تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه

امروز تعطیله و فکر نکنم افراد زیادی تو وبلاگستان حضور داشته باشن

اول از همه اربعین حسینی رو تسلیت می گم

این مدت خیلی خسته شده بودم

چقدر این تعطیلی یه روزه بهم می چسبه

دیروز کلاسمو ساعت ۳:۳۰ تعطیل کردم و بدو بدو اومدم خونه

سرپایی یه ناهاری خوردم یه دوش گرفتمو رفتم شرکت امیرینا

و با هم رفتیم بیرون یه دوری زدیم ببینیم چه خبره

خب اینجا که هیچ خبری از عید نیست

یعنی هیچ چیز جدیدی نیاوردن فعلا همه جنسای زمستونی رو حراج کردن

دسته خودم نیست ولی من چون سایزم غیرعادیه می ترسم لباس پیدا نکنم

استرس گرفتم

کلا خوب بود هم پیاده روی کردیم هم فهمیدیم بیرون چه خبره

هم اینکه یکم برای پوست و موهامون خرید کردیم

مثلا یه شامپو

PAB فرنسوی(۱۳۰۰۰) برای من گرفتیم خانومه می گفت برای رویش مو موثره

با یه کرم ضدآفتاب MY

واسه امیرم یه کرم ضدآفتاب مردونه سی گل

با یه شامپوی HERBAL

 و یه قرصای ویتامین برای تقویت مو و ناخن که اسمش یادم نیست

ولی امیر خیلی بهش اعتقاد داره

(این خریدها در راستای تصمیم برای این بود که بیشتر به خودمون و سلامتیمون اهمیت بدیم)

بعدشم رفتیم یه کافی شاپ

وقتی داشتیم بر میگشتیمم

یه سر رفتیم همون آتلیه ای که عکسای نامزدیمونو انداخته بود

که قیمت بگیریم چه جوریه و چه کارایی انجام میدن

وای اقاهه انقدر حرف زد که حوصله نوشتنشونو ندارم

ولی قیمتاش برای عکاسی و فیلمبرداری و تدوین یه شب حنابندون مردونه

و یه جشن عروسی ۳درجه بود

حدودای ۱میلیون

۱ملیون و دویست

۱ملیون و چهارصد

(برای حنابندون ۲۵۰۰۰۰توان روی هر کدوم از قیمتاش میره)

حالا قراره امروز امیر با باباش صحبت کنه

که قرارداد سالنو قطعی کنیم

بعدش چند جای دیگه هم قیمت بگیریم ببینیم بالاخره چیکار باید کرد

مامانمم امروز صبح با مینا رفتن تهران

الان من و بابا و فندق هستیم

دیگه دختر خوبی بشم برم ببینم چه خبره تو خونه

راستی امروز تفلد بهار قشنگمه

امیدوارم ۱۲۰سالگیتو جشن بگیری 

پ ن ۱ تا آخرش : آتلیه ۴ تا لیست قیمتی داشت

الف : ۰۰۰ ۰۰۰ ۸  ریال

ب :  ۰۰۰ ۰۰۰ ۱۰  ریال

ج : ۰۰۰ ۰۰۰ ۱۲   ریال

د  :  ۰۰۰ ۰۰۰ ۱۴  ریال

که هر کدوم به نسبت قیمتش آپشن های مختلف تری داشت

قرصی که من ازش استفاده می کنم اسمش اکوفان هست

به خاطر داشتن کیتین و روی و منیزیم

تاثیر خیلی زیادی روی موهام داشت و واقعا از مصرفش راضی هستم

مخصوصا صبحها با یه لیوان شیر رو شدیدا توصیه می کنم

( خانومها و آقایونی که تار زدن باعث شکستن ناخنهاشون میشه

حتما استفاده کنن)

قبل از همه وهمه جشن سپندار و مزگان رو به الیه نازنینم تبریک می گم

و تولد هووی عزیزمان رو هم همینطور

ایشالا پیر شی جوون

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 11:11 توسط من و دوست جونم| |

سلام امیدوارم همتون خوب خوب باشید

خوشبختانه تا جایی که میدونم همتون ولنتاین خوبی داشتید

و هدیه های خوشل خوشلم گرفتید

مبارکتون باشه

من هنوز نمیتونم وبلاگ مموش و پرنیان و بانوی بهارو باز کنم

و همچنان التماس دعا دارم ازتون برای پدر ساره ی عزیز که هنوز تو کماست

دیروز قرار بود بعد از ظهر با امیر بریم چند تا آتلیه سر بزنیم

که من چون دیر رفتم خونه و واسه کلاس امروزمم باید درس می خوندم کنسل شد

حالا امروز اگه خدا بخواد بعد از کلاسم میریم

دیروزم بالاخره کلی با ندا حرف زدیم

ندا هم همزمان با من میره سرکار

کلا همه اتفاقای مهم زندگی من و ندا تقریبا تو یه زمان اتفاق افتاده

واسه ۴شنبه قرار گذاشتیم همدیگه رو ببینیم

امروز بعد از کش و قوس های فراوان

بالاخره حقوق منو دادن با عیدی

البته عیدی ۲ماهو حساب کردن برام یعنی ۵۰۰۰۰تومان

حقوقم ۱ماه و نیم و بهم دادن یعنی از زمان تاریخ حکمم

با اینکه اولین بار نیست که کار می کنم و حقوق میگیرم

ولی این حقوق برام ارزش خاصی داره

امیدوارم برام همراه با برکت باشه

از حقوقم ۱۰۰۰۰۰تومنشو ریختم تو صندوق پس انداز کارکنان اداره

معمولا یه سال دیگه یه وام یه ملیونی میدن

ولی مسئول مالی بهم گفت به تو فروردین یا اردیبهشت وام میدیم

که یه کمکی برای عروسی و جهیزیه ت باشه

البته مامان زیاد راضی نبود ولی من فکر میکنم کار درستی کردم

خب دوس جونا من باید دیگه کم کم برم سر کلاس

چون خوشحال بودم گفتم بیام اینجا بنویسم

بوسسسسسسسسسسسسسسس

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 11:52 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونا

خوب بیدید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وبلاگ مموش واسه من فیلتر شده نمی تونم بازش کنم

این روزا کار خاصی نمی کنم

فقط از اداره که میرم خونه میشینم پای درس خوندن

که مبادا تو کلاس کم بیارم

دلم می خواد یه وقتی پیدا کنم برم بازار ببینم واسه عید چه خبره

همه خریدامون مونده اما فعلا که وقتی نیست

حقوقمونم فعلا ندادن

گفتن می خوان بهره وری بهش اضافه کنن

به قول امور مالی می خوان چربش کنن

۵شنبه ظهر به امیر گفتم نمیام خونتون

چون جمعه خونه شون دعوت بودیم

اما یهو به دلم اومد حس کردم امیر ناراحت میشه

واسه همین گفتم بزار یه ذره ذوق مرگش کنم

یه دونه از این ش* ا*م*پ*ا*ی*نای بدون الکل خریدمو رفتم خونه شون

کلی بهمون خوش گذشت و سر به سر خاله گذاشتیم

جمعه صبحم که من کلاس داشتم از ۹:۳۰ تا ۱۳:۳۰

واقعا کلافه شدم

امیر اومد دنبالمو رفتیم خونه شون

با اینکه قرار بود ما سپندارمزگانو جشن بگیریم

ولی دوس جونم برام قلب قرمز و یه شکلات گندههههههههههههههههههه

خریده بود پیش همه بهم داد

میسی عشق من کلی ذوق مرگ شدم

بعدش با امیر تصمیم گرفتیم شب با بچه ها بریم بیرون

بعد یه نگاه به جیبامون انداختیم دیدیم خالیه

خیلی با مزه بود ته همه کارتای بانکیمونو تکوندیمو

بچه هارو بردیم بیرون

بعدشم بستنی خوردیم

خیلی دوس جونم ماهه شبم که دیگه من نا نداشتم تلپی افتادم تو تخت

چند تا عکس انداختم که براتون رفتم خونه میذارم

روز خوبی داشته باشيد 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 9:9 توسط من و دوست جونم| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااام

وای  یعنی من ۵روزه ننوشتم

البته زیادم کسی نگرانم نشد

هی روزگاااااااااااااااااااااااااااااااااااااار

مونیتورمو برای نمایشگاه برده بودن

چون خودمم دیر از نمایشگاه بر میگشتم نمی تونستم به اینترنت وصل شم

خوشبختانه نمایشگاه پریروز تموم شد و مونیتور منم امروز آوردن و

تونستم بیان وبلاگستان

انقده دلم تنگ شده بودددد براتون

اتفاقای این چند روز و دقیق یادم نیست فقط اینکه

بالاخره برای روی تشک و بالش هام پارچه خریدم

خاله هم از همون پارچه ها خرید که رختخوابام یه دست بشه

متری ۴۵۰۰ فکر کنم کلا شد ۴۶۰۰۰تومن(پارچه و رو بالشی)

دوشنبه شب هم عمو کوچیکه من و امیر و شام دعوت کرده بود

رفتیم اونجا کلی خوش گذشت

یه عالمه من و زن عمو راجع به عروسی و این چیزا حرف زدیم

امیرم با عموم مشغول خاطرات سربازی بودن

یه روز بعد از ظهرم با مامان رفتیم بیرون و ۲تا روسری ساتن و جوراب خریدم

منتظر این حقوقمونم تا برم خریدای عیدمو انجام بدم

آخه عید امسال برام مهمه

چون خونه فامیلای امیرینا هم میریم و خیلی هارو من ندیدم

اما در مورد این حقوق

حقوق منم تهران واریز کرده اما این اداره هنوز تقسیمشون نکرده

البته نمیدونم عیدی به من تعلق میگیره یا نه؟

ولی عیدی بقیه رو هم می خوان بدن این ماه

از طرف دیگه یه دوره پودمانی گذاشتن که به کارمندای دیپلم مدرک معادل فوق دیپلم بدن

امروز اولین جلسه بود و من تدریس میکنم

یادم باشه اولین سابقه تدریسم۲۳/۱۱/۸۷

راستشو بگم یکم استرس داشتم چون همه از همکارا هستن

و من ازشون حداقل ۱۵سال کوچیکترم

ولی خدارو شکر خوب برگزار شد

به خاطر همین جمعه هام باید کلاس بذارم

کلاسا ۶م تموم میشه و همون روز باید برم قم برای یه دوره آموزشی

تا ۱۱ اسفند بعد بیام اینجا امتحان بگیرم

ببینید چقدر الکی الکی سر خودمو شلوغ کردم

به خدا اصلا به خرید عید نمیرسم

شما واسه عید چیکارا کردید؟چیا خریدید/

دیگه چیزی یادم نمیاد جز اینکه من وامیر تصمیم گرفتیم

سپندارمزگان و به جای ولنتاین جشن بگیریم

حالا بیام به دوستای بی معرفتم سر بزنم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 13:44 توسط من و دوست جونم| |

سلام سلام صد تا سلام

می بینم که همه افتادن تو فکر ولنتاین و اینا

راستی شما امسال ولنتاینو جشن می گیرید

 یا اون یکی جشن ایرانیه که چند روز بعد ترشه و من اسمشو یادم نیست؟

احتمالا من و امیرم یه جشن کوچولو بگیریم

البته به عنوان نماد

وگرنه هر روز با امیرم برای من روز عشقه

ZFP0037013

(کلی تو اداره سر به سر امور مالیمون گذاشتم که بابا حقوق مارو بدین ولنتاینه ابرومون میره ها)

خب ۱۶ این ماه ماهگردمون بود

دیدین چه زود باهم بودنمون ۶ماهه شد؟

۱۶م شب رفتیم خونه ابجی اینا)خواهر امیر)

تا ۱۱ اونجا بودیم نظر شخصی خودم اینه که ما فقط برای اقاقیون حنابندون بگیریم

و برای خانوم ها هون روزعروسی یه ظرف حنا به عنوان نماد درست کنیم

چون واقعا حنابندون زنونه هم باعث خستگی میشه هم زیاد جالب نیست

چون تو حنابندون معمولا ما دوستایه عروس و جوونای فامیل و دعوت میکنیم

که دوستای من جز ندا هیشکی زنجان نیست

بچه های فامیلمون بی بخار

فعلا که همه تقریبا موافقن

۵شنبه صبحم من و امیر هر دو رفتیم نمایشگاه شیفتمون بود

جالب بود غرفه هامون نزدیک همدیگه ست و هی همو میدیدیم

ناهارم اومدیم خونه ما

بعد از ظهرم اول رفتیم لایکو ارچه ببینیم برای روی تشکا و بالشا

بعدشم داشتیم میرفتیم خونه خاله اینا که امیر هوس کرد بره سر خاک مادربزرگ و پدر بزرگش

یه فاتحه فرستادیمو رفتیم خونه خاله

قبرستون همیشه برای من پر از حسایه مختلفه

دوست دارم هر از گاهی برم اونجا و فکر کنم

خونه خاله با دوست جونمو غزاله و علی کیک درست کردیم

بعدشم پیتزاااااااااااااااااااااااااا

یه عالمه هم خندیدیم

دیگه ۱۰بود که من چشمام باز نمیشد و امیر من رسوند خونه

که دیدیم ماماینا نیستن

یه عالمه دور زدیم گرچه م تو ماشین خواف بودم

تا مامانینا اومدن

دوس جونمو یه عالمه دوس دارمممممممممممممممممممم

مونیتورمم فعل نمایشگاهه و من نمیتونم فردا از اداره بیام اینترنت

نگرانم نشیدلفطا

راستی میگن تهران نمایشگاه مبلان برگزار میشه

به نظرتون خوبه بیام مبلامو بگیرم؟ 

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 11:1 توسط من و دوست جونم| |

سلام سلام صد تا سلام

شطورید؟

خب الان یعنی در حال حاضر چند نفر مهمون از تهران اومدن

در واقع بازرسن و اینا

بالاخره چشم نزنم دیشب کارای آمار تموم شد و من راحت شدم

پریروز خیلی بدنم درد میکرد یعنی اصطلاحا کوفته شده بود

(به خاطر مسابقات طناب کشی)

از اون طرفم دخترخاله محترم ما تشریف آوردن و دل دردم به بدن دردم اضافه شد

حالا منم منتظرم ساعت ۲:۱۵ بشه برم خونمون

که دیگه کارا تموم نشد و مجبور شدیم تا ساعت ۶:۱۵ بمونیم اداره

فقط تصور کنید من چه حالی داشتم

محل کار من و امیر تقریبا رو بروی همدیگه ست

من این ور خیابون

امیرم اون ور خیابون

منتظرم شد و یه تاکسی گرفت و منو رسوند خونمون

منم که رسیدم خونه واقعا دیگه مردممممممممممممم

دیروزم نشستیم به کار کردن تا ساعت ۲:۱۵

فقط نیم ساعت از کارم مونده بود که برق رفت

دیگه کم مونده بود دیوونه شم

چون باید کارو تحویل شرکت طراحی میدادیم تا امروز آماده ش کنه

معاونمون گفت بدون شما که نمیشه بمونید برق میاد

گفتم عمرا باید برم مهمونی(الکی)

گفت پس بعد مهمونی بیاین

خلاصه ساعت ۷امیر اومد دنبالمو برگشتیم اداره و کارو تموم کردیم

معاونمونم ظهر بهم گفت نمی خواد انگشت بزنی شب رفتنی خونه انگشت بزن

یعنی من دیروز از ساعت ۷صبح تا ۸شب سرکار بودم

و ۶ساعت اضافه کاری برام محسوب شد

مثلا خواستن لطفمو جبران کنن

ادارات شما اضافه کاری ساعتی چقدره؟اینجا هنوز نمیدونم؟

الانم که این مسئول روابط عمومی گیر داده

برم باهاش سوال مسابقه در بیارم

آخه به من چهههههههههههههههههههه

منم نمیرممممممممممممممممممم

اینم از این دو روز ما

ZFP0037884

امروز می خوام اینجا یه عالمه از دوس جونم تشکر کنم

شاید من زبان گویایی برای اینکه نشون بدم چقدر برام مهم و با ارزشه نداشته باشم

از وقتی اومدم سرکار و با ادم های بیشتری ارتباط دارم

قدر امیرو بیشتر میدونم

وقتی شنبه با اون حال بدم برام ماشین گرفت و خودش همرام اومد تا خونمون

بعدش نیومد تو که من  راحت استراحت کنم

و خودش با خستگیش برگشت خونه شون

وقتی دیروز از ش خواستم بیاد باهم بریم اداره که من تنها نباشم

با اینکه از صبح سر پا بود داوری هم داشت

گفت میاد دنبالمو باهام موند تا کارم تموم شه

وقتی این روزایی که دختر خاله میاد نمیاد خونه مون که معذب نباشم

وقتی هر لحظه حالمو میپرسه و براش مهمه

من خدارو شکر میکنم و فکر میکنم شاید یه روزی یه جایی یه دعایی

باعث اینهمه خوشبختی شده

امیرم خیلی خیلی خیلی دوست دارم

و از خدا می خوام هر روز عاشقترم کنه و مراقبمون باشه 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:7 توسط من و دوست جونم| |

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

شطورید

انقدر دلم براتون تنگ شده

ولی به خدا اصلا نتونستم بیام نت

 به خاطر این نمایشگاه دستاورد های ۳۰ سال

۴شنبه دوس جونم اومد و رفتیم بیرون

اول رفتیم استریپس مرغ خریدیم و رفتیم کنار سد خوردیم

همه آب سد یخ زده بود انقده قشنگ بود

بعدشم رفتیم و آیس پک خریدیم و بردیم خونه ما با مامانینا خوردیم

میسی دوس جونم

خیلی خیلی خیلی خوش گذشت

۵شنبه هم قرار بود امیر بره رشت که گفت جمعه میره

و ناهار اومد دنبالمو رفتیم خونه شون ناهار خاله آبگوشت درست کرده بود

جمعه هم که امیر صبح رفت رشت و شب برگشت

دیروز صبح مسابقات ورزشی کارمندان خانم دولت بود

ما هم از اداره ۸نفر رفتیم مسابقات طناب کشی

از ۲۹تیم ۵م شدیم

قرعه مون بد افتاد وگرنه حتما جز تیم های اول تا سوم میشدیم

اخه ما سر آخر با تیم تربیت بدنی مسابقه دادیم

عصرم تا ۵:۳۰ اداره بودم

بعدش دوس جونم زنگ زد یه خبر خوب بهم داد

واممونو بالاخره دادن

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

از اداره رفتیم با امیر ماشینشونو برداشتیمو رفتیم چک و دادیم نمایندگی

حالا ۹۰ روزه ست تحویل ماشین

 ولی چون دوست امیر بود گفت سعی میکنه ۴۵روزه ماشینو تحویل بده

بالاخره بعد کلی دوندگی امیر تونست این وامو بگیره

دیروز خوشحال بود و میگفت روز خوبی داشته

منم خدارو شکر کردم به خاطر ارامش عشقم

امروزم که اداره در خدمتتون هستم و تمام بدنم درد میکنه

دلم می خواد گریه کنم

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:24 توسط من و دوست جونم| |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

چه سوت و کوره وبلاگستان

يعني هيشکي نيستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟

ما که يه عالمه اينجا کار داريم

حالا کار مشکل نيستا

اين که خود رئيس و مدير نميدونن چي مي خوان

ادم و اذيت ميکنه

امروز نيم ساعت اداره رو پيچوندمو رفتم براي دخترخاله م هديه خريدم

آخه فردا تولدشه و امروز دعوتمون کرده خونه شون(ميره تو 24 سال)

من براش يه کتاب رمان از جين آستين و يه جعبه جواهرات خريدم

خيلي سعي کردم چيزي باشه که خوشش بياد و مطمئنم خوشش مياد

آخه من روحيات دخترخاله هامو خوب مي شناسم

دیشبم دوس جونم داشت میرفت استخر تمرین

سر راه اومد دم در خونمون ۵دقیقه همدیگرو دیدیم

میسیییییییییییییییییییی

آخه ۵شنبه میره رشت داوری داره

امروز داشتم با خودم فکر میکردم

حدودا ۵ماه و ۳روز مونده تا عروسی ما

یعنی میشه ۵ماه و سه روز دیگه ما یه خونه قشنگ رهن کرده باشیم

یه ماشین خوشگل خریده باشیم

جهیزیه نازو متناسب آماده کرده باشیم

یه جشن خوب و دلخواه گرفته باشیم

اینارو اینجا نوشتم تا یادم بمونه

فردا قراره چک ماشینمونو بانک بکشه

خدا کنه ادا و اصول در نیارن

البته از همه اینا مهمتر شادی و سلامتی و خوشحالی و دلخوشیه

همه کساییه که دوسشون دارمو وجودشون برام با ارزشه

شما هم برامون دعا کنید

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 13:10 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونا

خوفید ؟دیروز من به عنوان نماینده ثابت و تام الاختیار اداره

رفتم جلسه فرمانداری

بماند که اصلا نمیدونستم این القاب چیه و چی کار باید بکنم

به خاطر همین نتونستم کامنتای خوشگلتونو بخونم و به وبلاگاتون سر بزنم

البته من یه سری وسایل دیگه هم خریدم مثل

کاسه قرمز برای خیسوندن برنج و شستن میوه

شعله پخش کنُ سینی پیمانه تخته گوشت و ...

که وقتی خواهرم اومد و لپ تاپو اورد عکسشونو براتون میذارم

یه سوال دیگه پرسیده بودید در مورد رنگ وسایلم

من کلا وسایل آشپزخونه رو سفیدو سیلور میگیرم

چون نمیخوام هیچ وقت از مد بیوفته

مثلا یخچالم سفیده دسته هاش سیلور

یا لباسشویی سفید با در نقره ای

و ست پارچه ای آشپزخونه و آبکش و اینارو قرمز خریدم

که هرسال میشه عوض کردو با عوض شدنشون رنگ آشپزخونه عوض میشه

حالا برسیم به خبر اصلییییییییییییییییییییییییییییی

دیروز

بالاخره

چیییییییییییییییییییییییییی؟

حکمم اومد

گروه شغلی ۹ درجه ۳از ۱۴ دی زدن

(البته من نمیدونم اینا به چه درد میخوره لفطا راهنمایی کنید)

عصرم با امیرم رفتیم بیرونو

 برام یه کتاب که خیلی دوس داشتمو به عنوان کادو خرید

اسم کتاب:من او

بعدشم برام آناناس گنده خرید

شبم با بابا رفتیم شیرینی خریدیم که امروز بیارم اداره

و یکم آجیل برای رئیسمون آخه قند داره

اول می خواستم آبمیوه اینا بخرم

اما دوست جونم گفت پر روشون نکن

منم گفتم چشم و به یه شیرینی رضایت دادم

دیگه برم به کارام برسم

بهاااااااااااااااااااااااار نمی تونم برات کامنت بذارم

نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 8:7 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای مهلبون

بالاخره با عکس اومدم دیروز بعد از ظهر با مامان رفتیمو اینارو خریدیم

دوس جونمم قرار بود بیاد اما نمیدونم چرا موبایلش آنتن نمیداد و من فکر کردم رفته استخر

اول اینکه من سوفله مرغ و قارچ رو از نی نی سایت درست کردم

اینم دستور پختش سوفله مرغ و قارچ

دیروز رفتیم اول جای قهوه و شکرو چای گرفتیم استیله

اینم عکسش عکس من ساده شو گرفتم

می خوام اینارم برای ادویه بخرم گفت ۴۱۰۰۰می ارزه؟جا ادویه ای

بعدشم رفتیم اینارو برای حبوبات و آشپزخونه خریدیم

داخلش پلاستیک و رویه ش استیله من همشو سفید خریدم

اینم سایتش اگه خواستید بقیه محصولاتشو ببینیدسایت bahazkala

جا نباتی(من برای شکلات و ... گرفتم) ۴۰۰۰

سطل آشغال آشپزخونه۲۵۰۰۰

سطل قند(من 2تا گرفتم یکی برای برنج و یکی برای قند)هر کدوم ۱۱۵۰۰

جا حبوباتی(فعلا 4تا خریدم برای حبوبات اصلی)هرکدوم۵۴۰۰

پارچ قرمز یزدگل

نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 8:39 توسط من و دوست جونم| |

سلاااااااااااااااااام دوستای مهلبونم

خوفیییییییییییییییییییییییییید

امیدوارم هفته خوبی رو شروع کنید و داشته باشید

برویم سراغ ۵شنبه:

۵شنبه ظهر با بابایی رفتم خونه(چون زود تعطیل میشم)

میدونید که مغازه باباییم و محل کار من کنار همه

یه دوش گرفتمو سانس های سینمارو پرسیدمو با دوس جونم

بالاخره بعد ۵ماه و اندی نومزدنگ

رفتیم سینما

فیلمه خواستگار محترم

فیلمه خاصی نبود ولی خوب واسه وقت گذر ونی خوب بود

مخصوصا که با عشقم رفتیم

بعد از سینما هم رفتیم عسیسم برام یه پنکک و یه رژلب خرید

می خواستیم بازم بیرون بگردیم ولی خاله شام درست کرده بود و منتظر ما بودن

واسه همین ما تند تند رفتیم خونه خاله اینا

اونجا هم کلی زحمت کشیده بودن و یه عالمه خوش گذشت

جمعه ناهار هم مادربزرگمینا خونه ما بودن امیرم اومد

بعد ناهارم رفتیم خونه اون یکی مادربزرگم

شامم سوفله مرغ و قارچ درست کردیم

(دوست جونم یه عالمه کمکم کرد)

این بود انشای من

برای دوس جون نوشت:

همسفرم یه دنیا ممنون از روز و لحظه های قشنگی که برام ساختی

درسته که بعضی وقتا عصبانی میشم قهر میکنم  ناراحت میشم

ولی هیچ چیز و هیچ کدوم از این چیزا ذره ای از عشق تو رو تو وجودم کم نمی کنه

یه عالمه دوست دارم

 

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 7:55 توسط من و دوست جونم| |

شلااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من به این نتیجه رسیدم که همتون نامردیییییییییییییید

یه نفر نپرسید مردی زنده ای ترسیدی نترسیدی

افسرده  میشویم

دیروز تا ۳ اداره بودم

جلسه داشتیم

دیگه وسط جلسه گفتم شرمنده من باید برم

آخه هفت یکی از فامیلامون بود و ناهار دعوتمون کرده بودن

اما من به ناهار نرسیدم امیر رفت ناهار

واسه مسجدشون اومد دنبالم

تندی رفتیم خونه ما

من لباسامو عوض کردمو رفتیم مسجد

بعد از مسجد امیر منو رسوند خونه ناهار بخورم

(تازه برام ناهارم گرفته بود)

خودشون رفتن سر خاک

بعد دوباره اومد دنبالمو رفتیم نمایندگی سایپا و پارس خودرو

و یه پیش فاکتور گرفتیم

دعا کنید واممونو بدن

از اونجام رفتیم خونه خاله اینا

یه عالمه هم شکلات مرسی خوردیم

و طمه های مختلفشو امتحان کردیم

یکمم با امیر قهر کردیم

دوباره اشتی شدیمو

همییییییییییییییییییییییییییییییین 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 8:19 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای خوبم

خوفیییییییییییییییییییییییید

چه خبرا؟

اول در مورد ظرفشویی بگم که

ما تو خونمون ماشین ظرفشویی بزرگ داریم

هم جاگیره هم اینکه فقط وقتی مهمون میاد میشه ازش استفاده کرد

شستشوی نصف ظرفیت داره ولی چون برای چیدن ظرف

 هی باید خم شیمو ظرفارو توش بچینیم یکم سخته

منو امیرم که دونفریم گفتم اگه رومیزی بگیرم برامون راحتتر باشه

اینطور نیست؟

حالا بشنوید از دیروز

دی ری ری ریییییییییییییییییین

دیروز صبح با یکی از همکارا اداره رو پیچوندیمو

رفتیم شوکولات خریدیم واسه دوس جونم

انقده خوشگلن شکل حیوونای مختلفه

که تو شیمکشون شولوکاته

اما دوس جونم اصلا مثل من ذوق نکرد خیلی عادی خورد

و من بسیار ضد حال خوردم

بعدشم ساعت ۲:۳۰ سریع اومدم خونه

تند تند ناهار خوردم رفتم یه دوش گرفتمو رفتم جلسه

ساعت ۷ امیر اومد دنبالمو رفتیم خونه ما

اما بشنوید از ماجرای امروز:

امروز صبح من و خانوم ف تو اداره بودیم تنها

هنوز اقایون نیومده بودن

یهو دیدم یه آقای گدای کرو لال اومد تو اداره

خانم ف بهش گفت برو بیرون

اونم رفت

چند لحظه بعد من دیدم دوباره اومد

گفتم اقا برو بیرون ما اینجا به کسی پول نمیدیم

یهو خانم ف گفت بازم اومده گفتم اره

رفت تو سالن یه دفعه دیدم صدای داد و بیداد میاد و

نگو این مرتیکه بیشعور دیده کسی نیست و ما تنهاییم

لباساشو ....

من که ندیدم ولی خانم ف چنان دادی سرش زد و دو سه تا لگد

 از پله ها انداختش پایین

(این خانم ف تو این کارا تبحر داره)

بعد یکی از اقایون همکار داشت میومد که خانم ف داد زد بگیرینش

اونام با موتور دنبالش کردنو

خلاصه جاتون خالی صبح اینجا یه فیلم اکشن حسابی بود

البته ما به آقایون نگفتیم چیکار کرد گداهه

چون سوژه میشد فقط خانم ف به رئیس یواشکی گفت

قرار شد از فردا تا اقایون نیومدن مستخدممون نره بیرون که ما تنها بمونیم

اینم از ماجرای امروز  

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 9:24 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin