ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
سلام دوس جونا ممنون از راهنماییتون اخه شما چقده گلییییییییییییییییییید اینم یه عالمه بوس ولی هنوز تصمیم نگرفتم دیروز رفتم خونه ناهار خوردیمو هیچ کاری نکردیم تا شب شب یکم به غیرتم برخورد بلند شدم کاستر و ژله درست کردم انقده خوشل شد کاستر درست کردم روشو سیب سبز چیدم روی اونم ژله آناناس خودم که خوشم اومد نگه داشتیم امیر که امشب میاد باهم بخوریم عکسشم گرفتم ولی مینا لپ تاپو برده وقتی اومد براتون میذارم امروز عصرم جلسه دارم امیر قراره بیاد دنبالمو بعدش بریم خونه ما شام راستی دوس جونا من می خوام ماشین ظرفشویی رومیزی بخرم چه مارکی خوبه؟ به جز مجیک؟ بابا بوش و زیمنس و پیشنهاد داده سلام دوست جونا وايييييييييييي من چقده کار مي کنم آخه گناه دارم از اين به بعد تصميم گرفتم دختر خوبي بشم و انقدر در مورد مسائل مالي و اينا به دوست جونم گير ندم تا عذاب نکشه اصلا اينکارا مردونه ست در اين راستا تصميم گرفتم از اين دوران لذت کافي ببريم حالا از اونجائيکه دوس جونم دوس داره من موهامو رنگ کنم و از اونجائيکه من دوس دارم واسه عروسي رنگ موهاي خودم باشه و اينکه دلم مي خواد يه تنوعي به موها و قيافه م بدم و موهام حساس و کم پشته لطفا ياري کنيد بگيد من موهامو چه رنگي و چطوري رنگ کنم؟ مثلا مش تيکه اي يا اين چيزا چيزي که موهامو نريزونه ها این عکس چای سازمه با اطلاعات کاملش سلام دوستاي مرئي و نامرئي و کمي مرئي واي من به خاطر بازي پست قبل و کامنتايي که برام اومد خيلي ذوق زده شدم هر کدومو چند بار خوندم ممنون که وقت ميذاريد و وبلاگ مارو مي خونيد به هر حال همه دوستاي ما که به اين وبلاگ مي يان خاطره ما ميشن و برامون عزيزن چه خانوما چه آقايون چه کوشولوها ميسييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي خب بريم سراغ خاطرات فيتيله اي: 5شنبه صبح امير بداخلاق منم نيم ساعت مرخصي گرفتمو رفتيم کميته امداد و الان ما حامي يه پسر 17 ساله هستيم درست هم سن داداش فندق خودم البته خودشون پيشنهاد دادن و گفتن اينا الان بيشتر از ديگران به کمک احتياج دارن خدا کنه منو امير بتونيم يه کمکي باشيم و اگه من اينجا در مورد اين مسئله حرف ميزنم فقط به خاطر اينه که شايد بعضي از دوستام بخوان اينکارو بکنن و ندونن چطوري به هر حال کاريه که من خيلي بهش اعتقاد دارم و حس ميکنم اثراتشو تو زندگيمون ميبينم بعدش امير منو رسوند خونه و رفت دنبال داورايي که از تهران اومده بودن بعد از ظهرم بازي داشت و داور ميز بود منه طفلکي ميدونيد که من اخر هفته ها ميرم خونه اميرينا کلي خوشل کردمو به خودم رسيدم اما امير نيومد کلاس غواصي داشتو کاراي ديگه منم خيلي ناراحت شدم خيلي احساس بدبختي ميکردم پاشدم ساعت 6از خونه زدم بيرون نميدونم چرا ولي خيلي حساي بدي داشتم يکم راه رفتم بعدش رفتم پيش بابا و از اونجائيکه وقتي من ناراحت باشم بايد حتما يکم خريد کنم رفتيم اين چاي ساز و خريديم و با گريپ فروت و سيب سبز خومشزه شب هم ابجي مريمينا اومدن خونمون شب نشيني(خواهر امير) ابجي برام يه جراب ناز سرخابي خريده بود من عاشقشم و با توجه به اون برام چيزي بخره جمعه ظهرم خونه موندم بعد از ظهر يه سر رفتيم خونه مادربزرگم اميرم خاله رو رسوند خونه و اومد دنبال من هيچکدوم به روي هم نياورديم و متاسفانه اين عادت خيلي بديه که من نميتونم راجع به چيزي که ناراحتم کرده حرف بزنم اول رفتيم واسه دوس جونم که سرما خورده قرص جوشان خريديم بعدکباب ترکي خورديم البته نصفش موند چون خيلي گنده بود بعدش رفتيم دوس جونم پودر کيک و ژله هم خريديم که اينهفته خونه خاله کيک درست کنيم بعدشم دو تا بستني خانواده خريديم اما امير نخورد و گفت ميره خونه شون بخوابه منم سهم امیرو نگه داشتم به من که يه عالمه خوش گذشت ساعت 11 شبم با ندا جونم حرف زديم اونم از امروز ميره سر کار و ساعت کاريشم مثل منه شايد امروز با هم بريم بيرون ديگه خبري نيست خوش باشيد دوس جوناااااااااااااااااااااااااااااا گلی منو نکشششششششش باور کن خیلی سعی کردم مقاومت بکنم و بازیتو سرقت نکنم اما فضولیم نذاشت سلام خواننده هاي نامرئي وبلاگ من! مرسي كه وقتتون رو اختصاص دادين - يا مستمرا اختصاص ميدين - به خوندن وبلاگ من. شايد وقت نظر دادن ندارين شايد دوست ندارين نظر بدين و شايد دلايل پيچيده تري داشته باشين فقط : يه اين بار رو يه اثري از خودتون بذارين لطفا! اينكه چطور شده به وبلاگ من سر زدين؟ از كي مي خونين ؟ چي سرچ كردين رسيدين اينجا ؟ مونثين يا مذكر؟ و مهمتر اينكه : در مورد الهه و دوس جونش چه نظري دارين؟ اینجا جواب سوال هلیا و دخملی عزیزو میدم هزینه مراسم عروسی و حنابندون با خانواده پسره خریدای عروسی رو تو یه مهمونی زنونه چند روز قبل عروسی نشون میدیم مراسم حنابندون خانم ها و اقایون تو یه روزه ولی مکانش فرق میکنه مثلا اگه خدا بخواد امیر می خواد حنابندون رو تو باغ بگیره ولی شام نمیدیم تو حنابندون ولی رسم داریم حنا بذاریم حالا در مورد جشن عروسی: خب ما به مهمونایی که جشن دعوتن کارت میدیم مثلا می نویسیم ۴تا ۷بعد از ظهر و به کسایی که شام دعوت هستن یه کارت کوچیک اضافه هم میدیم که ساعت مراسم شام رو نوشته آقایون بعد از ظهر نمیان فقط مراسم شام میان عروسیمون مختلط نیست چون سالن دو طبقه هست برای شام خانم ها بالا و اقایون پایین هستن ممکنه اخر شب تو خونه داماد یا عروس یکم عروسی مختلط بشه کامل بودددددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب از اونجائیکه بعضی از دوستام نحوه عروسی اینجا پرسیدن من یکم توضیح میدم زنجان معمولا یه حنابندون برای اقایون و یکی هم برای خانم ها میگیرن البته حنابندون اقایون مفصل تر هست و معمولا ارکستر میارن جدیدا بعضی ها عروسی و حنابندون رو باهم میگیرن ولی ما می خوایم حنابندون رو ۲روز قبل عروسی بگیریم که خسته نشیم و اما عروسی: جشن عروسی اینجا معمولا بعد از ظهر از ساعت ۴ شروع میشه (تو تالار) و مراسم عقد حدودای ۲ شروع میشه ما یه سری مهمون رو برای جشن عروسی دعوت می کنیم و یه عده از فامیلای نزدیک و بزرگای فامیل و شام دعوت می کنیم بعد از شام هم عروس و میبریم خونه پدرش از اونجا بابای عروس از زیر قران ردش میکنه و بدرقه ش میکنه بعدش عروس و داماد میرن خونه پدر داماد اونجا گوسفند قر بونی میکنن بعد عروس گردونی بعدشم میرن خونه عروس و داماد البته دیگه مهمونا نمیرن خونه عروس و داماد همونجا جلو در خداحافظی میکنن و میرن بازم اگه سوالی هست بگید توضیح بدم سلام دوس جونا مرسی بازم به خاطر راهنماییهای قشنگتون خیلی ذوق می کنم اینهمه کمکم می کنید هر چی می خوام بخرم دوست دارم با شما هم مشورت کنم این عکس غذاسازمه از اینترنت پیدا کردم ۳۰ کاره ست البته چرخ گوشتم داره قیمتشم دقیق نمی دونم چون بابا قرار بود حساب کنه فکر کنم ۲۲۰۰۰۰تومن بود سوال دیگه ای باشه در خدمتم خب بریم سراغ خاطرات فیتیله ای دیروز ظهر من داشتم اماده می شدم برم خونه که امیر زنگ زد که چون بعد از ظهر بازی داره مرخصی گرفته بریم خونه شون ناهار بخوریم و منو می رسونه خونمون بعد میره استخر منم رفتم از رئیس خداحافظی کنم که گفت بمون جلسه داریم منم قیافه م اینجوری گفت حالا که اماده شدی برو جلسه بمونه واسه فردا منم ذوق مرگ رفتم پیش دوس جون بعد از ظهرم خاله با من اومد خونه مون و در مورد مهمونای عروسی صحبت کردن یعنی یه لیست از مهمونای شام نوشتن تا بریم سالن قرارداد بنویسیم فعلا مهمونای شام حدود ۲۸۰نفر شدن به نظر من بیشترم میشه بعدشم رفتیم امیر ساعتشو عوض کرد و برگشتیم خونه منم دیگه وقت نکردم ایین نامه بنویسم ببینم امروز میشه یا نه فعلا بابای سلام دوستایه مهلبون و همراه خودم شطوریییییییییییییییییییییییییییییید؟ دیروز صبح زنگ زدم و واسه ۵شنبه با این خانم کمیته امدادی قرار گذاشتم قرار شد امیر بیاد دنبالم منم نیم ساعت زود از اداره در بیامو بریم اونجا یه مطلبی دیروز تو روزنامه می خوندم اونم اینه که ۳۵۰۰۰ کودک ۱۳-۱۸ساله نیازمند وجود دارن که حامی ندارن در صورتیکه بچه های کوچیکتر از ۱۳ سال نیازمند چند تا حامی دارن بعد از ظهر به بابام زنگ زدم که یکم در مورد غذاساز فیلیپس تحقیق کنه بابایی گلمم زنگ زد به نماینده فروش و نماینده خدمات پس از فروش و هردوشون تایید کردن و گفتن که تا حالا مشکلی نداشتن به خاطر همین شب که دوس جونم اومد دنبالم با هم رفتیم از دوست بابام چییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ غذاساز فیلیپس خریدم واقعا به دلم نشست هم قیافش هم امکاناتش تا بعدها ببینیم کیفیتش واقعا همونطوری که می گن هست یا نه؟ دنبال عکسش میگردم اگه پیدا کردم می ذارم براتون راستی دوس جونا چند تا سوال دارم ۱- اجاق گاز چی خوبه؟(قیمت تا ۵۰۰-۶۰۰ باشه بهتره) ۲ تلویزیون LCD چه مارکي خوبه؟)اگه قيمت داريد بگيد لفطا) ۳ عروس خانوما هزينه عروسيتون به غير از شام و سالن و طلا چقدر شد؟ (خريدايه عروسي- ارايشگاه - لباس عروس- آتليه و فيلمبرداري و ....) ببخشيد هي سوال مي پرسم خب من که جز شماها دوستي ندالم تاریخ وفات خودم رو با این لینک محاسبه کردم شد ۲۸جولای ۲۰۷۰ یعنی حالا حالا ها در خدمتتون هستم http://www.findyourfate.com/deathmeter/deathmtr.html من امروز غذاسازای فیلیپس و دیدم به نظرم جالب و حرفه ای اومد کسی اطلاعی داره؟ دیروز من و مامان رفتیم مثلا پلاستیک بخریم یه مغازه هست که هر جور پلاستیکی داره ذهنیت من و مامان این بود که فقط چند تیکه بخریم اونم از این پلاستیک ژیگولاااااااااااااااااا اما ما که وارد مغازه شدیم دیدیم ۳تا دختر دارن جهاز می خرن انقذر خریده بودن که من و مامان موندیم البته یکمم گیج شدیم چون من نفهمیدم واسه حموم چه رنگی پلاستیک بخرم منظورم سطل اشغال و سبد لباس و تشت و ... حموم چه رنگی بشه خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خلاصه مامانم دید من چیزی نمی پسندم اومدیم بیرونو رفتیم فروشگاه رفاه این غذاساز فیلیپسم اونجا دیدم یه چای ساز بیم هم دیدم از این دیجیتالی ها که میگن قهوه جوشم هست گفت ۱۲۷۰۰۰ به نظرم از بقیه چای سازا خوشگلتر بود ولی چیزی نخریدم به قول گلی این بود انشای من سلام دوس جونا شهادت سالار شهيدان رو بهتون تسلیت ميگم اميدوارم تو عزادارياتون و تو لحظات قشنگ دعاهاتون ما رو فراموش نکرده باشيد 3شنبه بعد از ظهر با امير رفتيم دسته حسينيه خيلي خوب بود اولين بار بود با امير مي رفتم اين چند روزه يه عالمه نذري خورديم فقط نمي دونم چرا هيشکي واسه ما حليم نمي آورد من زياد حليم دوست ندارم ولي واقعا هوس کرده بودم 5شنبه صبح که داشتم آماده مي شدم بيام سر کار امير زنگ زد گفت من ميرسونمت (امير 5شنبه ها تعطيله) منم اماده شدم رفتم دم در ديدم دوس جونم اما نتونستم بخورم چون ديرم شده بود قلبونش بلم مننننننننننننننننننننننننننننن ظهرم اومد دنبالمو رفتيم خونه خاله اينا بعد از ظهر پسرعموي امير از تهران اومده بود(رئيسشم هست) از حج تمتع برگشته بود و سوغاتي اورده بود تازه به منم سوغاتي يه بلوز و سجاده داد عمه اميرم از سوريه برام يه روسري اورده بود جمعه هم که رفتيم خونه مامان بزرگا الانم اولين آپ رو از اداره دارم انجام ميدم کم کم حرفه اي ميشما امروز قراره اگه خدا بخواد وام خودرو رو بدن دعا کنيد زيرش نزنن دعا کنيد هم يه عروسي خوب بگيريم چقده پر توقعم (اما نه واسه خدا در مورد ماشين تندر 90 کسي اطلاعات داره لطف کنه بگه راستي بچه ها شما ظروف پلاستيکي واسه خونه هاتون چي خريدين؟ (من فقط چند تیکه ضروری از این پلاستیک جدیدا می خوام) سلام دوس جونا وای دیشب دیر خوابیدم الان چشمام باز نمیشه دیروز بالاخره کامپیوتر منو آوردن با صندلیم یه صندلی ابی خوشل اقای الف هم روش نرم افزار نصب کرد و به شبکه وصلش کرد گرچه سرعت اینترنت ایینه ولی بازم راحت تر میتونم یه سر به وبلاگستان بزنم در مورد ایین نامه هم که هیچ کس چیزی برام نفرستاد بابا هر ایین نامه ای دارید برام بفرستید من نمونه ببینم )مخصوصا ایین نامه اوقات فراغت( می خواین رئیسم با من دعفا کنه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا در همین حین که اقای الف ای کامپیوتر من بود خانوم ط از کمیته امداد زنگ زد یادتونه که پارسال منو امیر حامی یه دختر کوشولوی ۵ ساله شدیم و باز یادتونه من رفتم دیدنش و اومدم تو همین وبلاگ گفتم به نظرم زیاد نیازمند نبودن؟ خانوم ط هم زنگ زده بود بگه که این دختر کوچولو ۳تا حامی داره و الان وضع زندگیش خوبه به من یشنهاد دادکه حامی یه بچه دیگه بشیم که مفیدتر باشیم منم از خدا خواسته قبول کردم حالا قراره هفته بعد زنگ بزنه برم ببینم خانم ط را بعد از ظهرم که فاکتورای بابارو نوشتم تندی اماده شدیمو رفتیم خونه ابجی اینا)خواهر امیر( ساعت ۱۱:۳۰ برگشتیم باز من نشستم پای کارای بابا سر یه مسئله ای هم یکم از امیر دلخور شدم البته دلخور که نه اختلاف نظر شاید نمی دونم به هر حال امروز ۵مین ماهگرد باهم بودنمونه برای دوس جونم یه بسته شکلات مرسی خریدم دیشب تقدیمش کردم که شب تاسوعا نباشه عشق ما ۵ماهه شد سلام دوس جونا اگه شعر پست قبلم نگرانتون کرد معذرت می خوام راستش این شعر هم منو آروم میکنه هم صبور میکنه و هم حس تنهایی بهم میده یه جورایی دوسش دارم این چند روزه خیلی فکرم مشغول بود خیلی زیاد با هرکدوم از همکارا هم حرف میزدم بیشتر سردر گمم میکردن بالاخره تصمیم گرفتم برم پیش رئیس تا ۲:۱۵ که ساعت کاری بود وقتی همه همکارا رفتن رفتم پیشش و گفتم یه وقتی بذارید باهاتون کار دارم گفت الان وقت دارم خلاصه نشستم و یک ساعت و سی و پنج دقیقه باهم حرف زدیم بهش گفتم می خوام باهاش مشورت کنم گفتم تردید دارم و حس میکنم امار کار من نیست و از تخصص من استفاده نمیشه گفتم نمیدونم تو ستاد مرکزی بمونم یا خواهش کنم منو بزارید تو یه کتابخونه کار کنم اول به حرفام گوش داد و گفت که تصمیم داره منو کارشناس امور کتابخانه ها و امار کنه گفت بی هدف و شانسی منو نذاشته که مسئول امار شم گفت انتظارش این نیست من فقط اعداد و ارقام وارد کنم گفت اینکارو ابدارچی هم میکنه گفت از من می خواد امارو تحلیل کنم ازش نیازا و کمبود کتابخونه هارو در بیارم گفت خیلیا ناراضی هستن که منو بدون هیچ سابقه ای می خواد به این سمت بذاره گفت تو تهران هم همه تعجب میکردن که می خواد این پست رو به من بده گفت پتانسیلشو داری اگه تنبلی نکنی گفت نظر دیگران مهم نیست و ازم خواست تلاشمو بکنم تا خودمو نشون بدم گفت من نباید به حرف هیچ کس اهمیت بدم و اگه کار خودمو درست انجام بدم نیاز به تایید کسی ندارم گفت الان مرحله ای هست که داره منو تواناییهامو میسنجه گفت این کار مرتبط تره به رشته م خیلی حرف زد خیلی حرفایه خوبی زد آخرش بهم گفت تصمیم با خودته برو روحیاتتو نگاه کن هر جا بخوای بری من حرفی ندارمو به زور نگه ت نمی دارم اگه می خوای اسه بری آسه بیای تو یه محیط اروم باشی راحت جیم بزنی برو کتابخونه فقط بدون تو کتابخونه نهایتش بعد ۳۰سال میشی مسئول کتابخونه اما اگه می خوای پیشرفت کنی همینجا بمون تا بعد بشی مسئول کتابخونه ها - معاون و یه روزی هم جای من بشینی برو مطالعه کن جدی و پیگیر باش من مسئولیت ۴۴تا کتابخونه رو دارم بهت میدم اگه تواناییشو داشته باشی می تونی از تخصصت استفاده کنی وهمه کتابخونه هارو ارتقا بدی گفتم من نمی تونم گزارش بنویسم و می ترسم نتونم از عهده این مسئولیت بر بیام گفت ما بهت فرصت میدیم و دیگه نمی خوام کلمات می ترسمو نمی تونم بشنوم گفت فقط کاری نکن بعد یه مدت بگم بود و نبود خانوم ... هیچ تاثیری تو این اداره نداشته و یه عالمه حرف دیگهههههههههههههههه و الان آرومم گرچه میدونم کارم خیلی سنگینه و حساس دعا کنید از پسش بر بیام و خدا تنهام نذاره امروزم رفتم حساب بانکی باز کردم و فرم بیمه رو گرفتم ببخشید همش در مورد کار شد اما دوست داشتم این صحبت ها رو بنویسم به خاطر این ایام عزاداری هم فعلا خرید نمی کنم تا بعد سوم امام راستی دوست جونا رئیس گفته یه آیین نامه اجرایی برای برگزاری مسابقات کتابخوانی بنویسم کسی نمونه آیین نامه داره؟؟؟؟؟؟ -مهربانو جون و عروس صورتی ادرس وبلاگاتونو گم کردم لطفا دوباره برام خصوصی بذارید؟ ---تو این ایام بابای ساره عزیزو فراموش نکنید و به ییلاق ذهن وارد شد صبور باش و تنها و سر به زیر و سخت سلام دوس جونا خوبیدددددددددددددددددددد؟ وای باورکنید دلم می خواد یه عالمه براتون کامنت بزارم ولی نمیشه گرچه محل کارم اینترنتش مدام وصله ولی چون من هنوز تازه کارم و جای ثابت ندارم و اینکه نمیدونم تا چه حد اینترنت کنترل میشه از اونجا وارد وبلاگاتون نمیشم دیروز دوست جونم بعد شام اومد خونمونو و یکم باهم بودیم ولی زودی رفت دارم کم کم درک میکنم چقدر من امیرو اذیت کردم خودم که تو سر کارم خیلی کم می تونم با امیر حرف بزنم بهتون گفته بودم که من الان تو دفتر مرکزی کار میکنم دلم می خواست برم کتابخونه مخصوصا یه کتابخونه نوساز که تازه قراره افتتاح شه ولی فکر نکنم رئیس بزاره من از اینجا برم تازه امروز برام یه میز تازه خریدن از میز معاون بزرگتر و خوشگل تره قراره فردا هم برام کامپیوتر بیارن امروز رفتم نظر دادم و جای میزمو مرتب کردن من الان تو یه اتاق ۲۰متری با ۳تا اقا همکار خواهم شد معاون -مسئول امور مالی و کارشناس مالی در ضمن انگار علاوه بر سمت کارشناس امار کارشناس امور کتابخانه ها رو هم نقشه کشیدن بدن به من نمیدونم چیکار کنم کاملا دودلم امیر میگه فعلا صبر کن بابامینام همین عقیده رو دارن خیلیا هم تو نهاد میگن ارزوی شغل منو دارن چه میدونم والا میترسم کم بیارم خیلی نگرانم صبحم به امیر اس ام اس دادم که دلم گریه می خواد اینا می خوان منو اینجا نگه دارن امیر بهم زنگ زد اما نتونستم باهاش حرف بزنم چون محیط کوچیکه صدا میپیچه چقدر دلم برای امیرم تنگ میشه امروزم که دخترخاله محترم تشریف اوردن و منو بیشتر عصبی کرد هنوز حکم من نیومده چون باید از تهران بیاد و حقوق من از اون زمان محسوب میشه حالا بعد چند ماه بدن معلوم نیست ولی امروز خانوم ف میگفت این مدیر به خاطر این روزایی که میاید هم بهتون یه چیزی خواهد داد راستی مامانیم یه فلاسک کوشولو هم برام خرید فعلا انقدر تو جو کارم وقت نکردم چیز جدیدی بخرم اگه خریدم عکسشو میذارم راستی یه سوال من آبله مرغان نگرفتم تو بچه گی میگن تو این سن خطرناکه اگه بگیرم به نظرتون واکسن داره؟ اگه واکسنشو بزنم مشکل حل میشه؟ کسی اطلاعاتی داره؟ برای خدا نوشت: خدایا خودت میدونی من تو این کار فقط فقط به تو توکل کردم خودت شاهدی چند بار تا در اتاق مدیر رفتم که بگم نمی خوام اینجا بمونم ولی گفتم این توکل واقعی نیست من این کارو به خود خود خودت سپردم خودت ابرومو حفظ کن نذار کم بیارم نذار کوچیک شم و بهترین چیزو برام پیش بیار که هرچیزی که تو بخوای همون پیش میاد سلام به همه دوستای گلم اول از همه باید حسودیمو ابراز کنم از اینکه طنین و بهار اینا تفلد گرفتن و من نبودم یادش به خیر رفتم تهران بهارو دیدم یه عالمه تو یه پارک حرف زدیم و .. خب بریم سراغ خاطرات فیتیله ای یادم رفته بود بهتون بگم امیر رفته بود رزرو سالنو قطعی کنه که بهش گفته بودن چند نفر اومدن شماره شما رو خواستن که این روز و ازتون بخرن یعنی 9تیرماه 1388 منم کلی سر به سر خاله و امیر گذاشتم که حالا ببینید چند می خرن شاید فروختیم جمعه ناهار خونه خاله اینا بودیمو کلی کباب خوردیم جای دوستان خالی بعدشم امیر منو رسوند خونمون اماده شدمو رفتم عروسی وای خیلی عروسی بدی بود (خدایا خوت جشن عروسی مارو خوب برگزار کن کاری کن دلخوری و ناراحتی پیش نیاد امروز صبح هم مثل بچه های خوب ساعت 6:20 دقیقه بیدار شدمو صبحانه نخوردم چون تو اداره صبحونه میدن و راس ساعت 7:15 دم درب اداره تشریف داشتم و با در بسته مواجه شدم نگو ساعت کاری اینا از 7:30 هست گرچه خانوم الف(اینو از گلی یاد گرفتم) به من گفت ساعت 7:15 خلاصه دیدم سردمه و تابلوئه بیرون باشم زنگ درو زدم سرایدار باز کرد و رفتم تو و از امروز تصمیم گرفتم ساعت 6:45 بیدار بشم و 7:30 یا 7:45 اداره باشم اخه بگو دختر جو گیر وقتی هنوز حکمت نیومده بیخودی چرا اول صبح میری تو اتاقی که من هستم و هنوز میز و کامپیوتر ندارم 3نفر کار میکنن اقای میم خانوم الف و خانوم شین که خانم شین و اقای میم با خانوم الف قهر میباشن و حتی جواب همو نمیدن انقده باحاله وقتی باهم کار دارن تو کاغذ می نویسن و تا یکیشون میره بیرون کلی پشت سر هم حرف میزدن من که کلی از رفتاراشون خنده م میگیره امروز که بد جوریییییییییی با هم دعوا کردن تا یه امار بفرستن تهران منم برای خودم رفتم اون یکی اتاق روزنامه خوندم خب از دعوا بدم مییییییییییییییییییییییییییاد دیگه اتفاقی نیوفتاد کم کم دارم عادت میکنم به محیط البته این از خصوصیاته منه که زود با محیط مچ میشم دیگه حتی امار برام کار سخت و عجیبی نیست و حس میکنم کسی نمیتونه سرم شیره بماله از خودم خوشم میااااااااااااااااااااااااااد سعی میکنم تو محیط کار زود پیشرفت کنم خودمو درگیر کارا و حرفای خاله زنکی فعلا که نکردم مرسی از تبریکاتون و راهنمائیاتون شاد باشید سلام ببخشید دوس جونا این چند روز خیلی سرمون شلوغ بود الانم باید ناهار برم خونه خاله و عصرم عروسی دعوتیم خب 3شنبه بعد از ظهر معاون نهاد زنگ زد و گفت فردا بیایی اینجا 4شنبه که رفتم گفت پیش خانم الف باشید کارایه اماری رو یاد بگیرید منم متنفر از امااااااااااااااااااااااااااااااااااااار خلاصه نشستم و یاد گرفتم فعلا قراره 7:15تا2:15 برم سر کار به صورت ازمایشی تا حکمم بیاد حدس میزنم اینا می خوان مسئولیت امارو بدن به من خیلی کار ناجوریه هم به رشته م مرتبط نیست هم اینکه همه امارایه قبلی رو مسئولش سرهم بندی کرده و اونا غلطن هم اینکه خیلی وقت گیره و اماره کل استان و 44تا کتابخونه ست خلاصه فعلا منتظرم تا رئیس بیاد با هاش حرف بزنم تا از تخصص من تو کتابخونه استفاده کنه از خاله زنک بازیم نگم بهتره چهرشنبه بعد از ظهرم رفتیم پیش مشاور زنتیک و نتایج ازمایشمونو نشون دادیم گفت درصد خطر تو ادمای غیر فامیل 2تا 3 درصده برای شما 5تا 6درصد ولی جای نگرانی نیست فقط 3ماه قبل بارداری بیا بهت ویتامین بدم و تو ماه سوم بارداریتم یه سونو گرافی 3بعدی برات مینویسم بعدشم رفتیم واسه دخترخاله م کتاب دالان بهشت و خریدم رفتیم با امیر شام خوردیمو رفتیم خونه فردا صبحشم تا 1سرکار بودم امیر اومد دنبالم ناهار رفتیم خونه خاله بعد از ظهرم افتتاحیه نمایشگاه پوستر خواهرم بود تا 7اونجا بودیم یه عالمه شلوغ شد امیرمم حسابی تیپ زده بود و همه کارارو خودش انجام داد مرسی عشق من به خاطر بودنت و احساس مسئولیتت شبم تفلد خواهر امیر بود یه ربع سکه و کتاب دادیم بهش و تفلد گرفتیمو همیییییییییییییییییییییییییییییین دعا کنید یه کار خوب بهم بدن از اونجائیکه مطمئنا همتون نگران من میشید گفتم بیام بگم که من از دیروز به صورت ازمایشی میرم سر کار تا حکمم بیاد سلام دوس جونا صبحتون به خیر چه خبرا؟ دیروز صبح با مامان رفتیم بیرون و لباسی که خاله اینا برام خریده بودن و عوض کردیم با اینکه خودم خریده بودمش اما یکم برام تنگ بود بعدشم یه دوری زدیمو برگشتیم خونه تصمیم گرفتم چرخ گوشت پاناسونیک و پلوپز تفال بگیرم از این ته دیگ سازا http://www.parkish-co.com/TEFAL/delirice.htm کسی داره؟استفاده کرده؟خوبه؟ بعد از ظهرم رفتیم خونه مادربزرگمینا اخه یکم سرما خورده بود کلی اونجا بابابزرگم از پدرش حرف زد و خاطره تعریف کرد و می گفت پدر پدربزرگم ادم خیلی بخشنده ای بوده و با خدا عهد کرده هیچ فردی از اولادش ذلیل نشن بعد بابابزرگم میگفت این اتفاق افتاده و تا حالا تو فامیلمون همچین چیزی نبوده وای ته دلم یه جوری شد عهد با خدا خیلی قشنگه وقتی برگشتیم من رفتم یه دوش گرفتمو امیرم اومد دنبالم اول رفتیم براش یه ژیله خریدیم که بزاریم جای وسایل شب یلدا بعدشم رفتیم سان برگر شام خوردیم و بستنی و کاپوچینوی شکلاتی یه عالمه هم با امیرررررررر حرف زدیم انقده خوبه دوس جونم تو همه چیز با من مشورت میکنه اینطوری واقعا حس میکنم با هم همراهیم کلا انگار اخلاقای هم داره دستمون میاد دیگه برم روز خوبی داشته باشید (طنین جونم تفلدت مبارککککککککککک یه سوال دیگه:کسی از شرایط وام(طرح تعاون)موسسه مالی اعتباری انصار خبر داره؟ امیدوارم یلدا به همتون حسابی خوش گذشته باشه مخصوصا عروس خانوما من امروز می خواستم آپ کنم ولی زنگ زدن برم حراست برای این استخدامه میگن همه دوباره باید گزینش بشن تازه زورکی هم عضو بسیجمون کردن دیگه ادم خنده ش میگیره از این همه دست دستی که اینا میکنن راستش من اصلا دوست نداشتم شب یلدا مهمون دعوت کنیم چون همه فامیل عید قربان خونه ما بودن ناهار و خوب ادم کلی خسته میشه تازه مرتب کردن خونه قبل و بعد مهمونی یه طرف ولی هرچی با مامان نشستیم دو دوتا چهارتا کردیم دیدیم نمیشه و مجبوریم به همه بگیم همینجا باید از مامان گلم یه عالمه تشکر کنم که واقعا ۹۰درصد کارارو خودش انجام داد و همش سعی میکرد همه چی عالی باشه و خداییش هم خیلی زحمت کشید و هم خیلی خسته شد واقعا چطوری میتونم زحمات خانواده مو جبران کنم خب برسیم به شب یلدا امیرینا ساعت ۸:۳۰ بود که اومدن خونه مون دستشون درد نکنه کلی زحمت کشیده بودن خواهر امیرم خیلی خودشو به زحمت انداخته بود خلاصه میوه و شیرینی و اجیل و هدیه هامو چیدن و کم کم بقیه مهمونا اومدن روی هم رفته خوب بود حافظ خوندیم عکس گرفتیم و ساعت ۱۲:۳۰ مهمونامون رفتن منم تا۱:۳۰ بیدار بودم یکم جمع و جور کردم چون صبح می خواستم برم حراست مامان تنها همه کارارو نکنه البته باباییمم کمکم کرد هدیه هامم اینا بود: ۱-چکمه که امیر از روسیه آورده بود ۲- بلوز بافتنی که امیر از روسیه اورده بود ۳-یه بلوز مجلسی ۴- یه رو فرشی ۵- یه جفت دستکش تی تی ۶- یه شال تی تی اینم یه خاطره دیگه از امیرمم ممنونم به خاطر همه زحمتاش (کلی حرف داشتم ولی یادم رفت) اینم چند تا عکس![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اومد دنبالم ![]()
هم فکر کردم امير بعد بازيش مياد دنبالمو ميريم خونه شون![]()
![]()
![]()
هميشه سعي ميکنه خصوصيات منو بشناسه
برام پاستيل و بيسکوييت خريد که بيارم اداره
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برام حليم گرفته![]()
![]()
هم بتونيم ماشين بخريم هم خونه رهن کنيم
که اينا چيزي نيست)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

برگشتیم خونه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
)
سلام دوس جونا![]()
![]()
| Design By : Night Skin |



