ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
شلااااااااام شلام صد تا شلااااااااااام دی ری رین دی رین رین من الان شرمنده م دیشبم به امیر گفتم عکسارو بریز بابا من از دوستام خجالت میکشم گفت ویروسای کامپیوتر وحشتناکه دوربینو نابود میکنه حالا امروز مثلا می خواد درست کنه دیروز نزدیکای ظهر بود امیر زنگ زد که خانم یه دقیقه تشریف بیارید دم در اداره تون منم رفتم پایین و دیدم یه جعبه کادو شده داد بهم گفت یکی از مشتریاش به عنوان کادو عروسی برامون اورده الهی من قربون دوس جونم برم میدونه من دلم طاقت نمیاره و از هدیه خوشم میاد که بازش کنم سریع آورده بود که خدایی نکرده من عقده ای نشم خودشم اصلا بازش نکرده بود سریع اومدم بالا و افتادم به جون کادوهه واییییییییییییییییییییییی یه شکلات خوری کریستال بوهمیا ۲۴ عیار بود شکل سیب انقده خوشگلهههههههههههههههههه کسی قیمت داره آخه با همکارم شرط بستم ؟ بعدشم زنگ زدم به آتلیه و برای ساعت ۶:۳۰ قرار گذاشتیم سریع رفتم خونه و برای همسر عزیزتر از جانم یه املت درست کردم ساعت ۶:۳۰ رفتیم آتلیه عکسامون خدارو صد هزار مرتبه شکر خوب شده چند تایی انتخاب کردیم گفت امروزم فیلم مادر عروسی رو بهمون میده دعا کنید با اون ادا و اصولایی که فیلمبردار ازمون خواست فکر نکنم چیز جالبی بشه بعد آتلیه رفتیم یه بلوز آستین کوتاه برای امیر گرفتیم یه شامی بیرون خوردیمو ۲تا تخم مرغ شانسی خریدیمو برگشتیم خونه از تخم مرغ من یه مداد تراش فلزی و یه توپ فوتبال بادی و از تخم مرغ امیر یه فیل بادی گنده در اومد دو تاشونم خیلی خوشلن برای اولین بار غذاساز و راه انداختیمو مواد کتلتو درست کردیم که امروز برم سریع برای عشقم واییییییییییییییساعت ۵جلسه نقد کتابه من حوصله شو ندارم این عکسم مربوطه به تصمیم منو امیر برای اینکه خانواده هامون یا دوستامونو دعوت کنیم بالا پشت بوممون بهشون کباب بدیم اخه ما یه پشت بوم محشر داریم که دور تا دورش دیواره و فقط واسه ماست ----------------------------------------------------------- پریروز وقتی می خواستیم بریم خونه ندا به مامان زنگ زدم گفت امیر کجاست؟ گفتم رفتی گل بخری گفت سلیقه شو قبول داری(آخه من تو گل خیلی سخت گیرم) گفتم ارهههههههههههههه و با اطمینان گفتم و ته دلم آرامش خاصی داشتم که کسی کنارمه که بهش ایمان دارم سلااااااااااااااااااااااااااااااااام وای من انقده خوابم میاد که الان سرم داره میوفته رو میز دیشبم دیر نخوابیدما اما نمیدونم چمه تازه ساعت ۹ کو تا ۲ یکشنبه قرار بود بریم مهمونی خاله اینا زنگ زدن که ساعت ۹ میایم دنبالتون من و امیرم آروم آروم آماده شدیم و پیش به سوی باغ خب خیلی خوش گذشت شامم همونجا جوجه کباب درست کردن هوا هم خیلی خوب بود تا ساعت ۲اونجا بودیم ۱نی نی خوشگلم به اسم دنیز هی به من میگفت لولوکات (منظورش شکلات بود)بده بعدش کیفه منو بر میداشت میگفت اجازه بده خلاصه من که حسابی با ا.ون سرگرم بودم دوشنبه که عید بودم دوس جونم بهم عیدی داد که قرار شد باهاش از این تخم مرغ شانسیای گنده بخرم که هنوز موفق نشدم ساعت ۸:۳۰ با صدای تلفن یه مزاحم که پسرخاله م گفت اکیپ منتظر امیرن برن سد غواصی امیر آماده شد منم یه چیزایی براش گذاشتم رفت خودمم رفتم خونه مامان تا ۳اونجا بودم امیرم ناهار برگشت یکم خوابیدیم شد ۵ تا بجنبیم ساعت ۷ شد امیر رفت بیرون گل خرید منم آماده شدمو رفتیم خونه ندایینا الهی ندای قشنگم حسابی کدبانو شده برامون قیمه و مرغ پلو درست کرده بودن یه عالمه هم میوه و بستنی و .... تازه هدیه تفلدمم بهم داد که یه مجسمه گوگولی خارپشته امیر و شوشوی ندا هم کلی با هم حرف زدن کلی هم سر به سر من و ندا حرف زدن هی میگفتن به شما حسودیمون میشه همچین شوهرایی گیرتون اومده یا میگفتن تو این قحطی شوهر واقعا شانس آوردین من و ندا هم حرص می خوردیم ساعت ۱۲هم لطف کردنو مارو رسوندن خونه مون خاطره قشنگ و فراموش نشدنی بود امیدوارم بازم تکرار بشه ممنون خانومی به خاطر مهمون نوازیتون دوستای قشنگم سلام امروز خواهر امیر مارو شام دعوت کرده باغ البته خوشبختانه مامانینا هم هستن چون فامیلای داماد امیرینام هستنو ۲-۳تا زوج جوون تازه ازدواج کرده بینشون هست خب من نباید کم بیارم دیگه البته عمرا کم نمیارم ولی خب ادم توی خودش یه حسایی داره بالاخره در همین راستا دیروز با مامان رفتیم بیرون که من یه مانتو بخرم ۲ساعتی گشتیم اما دریغ از یه مانتو عوضش یه جا قاشقی استیل که مدت ها دنبالش بودمو خریدم و همش دارم ذوق میکنم دیروز صبحم نیم ساعت از اداره مرخصی گرفتمو رفتم پاستیل و شکلات خریدم دیشبم داشتیم فیلم به همین سادگی رو نگاه میکردیم به نظر من که فیلم خیلی قشنگ و عمیقی بود خانومه داشت زرشک پلو درست میکرد که امیر هوس کرد منم بلند شدمو برای دوس جونم زرشک پلو درست کردم سالادم همینطور و ساعت ۱۱ شام خوردیم و حس خانومه فیلمه به همین سادگی رو پیدا کردم یه حسایی رو تو زندگیم کم دارم پیداشون نمیکنمو این دیوونه م میکنه امروز اگه خدا بخوادهم من و هم امیر می خوایم بریم آرایشگاه آهان یادم رفت دوس جونمم برای تخم مرغ شانسی خرید از توش حلزون دراومد دیگه فعلا برم بای بایییییییییییییییییییییی فردای روز عروسی مراسم پاتختی تو خونه خاله اینا برگزار شد من خیلی خسته بودم به خاطر همین دیگه آرایشگاه نرفتم فقط حدود ساعت ۴لباسامو برداشتمو رفتم خونه مامانینا یکی از دوستای بابا که از ارومیه اومده بودن دخترش آرایشگره اون ارایشم کردو موهامو سشوار کشید حدودای ۶ بود رسیدم خونه خاله فامیلای نزدیک بودن در واقع خاله پاتختی گرفته بود که همه نیان خونه من و امیر یکم زدیمو رقصیدیمو بعدش رسیدیم به باز کردن کادوها صحنه جالبی بود دونه دونه کادوهارو باز کردن هدیه های خوبی برامون اومده بود فقط ۲-۳تاش تکراری بود که اونارو دادم به خاله که اگه خواست به کسی هدیه بده ۴تا پتوی گلبافت تک نفره(البته خارجی بودن مثل گلبافتا بود) ۱پتوی گلبافت دونفره و تقریبا تمام سرویس کریستالای والتر گلاس آلمانی برامون اومده بود من خیلی این کریستالارو دوس دارم چون ساده ست و یکم ظرف و ظروف دیگه که خوشبختانه اکثریتشون خوب بودن شبم بابایینا اومدن و شام خونه خاله بودیمو کیک عقدمونو بریدیم خب دیگه خاطرات عروسی و پاتختی ما تموم شد البته من تقریبا از همه چی عکس انداختم اما چون کامپیوتر ویروسیه امیر نمیذاره دوربینو بهش وصل کنم دعا کنید زودتر ویروسا بپرن یکم بعد میامو روزمرگی ها رو مینویسم فعلا بابای سلام وای خوش به حالتون ۵شنبه ها تعطیلید امیرم تعطیله و حسابی می خوابه حسودیه من درد میکنه به کی بگم خب؟ دیروز یکی از مشتریای امیر کره حیوانی آورده بود برامون البته من اصلا اهل کره نیستم ولی مامان میگه واسه مهمونیا خوبه فعلا که گذاشتمش فریزر دیروز نیم ساعتی دیر رفتم خونه رئیسمون به خاطر یه کاری گیر داده بود منم اعصابم حسابی بهم ریخت آخه به من چه برم یه پروژه رو توجیه کنم اونم پروژه ای که خودمو نمیتونم توجیه کنم که اجرا شه دخترخاله مم زنگ زد یکشنبه هفته بعد دعوتمون کرد باغ فامیلای خودشونم هستن و ۲تا تازه عروس باید دنبال یه لباس خوب بگردم بهر حال ۳رفتم خونه امیر زودتر از من رسیده بود ناهارو خوردیمو امیر رفت منم مثلا یه چرتی زدمو بلند شدم اول یکم هویج خلال کردم گذاشتم فریزر برای سوپ و شیرین پلو تو خونه گوجه فرنگی داشتیم اونایی که در آستانه خراب شدن بود رنده کردم گذاشتم فریزر برای املت بقیه شم سالاد درست کردم چه دختر کدبانویی امیر اومد با ۲تا بستني خانواده گنده طالبي و قهوه یه فیلم نگاه کردیم شام خورديمو خوابيديم چقدر دلم سوخت به خاطر سقوط هواپيما خدا خودش به خانواده هاشون صبر بده خب بريم سراغ بقيه خاطرات عروسي اول از همه بگم که من ۳تا از دوستاي صميمي رو که تو خوابگاه باهم بوديم دعوت کرده بودم عروسي- يکيشون اهوازه که فرداي عروسي ما امتحان داشت و هيچ جوره نميتونست بياد و عذرش موجه بود ولي ۲تاي ديگه که تهران بودن اصلا برام قابل قبول نبود نيومدنشون و من تصميم جدي گرفتم ارتباطمو باهاشون قطع کنم چون دلايل نيومدنشون خيلي مسخره بود نوشتم که يادم بمونه چه دوستايي دارم من ادم پرتوقعي نيستم حتي اگه ميگفتن بهمون مرخصي نميدن خيلي راحت قبول ميکردم ولي دلشون نمي خواست بيان خب خاطراتمون رسيد به جايي که من از خواب بيدار شدم (البته خوب که نخوابيدم چون تاجم ميرفت تو سرم فقط دراز کشيدم) کم کم مي خواستن شامو سرو کنن يه قسمتي رو هم براي منو امير آماده کردن باز هم ادا و اصول فيلمبردار که ني هاتونو بزاريد تو يه نوشابه يا غذا بزاريد تو دهن همديگه ديگه ولمون کرد که غذامونو بخوريم که يهو وسطش من حس کردم حالم داره بهم می خوره سریع مامانمو صدا کردمو رفتیم تو اتاق پرو لباس عروسمو در آوردم کلا گنمو در اوردم انداختم دور و دوباره لباس عروسمو پوشیدم خیلی راحت شدم امیر بیچاره هم غذاشو تنها خورد دیگه مهمونا بیرون منتظر ما بودن از پله ها امیر دستمو گرفت و اومدیم پایین دم در باباب بزرگم نشسته بود بغلش کردیم و روبوسی و رفتیم بیرونه تالار یکم عروس گردونی کردیم تا رسیدیم خونه مامانمینا اونجا هم خیلی قشنگ بود خواهرمو دخترخاله ها آهنگ یار مبارک باد مبارک باد و با هم می خوندن اونجا با باباییم رقصیدمو پدربزرگم دست منو امیرو تو دست هم گذاشت و برامون آیه الکرسی خوند بعدش بابا منو از زیر قرآن رد کرد و بغلم کرد منم دستشو بوسیدم ولی خدارو هزار مرتبه شکر که گریه نکردم خیلی رو خودم کار کرده بودم که گریه نکنم چون گریه من بابا و مامان و خانواده مو ناراحت میکرد دلم نمی خواست یه ذره هم تو دلشون غصه باشه می خواستم خیلی عادی براشون تلقی شه بعد از خونه مامانمینا عروس گردونی بود وای انقده خوششششششششششششش گذشت با امیر کلی گلای ماشینو میکندیم پخش میکردیم به ماشینا دلار میدادیم خلاف میرفتیم خیلی خیلی خوب بود رفتیم به سمت خونه خاله مینا اونجا برام گوساله قربونی کردن تو خونه خاله دست هم حنا گذاشتیم اون عکس خوشگله از حنامون مربوط به همون شبه و اونو امیر نوشته دوباره رقصیدیمو با مهمونا خداحافظی کردیم امیر چشماش پر شده بود و مامانشم منم میگفتم پسرتونو بردم دیگه رفتیم خونه خودمون خاله وسطیم باهامون اومد و پسرخاله م که ماشین عروسو برگردونه آخه خونه ما پارکینگش دسته طبقه اوله یکمم فیلمبردار اومد بالا از خونه مون فیلمبرداری کرد گفت بشینید رو تختتون با هم حرف بزنید منم عصبانییییییییییییییییییی گفتم با دوربین حرف میزنم چند جمله گفتمو بای بای کردیم همه که رفتن من واقعا خسته و گرسنه بودم یکم غذا از سالن کش رفته بودیم اونو خوردم دامنم به جرات میتونم بگم ۱۵-۲۰کیلو بود در اوردم امیر موهامو باز کرد روز قبلشم مامان تو یخچال برامون صبحونه گذاشته بود که دیگه صبح زود نیاد خونه مون امیر نمازشو خوند و خوابید من ۹بیدار شدم خواهر امیر ساعت ۱۰ اومد ۲شاخه گل برامون آورد و بعد با امیر رفتن لباس و شنل و اینارو پس دادن اینم از خاطرات عروسی ما یه سری جزئیات با خاطرات پاتختی مونده که تو پست بعدی تعریف میکنم سلام خوبيد دوس جونا قسمت دوم خاطرات عروسي رو مي خوام بنويسم ولي نياز به تمرکز دارم تا جزئيات يادم نره تو اداره هم نميتونم اين کارو بکنم ديروز تا ۴ اداره بودم يه جلسه داشتيم که رئيس نبود و مسئول اجراييش من بودمو بايد اداره ش ميکردم يه آقاي دکتري اونجا بود که بهم گفت هفته بعد رووساي دانشگاه تاجيکستان ميان اينجا و منو بهشون معرفي ميکنه برم دکترا بخونم يه سميناريم معرفي کرد که توش شرکت کنم منم براي روز مرد مي خوام اميرو ثبت نام کنم تو کلاس هاي قلم چي براي شرکت تو کنکور کارشناسي ارشد به نظرتون خوفه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جلسه ساعت ۳:۳۰تموم شد رفتم خونه سريع باقالي پلو گذاشتم(براي اولين بار) که ساعت ۵:۳۰ اماده شد خونه رو تميز کردم جارو و دستمال کشيدم ظرفايي که لازم بودو آوردم بيرون امير ميوه و شيريني خريد اونارو چيديم ساعت ۷ بود که امير خوابيد منم رفتم بيرونو براي ندا يه هديه گرفتم اميدوارم خوشش بياد يه مجسمه کريستاليه نمي خواستم ظرف و ظروف بخرم ۲تا کتابم براي خودم خريدم دنياي سوفي و مايا از يوستين گاردر ۸:۳۰ رسيدم خونه امیرو بیدار کردم آماده شد و شام خورد منم اماده شدم ۹:۳۰ ندایینا اومدن برامون شیرینی خوشمزه هم آورده بودن تا ۱۲ بودن خیلی خوش گذشت حداقل برای من اینطور بود امیر و همسر ندا هم باهم حسابی مچ شدن خیلیم از خونه ما خوششون اومد قراره هفته بعد دوشنبه بریم خونه ندایینا خب این دومین پست امروزمه خاطرات عروسی رو تو ۲قسمت می خوام بنویس تا همه جزئیاتو ثبت کنم فکر کنم خدا بخواد قسمت دومش بمونه برای فردا ببخشید اگه خسته تون میکنه دیروز تا ۸خونه بودیم بعد با امیر تصمیم گرفتیم بریم بیرون منم کفش تازه مو پوشیدم که پدر پاهامو درآورد برای حموممون دمپایی خریدیم قاشق مربا خوری دم دستی گرفتیم و فیلم به همین سادگی و کارتون دسپرو حدودای ۱۰ بود رسیدیم خونه پاهام از درد داشت می ترکید امیر پاهامو ماساژ داد گفتم امیر غر دارم گفت بزن گفتم پاتم درد میکنه ظرفای ناهار مونده فردا ناهار نداریم و .... عشقمم گفت حالا استراحت کن ظرفارو باهم میشوریم ناهارم نمی خواد درست کنی بعدش کارتنو گذاشتیم که ببینیم هنوز ۳۰ دقیقه ش نگذشته بود که دیدم امیر خوابه ولی خواب از سر من پریده بود پاشدم ظرفارو شستم در همین هنگام ندا جونم زنگ زد یه عالمه باهم حرف زدیمو گفت که فردا شب میان خونه مون انقده ذوق کردممممممممممممممممم شما ندارو میشناسید ندا دوست صمیمی منه که تازه وبلاگ زده همون گل یاس خودمون حالا چرا ذوق کردم؟ خب منو ندا قبل ازدواج باهم دوس بودیم حتی قبل اینکه ندا بخواد بره ارشد بخونه همیشه نگرانیمون این بود که نکنه شوهرامون دلشون نخواد باهم رابطه داشته باشیم چون هم امیر هم شوهر ندا زیاد اهل صمیمی شدن با دیگران نیستن اولین باری که ما شوهر ندارو دیدیم تو مراسم عروسیشون خداییش فوق العاده ادم خوب و قابل احترامیه انقدر به من و امیر محبت داشت هم تو عروسی خودشون و هم تو عروسی ما که واقعا شرمنده شدیم امیر بعد اون هی میگفت کاش بیشتر اشنا شیمو کاش ندایینا بیان خونه مون حالا اون اتفاق داره میوفته خب دوس جونا من امروز با خاله قراره بریم عروسی دختر همسایه شون اصلا حوصله عروسی ندارم اما خاله حساسه که وقتی دعوت میشیم باید بریم منم نمی خوام ناراحت شه فعلا بابای دوستون دارم از قدیم گفتن الوعده وفا دیگه اگه خدا بخواد می خوام خاطرات عروسی رو بنویسم آخه بعضی جزئیات داره یادم میره روز دوشنبه ۸تیر ساعت ۳:۳۰ وقت ارایشگاه داشتم برای اصلاح و ابرو من صورتمو تیغ زدم و با اینکه به زور می خواستن بند بندازن نذاشتم چون صورت من جوش میزنه و تازه یه بار بود بعدشم یه ماسک که نمیدونم چی بود گذاشتن رو صورتم خلاصه تا ساعت ۶ اونجا علاف بودیم آی حرصصصصصصص خوردم تور و تاجو از ارایشگاه رزرو کردم برای شنلم رفتم از یه جای دیگه رزرو کردیم ۱۵۰۰۰ بعدشم رفتیمو لباس عروسمو گرفتیم امیر منو رسوند خونه مون ما از ارومیه مهمون داشتیم برای عروسی یکم با اونا نشستم شب عروسیم من ساعت ۱:۳۰ خوابیدم چون با مینا و مامان حرف میزدم یکم گریه کردم یکم دعوا کردیم خلاصه جزئیاتشو نمینویسم اینجا صبح روز عروسی ساعت ۶ از خواب بیدار شدم رفتم حموم امیر ۸ اومد دنبالمو رفتیم خونه مون من یه سری از وسایلمو برداشتمو ساعت ۹ آرایشگاه بودم خب خیلی خوشحال بودم که تنها عروس اون ارایشگاه بودم چون وسط هفته بود و اگه آخر هفته بود حداقل ۵تا عروس داشت بین خودمون باشه تک بودن حس خوبی بهم میده همیشه تا ساعت ۱کارم ارایشگاه طول کشید گل زدن ماشینم یکم طول کشیده بود امیر ۱:۳۰ اومد دنبالم از کار ارایشگاه خوشم نیومد با اینکه همه کلی خوششون اومده بود انتظارم چیز دیگه ای بود ماشین عروسمونم با انتظارات من فرق داشت اینا خیلی عصبیم کرد ولی خب نمی خواستم روزم خراب شه کاری بود که شده بود و جالب این بود که این احساسا فقط واسه من بود تازه با فیلمبردارم دعوا کردم هی به من میگفت بچرخ ساعتتو نگاه کن الکی با موبایل با شوهرت حرف بزن منم عصبانی شدم گفتم من از اینکارا خوشم نمیاد یه چیزی که جالب بود من زنگ زدم به امیر گفت نمیای گفتم یکم کار دارم هنوز گفت نیای میرمااااااااااااااااااا و من کلی خندیدم بعد از ارایشگاه قرار بود بریم اتلیه و بعد یه باغ شخصی ولی چون دیر شده بود و ما مراسم عقد داشتیم اول رفتیم پارک جنگلی و بعد رفتیم آتلیه ما ۳:۱۵ آتلیه رسیدیمو ومراسم عقدمون ۳:۴۵ شروع می شد یه عالمه عکس انداختیم بعضی ژستاش خیلی مسخره بود ژستای مربوط به ماچ و بوسه رو هم اصلا زیرش نرفتم یه عکسم با خواهر و برادرم که اومده بودن آتلیه انداختیم دخترعمومم عروس کوچولو شده بود که چند تا عکسم با اون انداختیمو دیگه انقدر بابا و مامان زنگ زدن که مهمونا منتظرن رفتیم تالار حدودای ۴:۳۰ رسیدیم بعد تازه اونجا یادمون افتاد کسی نرفته دنبال کیک زن عمومم گیفتارو یادش رفته بود بیاره البته سریع کسایی رو فرستادن و کیک و گیفتارو آورد مراسم عقد برگزار شد کلی هدیه گرفتیم چند تاشون که خاص تره عکساشو براتون میذاره مامانو بابای امیر برام یه گردنبند ایتالیایی مامان و بابای خودم یه گردنبند ورساچه خواهر امیر یه دستبند طلای سفید خواهر و برادرم یه دوربین عکاسی دیجیتال کانن زن عموی بزرگ امیر یه پلاک و بقیه بهمون سکه و پول دادن البته عمو کوچیکم خیلی جالب سکه رو تزئین کرده بود یادم بندازین حتما عکسشو بزارمااااااااااااااااااااااااااا بعد از مراسم عقد چون مهمونا اومده بودن مامانینا رفتن پایین (اتاق عقد طبقه بالای تالار بود) یه نیم ساعتی بالا موندیم تا مامان صدامون کرد بعد قرار بود یه اهنگ از محمد نوری بزارن وقتی ما میریم پایین که هزار تا سی دی که رایت کرده بودیم باز نشد بالاخره رفتیم پایین خواهرزاده امیر جلو پامون پول و نقلای تزئینی میریخت امیرم همش مراقب بود من نیوفتم آخه دامنم دنباله دار بود هی زیر پام گیر میکرد احساس خاصی بود احساس عروس بودن همه نگاهم میکردن با همه سلام و احوال پرسی کردیم امیر اسفند دور سرم گردوند و من دور سر امیر به نیت اینکه چشم بد ازت دور باشه گلم بعد رفتیم نشستیم برامون بستنی اوردن ولی من انقدر گنم سفت بود که حتی ناهارم نخورده بودم اول خواهرامون رقصیدن امیرم بهشون سکه الیزابت داد یکم بعد ما بلند شدیم رقصیدیم امیر بهم ۲تا تراول ۵۰ داد و یه عالمه دلار رو سرم ریخت صحنه جالبی بود بعد از رقص من امیر و بدرقه کردمو رفت دیگه ا ساعت ۸ فقط رقصیدیم همه می خواستن باهام برقصن و منم نمی خواستم کسی ناراحت بشه ساعت ۸:۳۰ دیگه مهمونا رفتن و ما رفتیم طبقه بالا تا پایینو برای شام تمیز کنن من انقدر خسته بودم تو نماز خونه خوابیدم ازم فیلم گرفتن خیلی قشنگ شده نیم ساعت بعد که بلند شدم یه خانم مسن از کارکنای سالن برام یه لقمه نون و پنیر اورد خیلی صحنه قشنگی بود ادامه دارد............ سلاممممممممممممممم این عنوان و از وبلاگ دردونه کش رفتم روز از ازدواج ما گذشته هنوز مثل یه خوابه گاهی احساسم تو خونه مون مثل دختر پسرای شیطونه که دور از چشم پدر و مادراشون خونه خالی پیدا کردن همه چی مرتبه تا حالا که کم نیاوردیم خوب خانواده هامون خیلی هوامونو دارن ۵شنبه ناهار که قرار بود دوس جون تنبلم اومد دنبالم گفت باهم بریم ماکارونی بپزیم در نتیجه ناهارو باهم درست کردیم شبم خاله اینا اومدن خونه مون برامون مربای زردآلو - باقالی- گوشت چرخ کرده- گوشت خورشتی- گوشت کبابی و ... آوردن یکمم بهمون پول دادن که خودمون هر چی دوس داشتیم بخریم (چون اولین بار بود میومدن خونه مون) بعد زنگ زدن دختر خاله مینام اومدن و یه بسته شکلات هدیه آوردن خلاصه داریم مهمونی راه میندازیم کم کم یکم سخته ادم همش هول میشه و نگران قضاوت دیگرانه مثلا پدر شوهر من به چایی حساسه انقده میترسیدم چیزی بگه البته هیچی نگفتا جمعه صبحم مربی امیر برامون هدیه عروسی فرستاده بود یه کاسه و سینی والتر گلاس خیلی خوشگله بعدشم امیر رفت غواصی و منو رسوند خونه مامانمینا عصرم باهم رفتیم یه عالمه قدم زدیمو یه تصمیمایی راجع به خرید ماشین گرفتیم برامون دعا کنید بتونیم تازه پیرتزااااااااااااااااااااا هم خوردیم سلام دوستای قشنگم خاطرات عروسی رو حتما می نویسم اگه خدا بخواد شاید جمعه که خونه هستم بنویسم عکسم باور کنید دیروز امیر کلی کمکم کرد چند تا عکس از گیفت و کارت و این چیزا انداختیم که چون کامپیوتر ویروسی بود گفت انتی ویروس نصب میکنه بعدش براتون میذارم البته عکس خودمو نمیذارم اون دفعه که عکسم پخش شد واسه هفتاد پشتم بسه خیلیا از مراسم حنابندون پرسیده بودن اولا اینکه اون عکسه حنا که تو پست قبلی گذاشتم مربوط به شب عروسی بعد از سالنه ما مراسم حنای آقایون اینطوریه که از ساعت ۹:۳۰ شب آقایونو دعوت می کنن به صرف شیرینی ارکسترم معمولا هست بعدشم حدودای ۱۲ حنا میذارن دست داماد حالا اگه مراسم زنونه هم باشه داماد حنا میبره برای عروس ولی چون ما مراسم زنونه نداشتیم حنا موند برای روز عروسی حالا بریم سراغ روزمره ها تهرانیا حسابی خوش به حالتونه ها ۳روز تعطیلی پریروز من ساعت ساعت ۲:۳۰ رسیدم خونه ناهارو اماده کردم امیر اومد ۳ خورد و ۳:۳۰ رفت یکم دراز کشیدم پاشدم ظرفارو شستم دیدم تلفن زنگ میزنه همسایه طبقه پایین بود و گفت می خواد بیاد بالا دیدنم منو نمیگی کثییییییف خونه پر از خاک به خاطر طوفان های اخیر و خلاصه یه وضعی بود گفتم اگه ممکنه نیم ساعت دیگه تشریف بیارید و بدو بدو یکم مرتب کردم یه حاج خانومه مهربونی بود با دخترش اومد برامون یه ظرف شیرینی خوری پایه دار آورده بود نیم ساعتی نشستن و رفتن و اما زندگی متاهلی: زندگی متاهلی خوبه خب قبول دارم که مسائل زیر یه سقف با دوران نامزدی خیلی تفاوت داره هنوز زیاد برنامه های زندگیمون با امیر مچ نشده مثلا امیر شبا دیر می خوابه اما من حتما باید زود بخوابم دیشبم گفتم امیر من میرم بخوابم خوابش نمیومد پاشد یکم شام درست کرد منو بیدار کرد شام خوردیم به زور منو فرستاد مسواک زدمو دوباره گرفتم خوابیدم اما خودش ظرفارو شسته بود و دیر خوابیده بود نصفه شبم بیدار شدم دیدم تو اون یکی اتاق خوابیده آخه من چپکی رو تخت خوابیده بودمو دلش نیومده بود بیدارم کنه ۵شنبه ها هم که کلا امیر تعطیله و من یواش اومدم بیرون که بیدار نشه قراره یه ناهار خوشمزه برام درست کنه فعلا که من نی نی هستمو امیر بابایی از دیشبم خوردن قرص یاسمین و شروع کردم انقدر که من اهل قرص نیستم اینو که خوردم از تلقین همش حس میکنم الان یه چیزیم میشه من دیگه برم دوس جونا به فکرتونم کلییییییییییییییییییییییییی سلام خب من همچنان هوارتا کار تو اداره دارم تو خونه هنوز ای دی اس ال نداریم به خاطر همین و اشغال شدن تلفن تنبلیم میاد خونه آپ کنم خب تو سری مراسم عروسیه ما اولیش حنابندون بود طبق صحبتهایی که قبلا انجام شده بود ما تصمیم گرفتیم حنابندون خانم ها نداشته باشیم حنابندون اقایون ۲روز قبل از عروسی بود که هول هولکی نشه یعنی روز ۷تیر ۱۳۸۸ مراسم توی باغ یکی از اقوام بود که خیلی بهمون لطف کرد در واقع اون با اصرار باعث شد مراسمو اونجا بگیریم اخه امیرو خیلی دوست داره بعد از ظهر امیر اومد دنبالمو باهم رفتیم باغ میوه ها و شیرینی ها رو چیدیم دیگه حدودای ۷بود گفتم امیر پاشو بریم مهمونا ۹میان تو هنوز اماده نیستی اول اومدیم خونه خودمونو لباسای امیرو برداشتیم بعد چند شاخه گل و روبان و اینجور چیزا برای تزئین حنا گرفتیم و از اونجا رفتیم خونه امیرینا عزیزم رفت یه دوش گرفت منم سریع یکم سوسیس براش سرخ کردم و با آبجی ظرف حنا رو تزئین کردیم امیر اومد لباساشو پوشید و شام خورد