ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
دوستای گلم سلام خب این چند روزه که بلاگفا قاطی کرده بود و من نمیتونستم پست جدید بذارم پس از روز ۵شنبه تعریف میکنم ۵شنبه سریع از اداره اومدم خونه تصمیم گرفته بودم به خاله مم زنگ نزنم بیاد کمکم خب گناه داشت مثلا من مهمونشون کرده بودم که خودشون راحت باشن سریع امیرم اومد خونه رو مرتب کردیم منم یکم سوپ گذاشتم مواد سوفله رو شستمو ریز ریز کردم ساعت ۳بود که خاله زنگ زد دارم میام اونجا امیر رفت دنبال خاله منم لباسامو عوض کردم خاله که اومد گفت پس مامانت کو؟ گفتم رفتن ارومیه گفت پس چرا نگفتی زودتر بیام کمکت خلاصه با کمک خاله خورشتو گذاشتیم برنج و ابکش کردیم من ۲تا ظرف سوفله درست کردم یکیشو شام خوردیم یکیشم سحری کلی نکات خانه داری یاد گرفتم راستش زیادم سخت نبود و تجربه جالبی نزدیک افطار بود که زنگ زدم به خواهر و برادرم که دامادمون اوردتشون امیرم اصرار کرد بهنامم اومد افطار کلا شب خوبی بود ضایعم نشدیم حدودای ۱۱جمع و جور کردیم رفتیم خونه مامانینا بهنامم برامون بستنی خرید شیرینی ماشینش سحری من در نقش مادر خانواده سوفله رو گرم کردیمو خوردیم که بابا زنگ زد گفت تا ۵دقیقه دیگه میرسن و چایی اماده کنیم که بتونن روزه بگیرن ۷دقیقه به اذان مونده بود که رسیدن و فقط یه چایی و یکم سوفله خوردن جمعه افطار خاله های بهنام دعوتمون کرده بودن بعد از شام رفتیم دنیای بازی با دوس جونم یه عالمه عروسک برنده شدیم عکسشون تو پست قبلی هست شنبه دوباره یکی از همکارام از خودش به جای من یه حرفایی به رئیس زده بود خدارو شکر که فهمیدمو رفتم واقعیتو گفتم خونه که رفتم افطارو باز کردیمو با امیر رفتیم سان برگر استریپس مرغ خوردیم البته از اونجائیکه تنهایی هیچی از گلوی من و امیر پایین نمیره یکمیم بردیم خونه مامانمینا که اعلام کردن عید شده و ما کلی خوشحال شدیم یکشنبه صبح تا ظهر خونه بودیم ناهار عید فطر هر سال خاله اش میپزه زنگ زد رفتیم اونجا بعد از ظهرم رفتیم یه سر به مادربزرگم زدیم دوباره شام رفتیم خونه ما و بابا برامون پیتزا خرید امیرم بهم عیدی یه سکه الیزابت داد دیروز که دوشنبه بود ناهار کتلت درست کردم عصرم امیر لباساشو جمع کرد و رفتیم خونه ما اخه امیرم امروز رفت چابهار دلم براش از الان واقعا تنگ شده اولین سفر تنهاییشه بعد از ازدواجمون به خدا منم این چند روز تا جمعه خونه مامانینا میمونم صبحم با ماشین اومدم اداره یکم استرس داشتم برام عجیب بود چون من ۸ساله رانندگی میکنمو تا حالا عین خیالم نبود به نظرتون این نشانه پیریه؟ چند روز اخیر امیرم خیلی خیلی خوبتر و عشقولانه تر تمام وجودمو لبریز از خوشبختی میکرد نوشتم که بدونه این حسارو دارم دیروز همکارم گفت خوش به حالته شوهرت میره و ماشین داری و صفا سیتی با خودم فکر کردم هیچ وقت امیر جوری با من رفتار نکرده که عقده داشته باشم و الان که رفته احساس کنم که ازاد شدم ممنون عشق من دیشب که به امیر گفتم به همکارم اینارو گفتم احساس خیلی خوبی بهش دست داد میدونم که امیرم پیش همکاراش همینطوره و احتراممو حفظ میکنه بابا همیشه بهم میگه زن و مرد باید پیش دیگران همدیگرو سربلند کنن اهان یه تشکر دیگه از دوس جونم مرسی که هی تند تند میگی بریم خونه مامان من مرسی که تو بابا و مامانمو دوس داری مرسی که هی دنبال مقایسه و تلافی نیستی که اگه یه بار بریم خونه ما باید یه بارم بریم خونه شما مرسی وقتی میگم ناهار چی بخوریم میگی مهم برای من دیدنه توئه مرسی که لباساتو خودت میشوری و اتو میکشی مرسی که از صبح چند بار بهم زنگ زدی و گفتی دلت تنگ شده مرسی به خاطر همه حرفا و حس های خوبی که بهم منتقل کردی مرسی که وقتی من خواب بودم رومو محکم میکشیدی که احساس سرما نکنم مرسی مراقب شلمنت هستی مرسی بهم گفتی نگران نباشم که تصادف کنم چون ماشین بیمه بدنه داره مرسی بهم گفتی شب بچه هارو بردارم بریم حسابی بگردیم مرسی که همیشه اندازه های منو میدونی و بهت میگم سایز بدم دستتو حلقه میکنی و میگی سایزتو میدونم و خیلی مرسی های دیگه از خدا می خوام خودش حافظ زندگی و خوشبختیمون باشه و مارو همیشه تو آغوش خودش بگیره و خیلی خیلی مراقب دوس جونم باشه و توفیق شکر گذاری بهم بده کیک و گل تولد خواهری افطاری هایی که برای خواهری اوردن(گل و نون و شیرینی هم بود) میز افطاری خونه خودمون( از غذاها عکس ندارم) روی فریزرمون با امیر ماهی چبسوندیم این عروسکارو تو دنیای بازی برنده شدیم اینم سوفله مرغ و قارچ سلام دوستای خوبم اول از همه چرا من وقت نمیکنم این بازیای وبلاگی رو انجام بدم؟ یه بازی هست که اخیرا بچه ها توش شرکت کردن چند تا از وبلاگارو که خوندم مثل وبلاگ هلیا و لیمو دیدم اونا دوس دارن منو از نزدیک ببینن دروغ چرا کلی ذوق کردم ولی خب تو هیچ وبلاگی اسم من جز آدمای تاثیر گذار نبود داشتم فکر میکردم یعنی من انقدر ادم بی تاثیریم از شوخی گذشته باید خیلی رو خودم کار کنم دلم نمی خواد زود فراموش شم دیروز یه ساعت مرخصی ساعتی گرفتمو با مامان رفتیم بیرون یه سارافون و یه تونیک گرفتم با ۲تا کاسه رنگی و ۲تا گلدون شیشه ای برای تولد خواهری ساعت ۳بود رسیدم خونه یکم مرتب کردمو ساعت ۶با امیر رفتیم خونه ما آخه قرار بود برای خواهرم افطاری بیارن حدودای ۷ اومدن عکسای افطاری رو براتون میذارم عکسای افطاری که برای من اورده بودنم پارسال گذاشتم تو ارشیوم هست افطار کردیموو بعد از شام خانواده دامادمون اومدن تولد مینا بود روی هم رفته خوب بود شبم ساعت ۲امیر باباو مامانمو برد رسوند ترمینال که برن ارومیه من و امیرم شب موندیم خونه مامانینا که بچه ها تنها نباشن ۲:۳۰ خوابیدیمو ۴:۳۰ بیدار شدیم برای سحری غذاهارو گرم کردمو خوابیدیم ساعت ۷من بیدار شدم برگشتم خونه مون برنج خیس کردم ژله درست کردمو روی میزو دستمال کشیدم سفره انداختم یکم ظرف داشتیم شستمو زودی اومدم اداره فقط یه شانسی اوردم اینه که مامان دیروز برای شام ۲ نوع سالاد درست کرده بود که یکیش موند اونو برداشتم اوردم خونه یکم از سینه مرغ شکم پری رو هم که اورده بودن ریش ریش کردم برای سوفله یعنی دیگه سالاد درست نمیکنمو مرغم نمیپزم مامان بهم میوه و نون و زولبیا و اینام داد کارم تقریبا سبک شده سبزیم دیروز خریدمو سرخ کردم برای قرمه سبزی اگه خدا بخواد امشب همه چی خوب پیش میره دعا یادتون نره دوستون دارمو به یادتونم برای بابای دردونه و همه مریضا و گرفتارا و جوونا دعا یادتون نره واي مرسيييييييييييييييييييي همتون ماهيد يعني انقدر برام وقت گذاشتيد لينک پيدا کرديد مهموناي من شدن با خودمون ۶نفر فعلا با همفکري شما تصميم گرفتم قرمه سبزي و سوفله مرغ و قارچ درست کنم با پودينگ و ژله سالادم نميدونم سالاد ماکاروني درست کنم يا سالاد معمولي؟ شايدم از اين پنيراي توپ توپي رنگارنگم درست کردم سوپ هم بايد باشه ديگه البته از همه چيز در حد معقول حالا اگه گفتيد چرا من تو هچل افتادم؟؟؟؟؟؟ تا اونجائيکه به خاطر داريد قرار بود مامانيه خوشگل من کمکم کنه در پختن برنج و خورشت چون من اندازه ها دستم نيست حالا ديروز بعد اينکه من مهمون دعوت کردم مامانم چييييييييييي امشب ميره اروميه چون باباي دوستش فوت کرده حالا يعني کي بايد اين قورمه سبزي رو بپزه اونوقت؟ گوشت چقدر باشه سبزي چقدر باشه لوبيا چقدر باشه اصلا چطوري بپزم که جا افتاده بشه؟ حالا فهميديد چرا گير افتادم خب نخنديد بدجنساااااااااااااااااااااااا اطلاعات من در همين حده که براي هر نفر يک مشت بسته لوبيا ۱۰۰گرم سبزي و ۴تيکه گوشت متوسط يه مسئله ديگه هم هست امروز براي خواهرم افطاري ميارن(خانواده داماد) بعد از شامم تولد خواهرمه شبم بايد اونجا بمونيم چون خواهر و برادرم تنهان من بايد از حدود ۳-۴برم کمک مامانم ساعت۱که ميرم خونه اگه کاري نباشه که مجبور شم بمونم اداره بايد آماده شم يعني امروز اصلا وقتي براي آماده کردن وسايل ندارم همه چي ميمونه براي فردا که ساعت ۱ميام خونه خدايا کمکککککککککککککککک فقط ديروز تا ساعت ۱با امير خونه رو مرتب کرديم فقط يه نيم ساعت ديگه تميزي خونه کار داره خلاصه براي اين تازه عروس دعا کنيد ابروريزي نکنه دوستای گلم سلام چه خبرا؟ ما هم خوبیم خبر خاصی نیست خیلی وقت بود دلم می خواست خاله اینا رو دعوت کنم خونه مون مامانمم اصرار داشت اینکارو بکنم بالاخره تونستیم این پنج شنبه یه وقت خالی پیدا کنیمو خاله اینارو افطار دعوت کنیم امیرم گفت مامانمینا هم بیان با همدیگه میشیم ۸نفر یکم استرس دارم چون خاله من دستپختش خیلی خوبه پدر شوهرمم رو غذا حساسه البته اینطور نیستن تو روی من چیزی بگنا حالا مامان گفته غذا رو میپزه که احتمالا خورشت قرمه سبزی باشه سوپم از بیرون میگیریم فقط من می خوام دسر و سالاد و یه غذای کوچولو مثل کوکو یا یه چیز جدیدتر درست کنم و مثل همیشه نیازمند یاری دوستای گل و کدبانومم دیگه خواهش میکنم کمککککککککککککککک آبروم میره ها در ضمن می خوام یه وزنه دیجیتالی بخرم برای خونه مون برای وزن کردن خودمون کسی اطلاعات یا قیمت داره؟ دوستای گلم سلام صاعات و عباداتتون تو این شبای قشنگ قبول حق امیدوارم تونسته باشید تقدیر خوبی رو برای خودتون رقم بزنید و برای ما هم دعا کرده باشید من که امسال خیلی بی توفیق شدم امیرم که هر سال یه مسجدی میرفت امسال در اثر هم نشینی با من نرفت عذاب وجدان گرفتم فقط یه نماز و یه دعا خوندم همین یادش به خیر پارسال با امیر رفتیم یه پارک خلوت واکمنم برده بودیم اونجا احیا گرفتیم چقدر خوب بود هنوز خاطره ش تو ذهنمه پریشب مهمون عمه بزرگه بودیم بهمون پاگشا یه سکه الیزابت و یه شاخه گل دادن دوس جونا کسی از قیمت این سکه های الیزابت خبر داره؟ مثلا میدونید ۹۰۰یا ۶۰۰ قیمتش چنده؟ خدارو شکر جمعه رو خونه بودیم من بعد از سحر تا ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر خوابیدم واقعا خسته بودمو کم خواب بعدشم با امیر خونه رو مرتب کردیم امیرمم یکم درس خوند کتاب دا رو هم بالاخره تموم کردم حرف خاصی راجع بهش ندارم فقط خودمو با شخصیتاش مقایسه کردمو دیدم من کجام واقعا؟ خرج و مخارج این ۲ماه زندگی رو هم در آوردمو حساب کردم امیر مونده بود میگفت واقعا ما از کجا اوردیم ایهمه خرج کردیم؟ البته ماه دوم نسبت به ماه اول منطقی تر بود قسمت اعظم خرجم که به کرایه خونه و قسطا میره راستی داداشیمم کنکور قبول شده یه شهر نزدیک خیلی خیلی خوشحالم شاید انتقالیشو گرفتیم واسه زنجان بعد از افطارم با داداشی و امیر رفتیم پیتزا خریدیم کلیم خندیدیم دلم می خواد افطاری خاله اینارو دعوت کنم ولی انقدر که این ماه رفتیم بیرون واقعا احساس خستگی میکنم یه روزم می خوام ندایینا رو دعوت کنم یه روزم احسان و مرضیه رو پاگشای خواهری هم مونده هنوز امیرم ۳۱میره چابهار برای ۴روز دلم از الان میگیره وقتی بهش فکر میکنم ولی امیدوارم حسابی بهش خوش بگذره خدایا به خاطر همه این دلخوشیا و ارامش شکرت خب بعد از چند روزي استراحت دوباره از امروز مهمونياي افطاري شروع ميشه ديروز ساعت ۱رفتم خونه از اداره کتاب دا رو بهم دادن منم نشستم به خوندنش تا ۲:۳۰ بعدش خوابيدم ۴:۳۰ امير زنگ زد بيدار شدم به مادربزرگم زنگ زدم باهم بريم امامزاده امير گلمم واي بعد از ۱۴ماه رفتم امامزاده چقدر دلم تنگ شده بود براي اون فضا البته خب من معمولا تنها ميرم و اينطوري بيشتر استفاده ميکنم ولي اين دفعه هم خوشحال بودم با مادربزرگم رفتم چون مادربزرگ من پادرد داره و خودش از خونه نميتونه بره بيرون نماز خونديم باهم قران خونديم و کليم حرف زديم تا ۷:۳۰ که امير اومد دنبالمون انقدر مادربزرگم دعام کرد که پر از انرژي هاي مثبت شدم خدا خودش مادربزرگ و پدربزرگارو حفظ کنه بهم گفت ايشالا خوشبخت شي ايشالا خدا بهت دولت ابراهيم بده ايشالا آخرتت آباد شه و تنها نموني ايشالا هميشه با امير باهم با مهر و محبت رفتار کنيد و .... همتون يادم بوديد مخصوصا براي باباي دردونه عزيزم دعا کردم ميدونيد که اين امامزاده نهمين جائيه تو دنيا که دعا توش مستجاب ميشه بعدش مادربزرگمو رسونديم خونه شون قرار بود با امير بريم بيرون پيتزا بخوريم ولي مادربزرگم نذاشت بريم گفت من که نميتونم افطاري بدم امشبو با ما افطار کنيد و اين شد که ما مونديم اونجا بعد افطارم رفتيم يه سر به خواهر امير زديمو و سحريم بهمون ماکاروني دادن آورديم کلا روز خوبي بود و سرشار از حس معنويت تازه از اين همکارمم به خدا گله کردم (اين خوراکيا هديه عمه کوچيکه ست وقتي براي اولين بار اومدن خونه مون) دوستاي گلم سلام خوفيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که صبح ها همش حالت تهوع دارم از اونورم نميشه سحري نخورم حس ميکنم معده م حساس شده ديروز تا ساعت ۵اداره بودم داشتيم شاخص عملکرد ۱۰سال آينده رو در مياورديم در مورد ورزشم حرف زدم با رئيس نميدونم چرا اينا حرف منو نميفهمن آخرش معاون برگشت به رئيس گفت خانم ....(يعني من) خيلي ناراحته از اين جريان و رئيسم بهم گفت هرکاري صلاح ميدونم انجام بدم چقدر اين اداره ما با وجود خانم ف غير قابل تحمله و همين باعث شد نتونم برم امامزاده وقتي رسيدم خونه اميرم اومد عين جنازه افتاديم وقتي بيدار شدم ديدم داره اذان ميگه بلند شدم سريع افطار و آماده کردمو اميرو بيدار کردم تصميم گرفتيم حداقل روزايي که خونه ايم خيلي سبک با نون و مربا و اين چيزا افطار کنيم ساعت ۱۰ بود من سحري رو آماده کردم دلم براي بابامينا تنگ شد با امير بلند شديم رفتيم تا ۱۲ اونجا بوديم بعدشم رفتيم بنزين زديمو اومديم خونه کلا شب خوبي بود دوستای خوبم سلام تقریبا ماه رمضون به نیمه رسید و من فکر میکنم دیگه مثل قدیما نمی تونم از این ماه استفاده ببرم تا اینجا فقط ۳روز افطاری خونه بودیم اونم ۲روزه شو خودمون مهمون داشتیم ۴شنبه شب مهمونی افطاری عمو وسطیه بود تویه یه باغی خارج از شهر تقریبا ۶۰ نفر بودیمو ۳تا عروس خیلی خیلی خوش گذشت آخرشم بهم یه سکه الیزابت هدیه دادن ما رسممون اینطوریه که خانواده عروس تو دوران نامزدی به داماد هدیه میدن بعد عروسی به عروس ۵شنبه شبم خاله دامادمون مارو دعوت کرده بود خانواده خونگرمی بودن و کلی بهمون احترام گذاشتن اونجام ۵تا عروس و پاگشا کرده بودن خیلی جالب بود شامو که خوردیم عمه کوچیکه زنگ زد که اومدن زنجان(تهران زندگی میکنن) فکر میکرد ما خونه ایمو می خواستن بیان خونه ما گفتم بیاین ما داریم میریم خونه سریع رفتم از خونه مامانینا میوه برداشتم (آخه از مراسم افطاریمون کلی میوه مونده بود) انقده کیف دادددددددددددددددد بعدشم یه تخم مرغ شانسی برای دختر عمه م خریدیمو رفتیم خونه حالا خونه مون وحشتناک نامرتب بود سریع با کمک امیر همه جارو مرتب کردیم که زنگ در به صدا دراومد و بابایینا اومدن بابا خونه مارو خیلی دوس داره به مامانم میگه یکی از پیژامه های منو بیار بزار خونه الهه بعدش عمه اینا اومدن و برامون چیپس و شکلات صبحانه و مربای گردوی کال و شکلات مرسی آورده بودن عکساشو انداختم امروز عصر میذارم براتون تازه نشسته بودیم که عمو وسطیه هم با خانواده ش اومد میدونید خونه ما اصلا شبیه خونه عروس دامادا نیست همه دوس دارن هی بیان خونه مون امیرم لذت میبره از مهمون داشتنو شلوغ بودن خونه من یکم اذیت میشم چون هم تنبلم هم حوصله شلوغی رو ندارم ولی خب چون فامیلامون خیلی خوش صحبت و صمیمین و اینکه فکر میکنم این لطف خداست که همش مهمون داریم احساس خوبی بهم دست میده ساعت ۱۲ بود مهمونا رفتن فقط عمه اینا موندن این عمه مو خیلی دوس دارم تو دوران نامزدیمونم که تهران میرفتیم همش خونه اونا بودیم شوهرشم خیلی مرد خوبیه دلم می خواست جبران کنمو سحریم خونه ما باشن ولی برای سحری قول داده بودن برن خونه مادربزرگ ولی تا ساعت ۳نصفه شب خونه ما بودنو من و عمه هم کلی حرف زدیم ساعت ۳هم ما رسوندیمشون این مهمونیم تو نوع خودش خاطره انگیز بود وقتی برگشتیم سحری خوردیمو خوابیدیم تا ۱۰:۳۰ یه مسابقات ورزشی بین کارکنان اداره ترتیب داده بود که چون من نماینده ورزش بانوان اداره م پاشدیم با امیر ساعت ۱۱ رفتیم برای قرعه کشی و نظارت که دیدم هیچ کدوم از همکارای خانم نیومدن معلوم شد که یکی از همکارا کارشکنی کرده و به همه گفته مسابقه کنسله حالا منتظر رئیسم باهاش حرف بزنم بیشتر توضیح نمیدم چون این جریان و سطحی بودن ادما باعث شد کل دیروز سردرد داشته باشم جمعه افطاری عمو کوچیکه بود این عموی من کلا ادم خلاقیه خودش رفته بود قنادی و نونای مخصوص ماه رمضونو شکل ماهی درست کرده بود و روشون اسم عروس دامادا رو نوشته بود درجه ممتازی خوشنویسی داره آخرشم بهمون یه نهج البلاغه که یه شعر قشنگ اولش با خط خوش نوشته بود و یه الیزابت هدیه داد برگشتنی من رانندگی کردم برای اولین بار با ماشین خودمون دوس جونمم کلی تعریف کرد و برام یه بسته فرهنگی شانسی خرید فعلا ۳روز جایی دعوت نیستیم چون خواهرم رفت تهران و بعد دوباره افطاریا شروع میشه می خوام اگه خدا بخواد امروز با مادربزرگم برم امامزاده خیلی وقته بی توفیق شدم دعا کنید بشه دوستاي قشنگو همراهم سلام مرسي به خاطر راهنماييهاتون فهميدم که تقريبا بيشتر ما خانوما اين مشکلو داريم پس احتمال اينکه اين رفتار جزء ذات مردونه و اين انتظارات جزء ذات زنونه باشه هست و اصولا تعديل هر رفتاري نياز به تمرين و همراهي داره ازتون ممنونم ديروز مهموني افطاري خاله بود(مامان امير) ساعت ۱:۱۵ رفتم خونه تو راه کمپوت آناناس و شکلات تخته اي خريدم سريع روي ژله هارو با آناناس و شکلات رنده شده تزئين کردم وسايلمو جمع کردمو امير ۳اومد دنبالم رفتيم کمک خاله مامانمو دخترخالمم اونجا بودنو تقريبا همه کارارو انجام داده بودن من فقط سيب زميني سرخ کردم خاله فسنجون و مرغ و سوپ درست کرده بود و مثل هميشه دستپختش عالي بود امير خيلي تو چيدمان سفره و جمع کردنش کمکمون کرد آخر شبم فهميديم سالگرد ازدواج خواهر شوهريه شوهرش و امير رفتن گل خريدنو بستني براي منم يه شاخه رز صورتي خريدن کلا شب خيلي خوبي بود من واقعا سعي کردم عروس خوبي باشمو حسابي کمک کنم آخر شبم همه ظرفا موند براي خاله که شوهر خاله م گفت تو برو بخواب من خودم سهم تورم ميشورم امروزم افطار عموم باغ دعوتمون کرده مطمئنا خيلي خوش ميگذره ولي اين افطاريا واقعا منو کم خواب کرده و اما مقوله خواهر شوهر و مادر شوهر يه بار يه کامنتي تو وبلاگ برام گذاشته شده بود که تو چرا از خواهر شوهرو مادر شوهرت حرفي نميزني؟ راستش من و امير چون باهم دخترخاله پسرخاله ايم هيچ وقت به خاله و دخترخاله م به ديد مادر شوهر و خواهر شوهر نگاه نکردم من دختر خاله مو آبجي صدا ميکنم از بچه گي خيلي وقتا پيشش بودم کاملا روحياتمو ميشناسه همديگه رو خيلي دوس داريم و البته دختر خاله م شخصيت فوق العاده اي داره چند تا مثال براتون بزنم مثلا ديروز خب چون خاله پري اومده بود هي به من ميگفت نمي خواد تو کار کني تا من يه کاري ميکردم هي عذرخواهي ميکرد که من چرا انقدر سرپام وقتي مي خواستيم بيايم خونه تو ظرفاي کوچيک برام خورشت بسته بندي کرد بزارم تو فريزر همش ميگه تو کارمندي و تازه عروس وقت نميکني با اينکه من هيچ تجربه خاصي تو آشپزي و چيدمان اينا ندارم هي ميگفت ببين طعم اين سوپ خوبه به نظرت برنج و الان آبکش کنيم يا چيز خاصي تو نظرت هست بزاريم تو سفره و ... کلا هميشه به من و سلايقم احترام گذاشته و تاحالا من هيچ مورد خاله زنکي ازش نديدم و انقدر برام قابل اعتماد هست که اگه مشکلي داشته باشم باهاش مطرح کنم و اما در مورد خاله خاله من ادم قانع- مهربون -حساس - کدبانو و دوس داشتنيه و البته يکمي زياد مقيد خب من خاله رو خيلي دوس دارم اونم خيلي هوامو داره گاهي اختلاف سليقه باهم داريم به خاطر تفاوت سنيمون ولي هيچ وقت برامون مشکل ساز نشده چون سعي کرديم احترام همديگه رو حفظ کنيم اينارو نوشتم تا بدونيد روابطمون چطوريه عاشق این قالب جدیدمممممممممم وبلاگ بهار چی شده؟ امروز مهمونی افطاری خاله ایناست خانواده بهنامم(داماد جدید) دعوت کردن درواقع هم افطاری هم پاگشای داماد ژله هارو هم خاله ازم خواست که من درست کنم دیشب درستشون کردم خیلی ساده حالا اگه پیشنهادی برای تزئین روش دارین بهم بگید خودم به آناناس و شکلات فکر میکردم هنوز نمیدونم لباس چی بپوشم چون مهمونی خونه ست ساعت ۲:۳۰ می خوام برم کمک خاله در مورد ماه دوم زندگیمونم قراره یه پست بنویسم ولی هنوز نتونستم جمع بندیش کنم ولی حتما می نویسم امروز می خوام راجع به یه موضوعی بنویسم درواقع یه تلنگری به خودمه هرکس دوس داشت و خوند نظرشو بهم بگه یه جمله ای رو چند وقت پیش خوندم که خیلی روم اثر گذاشت اون جمله این بود: "تا با کفش های کسی راه نرفتی در مورد راه رفتنش قضاوت نکن" من همیشه به دوستامم میگفتم که وقتی مشکلی تو زندگیتون با همسرتون دارید با حرف زدن حلش کنید و نزارید تو دلتون بمونه چون ۲نفر یعنی زن و شوهر همدیگه رو دوس دارن معمولا با یه گفتگوی کوتاه سریع مشکلشون حل میشه حالا من خودم این مشکلو دارم و فقط سکوت میکنم مثل عالمای بی عمل شاید چون امیرم در مقابل ناراحت شدنای من فقط سکوت میکنه یا خودشو مشغول کار دیگه ای و بعد از یه مدت بر میگردیم به روال سابق بدون هیچ حرفی در مورد اتفاقی که افتاده و این باعث میشه این مشکلات حل نشده تو دل من تلنبار میشه و من میترسم از روزی که یهو فوران کنه در صورتیکه من از امیر انتظار دارم خیلی انتظارای بزرگ چون من روش حساب کردم رو محبتش رو حمایتش رو آغوشش رو تکیه گاه بودنش رو اینکه منو تنها نذاره حتی وقتی حق با من نیست ارومم کنه و بعد مشکلمونو حل کنیم چون اون مرد زندگیمه و مسئولش کاش قدر لحظه هامونو بدونیم کاش بدونیم امروزمونُ باهم بودنمون آرزوی دیروزمون بوده کلی نوشته بودم حتی مثالم زده بودم اما همش پرید و من دیگه حوصله نوشتنشو ندارم تعجب نکنید چرا اینجا نوشتم امیر خیلی وقته دیگه وقتی برای خوندن این وبلاگ نداره اگرم داشته باشه من خوشحال میشم بخونه و بدونه این عکس گلی که دوس جون برام خریده بود این عکس کیفی که تازه خریدم۲۸۰۰۰ و اینم عکس میمون های دانا که برای روی میز تلویزیون گرفتم۱۶۰۰۰ دوستای قشنگم سلام حالتون خوبه؟ خوش میگذره؟ دیروز ظهر که رفتم خونه خاله پری تشریف فرما شدن حالم خوب نبود به مامان زنگ زدم گفت یکم بخواب بعد بیا یکم استراحت کردم وسایلمو برداشتم امیر اومد دنبالمو رفتم خونه مامانینا خاله کوچیکه و آبجی مریم از صبح رفته بودن خونه مونو تقریبا همه کارارو انجام داده بودن سبزی و میوه رو شسته بودن سالاد درست کرده بودن و ... عمو کوچیکه هم وسایلو برده بود سالن فقط مونده بود ژله ها باور میکنید ما ۲۷تا ژله انار ریختیم تو ۱۲تا خربزه انقدر دیر شده بود که وقت به عکس انداختن نرسید ولی برای اون خواننده خاموش که مراحل کارو خواسته بود میگم ما اول خربزه رو میشوریم بعد به صورت عمودی از وسط میبریمشون تخماشونو در میاریم و ژله رو که درست کردیم همونطوری میریزیم تویه خربزه ها و خربزه هارو عمود میذاریم تو یخچال که ژله ها نریزه و ببنده بعد از چند ساعت که ژله ها بست پوست خربزه رو میکنیم و هرجور که خواستیم برش میزنیم احتمالا تو خونه یه عکس داشته باشم بعد از ظهر میذارم براتون. خلاصه تا ساعت ۷:۳۰ ژله ها درست شدو بردیم سالن مهمونی خوبی بود مامانمم همه رو دعوت کرده بود تقریبا ۱۰۰نفری میشدیم همه هم همکاری کردن که خوب برگزار شه دوس جونم این روزا کارش خیلی زیاده و خوابش کم دیشب خیلی خسته بود حدود ۱۱:۳۰ بود خداحافظی کردیم و اومدیم به سمت خونه من که نمیتونستم روزه بگیرم صبح یهو بیدار شدم دیدم امیر بیداره و داره سحریشو گرم میکنه اصلا سابقه نداره من صدای ساعتو نشنوم یا خواب بمونم کلی ناراحت شدم که امیر تهنا بیدار شده خب امروز دومین ماهیه که ما همخونه شدیم یه پست جدا اگه وقت شه براش مینویسم مثل ماه قبل سلام دوس جونا نمیدونم چرا انقدر امروز حالم بده به احتمال خیلی زیاد خاله پری امروز بیاد می خوام یه ساعت مرخصی بگیرمو برم خونه دیروز امیر سرش خیلی شلوغ بود ساعت ۶:۳۰ اومد خونه یکم استراحت کرد و ساعت ۷:۴۵ رفتیم خونه مامانینا و باهم رفتیم تالار آخه عموی بزرگ داماد جدید افطاری دعوتمون کرده بود چقدر خوبه من و امیرم دعوت میکنن بین خودمون بمونه اگه مارو دعوت نمیکردن خیلی دلم میگرفت هیچ وقت دوس ندارم این حسو داشته باشم که از خانواده جدا شدم تقریبا تمام روزای ماه رمضون افطاری دعوتیم بعد از افطار رفتیم خونه مامانینا آخه امروز مامانینا قراره افطاری بدن تا ساعت ۱۲:۳۰ امیر کمکم کرد خربزه هارو نصف و تمیز کردیمو توشونو پر از ژله انار امروز که ژله ها ببنده برش میزنیمشون یه عالمه کار دیگه داریم که امروز باید برم کمک مامان دعا کنید منم حالم خوب شه راستی تو لحظات قشنگ سحر و افطار که منو دوس جونمو فراموش نمی کنید؟؟؟؟؟؟؟؟ سلام دوس جونا امروز هفتم شهریور هشتمین روز ماه رمضونه و تفلد شناسنامه ای دوس جونم تفلدت مبارک عشقمممممممممممم ببینید شما بد برداشت کردیدا من و خواهری هیچ اختلافی باهم نداریم با حرفای شما فهمیدم که دامادمون یکم مقیده و خب اولین بارش بوده و مسئله برام حل شد همین ۵شنبه صبح دوس جونم رفته بود محضر کارای سند ماشینو انجام داده بود بعدشم امضای گذرنامه منو گرفته بود بانک رفته بود دزدگیر برای ماشین وصل کرده بود بعدشم با عمو کوچیکه رفته بودن ضبط و بلندگو خریده بودن خلاصه حسابی خسته شده بود وای من انقده ذوق کردم خلاصه تا اخر ماه بی پول شدیممم ۵شنبه خانواده اقای داماد افطاری دعوتمون کرده بودن البته خاله ها و عموها و دایی ها و عمه هامم دعوت کرده بودن خوش گذشت کلی زحمت کشیده بودن بعد از شامم همه کلی زدن و رقصیدن داماد جدیدم همه رو ول کرده بود اومد پیش منو امیر نشست و کلی بگو و بخند کرد یعنی کم کم یخش داره باز میشه به خواهرمم ۲تا سکه نیم بهار ازادی پاگشا دادن به منم یه سکه الیزابت ساعت ۱۲ برگشتیم خونه مامانینا و بابا رو رسوندیم عوارضی می خواست بره ارومیه اخه برادر دوستش فوت کرده بود خیلی خوب بود مخصوصا با ضبطمون میترکونیم خب بچه ذوق داره دیگههههههههههه ساعت ۲:۳۰ رسیدیم خونه سحری خوردیمو خوابیدیم جمعه ساعت ۱۱رفتیم خونه مامانینا مهمونی افطار مامان یکشنبه ست خریداشو انجام دادیم شامم رفتیم خونه خاله اینا این بود انشای این ۲روز من ديروز قرار بود بعد از ظهر با امير بريم بيرون چند جا دزدگير قيمت کنيم آش بگيريم بريم افطار پيش مادربزرگم که تنها نمونه و چند تا برنامه ديگه که خواهرم زنگ شد و گفت تو چرا مارو افطار دعوت نميکني خونه تون؟ گفتم قراره بعد ماه رمضون يه مهموني کوچولو بگيمو آقاي داماد و پاگشا کنم گفت حالا اون بمونه بعد ولي امشب من و حميد و اقاي داماد ميايم خونه تون خلاصه از من انکار و از اون اصرار بالاخره هم اومدن امير آش گرفت از بيرون مامانمم کتلت پخت و فرستاد برامون حال مي کنيد من چه قشنگ مهموني افطار ميدم مهموني بدي نبود ولي اين دامادمون يه سري اخلاقايي داره که براي من عجيبه نه اينکه بد باشه ها اتفاقا حس خوبي بهش دارم ولي چون خيلي کم مي خورد يا بعضي چيزارو نخورد من دست و پامو گم کردم چون من هميشه هرکاري ميکنم ديگران تعريف ميکنن نميدونم نميتونم حسمو درست منتقل کنم بعد از شام هم رفتيم بيرونو ما بستني داديم بعنوان شيريني ماشين البته زنگ زديم عمو وسطيه هم اومد چقدر خوبه ماشين داريم خدايا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت امروز خانواده اقاي داماد مارو افطار دعوت کردن صبح رفتم يه کيف مجلسي خريدم۲۸۰۰۰ خاله هم ۳شنبه افطاري ميده عمو وسطيه هم ۴شنبه منم نمي خوام ديگه افطاري بدم اعتماد به نفسمو از دست دادم الان خونه مون پر از ظرفاي نشسته ست کي اين ساعت کاري تموم ميشه برم خونه راستي ديروز امير برام يه دسته گل خوشگل گرفت عکسشو گرفتم برم خونه براتون ميذارم خدايا به خاطر اينکه همه خونه مارو دوس دارن به خاطر اينکه امسال توفيق داشتيم براي افطار ميزبان مهموناي تو باشيم به خاطر اينکه امير همراه خوبيه خريد ميکنه وقتي مهمون هست قسمت چايي رو به عهده ميگيره و خيلي چيزاي ديگه دوست دارم خدا بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس همکارم نی نی داره ۵هفته شه انقده خوشحاله بهش حسودیم میشه اصلا نگران چیزی نیست در صورتیکه اگه من نی نی داشته باشم مطمئنا فقط به بیمارستان و امپول و درد فکر میکنم سلاممممممممممممممم چطورید دوس جونا؟ من صبح ها یکم حالم بد میشه ولی بعدش راحتم یعنی واقعا شما انقدر بی ذوقید ماشیناتون اسم نداره؟ دیروز ساعت ۱از اداره اومدم بیرونو رفتم مغازه عموم تا ساعت ۳ با عموم حرف زدیم بابا و عمو کوچیکه هم اومدن خیلی حال داددددددددددددددددددددد در حین صحبت بود که من گفتم من و امیر تصمیم داریم افطاری هارو سبک بخوریم عموم گفت ماهم افطار سبک می خوریم بعدش گفت امشب حلیم میگیرم میایم خونه شما منم سریع رفتم خونه خونه رو مرتب کردم امیرم اومد یکم خوابید و رفت یکم خرید کرد ساعت ۷ سفره چیدم مربا و نون روغنی و خامه و شکلات صبحانه و پنیر و گردو و کره ساعت ۸ عمویینا اومدن با حلیم خیلی خوش گذشت چون با هم تعارف نداریم حس خوبی بود تو خونه خودمون برای افطار مهمون داشتیم امیرم کلییییییییییییی کمکم کرد ساعت ۱۲رفتن فردا خانواده بهنامینا(دامادمون) دعوتمون کردن افطاری شنبه هم مامان افطاری میده هفته بعد جمعه هم افطاری عمو کوچیکه ست داداشی هر روز صبح موقع سحر زنگ میزنه که ما خواب نمونیم امروز زنگ نزدن امیر زنگ زد که دید خواب موندن بازم نیم ساعتی تا اذان مونده بود امیر میگه کم کم حس میکنم یه خانواده واقعی هستیم امروز اگه خدا بخواد می خوایم بریم دنبال مادربزرگمو باهم بریم امامزاده کاش بشه خیلی وقته تو ذهنمه هنوزم برای ماشینمون دزدگیر وصل نکردیم کسی تجربه ای پیشنهادی قیمتی داره؟ یه چیز دیگه امروز وبلاگ دخملی رو دیدم در مورد موسسه محک نوشته بود موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان به ذهنم رسید که بچه های وبلاگی تو این ماه رمضونی بیان فرم عضویتو پر کنن ماهی هزار تومن یا هر چقدر که توانایی دارید به شکرانه سلامتی خودتون و خانواده هاتون اگه کسی این کارو کرد به من بگه فرم عضویتش تو سایت موسسه هست کوله بارت بربند! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد! که به مقصد برسیم بشناسیم خدارا و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم می شود آسان رفت میشود کاری کرد که رضا باشد او ای سبکبال در این راه شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد نبر من جامانده بسی محتاجم دوستای قشنگم سلام نماز و روزه هاتون قبول حق تورو خدا موقع افطار و سحر مارو هم دعا کنید این اولین ماه رمضون مشترک ماست قشنگه مخصوصا که ساعت کاریم کم شده و بیشتر میتونم خونه باشم (البته دیروز تو تلویزیون یه چیزایی میگفتن و احتمال اینکه به روال سابق برگردیم هست) یه چیز جالب اینکه من و مامانم ناخودآگاه باهم تصمیم میگیریم چی درست کنیم شب معمولا ۱۲ می خوابیم ساعت میزاریم ۴:۱۰ بیدار میشیم البته امیر ۱۰ دقیقه ای بیشتر می خوابه اینجا اذان ساعت ۵:۱۰ دقیقه ست بعد سحری نماز می خونیم یکم جمع و جور میکنیمو می خوابیم امیر ۷:۳۰ میره و من ۸:۱۰ بیدار میشم دیروز شام لازانیا و سالاد ماکارونی درست کردم هردوش خیلی خوب شد عکسم گرفتم فردا براتون میزارم بعد امیر سالادو تقسیم بر ۳کرد بردیم خونه خالمینا و خونه مامانینا پلاک ماشینمونم دیروز اومدو بردیم وصلش کردیم دیشبم ماشینو آوردیم خونه خودمون البته خونه ما پارکینگ نداره ماشینمونم دزدگیر نداره فعلا تو کوچه میمونه راستی بچه ها برای ماشیناتون اسم گذاشتید؟؟؟؟؟؟ دیشب شب خیلی خیلی خیلی بدی بود ممنون دوس جون که بغلم کردی و گذاشتی یه ساعت گریه کنم کم کم بغل تو داره مثل بغل باباییم میشه این خیلی مهم و ارزشمنده ها خواهرمم مشغول نامزد بازیه و کل افطاریای ماه رمضونش پره همش خونه فامیلای داماد دعوته دیشبم تولد مادر شوهرش بود و رفته بود اونجا تصمیم گرفتم دیگه هیچ دخالتی نکنم و هیچ نظری ندمو هیچ حرفی نزنم من دختر خیلی بدی برای پدر و مادرم بودمو هستم این فکر داره دیوونه م میکنه به جز رضایت پدر و مادرم چه امیدی باید به آخرتم داشته باشم؟؟؟؟؟؟ برای همتون شادی ارامش و خوشبختی ارزو میکنم من بدقول نيستمممممممممم اين کامپيوتر لعنتي من تو اداره از ۴شنبه روشن نشد و فرستادنش دکتر همين الان درست شده خونه هم که نبودم بتونم بيام بنويسم ۵شنبه صبح لباس مينا رو بردم خياط يکم کوتاهش کنه بعدشم بابا اومد ارزاقو دادم ببره خونه مامانينا آخه تو يخچالمون جا نبود ساعت ۱رفتم خونه يکم استراحت کردم و کلي لباس جمع کردم از قبيل پيراهن و کت و شلوار و غيره (آخه نميدونستم فاميلايه داماد چطور ميان و چي ميپوشن) ساعت ۶بود رسيدم خونه مامانينا و امير منو مينا رو رسوند آرايشگاه فقط موهامونو سشوار کشيديمو برگشتيم خونه براي مهموناي تهرانم بابا شام گرفته بودو امير برد خونه مادربزرگم که خونه مون مرتب بمونه ساعت ۱۰:۱۵ مهمونا رسيدن ما حياط و ميز و صندلي چيده بوديم براي خانوما مامانمم يه دختر خانومو اورده بود که مثلا تو پذيرايي از مهمونا کمکمون کنه همه کارارو خودم کردم هي ميگفت من بلد نيستم شرايطم جوري شد که همون کت و شلوارمو پوشيدم مهريه خواهرمم مثل مهريه من بود فقط گلاي مهريه من رزه گلاي خواهرم گل مينا و من تاکيد داشتم که حتما آينه شمعدونشو نقره بنويسه که اينطورم شد نمي خواستم بعدا دغدغه اي داشته باشه براي عقد خواهرم وکالت داد و بين آقايون خونده شد من و خواهرم و مامانمو مامان داماد پشت در نشستيم همينجا بگم داماد خانواده خوبي داره مخصوصا مامانش خيلي مليح و مهربون به نظرم رسيد کليم منو تحويل گرفت بعد از خوندن عقد آقايون و خانوم ها جاشونو عوض کردن انگشتر نشون خواهرمو انداختن يه کله قند و قران و يکم وسايل عقد تزئين کرده بودن البته فکر کنم داده بودن بيرون خيلي قشنگ بود من و خواهر داماد قند و شکونديم با حلقه و چاقو رقصيديمو خلاصه مراسم خيلي خوبي بود دامادم يه گل بزرگگگگگگ با ميوه اورده بود تا ساعت ۴:۳۰ خونه ما بودن کلي زديمو رقصيديم من و امير که همش وسط بوديم حالا عکساشو از خواهرم ميگيرم براتون ميذارم بعد از رفتن مهمونام يکم ظرفارو جابجا کرديم من کلي با باباييم حرف زدم يکمم گريه کردم بعدش خوابيديم ساعت ۹بيدار شدم با مامان و بابا و امير و حميد و مينا مبلارو جابجا کرديمو خونه رو جارو دستمال کشيديم وسايل کرايه اي رو پس داديم بعدشم مرغايي که از اداره بهم داده بودنو پاک کرديمو شستيم يعني ساعت ۱۰شب منو امير رسيديم خونه مونو براي اولين سحري زندگي مشترک مرغ پلو و سالاد درست کرديم تقریبا همه کارارو امیر کرد بابام کلی خوشحال بود از اینکه میتونه به کسی اطمینان کنه ممنون عشق من هنوزم پلاک ماشینمون نیومده و ماشینمون تو پارکینگ باباییناست دلم هدیه می خواد با بسته بندی قشنگ دوس جووووووووووووووون![]()
![]()
![]()
بیدار شدم بچه هارو بیدار کردم![]()
![]()
![]()
![]()
سپردمش و امیدوارم به سلامت بره و برگرده و حسابی بهش خوش بگذره![]()
از قبل بود
که کم خواب نشه چون صبح اداره داره![]()




![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مارو رسوند امامزاده و خودش رفت چشم پزشک براي کنترل![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مراسم امشبمون خوب برگزار شه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
به خاطر همه چيز ازت ممنونم
مارو تنها نزار
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


میوه و شیرینی و میزو صندلی و شامو ...

| Design By : Night Skin |


