تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

امروز بله برون خواهریه

برای شادی و خوشبختیش و خوب برگزار شدن مراسمش دعا کنید

امیدوارم هیچ چیزی ذهن قشنگشو آزرده نکنه

کامپیوترم تو اداره خرابه و پشت کامپیوتر همکارم نشستم

جمعه براتون یه پست مفصل از خونه میذارم

راستی در راستای ارزاق ماه مبارک رمضان

دیروز مستخدم اداره ۳گونی ۱۰ کیلویی برنج هندی کمال ملکی برده بود خونه مون

امروزم ۱۰ کیلو مرغ کشتار روز

۲تا روغن سرخ کردنی قو ۳کیلویی

و یه روغن خوراکی مایع ۳کیلویی پخت و پز نینا بهمون دادن

تازه از شنبه ۸:۳۰ میایم اداره و ۱۲:۴۵ دقیقه میریم خونه

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:23 توسط من و دوست جونم| |

خب این پست دوم امروز می باشد

ساعت ۱۲:۳۰ نیم ساعت مرخصی گرفتم مامانمو مینا این اطراف بودن باهم رفتیم خونه ما

یکم هله هوله خوردیم یکم حرف زدیمو برگشتم اداره

باحاله نه؟ این از مزایای شهرای کوچیک و نزدیک بودنه محل کاره دیگه

چند نفر از خواستگار خواهرم پرسیده بودن

اسمش بهنام از امیر ۱ماه کوچیکتره

متولد ماه دی مدیر عامل یه شرکت پیمانکاریه

آپارتمان داره یعنی باباش ساخته و یه واحدش و داده به پسرش

من حس بدی بهش ندارم ۲بار دیدمش از حرفای خواهرم می فهمم

 که از ادمائیه که به روحیات شریک زندگیش اهمیت بده

اینو از نامه نوشتناشُ از تعهدایی که به خواهرم داده و از گل خریدناش فهمیدم

خب اینا و یه چیزای دیگه معیارایه منن برای شناخت ادما

خیلی ذوق و شوق داره برای این مراسم از سفارش گل و کیک و پیگیریاش حس میکنم

خانواده خوبی داره مثل ما هستن ۲تا دختر و یه پسر

تعداد خاله ها و عموها و دایی ها و عمه هاشم عین ماست

قراره ۵شنبه یه مراسم بله برون برگزار بشه

همه چیزو گفتم دیگه حالا برسم به خودمو امیر

امیر با این قضیه مشکلی نداره البته یکم حساس شده

ولی تو وجود امیر حسادت نیست خیلی بزرگتر از این حرفاست

ولی یه ذهنیت های خاصی داره اینو می فهمم

عزیزم دیروز رفت شیرینی سفارش داد

امروزم رفته صندلی و میز سفارش داده

و حسابی کارارو دستش گرفته و باری از رو دوش باباییم برداشته

و اما منننننننننننننننننننننننننننننننننن

پر هستم از حس های مقایسه و حسادت و ...

این روی منو ندیده بودید مگه نه؟

البته این حسام کاملا مقطعیه

یعنی یه لحظه اینجوریم یه لحظه اونجوری

دوس نداشتم خواهرم به این زودی ازدواج کنه

خب ما تازه یه عروسی رو پشت سر هم گذاشتیم به قولی خسته ایم

منم نمی خوام مراسمای خواهرم سرسری برگزار شه 

مخصوصا که غریبه هستن و آبروداری بیشتری لازمه

نگران خرید جهیزیه و اینام هستم

با انکه بابا میگه به این چیزا فکر نکنیدو مشکلی نیست

از طرف دیگه خب این پسره خانواده خوب  و محترمی داره و

 اگه حسم راجع بهش درست باشه به نظر خودم شوهر ایده الی برای خواهرمه

دروغ نگم سر هرچیزی خودمو درون خودم مقایسه میکنم

البته بروز نمیدما و اینا نشونه کوچیک بودن شخصیت منه

باید بزرگ شم دعا کنید

بابا و مامانم خیلی هوامو دارن مثل خانواده هایی که بچه دارن

 و یه بچه کوچیک تازه به دنیا اوردنو نگرانن بچه بزرگه حسادت نکنه

 و دچار کمبود محبت نشه

تو همه چیز باهامون مشورت میکنن

بهمون زنگ میزنن نظرمو نو میپرسن

یه عالمه حرف داشتم نمیدونم چرا نمیتونم  بنویسم شاید بعدا دوباره اینجا اضافه کنم

ولی می خوام بگم خدایا اگه گاهی دلم کوچولو میگیره

 یا یه حرفایی میزنم نذار به حساب ناشکری

خودت میدونی که من با تمام وجودم از زندگیمو همنفسم راضیم

هزاران هزار مرتبه شکرت

خودت خواهرمو خوشبخت و شاد کن

و زندگیامونو تو آغوش خودت حفظ کن              

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 13:57 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستاي خوبم

ديروز امير بهم زنگ زد که ناهار نمياد خونه

يکم بعدشم ديدم براي من غذا گرفته که ببرم خونه بخورمو اورد اداره

منم رفتم خونه ناهارمو خوردمو يکم خوابيدم

بعدش مامان زنگ زد که پاشو بريم بيرون يکم خريد کنيم

با مامان رفتم يه مانتوي ساده ريون۳۰۰۰۰

يه شلوار مشکي شندل ۱۶۰۰۰

۳تا مجسمه چوبي ميمون دانا براي روي ميز تلويزيونمون۱۵۵۰۰

شبکه هاي پلاستيکي براي قفسه هاي يخچالمون ۴۰۰۰

(آخه هر وسيله اي رو برميداشتيم از يخچال حس ميکردم خش ميوفته)

خاله وسطي هم امشب قراره بيان خونه ما

از اونطرفم ۴:۳۰ جلسه دارم

ديروز خريدام که تموم شد با امير رفتيم خونه خاله اينا و باهم رفتيم بيرون

بد نبود خوش گذشت ولي من و امير واقعا خسته بوديم و غش کرديم

برم يکم کار کنم ببينم وقت ميشه بيام پست دومو بنويسم

 

پ.ن: وقتي بيرون بودمو خريد ميکردم خواهرم همش زنگ ميزدو در مورد قناديا و اينکه از کجا کيک بگيره چه رنگي بگيره

 چه شکلي باشه ازم سوال ميکرد حتي گفت از مامان اجازه ميگيري منم با پسره برم کيک سفارش بديم

 و وقتي من به مامان گفتم سريع قبول کرد اينا براي من حس هاي قشنگين بزرگ شدم و روم حساب ميکنن

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 9:45 توسط من و دوست جونم| |

دوستای قشنگم سلام

وای اگه بدونید چقدر دلم تنگ شده بود و حرف برای گفتن اینجا داشتمو دارم

اما ۲روزه اداره سرمون خیلی شلوغه

از اینطرفم مراسم بله برون خواهری ۵شنبه ست

خب منم تنها خواهرشم دیگه

اول خاطرات دیروز و بگم بعد می خوام اگه وقت کنم راجع به یه موضوعی صحبت کنم

دیروز من تا ساعت ۵بعد از ظهر اداره بودم

(ساعت کاری من تا ۲:۱۵ دقیقه ست

امیرم دیگه ناهار نرفت خونه و بچه م گرسنه مونده بود

ساعت ۵بهش زنگ زدم که بیا باهم بریم خونه

گفت یکم کار داره و نمیاد البته معلوم بود تو شرکت نیست و من یکم مشکوک شدم بهش

حالم خیلی بد بود سردرد و حالت تهوع داشتم

چون هم استرس زیادی کشیده بودم هم خیلی پای کامپیوتر نشستم

تا رسیدم خونه گرفتم خوابیدم اصلا نفهمیدم امیر کی اومد

فقط یه لحظه چشامو باز کردم گفت خیلی زنگ زدم چرا نیومدی پایین که دوزاریم افتاد

یه سویچ ماشییییییییییییییییییییییین

یه جیغ خوشگلی کشیدم تو خونه مون که فکر کنم آبرومون رفت

سریع رفتم پایین ماشینو برانداز کردم

چقدر دوسش دارم یه چیزی که واسه من و عشقمه و به نام دوتامون

چیزی که خیلی براش صبر کردمو منتظر بودم

بعد از اینکه اومدم بالا مامان زنگ زد

نگفتم ماشین خریدیم که بعدا ذوق زده ش کنیم

آماده شدیم رفتیم بستنی خریدیمو رفتیم خونه مامانمینا

خواهرم تا ماشینمونو دید یه جیغ خوشگل زد مثل من

مامانمم اسفند دود کرد بابامم خیلی خوشحال شد

بعد ماشینو انداختیم پارکینگو چسباشو کندیم چون فعلا پلاک نداره مونده تو پارکینگ مامانمینا

شب دلمون برای ماشینمون تنگ شده بود

البته بماند که برای من و امیر رانندگی با پراید یکم سخته

 چون فرمونش هیدرولیک نیست و کوچیکه

ولی مطمئنم عادت میکنیم

الان ذوق دزدگیر و ضبط و روکش خریدن و اینارو دارم

یکم بعد میام یکم از حس هام در مورد ازدواج خواهریم حرف میزنم 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 8:58 توسط من و دوست جونم| |

دوستای گلم سلام

چه خبراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

خواهرم یه خواستگار داشت که بالاخره دیروز بعد از کلی تفکر بهش جواب مثبت دادن

البته هنوز مراسم بله برون اینا برگزار نشده فقط امروز صبح رفتن ازمایش

حس های متفاوت و خاصی دارم

فقط با تمام وجودم براش ارزوی خوشبختی و یه زندگی شاد و ارومو دارم

دیروز قرار بود با مامان و مینا بریم بیرون خرید که قرار شد امروز بریم

منم از خدا خواسته ساعت ۳:۳۰ رفتم خونه ناهار درست کردم تا ۵ که امیر اومد

داشتم از خستگی میمردم

ولی چون امیرو دوس دارم اونم به غذا گیر نمیده

 و همش تعریف میکنه  لذت میبرم براش غذا درست کنم

ساعت ۵ که امیر  کل آشپزخونه رو گشت که من میدونم تو یه چیزی درست کردی

خیلی با مزه بود چون پودینگ رو میز بود و امیر نمیدیدش

امیر عین بچه ها عاشق ژله و پودینگه

بعدش امیر منو خوابوند (آخه من نی نی شم) بعدش خودش رفت جلسه هیئت شنا داشت

ساعت ۸:۳۰که امیر اومد بیدار شدم

امیر ظرفارو شست منم کل خونه رو مرتب کردم

ساک مسافرتمونو باز کردم

امیر زیتونارو تو ظرف ریخت

منم کلوچه هارو گذاشتم تو فریزر

انقده خوب بود انگار یه باری از رو دوشمون برداشته شد

بعدشم اشتها نداشتیم شام نخوردیم

امیر یه فیلم دانلود کرد ولی من چشام باز نمیشد خوابیدم

امروز با مامانینا میریم پارچه و شال بخرم

شامم فامیل دخترخاله مینا از مکه برگشتنو دعوتمون کردن

آنفولانزای خوکی میگیریم

۱۰روزی هست برای یه ماشین اقدام کردیم

یعنی میشه کارای بانکیش امروز تموم شه و تحویلمون بدن

دیگه از بی ماشینی خسته شدم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:28 توسط من و دوست جونم| |

دوستای گلم سلام

وای انقده دلم براتون تنگ شده بود

نمیدونم دل شمام تنگ میشود آیا؟؟؟؟؟؟؟

ماجمعه که از مسافرت برگشتیم رفتیم عروسی دوست امیر

شنبه رفتیم خونه مامانینا

یکشنبه عروسی یه همکارم بود

دیروز عروسی یه همکار دیگه بود

الانم که یه جلسه داشتم

هزار تا کار دارم باورتون نمیشه حتی ساک سفرمونو باز نکردم

خونه مون یه وضعیتیه

از اون طرفم خواهرمو داریم علوس میکنیم

وای مامان کمکککککککککککککککککککککککککککک

برام دعا کنید خیلی فکرم مشغوله کار و زندگیه گیج شدم

دیگه الان با اینکه کار داشتم گفتم بیام یه سر بهتون بزنمو از خاطرات سفرمون بنویسم

ما چهار شنبه صبح ساعت ۷:۳۰ رفتیم به سمت تهران

با ماشین پدر شوهری رفتیم

امیر منو گذاشت ساختمون نهاد و خودش رفت فدراسیون

جلسه من ساعت ۱ بود که شد ۲:۳۰

تا ساعت ۵:۳۰ طول کشید خیلی خسته شدم ولی بدتر این بود که کولر مستقیم بهم می خورد

منم به کولر حساسیت دارم نمیدونید با چه حالی رفتم پیش امیر

از اونطرفم خاله پری اومده بود

امیر منو رسوند پیش ماشین رفتم دستشویی یه قرص خوردمو

تو ماشین یکم دراز کشیدم ولی نیم ساعته حالم خوب شد

تصمیم گرفتیم بریم شمال ۶ راه افتادیم ساعت ۷:۴۵ اول جاده چالوس بودیم

از ترسمون به مامانا نگفتیم شب راه افتادیم چون نگران میشدنو دعوامون میکردن

حدودای ۱۱ شب بود تقریبا ۸۰ کیلومتری چالوس واستادیم برای شام

جای قشنگی بود خنکی شب منظره قشنگ کنار دوس جونم

دوباره راه افتادیم انقدر مامانمینا زنگ زدن که کجایید و انقدر ما دروغ گفتیم که رسیدیم

۱:۳۰ نصفه شب بود که رسیدیم چالوس

سریع یه خونه گرفتیم تمیز بود و بزرگ

امیر انقدر خسته بود که تا وسایلو آوردیم تو خونه

و رختخوابارو انداختم خوابید خب تنهایی ۱۳ساعت رانندگی کرده بود

صبح ساعت ۹بیدار شدم صبحونه رو آماده کردم

امیرو بیدار کردم رفت یه دوش گرفتو بند و بساطمونو جمع کردیم رفتیم نمک آبرود

بعد از اونجا رفتیم لاهیجان(کلوچه خریدیم)- رامسر(یه ناهار توپ خوردیم تو رستوران برادران)

- رشت- فومن (شهر واقعا قشنگی بود)و ماسوله

ساعت ۱۰ بود رسیدیم ماسوله

هیچ هتلی جا نداشت

تمام خونه ها پر بود به زور یه خونه پیدا کردیم

وسایلمونو بردیم بالا تو خونه

بعدش اومدیم با امیر نشستیم چایی خوردیمو قلیون کشیدیم

ساعت ۱خوابیدیم

صبح ساعت ۹ رفتیم اول تو یه قهوه خونه املت خوردیم صبحونه

بعدشم یکم بازارشو گشتیم شیرینی محلی خریدیم

یه ظرف سفالی و عروسکو روفرشی و مربای الو جنگلی گرفتیم

ساعت ۱۱ از ماسوله به سمت زنجان حرکت کردیمو ساعت ۴بود رسیدیم خونه مون

خیلی مسافرت خوبی بود خیلی

امیر واقعا همسفر خوبیه خیلیم خوب و مطمئن رانندگی میکنه

چند تایی عکس انداختیم که براتون سر فرصت میذارم

۱۶مرداد سالگرد نامزدی ما بود که ماهم شمال بودیم خاطره قشنگی شد

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:17 توسط من و دوست جونم| |

ما برگشتیم

خیلی خیلی خیلی خوش گذشت

جای همه تون خالی

خیلی سرم تو اداره شلوغه میام براتون تعریف میکنم

ایشالا با عکس

به یادتون بودم

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 9:47 توسط من و دوست جونم| |

دوستای قشنگم سلام

باور کنید سرم خیلی شلوغه ولی وبلاگ همه تونو می خونم

فردا قراره با رئیسم بریم تهران یه جلسه

اولین باریه که من میرم دفتر مرکزی

امیر میگه مثل کسایی هستی که می خوان کنکور بدن

خب واسه من خیلی مهمه سوتی ندم بتونم خودمو نشون بدم کم نیارم و ...

مخصوصا که رئیسم منو به عنوان کارشناسش با خودش میبره

و چون من اینجا ۵۰۰تا مسئولیت دارم اونجا به هر مدیر کلی باید جواب پس بدم

دعا کنید همه چیز خوب پیش بره

دوشنبه بود که رئیسم گفت ۴شنبه میرم تهران جلسه

می خوام اگه مشکلی نیست شما هم باشید

منم با امیرم حرف زدم که مثل همیشه گفت هر طور خودت صلاح میدونی و تصمیم میگیری

(من عاشق این احترام گذاشتنای امیرم)

به رئیس گفتم میام گفت ۴شنبه ۴صبح میایم دنبالت که بریم

ولی با امیر تصمیم گرفتیم خودمون بریم تهران با ماشین پدر شوهری

اینطوری خیلی خوبههههههههههههه

رئیسمم گفت پس ۱۲ظهر حتما تهران باش

حالا منو امیرم می خوایم بعد جلسه بریم شمال

See details: Couple on Beach

هیچ هدف یا جا و مکانیم نداریم

باید جمعه ظهرم زنجان باشیم چون عروسیه دوست امیره

ولی حس خوبی دارم

فکر میکنم خیلی خوش بگذره

حالا شما پیشنهادی برامون ندارید یه جای دنج که زیادم از تهران دور نباشه

و ویلاها و هتل های مناسبی داشته باشه

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:55 توسط من و دوست جونم| |

سلام بر دوستان دلبندم

شطوريد دييروز واقعا مي خواستم آپ کنم ولي فرصت نشد

انقدر که اينجا کار هست گيج ميشم

يه سوال مهم دارم

وقتي يه بسته از قرصام تموم ميشه کي بايد بسته بعدي رو شروع کنم؟

من ياسمين مي خورمو تو کاتالوگش نوشته ۸روز بعد

ولي چون بي تجربه ام گفتم از شما بپرسم

من سه شنبه هفته پيش اخريشو خوردم

هلپ مي پليييييييييييييييز

ديروزم خاله پري محترم تشريف نحسشونو اوردن

البته دروغ چرا خوشحالم شدم

 چون آخر هفته ۳تا عروسي داريم

تازه ممکنه با رئيس محترم يه جلسه اي هم تهران بريم و نمي خواستم حالم بد باشه

من هم بسيار خودم رو لوس کردم

و الحق و الانصاف دوس جونمم نازمو خريد

شبم برام پيرتزا گرفت خورديم

امروزم ناهار نداريم

خونه مونم کثيفهههههههههه

به به چشم مامانامون دور

۱هفته ست خيلي اميرو  بيشتر دوس دارم

مخصوصا وقتي ريش ........ميذاره

اما در مورد اولين ماه متاهليمون(اگه حوصله تون سر ميره نخونيدا)

--خب من تو اين ماه تقريبا تمام خرجا - خريدا- مهمونيا و هديه هارو ياد داشت کردم

و مي خوام اخر هر ماه جمع بندي کنم ولي هنوز فرصت نشده

--تو اين ماه مامانيناي من ۳بار و خاله مينا ۲ بار اومدن خونه ما

-- همه عموها و عمه هام که ۱۸نفر ميشدن اومدن خونه مون

-- ندايينا اومدن خونه مون

-- خواهر امير ۲بار اومدن يه بارم شام گرفته بودنو اومدن شام خورديم

-- ۴روز اول عروسيمونو تو اتاق کار خوابيديم من رو تخت و امير زمين

(چون گرم بود و کولرمون خراب کلي هم خنديديم)

-- من هنوزم دختر اميرم و اون بابايي من شده

-- ۲بار برام تخم مرغ شانسي خريد

-- ۲بار پيتزا خريديمو تو خونه مون خورديم يه بارم بيرون ساندويچ ميل نموديم

--  چندين بار رفتيم خريد رفاه و پونه و ... خيلي خوش گذشت

-- يه بار تا ساعت ۳نصفه شب گريه کردم امير خواب بود يه عالمه تو يه کاغذ نوشتم

ولي آروم نشدمو حتي بي خيال نوشتن شدم

زير پاي خرسمه کنار تخت امروز مي خوام برم پاره ش کنم

اينجا اعتراف کردم چون من زودتر از امير ميرم خونه و معدومش ميکنم

ولي شب خيلي خيلي خيلي بدي بود)بيشتر از همه سکوت امير ناراحتم کرد

-- يک سوم روغن مايع و يک سوم روغن سرخ کردني استفاده کرديم

-- مامانم تاحالا خيلي وقتا برامون غذا فرستاده خاله هم همينطور

-- حسايه مختلفي داشتم گاهي خوب گاهي بد

ولي يه هفته ست امير برام حرفاي قشنگ ميزنه بيشتر برام وقت ميذاره

و من پر از احساساي خوب ميشم مثل: من خوشگل ترين خانم دنيارو تو خونه م دارم

يا من کلي براي به دست اوردنت تلاش کردم و ...

و من با خودم فکر ميکنم چطور چند تا کلمه ميتونه منو تا اوج ببره

-- خونه مونو خيلي دوست دارم برام ارامش بخش ترين جاي دنياست

ولي خيلي دلم براي خانواده م تنگ ميشه ولي زياد به روي خودم نميارم

کاش ميشد همه باهم زندگي ميکرديم

-- یه بار امیر نصفه شب از تخت افتاد

-- یه شب من بیدار شدم دیدم امیر تو تخت نیستو تو حال خوابیده

غم عالم ریخت تو دلم صبحم شاکی بلند شدم گفتم تو از همین الان منو تنها میذاری

 دوس داری تنها بخوابی و از این حرفا

امیرم گفت بابا تو تو تخت کج خوابیده بودی هر کاریم کردم بیدار نشدی خب جا نبود

بعد من اینطوری شدم

و خيلي چيزاي ديگه که الان يادم نمياد 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:50 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوستای قشنگم

به سلامتی این آقای دبیرکل ما رفتن

نیم سکه روز زن رو تقدیممون کردن

گفت یه نیم سکه هم هدیه دبیرکل

که حالا خدا میدونه اونن کی بدن

ولی حسابی سرمون شلوغ بود ۴شنبه که ۸رفتم خونه

قبلشم رفتم شهر کتاب و ۳تا کتاب داستان کودکانه و یه قلک خوشگل شیشه ای خرسی خریدم

گفتم شاید فریماه بیاد خونه مونو بدم بهش

البته قلکو برای خودم خریدمو گذاشتم رو اپن

هی به امیر میگم تو قلکم پول بریز

 ۵شنبه هم ۴بعد از ظهر تشریف فرما شدم به خونه مون

الانم یه عالمه کار دارم دیگه خسته شدم آخه

۵شنبه که رفتم خونه

امیر صبح رفته بود برام مدارک گذرنامه رو گرفته بود که پرکنم

یکم خوابیدمو با امیر رفتیم خونه مامانمینا

از باباییم خجالت میکشیدم اخه موهامو ندیده بود

کلی از موهام خوشش اومد ولی گفت موهای ساده ت خیلی قشنگتره

 حس میکنم همون دختر قبلیمی

جمعه صبحم با امیر کلی خونه رو مرتب کردیم

یه عالمه فیلم دیدیم

ناهارم یه چیز من دراوردی ترکیبی از

کدو و قارچ و کالباس و گوجه فرنگی و فلفل سبز و پنیر پیتزا خوردیم

کلی تحقیقات در مورد تورهای مالزی کردیم

ساعت ۵بعد از ظهر رفتیم خونه مادربزرگم

و برگشتیم خونه همییییییییین

دیروز یک ماه از عروسیمون گذشت

فعلا برم برمیگردم در مورد این یه ماه می نویسم

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:56 توسط من و دوست جونم| |

سلام علیکم

دیگه انقدر این رئیس مارو از دبیرکل ترسونده

 و در و دیوارو پر از عکس رهبر کرده به حرف زدن خودم شک کردم

خانوم های عزیز وبلاگستان من دیروز در یک اقدام غیر منتظره

موهامو مش کردمممممممممممممم و کوتاه

خودشم صورتییییییییییییییییییییییییییی

بد نشده برای اولین بار تجربه جالبیه

مخصوصا که امیرم خوشش اومد یا برای اینکه من ناراحت نشم گفت خوشل شدی

دیروز ساعت ۱۰ از اداره دویدم رفتم ارایشگاه که گفت شنبه بیا

گفتم شنبه نمی تونم گفت امروز فقط اگه ۱:۳۰ بیای می تونم موهاتو مش کنم

رفتم به رئیس گفتم من امروز ۴۰ دقیقه زود برم؟

گفت خانم ۴۰ ثانیه هم نمیشه هزار تا کار داریم

گفتم باشه که دید اینطوره گفت خیلی خب برو

من زنگ زدم به مامانی و اومد رفتیم ارایشگاه

تا ساعت ۵ اونجا بودیم

چون موهام ضعیفه خانومه میترسید مشو تحمل نکنه

که آخرش کم اورد و گفت موهات خیلی مقاومه و این باعث شد مش من یخی بشه

و روشو صورتی خیلی ملایم کرد

که گفت ۳-۴روزه رنگ صورتی چون فانتزیه میره و یخی میشه

۴۱۰۰۰تومن ناقابلم برای کوتاهی و مش گرفت

سریع رفتم خونه امیر یه ساعت بعدش اومد

خجالت میکشیدم

بعد از شامم حالم بد بود سرما خورده بودم

امیر ظرفارو شست

منم لباسامو برای امروز شستم و خوابیدیم

کلی امروز کار داریم

دعا کنید شر این دبیر کل دامنه مارو نگیره

و یه هدیه حداقل بهمون بده

نیم سکه های روز زن و امروز قراره بدن

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:36 توسط من و دوست جونم| |

فردا دبیر کل می خواد بیاد اینجا

و حسابی سرمون شلوغه

آخه یکی نیست به اینا بگه بشینید سر جاتون اینجا چیکار دارید

به خاطر همین من باید برم

فعلا بای بای

راستی از لطفتون به خاطر عکسا ممنون

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 9:49 توسط من و دوست جونم| |

  کارت عروسی و کارت حنابندون

222هدیه ی ندای گلم برای عروسی

333 هدیه ی مامانینا وقتی اولین بار اومدن خونه مون

444 گیفتای عروسیمون

 555 هنر مندی دوس جونم

666 یه هنرمندی دیگه از دوس جون

777 پذیرایی

888 اون یکی اتاق

999 پتوهایی که برامون هدیه اوردن

101010 قسمتی از هدیه ها که من برداشتم اوردم خونه خودمون

اونایی که تویه مربعه بنفشه جدا کردم که کادو ببرم

111111 یه قسمت دیگه از خونه اون دری که دیده میشه

در یه اتاق کوچیکه که تقریبا جارختخوابی و انباریه 

121212 پذیرایی

131313 ماهیتابه خوشلمون

دیگه ایشالا تند تند براتون عکس میذارم

راستی من تصمیم گرفتم موهامو بادمجونی رنگ کنم خوبه به نظرتون؟؟؟؟؟

دیروزم یه پارچه ریون مشکی گرفتم بدم مانتو بدوزن

مدلی برای مانتوی ریون دارید؟

ببینید من براتون عکس گذاشتم خب شمام کمکم کنید دیجه

با یه تونیک خوشل

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 8:18 توسط من و دوست جونم| |

سلام دوس جونا

یه خبر خوب بدم؟

امیر گفت امروز بعد از ظهر ای دی اس ال و وصل میکنن

اونوقت من میتونم از نمکدونم براتون عکس بزارم

دیروز بعد از ظهر خوابیده بودم که سمانه زنگ زد که میاد خونه مون

(سمانه دخترخاله کوشولومه)

قرار بود با مامان برم بیرون اما مامانم زیاد حوصله نداشت

زنگ زدم به مامان که فردا بریم

سمانه برام یه شاخه گل خوشلم اورده بود

وای که چقدر دلم براش تنگ شده بود

با اینکه از من ۶سال کوچیکتره ولی ما خیلی باهم خاطره داریم

و من واقعا دوسش دارمو میتونم روش حساب کنم

کلی باهم حرف زدیمو منم از فرصت استفاده کردمو خونه رو مرتب کردم

ساعت ۷ رفت مامان زنگ زد شام بیاین اینجا

 گفتم یه ساعت دیگه میایم

با امیر سوپ من دراوردی درست کردیم

مخلوطی از قارچ- کدو سبز- سیب زمینی- نخود فرنگی- ذرت- خامه و آب گوشت

که همشو به صورت رشته های دراز رنده کرده بودیم

تازه خونه مامانینام بردیم بد نبود

بابایی میگه تو کی اینکارارو یاد گرفتی من ندیدم

دیگه ۱۲ مینا و حمید مارو رسوندن خونه و خوابیدیم

دعا کنید فردا با عکس آپ کنم

نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:2 توسط من و دوست جونم| |

سلام ظهرتون به خیر

معاون محترممون ۴روز مرخصی گرفته و رئیسم نیست

اون یکی همکارمونم که یکم اذیت میکنه نیست

خلاصه با اینکه من کلی کار دارم

ولی ارامش دارمو از استرس و زیرآب زدن خبری نیست

فقط خیلی خوابم میاد

خب بریم سراغ خاطرا فیتیله ای

۵شنبه امیر ماشینو از باباش گرفته بود اومد دنبالم

 اول رفتیم قلم چی ثبت نامش کردیم برای ارشد

رفتیم خونه ناهار براش گرم کردم و خوابیدم

امیرم یه سر رفت استخر

عصر اومد خونه و با هم رفتیم یه عالمه خرید کردیم

 ولی میوه خوب پیدا نکردیمو گفتیم یهو شنبه می خریم

افطاری رفتیم خونه خاله اینا و بعد شامم رفتیم خونه مامانمینا

دیگه ۱ بود که رسیدیم خونه و تا بخوابیم حدودای ۲ شد

موقع خواب به امیر گفتم تلفن خونه رو بکش موبایلتم بزار رو سایلنت

من فقط جمعه ها تعطیلم یکم بخوابم

ساعت حدود ۸صبح بود دیدم موبایل امیر زنگ زد

حدس زدم پسرخاله م باشه بازم بخوان برن غواصی

گفتم گوشی رو بده من یکی دو تا به این مردم آزار بگم

که دیدم امیر یهو رسمی شد و گفت سلام عمو جان

بله بیداریم ادرسمون اینه

امیر یه عمو داره که تهران میشه و

پسرای اونا رئیس شرکتین که امیر توش کار میکنه

عروسی ما هم نیومده بودن

و جمعه اومده بودن زنجان گفتن ساعت ۸:۳۰ صبح بریم خونه ی تازه عروس و داماد

یعنی خدا میدونه من چطور از تخت پریدم پایین

سریع خونه رو مرتب کردیم بعد یادمون افتاد میوه نداریم

دوس جونم طفلکی رفت بیرون اخه ۹صبح جمعه میوه میشه

ولی بالاخره یه هندونه تونسته بود بگیره

منم ظرفارو مرتب کردمو چایی دم کردم

(خداییش می خواستم میز صبحونه بچینم که بفهمن ولی دیگه گفتم زشته)

۹:۳۰ بود اومدن ۲۰دقیقه نشستنو رفتن

برامونم ۲تا لیوان و ۲تا قاشق اوردن تو یه جعبه کادویی بود

که بابای امیر خیلی ناراحت شده بود

اونا که رفتن دیگه خوابمون نبرد

کم کم آماده شدیمو ناهار خونه پسر عموی امیر دعوت بودیم

تا ۵:۳۰ اونجا بودیم ناهار مرغ پلو باقالی پلو درست کرده بودن

به منم پاگشا یه پارچه  سرخابی هدیه دادن که خیلی خوشم اومد

دوباره برگشتیم خونه تفلد برادرزاده امیر بود

امیر رفت یه کارت بزرگ لینا خریدو توشو پر از خوراکی کردیمو بعد شامم رفتیم اونجا

خلاصه تعطیلی رو همش این ور اونور بودیمو من خیلی خسته شدم

فقط ۲ دنبال ساعت وقت می گردم تا یکم خونه رو مرتب کنم

احتمالا این هفته هم مهمون داشته باشیم

صبح رفتم کتاب برای امیر سفارش دادم

بعد از ظهرم با مامانم می خوام برم پارچه بخرم برای مانتو

همیییییییییییییییییییییییییییین

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:37 توسط من و دوست جونم| |

سلام صبحتون به خیر

دیروز روز خیلی پر کاری بود

ساعت ۲:۳۰ رسیدم خونه

سریع کتلت درست کردم

گفتم بزار پلو هم بزارم امیر گشنش میشه

تا ۳:۳۰غذا اماده شد و زنگ زدم به امیر که گفت کار داره و نمیتونه بیاد

ضایع شدیییییییییییییییییییییییییییییییییییم

دوباره آماده شدم و رفتم جلسه نقد کتاب

وای اصلا حوصله م نمی گرفت خیلی خسته بودم

اما از ترس رئیس جانمان که هی امار منو میگیره رفتم

تا ۷:۳۰ اونجا بودم بعدش رفتم اتلیه فیلممونو بگیرم که گفت آماده نیست

منم عصبانی شدم ۲-۳تا خوشگلشو نثارشون کردم و اومدم بیرون

کلی دپرس شده بودم

همین که رسیدم خونه تازه لباسامو عوض کرده بودم که

خانومه زنگ زد منشیم  شمارو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود

فیلماتون آماده ست

کلی هم عذر خواهی کرد گفت خودم میارم

گفتم نه خودم میام آخه می خواستم یه چک بهش بدم

خلاصهههههههههههههه

دوباره شال و کلاه کردمو رفتم قرار دادو بستیمو فیلمای مادرو گرفتم

هم فیلمای دوربینو بهم داد هم رو دی وی دی برامون تبدیل کرده بود

گفت فیلمای اصلی رو نگه دار هروقت خواستی میکس کنم بیار

دست خودت باشه بهتره

امیر رفته بود یه سر به خاله مینا بزنه

اومد باهم رفتیم خونه و. فیلمو دیدیم

راستش من کلا زیاد از فیلم خوشم نمیاد

مخصوصا اون قسمتای فیلم بازی کردنامون خیلی مسخره بود

ولی مراسم شب خیلی خوب شده

البته بدیم میکس شه خیلی خوب میشه

ساعت ۱۲ فیلمه تموم شد و من رفتم یه دوش گرفتم غذا گذاشتم کنار و

 ساعتو برای ۳:۴۵ دقیقه کوک کردم

از امیرمم خواستم اون یکی اتاق بخوابه که بیدار نشه

See details: Woman doing yoga.

۳:۴۴بیدار شدم سحری خوردم نمازمو خوندم

احساس خاصی بود  دلم می خواست امیرم باهام بود

گرچه من همیشه لحظات دعا و یا خلوت با خدارو تنهایی دوس دارم

مثلا همیشه دوس دارم تنها برم امامزاده

یکمم دلم گرفت یاد دوران دانشجوییم تو تبریز افتادم

هیچ کدوم از هم اتاقیای من روزه نمیگرفتن و من نصف شب بیدار میشدم

غذای سرد می خوردم با چایی که شب تو فلاکس ریخته بودم

چراغم نمیشد روشن کنم چون همه خواب بودن

بعد اون لحظه ها فکر میکردم

الان تو خونه خودمون مامان بیدار شده غذا پخته

بابا و مینا و حمیدو بیدار کرده

تلوزیون دعای سحر میخونه و همه با هم سحری می خورن

هی روزگار یادش بخیر چه چیزایی رو تجربه کردم

خدایا شکرت من هیچ اعتراضی ندارم چون تو بودیو هستی اینو هنوزم حس میکنم

الانم که اداره هستم

و اگه خدا توفیقشو بده می خوام روز اخر رجب و روزه بگیرم

شما هم برام دعا کنید 

------------------------------------------------------------------

پ.ن: امروز با مهربانوی عزیزم حرف زدم

یه مدت بود ازش خبری نبود منم فکر میکردم مشغول نامزد بازیه

نگو دوست قشنگم کیسه صفراشو عمل کرده

دعا کنید حالش زودی خوب شه

گفت نمی تونه پای کامپیوتر بشینه

منم اینجا نوشتم که نگرانش نشید حالش بهتره

نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 9:57 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin