ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
شلااااااااااااااااااااااااااااااااام میبینید در زمینه وبلاگ نویسی چقده فعال شدم خب خیلیا از صوری بودن مسابقه پرسیدن من که گفتم جایزه ها صوری بود حداقل در مورد ما که اینطوری بود مثلا چند نفر ۱۰۰تومن یا ۲۰۰ برنده شدن بعضیام هیچی ولی به همه ۲۸۵۰۰ دادن همه هم راضی بودن و اما در مورد دیروز دیروز قرار بود برم آرایشگاه ولی هرچی فکر کردم دیدم نمیرسم چون امیرینا قرار بود ۵بیان خونه مون و منم تا ۳ اداره بودم خلاصه سریع رفتم خونه و دوش گرفتمو یکم خودمو خوشل کردم که البته خوشگل نشدم (اصلا از خودم راضی نیستم یه چیزی باید تغییر کنه ولی نمیدونم چی) داداش فندقمم رفت مادربزرگمو اورد خونه مون ساعت ۶بود امیرینا اومدن کلی زحمت کشیده بودن (ماهی-سفره هفت سین- اینه-تخم مرغ رنگی- میوه - شیرینی- آجیل- شکلات و ...) براتون عکسم انداختم که سعی می کنم امشب یا فردا بذارم عیدیم دوس جونم برام یه نیم سکه- پارچه مجلسی- کیف مجلسی- شال و روسری اورده بود خواهرشم یه سنجاق سینه گل ارکیده بهم عیدی داد که جنسش ملیله است و خیلی ناز و با ارزشه (ملیله از صنایع دستی با ارزش زنجانه که با نقره کار می کنن) غزاله و علی خواهرزاده های امیرم برام عروسک و کارت تبریک و یه عالمه دکوریای کوشولوی خوشگل خریده بودند دخترخاله ی کوچیکمم برامون یه فانوس قشنگ اورده بود شبم دوست امیر اومد و برامون ای دی اس ال نصب کرد ۵۱۲مگابایت که عید و خوش بگذرونیم امشبم من شام میرم خونه خالمینا خدارو شکر به خاطر اینهمه لطف و محبت من اومدم دوس جونااااااااااااااااااااااااااااااااااااا با این که یه عالمه رو میزم نامه هست و هوار تا کار ولی دیگه بی خیال شدم گفتم بیام یکم تعریف از خودم در کنم ما چهارشنبه رفتیم تهران برای مسابقه ۱۰۱ حدودای ۹ رسیدیم استودیو سیما فیلم (خیابون شریعتی خیابان یخچال) تا ساعت ۲ظهر فیلمبرداری و هماهنگیا طول کشید من هنوز زمان مسابقه رو نمی دونم فقط میدونم تو ایام عید هست راستش استرس اونجا خیلی زیاد بود و ۶ثانیه هم زمان کمیه دیگه از اونطرفم من با بغل دستیام هماهنگ کرده بودم که اگه سوالی رو نمیدونستیم یکی گزینه الف یکی گزینه ب و یه نفرمونم گزینه ج رو انتخاب کنه بعد جایزه ها رو تقسیم کنیم که از شانس من همه گزینه های ب غلط بود ولی هم تجربه جالبی بود هم کلی خندیدیم ولی چند تا چیزو باید بگم راجع به مسابقه اولا که خیلی گیر بودن به لباس و موهامونو و اینکه استین مانتومون کوتاه نباشه من که اخرش عین این خواهر بسیجیا نشستم خیال خودمو راحت کردم واسه همین میگم منو نبینید دیگه دوما انقدر سیستمشون قاطی میکرد وسط ضبط که خیلیا که جواب و دفعه اول غلط زده بودن تا سیستم درست شه جواب صحیح و میپرسیدن سوما انقده دوربین بود و رو دست و صورت ادم زوم میکرد که ادم استرس می گرفت اخرشم گفتن جایزه ها صوری بوده هر استان اون یه ملیونی که اورده رو بین همه تقسیم کنه و به همین دلیل ۲۸۵۰۰تومان به بنده تعلق گرفت بعدشم من از گروه جدا شدم امیر اومد و یکم خرید کردیم یه مانتو مجلسی خریدیم۵۲۵۰۰ یه روسری ابریشم خریدیم ۱۴۵۰۰ تو حراج تی تی دو تا شال خریدیم ۹۰۰۰ یه ریمل و سایه نیوا ۱۸۰۰۰ با یه کیف که بهم هدیه دادن و ..... پریروزم با امیر رفتیم واسه عشقم لباسای عیدشو تو همون مغازه اول خریدیم یه کت تقریبا اسپرت قهوه ای سوخته ۱۲۰۰۰۰ یه شلوار همرنگ یادم نیست حدودای ۴۰۰۰۰ یه بلوز ورساچه ۴۱۰۰۰ فکر کنم همه عید دوس جونمو نگاه کنن دیگه اینکه امیرم یه خبر خوب دیروز بهم داد اونم اینکه ماشینمونو فردا اگه خدا بخواد تحویل میدن البته ما قراره بفروشیمش ولی خب کلی از فکر و خیالامون کم میشه امروزم قراره برام عیدی بیارن راستی بچه ها رسم شما واسه عیدی چه جوریاست؟؟؟؟؟ سلام بچه ها من وارد میشوم به وبلاگستان خیلی سرمون شلوغه دم عید زودی میام و تعریف می کنم اگه کارای اداره منو نکشه فقط بگم عمرا شماره صندلی و زمان پخش مسابقه رو بهتون بگم چون دوستتون جز همون چراغ قرمزا بود ابروم میره خب من می خواستم شرح بدم ولی زیاد استقبال نشد مثلا اینهمه خودمو کشته بودم عسسسسسسسسسسسسک بزارم ما امشب ساعت ۲ نصفه شب میریم برای ضبط مسابقه ۱۰۱ تو این گیر و دار آخر سالی هزار تا کار دارم دیروز تا ۶اداره بودم بعدشم کارمو بردم خونه تا ۱۱ الان چشام داره در میاد و فقط ۱۰ درصد کار انجام شده دعا کنید حداقل تو مسابقه ضایع نکنم و اولین نفر نباشم میبازم با اینکه بی معرفت شدید ولی بازم برام مهمید و دوستون دارم ما قراره برگرديم ۴شنبه بعد از ضبط مسابقه ولي اگه اميرم تونست بياد تهران که يکم خريد کنيم شايد بتونيم همديگه رو ببينيم هنوز هيچ برنامه اي نريختيم من قرار نيست بيام پايين جز اون نشسته هام ولي زمان پخششو وقتي فهميدم بهتون ميگم که دوست خوشگلتونو ببينيد سلام دوس جونا الوعده وفا چند تا عکس براتون گذاشتم فعلا برم میام تعریف می کنم کتابی که دوست جونم برام آورد اداره اپلیدی و سشوار(۴۹۰۰۰-۷۴۰۰۰) http://www.free2upload.com/img008/uewm1xujazmmt2q23gos.jpg این خاطره قشنگ مربوط به روز ۵شنبه صبحه تو یه پست جداگونه نوشتم که یادگار بمونه ۴شنبه شب که با امیر حرف میزدم گفت ۵شنبه صبح باید جایی بره گفت وقتی برگشتم بهت میگم منم فضولی داشت میکشتتم ولی گفتم خب امیرم حق داره برای خودش یه چیزایه خصوصی داشته باشه ۵شنبه سر کار بودم که یهو دیدم یه آقای با شخصیت با یه دسته گل خوشگل و هدیه اومد تو اتاخم وای نمیدونید انقده ذوقققققققققققققق کردم یه دسته گل با رزای ابی و صورتی و قرمز کلی همکارام حسودیشون شد و از سلیقه شوشوم کف کردن برام یه کتاب قشنگم خریده بود با یه بسته بندی فوق العاده یکم نشست و رفت ولی کلی باعث سربلندی و افتخار من شد دوست دارم عشق من بوووووووووووووووووووووووووووووووس راستی کسی میدونه امسال من باید عیدی بگیرم یا با امیر با هم بگیریم یا اصلا رسم چیه؟ سلام صبح اولین روز هفته تون به خیر و شادی بالاخره ما وارد هفتمین ماه با هم بودنمون شدیم و دیروزم بالاخره بابای من و امیر رفتن قرار داد سالن و قطعی کردن برای ۹تیر ۱۳۸۸ فقط ۱۱۵ روز دیگه تا جشن عروسی ما مونده و هزار تا کار داریم که هیچکدومو انجام ندادیم ۵شنبه بعد از ظهر با دوست جونمو ابجی اول ر فتیم یه جا لباس عروس نگاه کردیم میگن امسال لباسای ساده مد شده یه دونه دیدم تاپ دامن بود رو دامنش ارکیده های ظریف با تور درست کرده بودن خیلی ناز بود ولی خب نپوشیدمش اخه من باید یه لباسی بگیرم که هیکل مبارکمو خوب نشون بده خودم تجربه ای ندارم اگه کسی می تونه کمکم کنه گفت اجاره ش ۳۵۰ تومن میشه کسی میدونه تو تهران لباس عروس با چه قیمتایی می تونم بخرم یه لباس عروس متوسط می خوام نه آنچنانی بعدشم يه کيف کوچولوي مجلسي اميرم خيلي خوشله عاشقشم نقره اي رنگه زير بغلي ۵۴۰۰۰ يکم گرون بود نسبت به بقيه کيفا ولي تکه همه عکساي خريدامو سعي ميکنم امشب بزارم براتون من ديگه برم به کارام برسم شاد باشيد سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام من اومدم وای دلم براتون یه ذره شده بود ... و برای دوس جونم از همه بیشترررررررررررررر آپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ می کنیم وای انقد ننوشتم نمیدونم از کجا شروع کنم ما سه شنبه صبح ساعت ۷ رفتیم قم زیاد نمی خوام توضیح بدم فقط اینکه یه دوره ۵روزه آموزشی بود تو یه مجتمع نزدیک جمکران صبح و عصر کلاس داشتیم با ادمای کله گنده شبم امتحان میگرفتن دیگه شب جنازه بودیم باید چادرم سر میکردیم حق خروج از مجتمع رو هم نداشتیم مگر با اجازه مسئول گروه که خودم بودم انقده کیف میداد که نمیذاشتن آقایون برن بیرون مگه اینکه من اجازه میدادم و امضا میکردم ولی کلا چون با بچه ها بودیم خوش گذشت خیلی از دوستای دوران کارشناسی و کارشناسی ارشدمم دیدم یه بار جمکران و یه بارم حرم حضرت معصومه رفتیم واسه همه دعا کردم مخصوصا بابای ساره عزیزم یکشنبه بعد از ظهرم برگشتیم زنجان خسته کننده بود مخصوصا که تعطیلاتمونم از دست رفت فکرم نمیکنم برامون ماموریت بزنن از وقتیم اومدم هزار تا کار سرم ریخته تازه باید گزارش بنویسم خانومای کارمند کسی تا حالا گزارش دوره نوشته؟ نمونه دارید برام بفرستید؟ من الان باید برم از همکارا امتحان بگیرم ممنون که تو این مدت با اس ام اس و کامنت یادم کردید و ممنون از دوس جونم که تو وبلاگ نوشت و نذاشت سوت و کور باشه دیشبم به خاطر اینکه ابلاغم اومده بود برام یه کیک تفلد خوشمزه خریده بود بر میگردمو به همتون سر میزنم سلام از کامنتهای زیباتون ممنون خیلی تقدیم با احترام به همه چند لحظه پیش با الی صحبت کردم رفته بودن حرم حضرت معصومه(س) حالش خوب بود و فقط از سنگینی و وقتگیری کلاساش شاکی همه این چند روز منو یاد دوره آموزشی خدمت سربازیم تو آموزشگاه علمی تخصصی تبریز میندازه چه روزایی بودواقعا یادش بخیر من به خاطر ناراحتی قلبی بابام میتونستم معافیت خدمت بگیرم اما یهو وسط کارای معافیت بابام گفت بهتره که بری سربازی انگار یه کوه بزرگ رو سرم خراب شد هرچی به بابا گفتم که معافیتمو بگیره اصلا گوشش بدهکار نبود و بالاخره امیر به سربازی میرود اون موقع که من مدرکم رو گرفتم و میخواستم برم سربازی ۲۱ سالم بود خلاصه وقتی رفتم تبریز نزدیک به ۳۵ روز از لجم با خونمون هیچ تماسی نگرفتم که اخر سر مامانم اینا دیگه از بس نگران شده بودن تونسته بودم به سختی شماره تماس پادگانمون رو گیر بیارن و با اونجا تماس بگیرن داستانی شده بود ( این وسط اینو هم بگم که من از دوره راهنمایی یه دوستی دارم به نام حسن که دوره راهنمایی رو باهم بودیم تو دوره دبیرستان هم باهم بودیم باهم وارد دانشگاه شدیم باهم از دانشگاه فارق التحصیل شدیم با هم رفتیم خدمت باهم خدمتمون تموم شد و حتی شبی که من با الی عقدمون بود حسن هم با خانومش داشتن عقد می کردن ) خلاصه مامان با پادگان تماس گرفت و منو خواستن بر خلاف تمایلم و به سختی خودمو راضی کردم که سمت تلفن نرم ( واقعا سنگ دل بودم) که یهو حسن از بالای تخت {من طبقه دوم می خوابیدم و حسن به خاطر اینکه از من گنده تر بود پایین می خوابید} یه لنگ پامو چسبید و از اون بالا منو کشید انداخت پایین و روی کف سالن آسایشگاه منو کشون کشون برد دم تلفن فکر کنم یه ۶۰ متری کشیدتم و به مامانم گفت حاج خانوم من گوشی رو می ذارم دم گوشش شما باهاش صحبت کنین بعد به من گفت اگر حرف نزنی به افسر نگهبان میگم میندازتت بازداشتگاه چشام پر شد مامان اینور هی صدا میکرد امیر امیر امیر با یه بغضی گفتم سلام سلاممو جواب داد هر دو تامون داشتیم گریه میکردیم من با ناراحتی گفتم این آشی بود که بابا پخت شما هم دادی به خوردم خوشمزه هستش؟ وایییییییییی اینقده باهم حرف زدیبم که نگین این یکی از خاطره هامه که الان وقتی با مامان میشینیم و حرف میزنیم واقعا از خجالت سرخ میشم که چرا من این برخورد رو با اونا کردم حالا بعدا باقیشو تعریف می کنم الیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوسسسسسسسسسسسست دارم زودی بیا راستی خانوم ورونیکا اسمتون منو یاد کتابی به نام ورونیکا میخواهد بمیرد از نوشته های زیبای نویسنده معروف پائولو کوئلو انداخت.حتما این کتاب رو بخونید و لذت ببرید. ایشالا همیشه زنده و شاداب باشید به همراه همسر گرامیتون. و غزل بانوی عزیز که می دونم با الی در تماسی و از اوضا احوالش از من بیشتر باخبری و خانوم سیمای مهربان که ما رو به نیکی یاد میکنن و همچنین خانوم الهه و در نهایت هوی عزیزکه به هر از گاهی به ما فیضضضضضضضضضض میدن شب همگی به خیر و نیکی سلام به همگی نه حسی واسه نوشتن هست نه حسی واسه خوندن الی زودی برگرد پیشم منتظرتم فردا دارم میرم قم قم که نه جمکران یه دوره آموزشی که از ۷ تا ۱۰ اسفنده و ما فردا صبح میریم و ۱۱اسفند برمیگردیم نمیدونم اونجا اینترنت هست یا نه پس اگه نبودم نگرانم نشید (البته از کامنتای ۲تا پست قبلیم معلومه کسی دیگه زیاد به من سر نمیزنه) حس خاصی نداشتم ولی امروز دلم بال بال میزنه که برم مسجد جمکران دلم لک زده برای یه خلوت معنوی یعنی میشه چند تا از دوستامم از استان های دیگه میان یه تجدید دیداری هم میشه دیروز بعد از ظهر با امیر رفتیم بیرون سشوار بخریم گفت هفته بعد سری جدید میاد در مورد سشوار و اپیلیدی اگه تجربه خاصی دارید لطفا بهم بگید با قیمت بعدش یکی از دوستام که یزدیه و قراره بیاد قم زنگ زده بود که براش چاقو و قند شکن و سوغات زنجان ببرم منم با امیر رفتیمو ۳سری خریدیم شد ۵۴۰۰۰تومان بعدشم رفتیم یه کرم مرطوب کننده لورآل خریدیم۱۰۰۰۰ با یه ژل شستشو برای سفید کردن سیاهیای زانو و قوزک پا و ...۹۸۰۰ یه صابون۶۰۰ و یه مام ۴۹۰۰ اینا محصولان کلیون بودن حالا نمیدونم خوبه یا نه بعدشم خسته و مرده برگشتیم خونه مون منم یه لیستی از کارایی که باید قبل از رفتن انجام بدم و وسایلی که برای سفر باید جمع کنم درست کردم یه عالمه امروز کاردارم فردا صبح ساعت ۷:۳۰ حرکته دعا کنید لایق باشم دلم پیش امیر و خانواده م میمونه دیروز بعد از ظهر با مامان رفتیم بیرون یه جا ادویه ای برابانتیا خریدم همون که قبلا عکسشو براتون گذاشته بودم ۴۶۰۰۰ ۳تا نمکدون وی. ام. اف گرفتم ۱۴۵۰۰ یه فندک کوچولوهم گرفتم آبی و نارنجیه ۱۲۰۰ بعدش رفتیم یه دست بلوز و شلوار خونه خریدم ۲۲۰۰۰ بنفش و صورتیه اما خونه که پوشیدم یکم برام تنگ بود دیگه دیگه اینکه یه کفش(۴۲۰۰۰) و کیف(۵۵۰۰۰) خریدم در یک اقدام لحظه ای هم کفشم و هم کیفم سیاه و سفیدن کفشش که خیلی نازه ولی کیفشو فقط خودم زیاد دوس دارم (عکس ها به محض اینکه دوربین دار شدم میذارم براتون) بعدش که رسیدیم خونه زنگ زدم به دوس جونم گفتم زودی بیا من کیف و کفش خریدم اونم گفت فردا شب میام میبینم اما چون دید من خیلی ذوق زده ام اومد وسایلمو دید بعدشم رفتیم خونه مادربزرگمینا الانم اداره هستم با هزارتا کار روز خوبی داشته باشید دوستای مهلبونم سلامممممممممممممممممم امروز سومین روز از آخرین ماه ساله یعنی همش ۲۷روز مونده تا عید و من هیچ ....نکردم برای عید این روزا اتفاق خاصی که بخوام تعریف کنم نیوفتاده ما سپندارمزگان و جشن گرفتیم ولی نه اونجوری که دلم می خواست برای امیر یه ست (ناخنگیر و قیچی و اینه و ژیلت و مسواک و ...)خریدم شامم قارچ و سوسیس و سیب زمینی سرخ کردیمو خوردیم امیرم برام ۳شاخه گل رز خوشگل آورده بود یه روزم با ندا رفتیم بیرون خیلی وقت بود همدیگرو ندیده بودیم رفتیم کافی شاپ کلبه جالب بود کیفیتشم خوب بود ۵شنبه هم مامانی از تهران اومد جالبه هرچی میگذره رابطه م با مامان بهتر از قبل میشه این چند روزی که نبود واقعا احساس بدی داشتم جمعه هم آخرین جلسه کلاسم بود کلاس خوبی بود همه افراد کلاس محروم بودن(از نظر امکانات فناوری) اما اشتیاق خاصی برای یادگیری داشتن واسه منم تجربه خوبی بود ناهارم بعد کلاس امیر اومد دنبالمو رفتیم خونه آبجینا اونجا فیلم قرنطینه رو دیدم بعد از ظهرم رفتیم یه شوی لباس امیرم واسه من یه شال مجلسی مشکی خرید خیلی دلم می خواد عکس بزارم ولی کیفیت دوربین موبایلم خوب نیست دوربینم خواهرم برده تهران این بود انشای من امروزم با مامان می خوایم بریم خرید میامو تعریف میکنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

برام خريد![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
البته من افسری خدمت کردماااااااااا یه وقت فکر نکنین سرباز صفر بودماااااااااا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