و حسابی داماد شد قلبونش برم من دیگه ساعت ۹:۳۰ بود که پسرخاله هام اومدن دنبال امیر منم اماده شدم امیر منو رسوند خونه مونو رفتن باغ یه عالمه با خاله آیه الکرسی و تسبیح برای ائمه بقیع نذر کردیم که مراسم خوب برگزار شه و مشکلی ایجاد نشه حدودای ساعت ۲ مراسم تموم شده بود البته من که ۱۱ خوابیده بودم خدارو شکر همه راضی بودن مخصوصا از ارکستر خیلی تعریف میکردن یه سری چیزای کوچیک بود که بابایی میگفت اگه انجام میشد بهتر بود زیاد در مورد مراسم حنابندون اقایون نمی تونم بنویسم چون من اونجا نبودم که ولی خدارو شکر خوب برگزار شده بود سلام دوستای گلم خوش به حالتون امروز ادارات تهران تعطیله ببخشید این چند روزه واقعا می خواستم اپ کنم اما نمیشد هنوز خوب جا نیوفتادم همشم که اینور و اونوریم انگار خواب دیدم عروس شدم هنوز باور نمیکنم ۱۱ماه تلاش کردیم امیر میگه الان ارامش دارم امروز اومدم اداره و هوارتا کار سرم ریخته روز پدر برای باباها ماشین ریش تراش فیلیپس خریدیم برای امیر هنوز چیزی نخریدم حالم خوب نبود خاله پری اومده بودو من نمی تونستم زیاد برم بیرون اولین غذایی که پختمم کوکو سیب زمینی نبود چون مامانم دعوام کرد و کتلت پختم دیشب مامانینا شام گرفتن و اومدن باهم خوردیم برامون یه گلدون خوشگل و ۲شاخه گل اوردن خیلی قشنگ و ارزشمنده بابا هم لباسشوییمونو راه انداخت امیرم کولرو درست کرد و از دست گرما راحت شدیم من ساعت ۲:۱۵ ساعت کاریم تموم میشه امیرم تا ۵سرکاره با همکاراش هماهنگ کرده که ساعت ۳بیاد خونه با هم ناهار بخوریم بعد دوباره بره سرکار به همین دلیل من شبا باید ناهار روز بعدم درست کنم خدارو شکر همه چی خوبه فقط خونه مون پر از خاکه امروز باید تمیزش کنیم چون خاله اینا شب یه سر بهمون میزنن برم برمیگردم سلام دوستای گلم من تا دوشنبه مرخصی دارم یعنی از سه شنبه میرم سرکار البته امیر از امروز رفت . من الان تهنااااااااااااااااااا حیوونکی الهه خب چون این چند روزه ما چتر بودیم خونه مامان ها هیچ غذایی طبخ نفرمودیم امروز یادم افتاد که امیر غذا میبره اداره خیلی زود یادم افتاد نه؟ بعد هرچی ذهنمو به کار انداختم دیدم کوکو سیب زمینی درست کنم تازه باید برم گن لباس عروسمو و با ۲-۳ تیکه از وسایل سفره عقدو پس بدم و هوارتا کار دیگه حالا یه تشکر ویژه: چقدر شما ماهید اخه انقدر بهم لطف کردید وبلاگای بچه هارو هم خوندم خیلیا تو کامنتا خیلیا تو وبلاگاشون بهم تبریک گفته بودن دوستون دارم بووووووووووووووووووووووووووووس ۴ لیدی البته مراسم ماهم خدارو شکر خوب بود بدون دغدغه و مرتب ممنون که کلی امواج مثبت برام فرستادید خاطرات عروسی رو می خوام امروز و فردا بنویسم نمیدونم باید از کجا شروع کنم راستی اون بالایی ماشین عروسمونه ها شاید چند تام عکس از سفره عقدم براتون گذاشتم برم زودی میام سلام دوستای گلم هوارتا بووووووووووووووووووووووووووووووووس به خاطر اینکه خیلی ماهید همتونو دوس دارم فکر کنم من از همه عروسا فعالترما اومدم اینجا واقعا دلم براتون تنگ شده امیر رفته بیرونو اینترنتو وصل کرده اگه بشه امروز یا نهایتا فردا حتما اپ میکنم ممنونم نمیدونم با چه زبونی می تونم ازتون تشکر کنم سلام به دوستای قشنگم که برام از بعضی از دوستای واقعیم واقعیتر بودید به خاطر لطفتون به خونه عشقمونم ممنون مطمئا خیلی از کامنتا به خاطر این بود که منو خوشحال کنید وگرنه سلیقه خاصی نداشتم که بخوام اعمالش کنم ظاهرا این آخرین پست این وبلاگ در دوران نامزدی منه ۱۰ ماه و ۲۲روز گذشت و فقط ۲روز دیگه مونده از فردا تا ۲شنبه هفته بعد مرخصی گرفتم البته امیر قراره شنبه بره سرکار منم اگه خستگیم در بره میام اداره هزار تا کار دارم و فکرمو مشغول میکنه نگرانی ای برای مسئولیت زندگی مشترک ندارم شایدم هنوز باهاش مواجه نشدم ولی همیشه اعتقاد داشتم بچه های اول مسئولیت پذیرن و اینو تو خودمم میبینم البته ۶سال زندگی تقریبا مجردی هم تاثیر داشته و شاید از همه مهمتر اینه که امیر انتظارای غیر معقولی ازم نداره و به خاطر اختلاف سنی کممون تقریبا همراهیم یکم استرس به خاطر مراسم دارم اینکه چه شکلی میشم مراسممون چطور برگزار میشه مبادا دلخوری پیش بیاد و غیره ولی چیزی که همش فکرمو مشغول کرده دلتنگیامه همه تو خونه مون سعی میکنن عادی برخورد کنن ولی باباییم دیروز بغلم کرد دستمو بوسید و هیچی نگفت منم هیچی نگفتم ولی همیشه این بغل کردنای بابام برای من حرفای مختلف داشته دلم برای خیلی چیزا تنگ میشه میخواستم اینجا دونه به دونه بنویسم ولی طاقت نمیارم یکمم می ترسم می ترسم امیر نتونه نیازهای عاطفیمو زیاد براورده کنه خب من دختر لوس باباییمم و تو یه خانواده سراسر احساس بزرگ شدم امشب مراسم حنابندون آقایونه دعا کنید بارون نیاد چون مراسم تو باغه و باغم سرپناهی نداره ابرومون میره دیگه چیز خاصی به ذهنم نمیرسه فقط می خوام اینجا تشکر کنم اول از خدا که تمام زندگیم و نه تو این دوران همیشه تو آغوشش بودم و اینو بارها حس کردم و خجالت کشیدم دوم از پدر و مادر و خانواده م که هر چی بگم کمه که بیشتر از وظایفشون همراه و همقدمم بودن و فقط خدا میدونه که من بچه خوبی براشون نبودم و شرمنده م سوم از خانواده همسرم که خیلی رعایت منو کردن و خیلی تلاش کردن تا آب تو دلم تکون نخوره و هوامونو داشتن و من بازهم عروس خوبی نبودم سرشار از خامی و ناپختگی رفتار و امیرم که همراهم بود هیچی از امیر نمی تونم بنویسم خیلی کارا برام کرد ولی من خیلی انتظارای زیادتری ازش دارم چون اون همنفسمه و دوستای گلم خیلی از شما از دورانی که من هنوز نمی تونستم در مورد امیر تصمیم بگیرم همراهم بودید تو دلتنگیام تو ناراحتیام تو خوشیام همراهیم کردید تقریبا هیچ خریدی رو بدون مشورت شما انجام ندادم و اگه خونه منو دوس دارید به خاطر اینکه نقش مهمی تو انتخابش داشتید دوستای واقعیم خیلی بی معرفتن (به جز ندا) حتی تولدم یادشون نبود ولی شما بارها پیش اومد که واقعا مشکلی داشتم خواهرانه همراهیم کردید براتون سلامتی- شادی- خوشبختی- ارامش و روزها و ارزوهای قشنگو ارزومندم مارو فراموش نکنید و دعا کنید مراسممون خوب پیش بره اگه ناخواسته باعث ناراحتی کسی شدم خواهش میکنم حلالم کنید ۹تیر عروسی شایلین عزیزمه ۱۰ تیرم عروسی دردونه الهامم همینطور از همینجا بهتون تبریک میگم امیدوارم قشنگترین عروس دنیا بشید و مراسمتون رویایی ترین مراسم دنیا سلام دوس جونای گلم صبح شنبه تون به خیر من الان در اداره به سر میبرم اما امیر مرخصی گرفته اما خاطران روز جهیزیه بینون من ۵شنبه صبح یه جلسه تو فرمانداری داشتم انقدر حرف زدن که تا ۱۲:۱۵ اونجا بودم بعدشم سریع ۲کیلو سیب سبز خریدم و یه صندل قهوه ای و اومدم اداره ۴۵دقیقه زودتر مرخصی گرفتم رفتم خونه یکم خوابیدمو اماده شدم از اونجائیکه مامان گفت فکر نمیکنه مردم کابینت و یخچال اینارو نگاه کنن و منم اصلا وقت نداشتم همه چیرو چپونده بودم حتی یخچالمم فقط ۲-۳ تا چیز گذاشتم گفتم بعدا سر فرصت خوشگلش میکنم خلاصه ساعت ۴ رفتم خونه مون خاله همه چی اورده بود از ظرف و ظروف تا میوه و شیرینی و شربت گفت وسایل عروس و امروز نباید استفاده کرد مهمونا از ساعت ۵اومدن و تا ساعت ۸ بودن مادربزرگم(مامان بابام) یه پتوی گلبافت یه نفره مادربزرگم(مامان مامانم) برامون به عنوان هدیه عروسی یه فرش دستبافت کوشولو خاله کوچیکه به عنوان هدیه عروسی یه فرش دستبافت کناره (مادربزرگمو خاله کوچیکه هدیه عروسی رو به جای سر عقد اوردن خونه مون) خاله بزرگم و خاله دومی یه گلدون کریستال به عنوان شیرینی خونه عمه بزرگم یه ظرف کریستال پایه دار و یه بسته شکلات زن عمو کوچیکم یه رولت خوری زن عمو وسطی یه جعبه صنایع دستی و رو پشتی کار شده زن عمو بزرگم یه دسته گل عمه امیر یه پتو مسافرتی و یه بسته شکلات زن عمو امیر و دختراشم هر کدوم یه بسته شکلات برامون اوردن وایییییییییییییییییی تمام کابینتا ویخچالم دیدن و من به عنوان یک عروس با سلیقه ابروم رفت بعدشم خلعتارو دادن و خریدامونو دیدن بعدا خلعتارو مینویسم چی بودن جمعه تا ظهر خونه بودمو به مامان کمک میکردم بعدشم رفتیم فروشگاه رفاه بعدشم امیر اومد دنبالمو رفتیم کلی کارت پخش کردیم یه سرم به خونه مون زدیمو وسایلامونو مرتب کردیمو لباسای حنابندون امیرو گذاشتیم کنار الانم اومدم اداره مشغول جابه جا کردنه کارامم چند تا عکس دارم براتون میذارم اینارو خواهرم گرفت بعدا بقیه شو میذارم زیاد مرتب نیست )اگه عکسه باز ميشه بگيد بقيه شو بذارم( من کلي عکس ديگه داشتم که نشد بزارم وقتي رفتم سر خونه و زندگيم عکساي بهتري براتون ميذارم ميسي یه سایت برای اپلود برام معرفی کنید عکس بذارم سلام دوس جونا امروز ۵شنبه ست و خیلیاتون نمیاید سرکار آخرین ۵شنبه ای که من تو خونه باباییم هستم هفته بعد ۵شنبه من خانم خونه م احساسای مختلف دارم اشتیاق- ترس -دلتنگی- مسئولیت- بزرگی دیروز بعد از ظهر رفتم خونه مون خواهر امیرو مامانمم اومدن یکم جمع و جور کردیم ولی انقدر خسته م و کار دارم که تو کشو ها اینارو گفتم خودم بعدا میچینم فقط خریدای منو امیرو مرتب کردیم و خونه رو اماده پذیرایی از ۳۰ نفرکردیم یخچالم کار خاصی نکردم حالا اگه چیزی اتفاق بیوفته مامانم و خواهرم انجام میدن فقط به خواهرم گفتم دوربین بیاره چند تا عکس براتون بندازم احتمالا شنبه بذارم براتون الانم که تا ۱اداره هستم یه جلسه هم تو فرمانداریه که باید برم از این جلسه های مزخرف که فقط سر خانمارو شیره بمالن وقتی من به عنوان نماینده نام الاختیار این اداره در امور بانوان هیچ قدرت اجرایی ندارم و همه چی می چسبه به بودجه چه فایده ای داره این جلسه مهمونا ۵میان و من هنوز نمیدونم چی می خوام بپوشم شاد باشید همراهای خوشگلم تو این دوران مهم زندگیم سلام دوستای گلم ممنون از همه نظرات عمومی و خصوصی که برام گذاشتید فکر میکنم کامنتای پست قبلی خیلی از مشکلات و سوالات دوستانو جوابگو بود خواهش میکنم بازم اگه کسی نظری داشت برامون بنویسه که همه استفاده کنن ما فردا یه مراسمی تو خونه مون داریم که فامیلای نزدیک میان جهیزیه و خریدامونو میبینن یه ساعتی میشینن و میرن یعنی امروز حسابی باید کار کنیم دیروز بعد از ظهر رفتیم یه تابلو کوچولو خریدم ولی تابلو بزرگی که می خواستم واسه پذیرایی پیدا نکردم وسایلی که ارایشگاه گفته بودمم خریدم مژه و ناخن مصنوعی و ... با برادرم رفتم براش کت و شلوار خریدیم درمورد نحوه چیدن سفره عقد با خانومه صحبت کردیم و میوه هاش بعدش امیر اومد و باهم رفتیم یکم وسایل گذاشتیم تو خونه مون بعد رفتیم امیر و مینا جیگر و من گوشت خوردیم بعدش ایس پک خردیم بعدش چند جا سر زدیم برای امیر بلوز و کراوات بخریم یه بلوز برای امیر خریده بودیم همراه کت و شلوارش ولی گفت یکی دیگه بخره که بیشتر به کتش بیاد ساعت ۱۱:۱۵شب بود که بالاخره بلوز سفید و کراوات تقریبا مشکی و دکمه سراستین واسه امیر خریدیم و راحت شدیم تا ساعت ۱نصفه شبم امیر و عموو کوچیکه کارتای دوستا و همکارای منو نوشتن واقعا دیروز انقدر خسته بودم حس میکردم الان میمیرم الانم که قراره از اصفهان مهمون بیاد برای اداره و ما در حالت اماده باش می باشیم من برم تا نیومدن خانوما اطلاعاتي راجع به قرص ياسمين و عوارضش داريد؟ دوستاي مهلبونم شلاااام ممنون به خاطر نظرات خوشگلتون چه دوستاي با سليقه اي دارم ولي يادتون باشه در مورد شاباش کمکم نکرديدا ديروز بالاخره رفتم دکتر کاري که خيلي ازش متنفرم يه راهنمايي هايي کرد حالا براي عروس خانومايي که مي خوان بعدا خصوصي ميگم بعدشم رفتيم لباس عروسمو اندازه کرد ولي تور و تاج و شنل نپسنديدم از اونجام رفتيم کارتامونو گرفتيم خيلي خوشل شده و مهمتر اينکه ايراد چاپي و اينا نداره شامم رفتيم خونه ما قبلشم يه خوراکي هايي خريديم (شکلات و شکلات صبحانه و آب ليمو و سس مايونز و سس چيلي و توبورگ) ولي چون دير بود قرار شد بقيه شو امروز بخريم يه مشکلي هم هست اينه که ما مراسم جهازبينونمون ۵شنبه ست عروسيمون ۳شنبه خب از الان يه چيزايي رو نميشه گذاشت يخچال مثل پنير و کره و خامه و مرغ و گوشت و نوناي خوشگل و اينا امروزم ميرم دنبال تابلو براي پذيرايي بيام ببينم تو وبلاگستان چه خبره من از اين ظرفا خوشم مياد ميدونم دست سازه کسي از اينا داره جايي ديده قيمت داره دو روزه خيلي خسته م مثل ادمايي که يه عالمه کار مي کنن بعد يهو بدنشون ميوفته ديروز بعد از ظهر قرار بود با مامان بريم بيرون که بارون نذاشت همش تقصيره اميره انقدر تو زمستون گفت سال بعد قحطي اب ميشه که الان انگار اسمون سوراخ شده هي بارون مياد البته بارون قشنگه ها اما خب چون حنابندونمون تو باغه نگرانيم منم نشستمو لباسامو جمع کردم يکم کتابامو مرتب کردم حدوداي ۸ بود امير اومد يکم وسايل برديم خونه مون مامانمم برام مرباي هويج و گل قند و توت فرنگي درست کرده بود يکي از همکاراي اميرم سوغاتي براي امير يه بشقاب و نميدونم چي هندي اورده بود اونم گذاشتم رو شومينه تلفونمونم بالاخره وصل شد و من اولين زنگو به مامانيم زدم اولين زنگيم که به خونه ما شد يه خواستگار براي خواهرم بود که چند روز پيش دم در خونه ما اويزون خواهرم شده بود ماهم شماره خونه جديدو داديم که امير يه ربع با خانومه حرف زد تا بتونه ردش کنه بعدش رفتم بيرون يه کاسه اش ترش خورديم دو تاهي بعدش رفتيم براي امير يه پيراهن و کراوات بگيريم اما هيچي نتونستيم بخريم به نظر شما با کت و شلوار مشکي مات چه پيراهن و کراواتي خوب ميشه؟ فقط يه گيره کراوات خريديم يه شام سان برگري هم خورديمو برگشتيم خونه امروزم ميرم پرو نهايي لباس عروس و خريدن تابلو براي پذيرايي راستي دوس جونا من و امير تصميم گرفتيم براي شاباش به مامانا و خواهرامون سکه اليزابت بديم شما پيشنهاد خاصي براي اين شاباشا و شاباش عروس داريد دنبال نوآوريم يه سوال ديگه براي داخل يخچال چه خوراکي بگيرم خوشگل ديده شه فعلا بابايييييييييييييييي![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فیلممون خوب بشه![]()
![]()
کتلت درست کنم![]()
![]()
![]()
اونجا بود![]()
بود از خواب پریدیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
۱۱![]()
غذا درست کنه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |




