تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

شلام دوستای ناناز

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دیروز بالاخره فرش خریدم

تقریبا همونیه که خودم می خواستم

فرش دستبافت ۶متری افشار بوکان با طرح های شاه عباسی

زمینه ش سفیده مرکزم نداره

شوهر خاله م قبلا تو کار فرش بود

بیچاره انقدر فرش آورد خونه ما و من نپسندیدم دیروز دیگه گریه ش گرفته بود

دیروز بعد از ظهر بود که من و مامان خونه بودیم دیدم اومد

گفت یه فرش اوردم اینو نگاه کن باید تا ساعت ۷ببرمش چون قراره بفرستنش همدان

فرشو که باز کرد خیلی خوشم اومد زنگ زدیم بابا هم اومد

بابا گفت طرحشو الهه بپسنده کیفیتشم شما نگاه کنید

گرچه بابای من دوس داشت من طرح ماهی بخرم

چون این فرشی که من گرفتم بر اساس طرح خاصی بافته شده و همه پسند نیست

بیشتر جوونانست

شوهر خاله مم گفت اگه این فرشو بخری بعدا سخت میشه فروختا

ولی کیفیتش عالیه رنگم پس نمیده

منم گفتم همین خوبه و خریدیمش

فقط قرار شد یه آقاهه بیاد خونه مونو دورش چرم بدوزه

اینم ماجرای فرش خریدن من

۳۱۰۰۰۰۰میگفتن ولی بابا ارزونتر گرفت

خدایا خیلی دوست دارم که فرشی که دلم می خواستو برام پیدا کردی

بعدشم تا ساعت ۹ مشغول آموزش خیاطی و دوختن بالشام بودم

یعنی مامان یاد میداد منم میدوختم

امروز دیدم یکیش پاره شده قسمتایی که من دوختم

بعد از شامم رفتیم شب نشینی خونه خواهر امیر

خوش گذشت

اگه خدا بخواد امروزم میریم خیاط و ۲-۳تا ارایشگاه سر میزنیم

فعلا بابای

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 8:18 توسط من و دوست جونم| |

من نمی گویم تو
تو مگو دیگر من
من و تو ما شده ایم
من و تو یک مائیم
به خدا یک نامیم
همسری حاصل یک پیوند است
تا ابد دل به وفا پابند است

شلاااااااااااااااااام دوستای نانازم

خب دوس جونم نبود منم حوصله نداشتم آپ کنم

امیر پریشب ساعت ۳:۳۰ رسیده بود تهران و از اونجام اومده بود زنجان

حدودای ۷رسیده بود

بعدشم رفته بود سر کار

حسابی خسته شده بود ولی اگه من بودم عمرا میتونستم برم سر کار

کلا امیر خوابش کمه برعکس من که اگه بد خواب یا کم خواب بشم خل میشم

خدارو شکر به سلامت رفته و برگشت

عصرم هی گفتم امیر استراحت کن شب همدیگه رو می بینیم

گفت نه میام دنبالت

حدود ۶ بود از شرکت رفته بود خونه و سریع ماشینو برداشت و اومد دنبال من

خاله مینا دارن خونه شونو رنگ میکنن

همه چیو جمع کرده بودن اتاق امیر انقده باحال بود اتاق شلوغ

امیر ۴تا پتو مسافرتی خریده بود

با کاپوچینو و قهوه و هات چاکلت و ....

واسه منممممممممممممممممممممممممممم

اگه گفتین چی؟

یه تونیک سفید خوشل که جیب داره رو جیباشم پاپیون

با یه تاپ و دامن ورزشی صورتی و طوسی میس اسپرت

وای انقده نازههههههههههههههههههههههه

قربون امیر خوش سلیقه م برم

تازه هردوشونم اندازه اندازه بودن

بچه م اصلا چشماش باز نمیشد ولش میکردی می خوابید

دیگه حدودای ۱۰:۳۰ شب منو رسوند خونه

می خواستم خودم بیام خونه  اما امیر نذاشت

اومدم خونه دیدم بابا ۲تا فرش آورده که ببینم

دو تاشم طرح افشار بودن

یکیشو ۲۸۰۰۰۰۰ که مرکز نداشت و من دوسش دارم و یکیش ۳۳۰۰۰۰۰

به نظرم گرونه ۳ملیون واسه فرش بدیم بقیه وسایلمو چیکار کنیم

بابا میگفت فرش دستباف خیلی ارزون شده

میگفت چین داره فرش افشار تولید میکنه

حالا قراره امروزم برم یه دوری خودم بزنم اگه چیز دیگه نپسندیدم همونو برداریم

خب دیگه من برم به کارام برسم

بهتون سر میزنم

نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 7:58 توسط من و دوست جونم| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااام

وقتی نوشته های وبلاگمو پرینت میگیرم خیلی باحال میشه

مثلا من می خواستم دفتر خاطرات باشه

اما حالا تو هر پستش اول می نویسم سلام

و وقتی می خونمشون انگار دارم یه ارتباط دو طرفه ایجاد میکنم

خب بدون سلام که نمیشه

چون من دوستای خوبی دارم که این وبلاگو می خونن

انقدر باهاشون صمیمی هستم که جزئی از زندگی و فکر منو به خودشون اختصاص دادن

امیر که آبادانه منم حس خرید و بیرون رفتن نداشتم

دیروز نشستم خونه و یکم از کارای عقب موندمو انجام دادم

یکی از خواننده های خاموش وبلاگم یاس عزیز بهم گفته بود برم لار و طلا بخرم

عزیزدلم ممنون که به فکر منی اما من واقعا نمی تونم تو این شرایط جایی برم

یکمم راستش از اینکه از تهران یا جای دیگه طلا بخرم می ترسم

چون آشنا نیستن می ترسم بهم بندازن

مثلا من برلیان درجه ۳ و درجه ۱ و شیشه رو که نمی تونم تشخیص بدم

عمه م ۲ماه پیش از کریم خان یه دستبند برای دخترش خرید

 وقتی می خواست بفروشه شکستنش دیدن توش خاک بوده واسه همین سنگین بود

اینا دلایل من برای خریدن طلا از همین جاست

یه موضوع دیگه اینکه من زیاد از سرویس خوشم نمیاد

دلم نیم ست می خواااااااااااااااااد

خب امروز بیاین بی خیال خرید و این چیزا بشیم

وبلاگم شده بازار

امیر رفته آبادان

رفتنش دلیل خاصی نداشت فقط خسته بود و می خواست یه استراحتی کنه

خیلی اصرار کرد منم برم

اما نرفتم درسته به مامانینا نگفتم نمیدونمم راضی میشدن یا نه

امیر میگه حسرت یه مسافرت تو دوران نامزدی به دلم مونده

شایدم حق داشته باشه

منو امیر خیلی چیزارو تو این دورانمون رعایت کردیم

البته امیر براش سخت تر بود اما به خاطر احترام به خواسته های من همه جوره باهام کنار اومد

خب منم به خاطر اینکه بچه اول بودم سعی می کردم مقیدتر باشم

و اینم میدونم که بقیه اینطور نخواهند بود

۸ماه از نامزدیمون گذشت

از عقدم بدم میاد دوستای قدیمیم میدونن

که حتی ماهگردارو  براساس جشن نامزدیمون میگیریم

امیرو دوست دارم دوران آرومی باهم داشتیم و داریم

اختلافاتیم باهم داشتیم ولی خدا شاهده تا حالا هیچ حرفی بهم نزدیم

که احترام همدیگه رو زیر سوال ببریم 

 یه وقتایی عصبیم کرده چون امیر خیلی خونسرده و من اینطور نیستم

تو این مدت از من بودنام کم شده دارم به ما شدن بیشتر فکر میکنمو نزدیک میشم

اشتباهم زیاد کردم

شاید خیلیارم از دست خودم رنجونده باشم

زیادم خانوم دلخواه نبودم کلا اینو میدونم

از خودم انتظار بیشتری داشتمو دارم

الانم که درگیر مراسمیم

برامون دعا کنید 

به زودی وبلاگمم عوض میکنم حس میکنم باید برم یه جای دیگه

امروز فهمیدم بابای ساره عزیزم فوت کرده

حرفی نمی تونم بزنم

حکمت خدا بالاتر از این حرفاست که ما بفهمیم

ولی یعنی اینهمه دعای ما.................

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 8:39 توسط من و دوست جونم| |

این ظرفشویی رو می خوام بخرم رنگه سیلورشو

ظرفشویی 8 نفره 2103 مجیک

سلام دوس جونا

بالاخره اومدم

دیروز با مامان رفتیم ظرفشویی هارو دیدیم

از این مدل خوشمون اومد مجیکه ۸نفره گفت ۴۸۷۰۰۰ولی جاهای دیگه ارزونتره

من وسایل اشپزخونه رو سفید و نقره ای میگیرم

مثلا لباسشوییم سفیده ولی درش نقره ای و ...

این سیلورشم لک نمیوفته نگاه کردم

حالا قراره بابا بگه از تهران برام بفرستن

در مورد اینکه چرا بزرگ نمیگیرم آخه اولا حتما می خوام رومیزی باشه

چون ما خونه مون ظرفشویی ۱۲نفره داریم

اصلا نمیشه دم دستی ازش استفاده کرد با اینکه خانواده ما ۵نفره ست

ثانیا اینکه باید زمین بزاریمو تو خونه های امروز ممکنه جا نباشه خب

بعد از اینکه ظرفشویی هارو نگاه کردیم رفتیمو ۳تا بلوز خریدم

یکی مجلسی کار شده واسه خریدای عروسی۳۵۰۰۰

یه تاپ مجلسی پلنگی برق برقی ناناز(تو حراج ۱۴۰۰۰)

و یه بلوز مهمونی خوشل(۲۸۰۰۰)

بعدشم امیر اومد و طلاهارو نگاه کردیم بازم چیزی خوشم نیومد

دیشبم دوس جونم رفت تهران

امروز صبحم پرواز داشت برای آبادان

جمعه برمیگرده

امیدوارم یه عالمه بهش خوش بگذره و سلامت برگرده

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 7:46 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستاي قشنگم

اميدوارم روزاي خيلي خوب و شادي رو داشته باشيد

اول از همه معذرت مي خوام

باور کنيد من وبلاگ همه رو مي خونم ولي چون تو اداره هستمو

هي معاون مياد هي رئيس مياد و نميتونم زياد صفحه هارو بالا نگه دارم

تو خونه هم که اينترنتم قطعه

باور مي کنيد چند ماهه مي خوام با مهربانو چت کنيم اصلا وقت نميشه

يا چند وقته يه اس ام اس نشده به بهار قشنگم و غزل کوشولو و بقيه بزنم

اميدوارم منو ببخشيد و بدونيد واقعا به يادتونم

و شرمنده محبتاتون

ديروز بعد از ظهر امير اومد دنبالمون و با مامان رفتيم فروشگاه رفاه

بعد از کلي تفکر و تحقيق بالاخره يه ماشين ريش تراش فيليپس مدل RQ 1050 خريديم(۱۸۹۰۰۰)

دوس جونمم واسه خودش يه ست نيوا خريد که يه کيف سفري خوشل داشت منم يه مام گرفتم

 بعدش رفتيم و مامان يه پلوپز (آرام پز و بخار پز) ديجيتالي تفال(۱۳۵۰۰۰)خريد

انقده خوشگله کوچولو هم هست هنوز کاراييشو نميدونم

خودمم يه قالب کيک گرد (۱۴۵۰۰)

و يه قالب بيسکويت(۱۲تايي ۴۳۰۰)

 و يه قيچي آشپزخونه (۲۷۰۰)پرستيژ خريدم

اينم مشخصات و عکس ريش تراش دوس جونم

ريش تراش فيليپس

بعدشم برگشتيم خونه

راستي يادم رفت بگم پريروز رئيسمون يه ربع سکه بهم هديه داد

کلي ذوق مرگ شدم

جريان توبيخم فعلا کنسله

بچه ها ظرفشویی رومیزی می خوام

چی بخرم کمککککککککککککککککککک

بابا میگه بوش ۴نفره

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 8:15 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای مهلبونم

خوفییییییییییییییییییییییییییییید

یه کوشولو کارام سبک شده یه کوشولو

اینجا انقدر برف باریدههههههههه

تو زمستون انقدر برف نباریده بود

طفلکی شکوفه ها یخ زدن

دیروز بعد از ظهر با دخترخاله و خاله م رفتیم بیرون

دخترخاله م دو تا پارچه برای خودش خرید

یکی برای کت و دامن و یکی هم برای پیراهن

خاله مم یه پارچه کت دامنی برای خودش و ۲تا پارچه چادری برای مادربزرگا خرید

آخه ما اینجا رسم خلعت داریم یعنی هدیه میبریم

نمیدونم شماهم از این رسما دارید یا نه؟

منم چیزی پیدا نکردم

طلاهارم نگاه کردیم اما از هیچی خوشم نیومد

بعدش امیرم اومد و رفتیم براش وسایلشو بخریم

۳-۴تیکه شد(کرم مرطوب کننده دستُ -افترشیو -ژیلت -برس- اسپری زیر بغل )

آخه آقاها که لوازم ارایش ندارن ماشین ریش تراش فیلیپس می خواستیم نداشت

قراره امروز بریم از رفاه بخریم

خب دیگه چیزی یادم نمیاد برم گزارش بنویسمو بیام بهتون سر بزنم

همتونو دوس دارمو به یادتونم

در مورد طلا پیشنهادی  تجربه ای ندارید؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:29 توسط من و دوست جونم| |

شلاااااااااااااااااااااااااام

مرسی که انقدر خوبید

تمام سعیمو میکنم که دیگه اضافه کار نمونم

بعد از ظهرامو به خریدا و برنامه های عروسی اختصاص میدم

در کل می خوام سعی کنم بین کار و زندگیم تفاوت قائل شم

چون من ادم خیلی حساسیم برام سخته

کلا نمی تونم بی تفاوت باشم

این خانوما گفتم که نامه توبیخ و قایم کرده بودن

امروز بهشون گفتم کارتون اشتباهه

بابا برگه توبیخه دیگه بدین به معاون

واسه چی زیر منت باشیم اصلا از کارای یواشکی خوشم نمیاد بالاخره یه روز گند کار درمیاد

اونوقت بیا درستش کن

همکارمم نامه رو داد معاون

معاونمونم فعلا که اعمال نکرده

الانم معاونمون می خنده میگه بی خیال پارش کردم

دیروز بعد از ظهر با مامانم رفتیم مغازه دوستش که لباس عروس می فروشن

چند نوع لباس عروس پوشیدم

دامن پف پفیم پوشیدم ولی چاق نشونم نمیداد

حالا قراره چند جا دیگه هم ببینم

حتی فروششم خیلی خوب بود

یه دامن خیلی خوشگلم خریدم ۴۰ تومن بود تو حراج داد ۲۰ تومن

امیرمم کلی استرس گرفته

یه عالمه دیروز اولتیماتوم داده که سریع خرید کنم

چهارشنبه هم میریم واسه خرید طلا

آخه من چیکار کنم اینجا طلای خوشل نیست

ماشینم خدارو شکر فروختیم

با اینکه یه عالمه کار داریم ولی کلی خیالم راحته

حس میکنم یکی اون بالا هوامونو داره

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 10:9 توسط من و دوست جونم| |

سلاااااااااااااااام

خبر خاصي نيست

درسته هزار تا کار داريم واسه عروسي

ولي خيلي بي حسم

ديگه محيط کارمو دوست ندارم

کارم خيلي خوبه ها مکانشم خوبه

ولي اصلا تقسيم کار درستي وجود نداره

حرصم ميگيره خيلييييييييييييييي

چند روزه اخير خيلي از نظر کاري تو فشار بودم

به خاطر همون جلسه اي که گفتم

همينجا بايد از امير تشکر کنم

واقعا شبا تا ديروقت ميموند خونه مونو کمکم ميکرد

آخرشم که رئيس ..... حرفمو گوش نکرد براي يه جلسه جداگانه

و فکر ميکنم اونهمه زحمتم زياد نتيجه نداشت

ببخشيد واقعا حرف جديدي ندارم فقط سبد سيبزميني و پيازم خريدم ۹۵۰۰

خيلي خوشلهههههههههههه

اگه بشه عصر با مامانم ميرمو چند تا لباس عروس پرو مي کنم

اصلا حوصله کار ندارم

يادم رفت بگم که رئيس محترم به خاطر همکارام

که منو اغفال کرده بودن و اطلاعات اشتباه بهم دادن

يه توبيخ خوشگل گفت بزارن در پرونده همه خانوما که ۳نفريم

که خانوما فعلا قايمش کردن

واسه من که اهميت نداره خدا خودش شاهد همه چيزه

فقط کاش زودتر عوضشو سر رئيسم در بياره

فعلا باباي

راستي اگه کسي سفر خارج از کشور رفته

بهم در مورد هزينه ش يه توضيحاتي بده

بووووووووووووووووووووووووس ۴ خانوما

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 12:18 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای خوبم

دو روزه می خوام اپ کنم ولی اصلا فرصت نمیشه

امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه

الانم سریع باید برم چون خیلی کار دارم

فقط اومدم یه گزارش اجمالی بدمو برم

من دوشنبه بعد از ظهر با آبجی رفتیمو از نمایندگی لورال لوازم ارایشمو گرفتیم

عکس یه سریشو از اینترنت پیدا کردمو گذاشتم اما دوربین ندارم از بقیه عکس بندازم

محلول پاک کننده ارایش چشم پاک کننده آرایش چشم و لب لورآل - آرایش پاک کن دوفاز لورآل 

    

ریمل والیوم شاکینگ (VOLUME SHOCKING  کرم پودر آکورد پارفه کمپکت (ACCORD PARFAIT   رژ گونه بلاش دلاسیو

       

رژلب LOREAL -202   رژلب LOREAL -206

شیر و تونیک هیدراکانفورت  

 

  کرم مرطوب کننده هپی دریم

کرم پودر- ۳تا مداد رنگی و خط لب و برس و شونه

 دو تا لاک  و یه رژ لبمم مارک ایزابل و ۳تا سایه براق تکی هم مارک سوپراستار برداشتم

چند تیکه کوچیک موند که قرار شد بعدا بخرم

مثل وسایل مانیکور و کیف ارایش و ...

در کل  با تخفیف شد ۱۶۶۷۰۰

یه دفترچه تلفن و یه جا کلیدی خوشگل با اشانتیون کرم روز و شب و دور چشمشم بهمون داد

دیروزم که من تا ۵ اداره بودم بعد رفتم خونه

امیرم اومد خونه مون

ماشینمونو دادن من کلی دعواش کردم که چرا تنها رفته تحویل گرفته

ولی خودش ناراحت بود گفت می خواسته منو سورپریز کنه

ولی چون قرار بود ماشینو به خاطر خونه بفروشیم

باباش مستقیم بردتش بنگاه

برای من تفکرات امیرم با ارزش

حیف که نشد ماشینو نگه داریم

من دیگه میرم

فردا جلسه هست و من نتیجه زحمت ۱ماه اخیرمو میبینم

دعا کنید خوب برگزار شه

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 10:58 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستااااااااااااااااااااااااااای مهلبون

خوفییییییییییییییییییییید

اول از همه یه آفرین به هلیای عزیز

به خاطر تصمیم درستش

دیروز من تا ساعت ۴ اداره بودم چون قراره این هفته رئیس بزرگ از تهران بیاد

و همه تو هول و ولا هستند و

متاسفانه همه کارا رو هم ما که تو ستادیم باید انجام بدیم

باید سعی کنم بی خیال تر و خونسردتر باشم

خودم اینهمه کار دارم هزار تا کار جدیدم میریزه سرمون

ساعت ۴:۳۰ که رسیدم خونه آماده شدمو با مامان رفتیم بیرون

کریستالای خوبی تو بازار نبود

شایدم خریدای جدید نیومده

قرار شد یکم صبر کنیم

بعدش با مامان رفتیمو لباس ز* ی* رای خرید عروسیمو انجام دادم

وای انقده قشنگن همش سفیده ها ولی جنسای فوق العاده ای دارن

حیف نمی تونم توضیح بدم فیلتر میشم

امروزم بعد از ظهر با آبجی(خواهر امیر) قرار گذاشتیم

بریم واسه لوازم ارایش

و احتمالا پارچه بخریم برای کت شلوار یا کت دامن

دعا کنید چیزای خوبی بخریم

بابای

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 11:45 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای گلم

یه دنیا از محبتاتون ممنون

وقتی می بینم دوستایی دارم که وقت میذارن و راهنماییم میکنن

واقعا تو پوست خودم نمی گنجم

از نظراتتون واقعا ممنونم

من هایلند و می شناسم

این دفعه هم که تهران بودیم با امیر رفتم اونجا و یه ریمل و رژلب خریدیم

خیلی اونجارو دوس دارم

ولی فکر کنم لوازم ارایشمو باید از همین جا بخرم چون هی که نمی تونم بیام تهران

من خیلی زرنگ باشمو بتونم مرخصی بگیرم

بتونم بیام تهران و لوازم چوبی و اینه شمعدونمو بخرم

از طرف دیگه می خوام لوازم ارایش عروسیم از یه مارک باشه

نمی دونم چرا ولی حس خوبی بهم میده

ولی نظرات همتونو نوشتم و برام باارزشن

و مطمئنا ازشون استفاده می کنم

امروز هشتمین ماهگرد باهم بودن من و امیره

و فقط ۲ماه و ۲۴روز تا عروسی ما مونده

چند روز پیش با امیر حرف زدمو کلی در مورد خریدا و مراسم خیالمو راحت کرد

و حالا فقط دغدغه م زندگیه مشترک و زیر یه سقفه

به نظرتون من آمادگیشو دارم

امیر که گفت من می تونم خانوم خونه باشمو اونم کمکم می کنه

دیروزم رفتیمو قرارداد آتلیه و فیلمبردارو نوشتیم

۵۰۰ تومن برای فیلمبرداری و میکس یه روز از ساعت ۱۲ظهر تا ۲نصفه شب

فعلا ۶۵۰ تومن برای آلبوم ژورنالی ۱۰ برگی(۲۰ صفحه)

یه تصمیمایی هم برای حنابندون مردونه گرفتیم

از خدا می خوام مثل همیشه خودش هوامونو داشته باشه و کمکمون کنه

دیشبم رفتیم خونه عمو کوچیکه

میدونستید یه امامزاده تو زنجان هست

 که نهمین جائیه روی کره زمین که دعا توش مستجاب میشه

اولین جا حرم حضرت ابوالفضله

منم خیلی به این امامزاده اعتقاد دارم

عشق من ۸ماهه رسما باهمیم

ممنون به خاطر همه چی و ممنون که همراه خوبی بودی 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 14:42 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونای ساکن وبلاگستان خاموش

قراره این هفته بریم لوازم ارایش و ادکلنمونو بخریم

ما مارک لوازم ارایشی لورال و ادکلنای ایفوریای کلوین کالین و کاندید کردیم

پیشنهاد شما چیه/

راستی اصلا لوازم ارایش چیا می خرن؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 20:0 توسط من و دوست جونم| |

(بچه ها واقعا توتی دروغ می گفته؟

یعنی ۲سال همه سرکار بودیم

اگه خبری دارید به منم بگید بدجوری فکرم در گیره)

شلام تنبلا

اصلا دست و دلم به آپ کردن نمیره آخه خیلی وبلاگستان خلوته

من از وقتی سرکار رفتم تصمیم داشتم

اولین حقوقی که گرفتم  مامانینارو شام مهمون کنم

(البته یه تصمیمم دارم که ببرمشون مسافرت ولی اون میمونه بعد عروسیمون)

هی زمان شام این ور و اونور میوفتاد تا اینکه تصمیم گرفتیم شب تولد بابا بریم

زنگ زدم و خاله اینا و خواهر امیرم دعوت کردیم

اول با امیر رفتیم و تو کاروانسرا سنگی جا رزرو کردیم

شب خوبی بود فکر کنم به همه خوش گذشت

بعد از شامم کیک خریده بودیم و تولد بابارم همونجا گرفتیم

حدودای ۱۱ بود برگشتیم خونه

البته من با فکر و خیالای خیلی بدی اونشب خوابیدم

خب بابایی من که اینجارو نمی خونه

ولی همینجا می خوام تولدشو تبریک بگم

عاشقتم بابای گلممممممممم

بچه ها دقت کردید به روزشمار ما؟؟؟؟

تا عروسی ۲ماه و خورده ای مونده

استرس گرفتم و هنوز هیچ کاری نکردیم 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 7:45 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونای تنبل

بابا بسه دیگه مگه شما اداره ندارید چرا نمیاید سرکار؟

خوبه منم خاطره ننویسم براتون

من هفته پیش ۴شنبه و ۵شنبه اومدم سرکار

بعدش شنبه و یکشنبه رو مرخصی گرفتم که بریم ارومیه

۵شنبه ساعت ۳بود از زنجان راه افتادیم

خیلی جاده خوبی داشت من ۵سال بود ارومیه نرفته بودم

این پل جدیدم که ساختن واقعا راه و نزدیک کرده

یعنی یه نفر اگه بخواد تو راه وانسته و با سرعت معمول رانندگی کنه

۴ساعته از زنجان می تونه برسه ارومیه(۴۷۵کیلومتر)

اول رفتیم تبریز و از شیرینی فروشی تشریفات که من عاشقشم شیرینی خریدیم

و یه دور کوچولو تو تبریز زدیم و کلی برای من تجدید خاطره شد

حدودای ۸ شب بود رسیدیم ارومیه و رفتیم خونه دوست بابام

خانواده خیلی خونگرم و مهربونین

جاهای مختلفی رفتیم از بند(یه جایی مثل دربند تهران) گرفته تا باغشون و جاهای دیگه

یه نوه کوچولو نازم داشتن که خیلی خوردنی بود یه سال و ۸ماهش بود

با اینکه من یکشنبه رو هم مرخصی داشتم ولی دیگه شنبه ساعت ۱۱ از ارومیه راه افتادیم

رفتیم تبریز باغلارباغی ناهار خوردیم

بعدشم یه دور تو ولیعصر زدیم

کلی خودمونو کشتیم تا بورس کریستال تبریزو پیدا کنیم

که گفتن طبقه پایین بازار شمس تبریزیه رفتیم ولی چیز خاصی نداشت

و از اونجام رفتیم فروشگاه خانه و آشپزخانه تبریز

من خیلی تعریف این فروشگاه و از مهربانو و خواهرم شنیده بودم اما خودم نرفته بودم

۱ساعتی تو تبریز معطل شدیم تا فروشگاه باز کنه

بعدش رفتیم فروشگاه

وای من عاشق این فروشگاه شدم چه وسایلیییییییییییی

و چه قیمتهایی

حدود ۱ساعت و نیم تو فروشگاه بودیم دیگه بزور منو کشیدن بیرون

من یه سینی گرد(۲۲۱۰۰)(سیاه)

Gallery melamine trays

یه سبد مربع قهوه ای  (۱۴۱۰۰)

عکس سبد(سبد من قهوه ای سوخته و یکم کوتاه تر از این شکله)

یه پارچ سفید دو لیتری خال خالی سفید(۲۳۵۰۰)

Two tone melamine bowls - Purple

یه کاسه بزرگ سفید باربارا ایگن(۲۱۲۰۰)

Barbara Eigner melamine design - White

 و دستمال سفره لوتوس پلاسیم(۳۵۰۰)

و دستمال کوشولو(۱۱۰۰)

خریدم با ۱۰ درصد تخفیف

کلیم وسایل تزئینی داشت که مامان گفت الان جو نگیردت

بزار خونه تو بچینیم کم و کسریاشو میری از تهران می گیری

عکسم عمرا نمی ذارم

چون عکس عیدیامو با اونهمه مشقت گذاشتم هیشکی توجه نکرد

دیگه ساعت ۷:۳۰ بود از تبریز حرکت کردیم و ساعت ۱۱ خونه بودیم

روی هم رفته سفر خوبی بود فقط کاش امیرم بود

باید از امیر تشکر کنم که تو خونه ما میموند و

به جای اینکه منو ناراحت کنه می گفت باید کاری کنم بهم خوش بگذره

 و از بابای گلم که هر چی از خوبیاش و مردونگی و خانواده دوستیش بگم کم گفتم

از خدا می خوام همیشه سلامت باشه و سایه ش بالای سر ما

نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 8:15 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای قشنگم

عیدتون مبارک

امیدروارم سال جدید سالی پر از شادی

سلامتی خوشبختی و رسیدن به ارزوهایه خوشگلتون باشه

امسال اولین عید متاهلی من و امیر بود

از فامیلای امیرینا فقط خونه عموش رفتیم

و خونه خاله ها که فامیل مشترک بودن

و خونه عمو و عمه های من

کلی هم عیدی گرفتیم

خوشحالم که امسالم منو بزرگ حساب نکردن و بهم عیدی دادن

من اولین عیدی رو از امیر گرفتم شبی که برام عیدی اورده بودن(یه نیم سکه و ...)

امیر امسال  لحظه تحویل سال خونه ما بود

بعد از تحویل سال بابایی از لای قران بهمون عیدی داد

بعدش دوس جونم بهم یه تراول ۵۰داد منم ذوق مرگگگگگگگ

بعدش مینا برامون یه کارت پستال درست کرده بود که عکس بچگیای منو امیر بود

در واقع خاص ترین عیدی بود

از خونه ما رفتیم خونه امیرینا اونجام پدرجون بهم یه تراول ۵۰داد

و وقتی دیدم بین من و دخترش تفاوتی قائل نشده بیشتر شرمنده شدم

(البته از اونجائیکه من دخمل لوس باباییمم

اگه بابام بین من و عروسش تفاوت قائل نشه سکته می کنم)

عیدیای دیگه ای هم گرفتیم 

 یه اردو خوری رنگی خوشگل از خاله کوچیکه

یه ظرف سرامیکی حصیری و یه پارچه کت دامنی و یه پارچه پیراهن مردانه از خاله بزرگه

یه پارچه بلوز مردانه و یه پارچه بلوز زنانه از عمو بزرگه

یه پارچه بلوز مردانه و یه پارچه بلوز زنانه از عروس خاله م

و عیدیای دیگه که الان یادم نیست

See details: Blonde woman standing with arms folded و اما سال ۸۷

سال ۸۷ سال عجیب و آینده سازی برای من بود

حافظه خوبی ندارم که بخوام تک تک ماجراهاشو

به یاد بیارم ولی مهمتریناش همیشه یادمه

ماه های اولش پر از تردید بود پر از استرس خلاصه روزای خوبی نبود گیج بودم نمیتونستم تصمیم بگیرم

ولی بالاخره انتخابمو کردم و امیر شد همسفرم تو این سفر پر خاطره پر مخاطره

خدا خیلی کمکم کرد خیلی همراهم بود

و پشیمون نیستم

من خیلی بد بودم و امیر خیلی خوب

نقاط ضعفم داشتیم و داریم

ولی مطمئنم صبوری امیر و همراهیش باعث میشه هر روز کاملتر شیم

و هر روز  من ها داره کمتر میشه و تبدیل به ما میشه

دومین اتفاق مهم استخدام شدنم بود

شاید من یه توانائیهایی داشتم

ولی مطمئنم دعای پدر و مادرم باعث شد من اینجا باشم و تو این موقعیت شغلی

و خیلی اتفاقای ریز و درشت دیگه که قبلا تو همین وبلاگ توضیحشون دادم

 از جشن نامزدی و خرید جهیزیه و وام ماشین و ....

خدارو شکر فقط همینو می تونم بگم

و ازش می خوام همیشه دغدغه ها همینا باشه

و ازش می خوام هیچ کسو با مرگ جوون مرگ عزیزاش فقر  امتحان نکنه

و اما  ارزوها و برنامه های سال ۸۸ (این قسمت تکمیل تر خواهد شد)

See details: Couple looking out of the window

-- اولیش  رابطه  با خدا(کسی که هیچ وقت تنهام نذاشت و من .....)

---دومیش خوش اخلاق  و عاشق تر بودن مخصوصا در مورد دوس جونم

----- سومیش اینکه بیشتر هوای پدر و مادرمو داشته باشم

------- تلاش برای بالا بردن اندوخته های معنوی - علمی و اخلاقی خودم دوس جونم و اطرافیانمون

--------قانع بودن

---------بالا بردن اعتماد به نفسم

----------- از بین بردن زودرنجیم و محکم بودن

--------- کم کردن وزنم

----------- خریدن ماشین

------------ رفتن به یه سفر خارجی ترجیحا به عنوان ماه عسل(قابل توجه دوس جون)

و بقیه شو باید با امیرمم مشورت کنم و بنویسم اخه این وبلاگ مشترکه ها

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 7:55 توسط من و دوست جونم| |

سلام به همگی

یه سلام تازه

عین سبزیه تازه که وقتی بهش آب می خوره

 حس طراوت به آدم میده

یه سلام به خوشگلیه سیب قرمزززززززززززز

سر سفره هفت سین

دقت کنید خوشگلی , رو این کلمه حساس باشید و غلظت تلفظ کنید

ماهي كوچولوي شيطون

سكه اي كه شب و روز  براش مي دوييم

حالا

طبق قرار قبلي شب چهارشنبه آخر سال

الي خانوم اومدن خانه مااا و طي برگزاري مراسم

آتش بازي تحقيقا به اين نتيجه رسيدم كه

الي مرد جنگه

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آقا يك كوماندو بازي در آورد كه من يكي واقعا كم آوردم

كمتر از ديناميت دست نمي زد

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟

مي گفت شان شخصيتش بالاتر از اين حرفاست

منم به ياد دوره خدمت دنبال

مهمات براي خانوم بودم

عين يه فرمانده نترس كل برنامه رو داشت هدايت ميكرد

خلاصه اون شب گذشت و كلي از خاطراتش باقي موند

تا اينكه روز عيد كه نوبت من بود

پا شدم شال و كلاه كردم و يا علي

رفتيم خونه خالهههههههههههه

جاتون خالي بعد از اينكه ترتيب ماهي رو داديم

يك دسر توپ ( من عاشق دسر هاي الي هستم )

بر تن شكم كرديم و پاي سفره نشستيم

تقريبا ۵ بار حداقل پوزيشن سفره رو با مينا تغيير داديم

تا راضي كننده شد

بعد همه شيك و پيك دور سفره نشستيم

هميشه دوست دارم قبل از سال تحويل آخرين

نماز سال قبل رو بخونم و باهاش خوشگل خداحافظي كنم

سر سفره هر چي فال حافظ گرفتم

همه عالي اومدن

براي خالم گرفتم . حضرتش گفت : 

يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور

براي خودم گرفتم . حضرتش گفت :

مزده اي دل كه دگر باد صبا باز آمد

حس خيلي خوب بود چون

صفحه اي از قرآن رو باز كرديم تا

پول هاي نو رو لاي اون صفحه بذاريم

وقتي نگاه كردم سوره ابراهيم بود

چند دقيقه قبل سال تحويل چند تا عكس

دورهم به زحمت مينا گرفتيم و

بعد سال تحويل همگي رو بوسي كرديم

 تو ترافيك ماچ و بوسه همگي گير كرده بوديم كه نگو ونپرس

خنده بازاري بود

از اون به بعدش رسيديم به عيديا كه

مهمترين قسمته

هميشه به الي ميگم كه

عيد رو با پولهاي نو خيلي دوست دارم

تو عيد دلم نمي خواد چيزي بخرم براي كسي

بيشتر دوست دارم پول تازه عيدي بدم

اول عمو لاي قرآن رو باز كرد به سمت من گرفت و گفت امير حان

خودت بردار

۵ تومني ها هم كه به من چمممممشك

مي زدن و من هم تو رعايت ادب

يكي رو برداشتم و تشكر كردم

بعد به طرف الي گرفت

و گفت دخترم بردار

الي نه گذاشت نه برداشت

فرتي ۱۵ تومن از لاي قرآن برداشت و

گفت تو اداره ما گفتن اين طوري بردارين

آقا من آي پشيمون شدم

آي پشيمون شدم

گفتم چي مي شد عمو دوباره به من

يه تعارف ديگه مي زد

اما دريغ كه يه دور كه چرخيد هيچي نموند

بعد خالم و شوهر خالم ( عمو )

بهم يه سكه هديه دادن

الي جونم يه عطر واقعا خوشبو

و مينا كه يه گرافيست حرفه اي هستش

يه عكس دوره بچگي منو الي رو كه روش كاركرده بود

و به شكل يه كارت پستال سال نو مبارك درآورده بود و

بهمون هديه داد كه وقعا تو همه هديها بعد از هديه

ناب الي تك بود

برنامه عيد ديدنهامون هم اول از خونه ما شروع شد

بعد خونه مامان و بابا بزرگ الي

بعد مامان و بابا بزرگ مشتركمون

و باقي فاميل

هميشه به الي به خاطر داشتن

عمو و عمه هاي عزيزش حسودي ميكنم

و مي دونم كه هيچوقت نخواهم تونست

كه لطف و محبتاشون رو جبران كنم

و

امشب هم رفتيم خونه آبجيه نازنينم

كه همه بچه هاي فاميل هم بهش همون آبجي رو ميگن

تعريفاي ريز اين چند روز رو ميذارم به عهده الي

عيد رو به همه عزيزاي وبلاگي تبريك مي گم

اسم نميبرم تا شرمنده اونايي كه جا ميمونن نشم

سال خوشگل

سال شاد

سال پر از موفقيت

سال سلامتي

براي خودتون و خانواده هاتون

و تمام كسايي كه دوسشون دارين رو

براتون از صميم قلب آرزو مي كنم

كامتون هميشه شيرين

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 2:38 توسط من و دوست جونم| |

اینم عکس عیدی و سفره ای که خاله اینا یه شب قبل از

چهار شنبه سوری برام اوردن

 

هفت سینی که امیرینا زحمتشو کشیده بودن

عیدی

عیدی (سکه رو دوس جونم بهم داد بقیه شونو خواهر امیر و خواهر زاده هاش)

آجیل و شیرینی و شکلات

ماهی

نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:7 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin