر این شکلی بود منم بدتر

جمعه صبحم با امیر رفتیم و سالن رزرو کردیم

ما می خواستیم 11 تیر باشه که 5شنبه ست

اما سالن اصلا جا نداشت و فعلا 9تیر رزرو کردیم

یعنی عروسی ما اگه خدا بخواد شد 3شنبه 9تیر سال 1388

تو یه سالن خوب که فعلا ورودیش 800000و

 شامشم  نفری از 7200هست تا 8800

بعد از ظهرم خونه مادربزرگم بودیم

برگشتنی یکم با امیر دور زدیم

مرد من یکم کم اورده یعنی خسته شده

چون خیلی فکرش درگیر مراسمو این چیزاست

منم گاهی کم میارم ولی ته دلم روشنه که اگه خدا بخواد همه چی درست میشه

شبتون به خیر دوست جونا

خوابایه خوب ببینید

 

یادم رفت بگم که خاله اینا برای امیر یه فرش دستبافت ۶متری خریدن خیلیم خوشگله  

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:46 توسط من و دوست جونم| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

شطورید؟ چه خبرا از دوستان وبلاگستان؟

وای اگه بدونید این دو روز چقدر این ور و اونور رفتم بهم حق میدید که نرسم آپ کنم

(چقدر خودمو تحویل گرفتن حالا مگه نوشته های من چقدر مهمه)

الانم که ساعت 6 هست و من بیدارم به خاطر اینه که یه لحظه چشامو باز کردم دیدم مینا نیست

رفتم پایین دیدم سرما خورده و سردرد داره

خودشو چسبونده به رادیات

واسش چایی درست کردم مامانم بیدار شد یکم بخور و قرص و اینا دادیم خوب شد

دیگه خوابم نبرد گفتم بیام شما عزیزان را در جریان امور مسخره استخدامی قرار بدم

فکر کنم تیکه تیکه بنویسم بهتره

دوشنبه صبح:

- ساعت 9 بابا رو رسوندم مغازه و ماشینو گرفتمو رفتم دنبال سحر

* درمانگاه شماره 9 پزشک عمومی

*ازمایش خون و ازمایش .....3560

*تست شنوایی2000

*بیمارستان موسوی برای دکتر قلب(وقت نداد)

*بیمارستان موسوی دکتر ارتوپد(وقت نداد)

*بیمارستان ولیعصر چشم پزشک(وقت نداد)

*بیمارستان شهید بهشتی دکتر اعصاب و روان 4780

(فقط پرسید مشکلی ندارید ما گفتیم نه و برگه هامونو مهر زد)

*دوباره 8تا دیگه عکس گفتم برام چاپ کردن

سه شنبه صبح:

*ساعت 6 زنگ زدیم و برای دکتر قلب وقت گرفتیم گفتن 9 بیاید

*برای دکتر ارتو پد باید حضوری تشریف ببریم وقت بگیریم

*ساعت 8 رفتم دنبال سحر و رفتیم برای تشخیص هویت و انگشت نگاری

*خانوم برید 1000تومن بریزید بانک و کلی مدارک بیارید بعد

*رفتیم برا ی ازمایش اعتیاد  با سرعت فراوان

 چون فقط تا 10 ازمایش میگیرن و از طرفی 9باید بیمارستان باشیم

*ازمایش اعتیاد 2800(کلی حاشیه داره ولی حوصله ش نیست)

*بیمارستان موسوی ارتوپد دوباره وقت نمیده و من دعوا میکنم

* ازم نوار قلب میگیرن و حیثیتمان بر باد میرود 2800

*دکتر قلب معاینه میکنه 2800

* دکتر ارتوپد هم دلش میسوزه و فقط بهم میگه پاشو حالا بشین2800

*میزیم بانک و پول میریزیم برای انگشت نگاری

*از مدارک کپی میگیریم

*میریم تشخیص هویت و کلی کثیف کاری میشه

میگن برید یه هفته بعد بیاین جواب بگیرید ولی یه اقای درجه دار

 از سحر جان خوشش می اید و به ما میگوید فردا بیاید جوابتونو بگیرید

 و من فقط تو ذهنم قیافه رئیس نهاد و مجسم میکنم که فکر کرده

 تا ما مدارکو ازمایشات و نخود سیاهارو تموم کنیم

1ماهی طول میکشه در صورتیکه مدارکمون و فردا یا پس فردا میبریم

 و ناخوداگاه خنده م میگیره

*چراغ بنزین روشن شده و من استرس دارم و کارت بنزینم پیش باباست

*سحرو میذارم مغازه باباش و میرم پیش باباییم تا باهم بریم خونه ساعت 12 ظهره

*بعد از ظهر دیگه حوصله بیمارستان ندارم از یه چشم پزشک بیرون وقت میگیریم

8800 تومان نفری میدهیم تا تایید کند ما سالمیم

خب حالا دیگه مونده امروز بریم اول جواب تست اعتیاد و بگیریم

بعد بریم جواب تشخیص هویت و بگیریم

بعد بریم جواب ازمایش خونو بگیریم

بعد اگه هیچ کدوم اینا مشکل نداشت و اماده بود بریم پیش یه پزشک عمومی

و بالاخره تموم شه

ببخشد خیلی یه جوری نوشتم

همه اینا نشونه حرصیه که از بی برنامه گی تو همه جا دیدم

و از علاف شدنامون

دیگه تا نگهبان و ابدارچی هم برای ما قیافه میگرفتن

جالب اینجاست که با اینکه من دفترچه تامین اجتماعی دارم

 و همه جا قبولش میکردن اما گفتن چون استخدامیه ازاد محسوب میشه

جالبتر اینکه هر کدوم از این بیمارستانا و مراکزی که معرفی کردن خیلی جاهای پرتیه

یکیش پای کوه یکیش کمربندی و اتوبان  یکیش پایین شهر

خلاصه رسم کشیده شده این دو روز

ولی من همش خدارو شکر میکردم به خاطر اینکه واسه مریضی این مراحلو طی نمیکنم

خدایا یه عالمه ازت ممنونم یه عالمه

از بابایی گلمم ممنونم با اینکه بدون ماشین واقعا کارش لنگ میمونه

اما بدون اینکه من بگم خودش ماشینو بهم داد و وقتی بنزین نداشت و من استرس داشتم

بهم گفت لوس نشو این ماشین خاموش نمیکنه برو کاراتو انجام بده

از امیرمم ممنونم چون کلی سر به سر من میذاره و هی بهم میگه کارمند کوچولو

تازه هی میگه صبر کن بری سرکار

اهان داشت یادم میرفت

پریشب دوست جونم یه تراول بهم داد گفت پیشت باشه لازمت میشه

بعدش دیروز عصر که از چشم پزشک برگشتیم رفتیم

یه دستکش و شال و بلوز و کتاب و یه تونیک تور توری بنفش خریدیم

مرسی عشقققققققققققق من

یه پالتو دیدم ماااااااااااااااااااااااااااااااااااه

کرم بود دور گردنشوم خز داشت مارک ورساچه

170000یکم کمرش برام تنگ بود اما من چشم مونده روش

حالا مامانم گفت فردا بریم ببینیمش شاید بشه یه کاریش کرد

اگه مامان بتونه کاریش کنه به جای موبایل فعلا پالتو می خرم

طلسم خریدن گوشی نو شاید عید بشکنه

دوس جونا دعا کنید کارام سریع پیش بره

و یه جای خوب منو بزارن

به یادتونم باااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 6:31 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونا

واقعا شرمنده شدم

خیلیا وبلاگمو می خوندن که من اصلا نمیشناسمشون

و این باعث خوشحالیمه

گرچه حتی یه رای هم تو نظرسنجی کسی به وبلاگ من نداد

به هر حال فعلا از اینجا نمیرم

گرچه یه وبلاگ دیگه ثبت کردم

شاید اگه دلم گرفت اونجارو بنویسم

مرسی از محبتاتون

اینم عکس شاهکار من

عکس کیک

دیشب عمو کوچیکه و عمو وسطی اومدن خونه ما شب نشینی

امیرم اومد

اما من نتونستم زیاد ببینمش چون با عموهام مشغول صحبت بودن

دیروز از نهاد زنگ زدن که فردا صبح ساعت ۱۰ اینجا باشید

امروز رفتم ۳تا نامه بهم دادن

باید برم ازمایش خونُ صحت مزاج و عدم اعتیاد و تشخیص هویت

گفتن مدارک و که اوردین و جواب ازمایشارو مشغول کار میشید

اخه من نمی خوام ازمایش بدم

به کی بگممممممممممممممم

تازه دوس جونمم گفت به زودی میریم سرویس طلامو می خریم

نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:13 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونا

صبحتون به خیر

اول جواب سوالای پست قبلیتونو بدم 

۱. من برای تولد امیر چیزی نخریدم

یعنی گفتم که تولد شناسنامه ای امیر ۷شهریوره

و من اون روز براش این ادکلن و خریدم

واسه همین امیر گفت دیگه نمی خواد هدیه بخری

و به جاش برام کیک تفلد درست کن

جواب سوال دوم که چرا می خوام از اینجا برم؟

چون شما منو دوس نداریددددددددد

فقط یه نفر ازم خواست ادرس جدیدمو بهش بدم

جواب سوال سوم در مورد کیک:

عزیزان من کیکه واقعا خوشمزه شده بود

ولی ظاهرش که گفتم ضایع بود

ولی به محض اینکه دوربین دستم برسه عکسشو میذارم

که یکمم شما بخندید به هنر من

حالا بریم سراغ اتفاقات دیروز:

بعد از ظهر جمعه که مثل همیشه رفتیم خونه مادر بزرگم

بعدشم مامانینا رفتن خونه اون یکی مادربزرگ و منو امیر و سمانه رفتیم بیرون

یه بستنی دوس جونم برامون خرید و سمانه رو گذاشتیم خونشون

بعدش با امیر رفتیم یه مغازه خوشگل

یه عالمه کابینتایه ناز و اشپزخونه های طراحی شده داشت

از متری ۲۲۰ تا ۸۵۰ هزار تومان ناقابل

بعدش از اونجائیکه من و امیر تحت تاثیر قرار گرفته بودیم

و خونه سحربانو رو هم دیده بودیم

(اخه خونه سحربانو خیلی شبیه طبقه پایینه خونه خالمیناست)

سریع اومدیم خونه ما و شروع کردیم به حساب کتاب کردن

و تغییرات دادن خونه و اینا

و حدود ۵-۶ملیون هزینه تعمیرات بود

(جابجایی دیوارا و کابینت و سرامیک و ....)

بعدش با امیر تصمیم گرفتیم با باباییم مشورت کنیم که بابا مخمان را زد

گفت که خودش اصلا راضی نیست به این تغییرات

بعد گفت بهتره صبر کنیم محل کار من مشخص شه و بعد در مورد خونه تصمیم بگیریم

و یه سری مسائل و مطرح کرد و نظر خودش این بود

که اگه خونه رهن کنیم استقلال بیشتری حس میکنیم و

در اخر گفت که ما باید رضایت قلبی خاله اینارم جلب کنیم و خیلی حرفایه دیگه

البته خود امیرم دوس داره خونه رهن کنیم

خیلی بحث جالبی بود

من که کلی حال کردم

بعدشم یوزارسیف دیدیم و دوس جونم رفت خونشونو

خوافیدیم و الان در خدمت شما هستیم

نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت 9:15 توسط من و دوست جونم| |

  سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

چه خبرا؟

خوش میگذره؟

تولد امیر 5شنبه بود 4شنبه ظهر حمید و فرستادم 3تا پودر کیک آماده

(2تا پرتقالی و یه کاکائویی) و 9تا تخم مرغ و موز و گردو برام گرفت

بعدشم با دوستش رفتن از یه قنادی که دایی رامین بود

 یه سری رنگ های خوراکی  و یه کیلو خامه اوردن

وای انقده رنگاش قشنگ بودن بنفش گلبهی قرمز فیروزه ای و ...

 ولی رامین میگفت این رنگارو از یه جای خاص میارن و بیرون نمی فروشن

قرار شد داییش برای من بگیره

من ظهر ساعت 2 دست به کار شدم

اول تو یه ماهیتابه بزرگ تفلون کیک پرتقالی رو درستکردم

بعدشم تو یه ظرف کوچیکتر کیک کاکائویی رو پختم

و 2ساعتی گذاشتم سرد شد

خب توضیحاتش خیلی طولانیه

انقدر با مامانم سر تزئینش خندیدیم که نگو

آخرشم یه کیک درست کردیم که طبقه پایینش گلبهی بود و بالاش زرد بود

و رویه کیک و با بنفش مارپیچ رفتیم

بین دوتا کیکم موز و گردو ریختیم

واسه من خیلی جالب و هیجان انگیز بود

ولی خداییش کار با خامه خیلی سخته

سعی نکنید امتحان کنید

بعدش دیدیم یکم ضایع شد

اوردیم شکلات تخته ای رو رنده کردیم و روی کیکو پر شکلات کردیم

امیر بیچاره کیک و دید کپ کرد

بعدشم عمو کوچیکه اومد خونمون و چرخ خیاطیمو اورد

چرخ خیاطی ژانومه مدل 393A

21000تومان

فردا صبحش با مامان رفتیم بیرون

واسه امیر یه cdدیکشنری نارسیس خریدیم

یه سینی silvia هم واسه خودم خریدم 30500

ظهر برگشتیم خونه و من رفتم حموم یکم به خودم رسیدم

 و امیر ساعت 5 اومد دنبالمو رفتیم سینی که خاله برام پاگشا خریده بود و عوض کردم

رفتیم دنبال ابجی نا و رفتیم خونه خاله

بعد از شامم مامانینا اومدن کیکو اوردن

من و امیرم یه شمع 2 و یه شمع علامت؟ خریدیم گذاشتیم رو کیک

عکس انداختیم کیکو بریدیم

کادو هارم باز کردیم و یکم نشستیمو برگشتیم خونه

مینا و حمید برای امیر یه Flash 2گیگ برای امیر خریدن

اگه بشه براتون عکس میذارم

حلال کنید دوس جونا

به زودی تو یه وبلاگ دیگه با یه ادرس جدید ادامه میدم

شاد باشید و به ارزوهای قشنگتون برسید

 

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:1 توسط من و دوست جونم| |

 

 تولدت مبارک همنفسم

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:59 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونا

تعجب کردیییییییییییییییید؟

ولی خداییش چقدر خوبه ادما به جای بریدن سر ببعی هایه بیچاره

کیک ببعی ببرن و بخورن

دیروز داشتم دنبال تزئینات کیک می گشتم که اینو دیدم گفتم بزارم شمام ببینید

آخه تفلد امیر ۵شنبه هست و من دوس دارم خودم کیک درست کنم

و الان دور و برم پر از مجلات هنر اشپزی و کامپوترم پر از عکسای کیکه

حالا اگه حالم خوب باشه و امیر بیاد می خوایم بریم یکم وسایل کیک پزون اینا بخریم

دیروزم هیچ خبری نیود فقط امیر اومد و رفتیم یه دور تو شهر زدیم

چقدر دلم می خواد برم امامزاده

یعنی قرار بود امروز صبح برما اما نشد

 امروز دخترخاله پری مزخرف تشریف فرما شدن

داشتم فکر میکردم حالا تو این گیرو ویر زنگ بزنن بیا برو ازمایش

اونوقت دیگه واقعا ابروم میره

خب دلم می خواد امروز یکم از حال و هوای این دورانمو خودم بنویسم

بابا چند سال دیگه خواستم خاطراتمو بخونم حداقل بفهمم تو این مخم چه خبر بوده

اینجا بیشتر شده شبیه بازارچه

البته بدم نیستا ولی دوست ندارم یک بعدی زندگی کنم

راستی یه سری از دوستان پرسیده بودن این چه ازمونیه من قبول شدم؟

این ازمون برای ن ه ا د کتابخانه ها ست و من قرار کتابدار شم

من عاشق کتابداریمممممممممممم

خدا کنه محیط کار تو ذوقم نزنه

فعلا برای زنجان ۱۵نفر قبول شدن که قراره این ۱۵ نفر تو کل استان تقسیم بشن

به همین خاطر هنوز محل کار مشخص نیست

دیدین فردا انداختنم تو یه روستا

بازم سوالی باشه در خدمتم

خب اما بریم سراغ دوران نامزدی:

راستش برای من دوران نامزدی دوران زیاد خوشایندی نیست

یعنی دوران خاصی نیست

دلیلشم نمیدونم ولی فکر میکنم چون اینجا شهر کوچیکیه

جای دیدنی و تفریحی خاصی نداره

از طرف دیگه من بچه اول خانواده هستم

یه خواهر و برادر کوچیکتر از خودم دارم

و شاید زیادی خیلی مسائل و رعایت میکنم

(البته از این رعایت کردن راضیم و خوشم میاد)

کلا من همیشه از بلاتکلیفی بدم میومده

الانم همینطوره همش باید هوای دوطرف و داشته باشی

اصلا یه سری مسائل هنوز مشخص نیست

مثلا من زن شرعی و قانونی امیرم

نمیدونم هزینه هایه من به عهده امیره یا خانواده م؟

این مسئله خیلی کوچیکیه ها مثال زدم

خانواده مم اصلا از امیر انتظار ندارن

از طرف دیگه همیشه ادم مستقلی بودم

عادت ندارم از کسی غیر از خانواده م پول بگیرم یا چیزی بخوام

حس خوبی بهم دست نمیده

نگید الهه خل شده واقعا اینا دغدغه هامه

اول می خواستم یه وبلاگ دیگه باز کنم

 ادرسشم به امیر ندم و چیزایی که تو دلمه بنویسم

بعدش منصرف شدم چون من مشکل خاصی با امیر ندارم

گاهی دلم میگیره ناراحت میشم ولی در حد یه وبلاگ نیست

 از طرف دیگه امیر قول داده بود کامپیوتر خرید بیشتر وبلاگ بنویسه

 اما زیر قولش زد اگه خسته بود قبول میکردم

 ولی ساعت ها پایه دانلود یه نرم افزار یا مرتب کردن فایل میشینه

 اما وبلاگ نمی نویسه پس در واقع این وبلاگ شخصی من میشه

دیگه  اینکه اهان مثلا در مورد تاریخ عروسی

خب همیشه خانواده پسر میان حرف تاریخ مراسمو میزنن

بعد امیر گفت من و تو ۲تایی یه روز و مشخص کنیم بعد به خانواده هامون میگیم

خب من از این بابت از امیر واقعا ممنونم

خیلیم خوشحالم که برام احترام قائل شد

اما بعد از اینکه این حرف و زد تا حالا نگفته مثلا الهه بیا بشین حرف بزنیم

خب من که نباید بهش بگم

فکر نکنید من الان دارم خودمو میکشم زود عروسی کنما

اتفاقا اصلا اینطور نیست

زیادم دوست ندارم از خانواده م جدا شم

ولی وقتی قراره این اتفاق بیوفته منم هی دارم جهیزیه اینا می خرم

خب وقتی تاریخ معلوم باشه ادم میتونه برنامه ریزی کنه

مثلا اگه اون سالنی که می خوایم رزرو شه ما چیکار کنیم؟

شایدم مهم نیست و من زیادی حساسم

یه سری مسائل دیگه م هست که فعلا یادم نمیاد

در کل من راضیم خدارم شکر میکنم

خانواده امیر خیلی خوبن منو دوس دارن قبول دارن بهم احترام میذارن

خود امیر پسر خوبیه با اینکه من دختر خاصی نیستم

از نظر ظاهر و باطن یا زیاد به خودم نمیرسم

با من خیلی خوب رفتار میکنه و واقعا اعتماد به نفسمو بالا میبره

منو دوس داره

خب ادم همیشه دنبال بهتر شدنه

اینام یه گوشه ای از دغدغه هام بود

می خوام از این به بعد راحتتر تو وبلاگم بنویسم

روز خوبی داشته باشید دوس جونا

منو از تجربیاتتون بی نصیب نذارید

پ.ن:کسی از غزل کوچولو خبر نداره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن.۲:وقتی من اینجا مینویسم و میدونمم امیر می خونه

منظورم این نیست غیر مستقیم بهش برسونم

 من همیشه حرفامو رک و مستقیم میگم

 یا اگه نخوام نمیگم

(به هر حال ما دوتا ادم بزرگیم که قراره یه عمر همراه هم باشیم)

نمی خوام سو برداشت بشه

مثلا نمیگم کاش شلوار می خریدم که مثلا

 امیر فردا برام شلوار بخره من از این کار متنفرم 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 11:10 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونا

یه دنیاممنون به خاطر تبریکاتون

امیدوارم همه اونایی که دوس دارن شاغل بشن برن سرکار

اونایی که سر کار میرن شرایط کاریشون بهتر شه

و ساعتایه کاریشون کمتر

و سرعت اینترنتشون بیشتر

و ......

من خیلی خوشحالم و همچنان امیدوار به لطف خدا که تو تقسیم بندی یه جای خوب منو بندازن

کاش همه دوستام تو شهرایه دیگه که این ازمونو شرکت کردن قبول شن

خیلی خوبه همه خوشحال باشن

شیرینی هم رو 2تا چشمام

فقط این وسط واسه بهناز عزیزم ناراحت شدم که با همه توانمندیهاش قربونی باندبازی شد

 و قبول نشدگرچه خودش از اولم بهم گفته بود تو مازندران حرف اول و پارتی میزنه

دیشب گفتم بابا و امیر منو شام دعوت کردنا

آقا هر دوشون زدن زیرش

یعنی به بابا که گفتم قراره با امیر برم بیرون و صبر کنیم مینا هم بیاد بعد

دیشب امیر مثلا قرار بود 7بیاد خونمون

تا 9خبری ازش نشد

مامان و بابا رفتن خونه مادربزرگم

زنگ در و زدن حمید گفت دوستمه

منم داشتم تلوزیون نگاه میکردم

که یهویی دیدم امیر اومد تو خونه با یه دسته گل و کیک خوشگل و شمع

انقده ذوق مرررررررررررررررررررررررگ شدم

نگو با حمید هماهنگ کرده بودن

بعدشم سه تایی عکس انداختیمو کیک و بریدیم و خوردیم

میسی عشق من

کلی سوپرایز شدددددددددددددم

امروزم صبح با مامان رفتیم چرخ خیاطی نگاه کردیم

آخه من نمیدونم دختری که خیاطی بلد نیست چرخ خیاطی می خواد چیکار

اما مامان و بابا چپ چپ نگاهم کردن که یعنی چرخ خیاطی باید بخریم

و طی تحقیقات به عمل آمده بابا گفت ژانومه بخرید

حالا ما رفتیم مدلشو دیدیم

قراره بابا زنگ بزنه بیارن

دنبال رنگ خوراکی صورتی و بنفش میگردم پیدا نشد

قالب کیک خوشگلم می خوام

دیگه خبری نیست من فعلا برم

اخه نمیشه استخدام بدون آزمایش باشه خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

در مورد چرخ خیاطی اطلاعی دارید؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:33 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستایه خوبم

اصلا نمی دونم چی بگم و چطوری

ولی زودی اومدم آپ کنم که یادم نره

امروز صبح زنگ زدم به آبجی مریم(خواهر امیر) و قرار گذاشتیم باهم بریم بیرون

آخه تولد امیر 7اذرماهه و ابجی بهم گفته بود امسال می خواد تولد امیر یه چیزی برای خونمون بخره

به خاطر همین ازم خواست باهم بریم بیرون که منم نظر بدم

قبلا گفته بودم که این دختر خاله م خیلی خوش سلیقه ست

یعنی سلیقه شو من دوس دارم

گفت حدود 20تومن کنار گذاشته و

خودش دوس داره وسایل تزئینی مثل مجسمه یا شمع و اینجور چیزا بخره

خیلی گشتیم ولی نمیتونستیم انتخاب کنیم

یه جا یه کشکول چینی تایلندی دیدیم خیلی خوشل بود 29000 تومن

آبجی گفت اینو عیدی برات می خرم چون تولد امیره بهتره فانتزی تر باشه

همینطوری تو پاساژ بودیم که یهو موبایلم زنگ خورد خانوم فضلی بود

 و گفت الهه همین الان نتایج از تهران رسیده زنگ بزن با رئیس صحبت کن

حالا منو نمیگی ضربان قلبم حسابی بالا رفت از اونطرفم گوشیه خوشگلم شارژ خالی کرد

ابجی گوشیشو داد و من با ترس و لرز زنگ زدم نهاد

حالا دخترخاله مم دل تو دلش نیست و کنار من واستاده

اصلا نمیتونستم حرف بزنم

گفتم اقایه ... نتایج اومده؟

گفت بله گفتم خب قبولم؟

گفت بلهههههههههههههههههههههههههههههههه

از هولم تلفنو بدون خداحافظی قطع کردم

اصلا باورم نمیشد

الهی بمیرم دخترخالم حالش از من دیدنی تر بود

سریع پرید تو مغازه اون کشکول و خرید گفت این هدیه تولد امیر و قبولی تو

از خوشحالیش به امیر زنگ زد

به مامانم زنگ زد

امیرمم خیلی خوشحال شد و منو شام مهمون کرد امشب

منم که اصلا تو حال خودم نبودم فقط به یه چیز فکر میکردم

خدا

من اینکارو فقط از خدا خواسته بودم فقط خدا

من بنده خوبی نبودم ولی خدا هرگز منو تنهام نذاشته

یعنی هیچوقت تو زندگیم فکر نکردم تنهام

نمی تونم حالمو بیان کنم شاید به نظر بعضیا خنده دار باشه

ولی برای من واقعا مهم بود برم سرکار

من خیلی زحمت کشیدم جدا از من پدر و مادرمم خیلی تلاش کردن تا من به اینجا برسم

من 6سال از بهترین سال های زندگیمو تبریز و تهران دور از خانواده م بودم

میدونم براشون خیلی سخت بود مامان همیشه میگه تو که رفتی من پیر شدم

با ابجی که خداحافظی کردم زنگ زدم به بابا

باباییم خیلی خوشحال شد گفت شام مهمونه خودم

گفتم بابایی وقت ندارم رزرو شده

کلی خندید و گفت خیلی خوشحالم الهه خیلی

بعدش اومدم خونه به ندا و بهارو مونا گفتم

زنگ زدم از خانم فضلی تشکر کردم و

اونم گفت ما کاره ای نبودیم و همه چی تلاش خودت بوده

باباییمم ظهر با یه قوطی شیرینی اومد خونه

ابجی می گفت الهه یه حال خاصی دارم نمیدونم چی بگمو چیکار کنم

خواهر شوهرو حال میکنید دیگه خیلی ماهه

خلاصه امروز خبر خوبی رو شنیدم

همه خوشحال شدن

خدایا هزار مرتبه شکرت

فقط تو میدونی تو این مدت چه لحظه هایی رو گذروندم و دیروز با چه حالی اومدم خونه

امیدوارم همه همه خوشحال باشن و

 لحظات زندگیشون پر از شادی باشه و به ارزوهاشون برسن

خیلیا برام دعا کردن

از دوستایه دنیای واقعی

دوستای دنیای مجازی

پدربزرگ و مادربزرگم

دخترخاله هام و خیلیایه دیگه

از همه تون ممنونم و براتون ارزوی بهترین هارو دارم

ببخشید من یکم ذوق مرگم

خدایا خودت همیشه هوامونو داشته باش به مهربونی خودت

یا الرحم الراحمین

دیگه بابای برم نذرامو ادا کنم

حالا نکنه نتایج تغییر کنه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 13:28 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خوفیدددددددددددددددددددد؟

ببخشید خیلی وقته آپ نکردم

راستش حوصله م نمی گرفت

این جریان ازمون استخدامی بدجوری فکرمو درگیر کرده

میدونم محیط کار خودشو دولتی همچین چیز تحفه ای نیست

ولی بازم از اینکه اینهمه زحمت بکشی و بشینی خونه که بهتره

هنوز که خبری نیست و همچنان مارو میپیچونن

ولی در گوشتون یه چیزی بگم

من خیلی امیدوارم خیلی

خب حالا بریم سراغ خاطرات فیتیله ای:

4شنبه بعد از ظهر مینا و حمید از تهران برگشتن

تونسته بودن خرید کنن و خریداشونم خوشگل بود

5شنبه صبح با مامان رفتیم بیرون من یه خرید واجب داشتم

وقتی که برگشتم خیلی خسته بودم و تازه حمومم باید میرفتم

امیر smsداد که میای خونمون

منم گفتم اگه مشکلی نیست نیام چون شب قرار بود بریم خونه عموم

امیرم گفت نه هیچ مشکلی نیست

بماند که کلی اعصاب هردومون خورد شد و البته من خیلی بیشتر ناراحت شدم

هیچیم نگفتم اصلا این روزا حوصله بحث ندارم

بعد از ظهرم آماده شدیم و امیر 7:30 اومد رفتیم خونه عمو وسطیه

چون خونشون کوچیکه فقط خانواده ما و مادربزرگمینارو دعوت کرده بودن

و زن عموم کلی زحمت کشیده بود فسنجون و بادمجون شکم پر و سالاد و ... درست کرده بود

من کلا عموهامو دوس دارم اما از زن عموهام واقعا این زن عموم ماهه

ادم لذت میبره از کنارش نشستن

اصلا اهل غیبت و حرف و حدیث نیست

عموم بعد شام یکم فیلمه سفرش به ایتالیا و فیلم عروسی گذاشت دیدیم

حدود 12:30 برگشتیم خونه

به من یه بسته شکلات خارجکی خوشمزه

و به امیر 25000تومن پول دادن که با سلیقه خودش هدیه بخره

جمعه ناهار هم خونه خاله کوچیکه دعوت بودیم

یه خورشت قیمه معرکه درست کرده بودن

خاله وسطیه هم دعوت بود

اونجام خیلی خوش گذشت

 کلی سر به سر مامان و خاله گذاشتیم سر رختخواب درست کردن برای من

خاله یه چادر عروس از مکه برام اورده بود که اونم اندازه گرفتن بدن خیاط بدوزه یادگاری بمونه

خاله کوچیکه هم این سینی رو بهمون هدیه داد

بعد از ظهرم رفتیم خونه مادربزرگمینا خاله ها جمع بودن

شبم خاله اصرار کرد رفتم خونه امیرینا

خیلی خسته بودم مخصوصا که ظهرم باید بخوابم و نخوابیده بودم

لباسامم راحت نبود

اما نخواستم ناراحت شن و بگن خونه شون نمیرم

خاله لباس عروسیشو بهم نشون داد

وای انقده با نمک و کوچیک بود

منم خیلی دلم می خواد لباس عروسیمو بخرم

لباس عروس برام یه حس خاصی رو تداعی میکنه

کسی قیمت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادتونه قرار بود یه گزارش برایه رئیس نهاد بنویسم؟

شنبه صبح زنگ زدم وقت گرفتم و براش بردم

یه ساعت تمام 2صفحه گزارش و خوند و 2-3 تا ایرادم گرفت

یکم ناراحت شدم من همیشه کارامو کامل انجام میدم

اما گفت در کل خوبه

عوض اینکه ایراد درست بگیره میگه خانوم اینجا 2 تا واو نار هم نوشتید

الف است و جا گذاشتید

خب من سریع تایپ کرده بودم

بعدشم در مورد نتایج کلی منو پیچوند دلم می خواست سرمو بکوبم دیوار

آخه من احمق چرا تهران نموندم که بیام واسه یه کار درپیت گیر همچین ادمایی بیوفتم

این ماه هم نوبت خودمه یه کتابی رو نقد کنم

اسمشم اینه"اخلاق حرفه ای در کتابداری"

من تو حرف زدن مشکل ندارم ولی میکروفون که هست استرس میگیرم

یه خانومی هم اونجا کار میکنه که به قول خودش منو دوس داره و اینا

میگفت اگه قبول شدی نرو کتابخونه

(کتابخونه اضافه کاری نداره)

سعی کن تو ستاد نگهت دارن

میگفت ستاد اضافه کاری و مزایا داره

حالا اینا یعنی چی خانومایه کارمند؟مهمه؟

از ستاد که برگشتم یکم پیاده روی کردم اعصابم بیاد سر جاش

بعد از ظهرم با مامان رفتیم و به پولی که مادربزرگم داده بود برایه خودم هدیه بخرم

یه پتوی گلبافت تک نفره خریدیم27000

البته خیلی چیزای خوشگلی بود اما چون نیت مادربزرگم پتو بود

 خواستیم همونی که دوس داره باشه

حالا کی داستان این رخت خواب های من تموم میشه خدا داند

دیروز ظهرم کلی با ندا جونم حرف زدیم

قرار بود بریم بیرون که خواهرش میاد خونشون

من و ندا همیشه باهم بیرون رفتنی اول میریم شهر کتاب و کلی کتاب نگاه میکنیم

می خریم بعدشم میریم یه کافی شاپ

این یه برنامه نانوشته ست که من خیلی دوسش دارم

خب دوس جونا من دیگه برم

روز خوبی داشته باشید 

 

نمکدونه هاپو(۴۰۰۰)

هدیه ی خاله کوچیکه

نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 20:4 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin