ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
سلام الی همیشه دختر گله منه راستی همه دوستان عزیز بادمجون هایی که خریدیم همش یه روز دووم آورد یعنی فرداش الی خانوم یک کشک بادمجون اسمیییییییییییییییییییییی پخت که من به نیابت از همه حضرات تا تهشو با نون پاک کردم آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ به همگی خوش بگذره البته با غذاهای خومشزه باور کنید من هی می خوام حرص نخورم نمیشه خوشحال بودم که اینترنت اداره مون رو درست کردن اما یه ویروس خوشگل افتاده تو کامپیوترم انتی ویروسام تا حالا فایده ای نداشته مسئول ای تی اداره هم گفته فردا میاد درستش میکنه الانم چشام باز نمیشه از خواب فردا روز دختره من همیشه از دختر بودن حس خوبی بهم دست میداد با تمام ظلم ها دردسر ها و ... چند لحظه پیش امیر یه هدیه بهم داد به این مناسبت (اگه بگم سکه الیزابت گلی میکشتم عاشقتم امیر غافلگیرانه بود خیلی خیلی خوشحالم کرد دیروز با امیر رفتیم یکم خرید کردیم از یه مغازه که جنساش گرونه ولی ریسک نداره یعنی همه چیزش خوبه کلی هم آب معدنی خریدیم برای آب خوردن و چایی آخه آب این خونه مون یکم زیاد آهک داره و جو گیر شدیم بادمجون و لوبیا سبز خریدیم یکمم شلغم و لیمو شیرین خریدیم برای باباییم اخه سرما خورده بود قرار شد بریم ۱۰دقیقه خونه ما بابا رو ببینیم بعد بریم خونه مون رفتیم دیدیم هیشکی خونه مامانینا نیست منم میوه ها رو شستمو گذاشتم روی میز پذیرایی مامانینا همین که رسیده بودن فهمیده بودن کار من و امیره مامان زنگ زد که بیاین اینجا دلمون تنگ شده دوباره برگشتیم یکمی نشستیم ساعت ۹بود رسیدیم خونه خودمون با همکاری کامل امیر بادمجونارو پوست کندیمو سرخ کردیم برای کشک بادمجون و مسما لوبیا سبزارم شستیمو خورد کردیمو پختیم برای خوراک و لوبیا پلو و دیگه ساعت حدود ۱نصفه شب بود بسته بندی کردیمو گذاشتیم فریزر و خوابیدیم خیلی خسته شدییییییییم ولی چون امیرم کمکم میکرد برام لذت بخش بود هفته کتاب نزدیکه و ما همش جلسه و کلی کار داریم از اونطرفم این روزا همش دور و برم مرگ جوون میبینم خدایا به هیچکس مرگ جوون نشون نده صبح از اداره رفتیم تشییع جنازه فامیل رئیسمون بعد از ظهرم مسجد داماد همکارمون فردا صبحم دعوت شدم به یه جشن روز دختر به عنوان نماینده امور بانوان اداره مون خب من دیگه برم شادی و سلامتی و روزای پرتقالی براتون ارزو میکنم پی نوشت: غزل دوست کوچولوی من دوباره وبلاگشو مینویسه آدرسش اینه:شاید روزی دیگر وقت کردید یه سر بهش بزنید امیدوارم حال همتون خوب خوب خوب باشه اخرین یادداشت وبلاگم مربوط به 14 مهرماهه باورم نمیشه یعنی 10روزه ننوشتم؟؟؟؟؟ این مدت چند تا اتفاق افتاده دقیق که یادم نیست فقط کوتاه می نویسم که یه حلقه گمشده بین نوشته هام نباشه امروز خوندم الهه جون جون داره مامان میشه انقده ذوق کردم تبریک میگم مامان کوچولو ای جااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان دیشبم یاد مهربانو بودم که 13روز دیگه عروسیشه تمامی دغدغه ها و نگرانیاش برام آشناست میدونم اصلا وقت نداره باهم چت کنیم خب از 5شنبه هفته قبل شروع می کنم 5شنبه از طرف اداره یه سمینار تخصصی شرکت کردم به نام دنیای مجازی 4ساعت بود سخنرانشم دکتر جلالی بود همونی که تو برنامه خانواده تلویزیون حرف میزنه راجع به فناوری اطلاعات و روستاهای الکترونیکی و اینا خیلی خیلی خیلی برای من جالب بود هم سخنران قابلی بود و هم مطالب خوبی ارائه کرد به قول خودش فقط می خواست باور مارو عوض کنه ساعت 1 بود که رسیدم خونه یهو تصمیم گرفتیم با امیر بریم تهران نمایشگاه دستاوردهای دیجیتال البته دلیل عمده تصمیممون به خاطر اجبار رئیسم بود ساعت 4راه افتادیمو 8 تهران بودیم اول رفتیم هاکوپیان برای امیر یه دست کت و شلوار و پیراهن و پلیور خریدیم 135000تومان هم بهمون تخفیف دادن به خاطر تولد امیر (امیر جزو مشترکین هاکوپیانه و از تخفیفاش استفاده میکنه) با امیر تصمیم گرفتیم شب بریم خونه داییمینا زنگ زدیم عروسی بودن یاد ایام قدیمو زمانائیکه امیر قایمکی اومده بود تهران و یه عالمه شهر و گشتیمو زنده کردیمو رفتیم شریعتی فست فود کندو شام خوردیم حدودای 11:30 رسیدیم خونه دایی تا ساعت 3بیدار بودیمو حرف زدیم صبحم ساعت 8با امیر و پسر داییم رفتیم نمایشگاه آخه قرار بود از طرف اداره چند تا از همکارام بیان منم با اونا هماهنگ کرده بودم که با هم بریم غرفه نهاد اولا که واقعا نمایشگاه بیخودی بود یه سری اتفاقای کاری هم افتاد که حوصله تعریف ندارم فقط تو غرفه سازمانمون بهم یه سکه الیزابت و 20000تومن بن کتاب دادن و 6پرس جوجه کباب برای ناهار ساعت 3برگشتیم خونه دایی ناهار خوردیمو راه افتادیم به طرف زنجان دایی هم یه ربع سکه و یه قوطی باقلوای تبریز به عنوان پاگشا بهمون هدیه داد در واقع یه جورایی تهران خوش به حالمون شد چون رئیسمم چون رفتم نمایشگاه 2روز برام ماموریت نوشت کل هفته ای که گذشت اون همکارم که باهاش مشکل دارم رفته بود سمینار به خاطر همین با وجود این که خیلی کار داشتم اما اعصابم راحت بود یه روزم تو خونه مون برای داداشیم تولد گرفتیم یه روزم ندا به طرز کاملا غافلگیرانه ای اومد اداره مون و برام یه بسته شکلات و یه ادکلن هدیه تهرانی هدیه اورده بود اومدنش واقعا برام سوپرایز بود و کلی خوشحالم کرد مرسی دوست قشنگم از دوستای مجازیمم که شماره موبایلمو داشتن غزل کوشولو نگرانم شده بود که برام اس ام اس زد 3روزم مریض بودم از نوع گلو درد البته اداره میرفتم امیرم برام آبمیوه خرید دستگاه بخور خرید و کلی مراقبم بود میسی عشقممممممممممممممم 5شنبه هم بعد از مدت ها بالاخره تونستیم با ندا قرار بزاریمو بریم بیرون هدیه تفلدشو بهش دادم یه هدیه ناقابل و باهم رفتیم کافی شاپ جمعه رو هم خونه بودیم کلی با امیر خونه رو مرتب کردیم امیر راه پله رو تمیز کرد کاری که واسه من خیلی سخت بود بعد از ظهرشم یه جلسه ای به همراه رئیس محترممون تشریف بردیم امیرم همراهم بود از اونجام رفتیم خونه مامانینا بخاری اوردیمو امروز نصبش کردیم آهان خاله هم برام دو تا شیشه بزرگ ترشی لیته و هفت بیجار گذاشته خودمم ترشی چاغاله بادوم و ترشی بندری و ترشی گل کلم خریدم مامانمم ترشی بادمجون شکم پر و کلم قرمز گذاشته خلاصه از لحاظ ترشی تکمیل شدیم دیگه همینا یادم میاد امیدوارم دیگه مرتب بتونم بنویسم اخه اینترنت اداره هم امروز وصل شد یه صندلی جدیدم برام خریدن من تو این مدت واقعا دلم برای همتون تنگ شده بود یکم انتظار بیشتری ازتون داشتم ولی با خودم کنار اومدم روزای قشنگی رو براتون ارزو میکنم سلام گوش شیطون کررررررررررررررررررررررررررر فعلا چند دقیقه ای هست اینترنت اداره مثل اینکه کار میکنه اول از همه می خوام تولد ندای گلمو تبریک بگم ۱۱مهر تولدش بود یه بوسم برای مامان مهربونش که دختر به این گلی رو به دنیا اورد تا دوست صمیمی من بشه خب یه ماجرایی رو باید از اول تعریف کنم شرکت امیرینا یه خونه تو مشهد داره که برای کارمنداش زمان مشخص کرده بود تاریخی که به ما داده بودن ۲۵تا ۳۰ مهر بود همه کارامونو کرده بودیمو منم حسابی ذوق مرگ بودم که همکار امیر از ۲۷مهر باید بره دبی برای نمایشگاه جی تکس و این یعنی ما نمیشد بریم مشهد وای انقدر حالم بد شد انقدر غصه خوردم ولی سعی کردم زیاد به روی خودم نیارم چون امیر که تقصیری نداشت امیرم زنگ زد تهرانو مسافرتمونو کنسل کرد چیزی که بیشتر ناراحتم کرده بود این بود که اون همکار هم اتاقیم که باهاش مشکل دارمو ۱ماهه با هم حرف نمیزنیم و برای یه سمینار میفرستن مشهد دیگه حال منو تصور کنید صبح دیروز به اون همکارم که باهاش دوستیم جریان و گفتم و گفتم که دیدی امام رضا منو دوس نداره؟ اونم دعوام کرد که حتما صلاح بوده و من نباید ناراحت باشم یهووووووووووووووووووووووووو امیر زنگ زد گفت رئیس شرکت زمانشو داده به ما یعنی ۴-۸آبان یعنی تفلد امام رضا جونممممممممممممممممممم وای اشکم دراومده بود داشتم بال در می اوردم ما هم دیروز سریع رفتیم بلیطامونو گرفتیم انشالا که مشکلی پیش نمیاد خدایا بوسسسسسسسسس بعد از ظهرم رفتم چند تا دیگه از عکسای عوسیمو گرفتم(اشانتیونه) ۸تا عکس رو چوب بهم داد حالا البوممون میمونه واسه ۲-۳ماه دیگه ۳تاشو خیلی دوس دارم آخر شبم رفتیم یه سر به خواهر امیر زدیم که خیلی دوسش داریم اومدنی هم برام بادوم داد که تو اداره بخورم شبم ساعت ۱۱ رفتم تو تخت که مثلا بخوابم مگه امیر گذاشت تا ۱بیدار بودیم هی میگفت من باید بخوابونمت بعد ادای مامانشو که تو بچه گی چطور امیرو می خوابوندو در میاورد میگفتم امیر اینجوری که من خوابم میپره اخه بعدشم یه حرف قشنگ بهم زد گفتم امیر نمی خوابی؟ گفت نه دلم می خوابد شب و روز نخوابم تا این ارامش و خوشبختی الانمو بیشتر حس کنم و باز منو برد تو آسمونا با حرفش فقط یه سوال خانومانه خاله پری من ۲ابان تشریف میاره یعنی همون موقع که میریم میشه من ۷تا قرص ض د ب ار داریمو این ماه بیشتر بخورم تا نیاد مشکلی پیش نمیاد برام؟ دوستای خوبم سلام دعوا نکنید دیگه باور کنید اینترنتم تو اداره قاطی کرده کامپیوتر خونه هم ویروسیه این دوروزم که همش مهمون داشتیم الان پشت دستگاه همکارمم و اما خاطراتمون از شنبه من شنبه تا ساعت ۴اداره بودم یه جلسه بود برای هفته کتاب بعد از اونم یه تابخونه کار داشتم رفتم اونجا که ساعت شد ۵:۳۰ امیر زنگ زد که دوستام امشب می خوان بیان خونه مون بیان؟ این دوستای امیر از عروسیمون قراره بیان اما ما اصلا خونه نبویم گفتم اشکال نداره بگو بیان بعدش امیر اومد رفتیم یکم شیرینی و میوه خریدیم رسیدیم خونه و تند و تند خونه مونو مرتب کردیم از ۹ منتظرشون بودیم که ۱۰:۱۵ اومدنو تا ۱۲:۳۰ موندن برامون دو قوطی شیرینی و ۲تا ربع سکه آورده بودن دیروزم تولد داداشی گلم بود چون خواهرم تهرانه قرار شد تولدشو اخر هفته بگیریم منم زنگ زدم به مامانم گفتم بیاد خونه ما و تنها نمونه مامان ۶اومد خونه مون یکم نشست بعد من رفتم آتلیه ۳تا اشانتیون عکسای عروسیمونو گرفتم کارم طول کشید اومدم دیدم مامان شام درست کرده دخترخاله و پسرخاله مم خونه ما هستن خلاصه شام خوردیمو یه تفلد کوچولو گرفتیم برای داداشیم شب خوبی بود امیرم خیلی کمکم کرد شبم از خستگی غش کردم همکارم اومد برم برمیگردم حتمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیروز با امیر رفتیم قصر سی دی اینارو برام خرید برای خودشم یه سی دی بازی جنگی زشت عین جوگیرا ۱۰ تا سی دی خام کارتونیم برای من خریدیم یه نما از کاروانسرا سنگی که دامادمونو اینجا پاگشا کردیم عاشق این تونیکم ولی یکم بالاش برام تنگه بالاخره لاغر میشم لباسای ورزشی که امیر برای خودش خریده از اینا زیاد خریده بود که به داداشی و دامادمونم داد البته من خوشگلتریناشو برای دوس جون ورزشکارم برداشتم یکم بیسکویتو نودالیتم بود که برای اینکه جلو دست نباشه گذاشتم کابینت بالایی نشد عسک بندازم یه شلوار و تونیکو دوتا بلوز خوشل دیگه بود که تن من نشد و دادیم به خواهریم یه چیز دیگه که می خوام اینجا بنویسم یادم بمونه چند روز پیش من تو روزنامه خوندم که انجیر اندازه شیر کلسیم داره با خاله حرف میزدیم گفتم خاله امسال اصلا سیر انجیر نخوردم با اون کمرش پاشده بود رفته بود بازار پیدا نکرده بود بعد پدرشوهرم رفته بود کلی گشته بود یه کیلو انجیر برام خریده بود دیشب زنگ زد که برات انجیر خریدیمو امیر رفت اورد حتی انجیرارو شسته بودن پدرجون پای تلفن بهم گفت که خیلی دوسم داره خدایا شکرت دیروزم امیر تعطیل بود وقتی اومدم خونه دیدم خونه رو جارو کشیده لباسا رو انداخته لباسشویی ظرفارو ریخته تو ماشین ظرفشویی و کلی خونه رو مرتب کرده حتی چمدونم شسته بود یه یادداشتم برام رو در ورودی گذاشته بود تنها برای من طلوع کن تولد ۳ماهگیمون مبارک بووووووووووووووووووووووووووس کل خستگیم در رفت از احساس اینکه داریم بزرگ میشیم و میفهمیم این یه زندگی مشترکه و باید هوای همو داشته باشیم عشق من من همه اینارو می بینمو می فهمم و بهت افتخار میکنم امروز سومین ماه گردمونه بعد از ازدواج خدارو هزاران مرتبه شکر میکنم به خاطر اینهمه خوشبختی دوس جونم خیلی خیلی مبارکه خدارو شکر که خانم به این ماهی و نازی داری تو بهترین و قشنگترین اتفاق زندگی منی دیدی صبح روی در برات یادداشت گذاشتم دیروز بعد از ظهر که تو خونه نشسته بودم منتظر تو یه لحظه با خودم فکر کردم واقعا من خانم این خونه م و منتظر تو هستم که بیای خونه ارشیو وبلاگمونو خوندم وای چه خاطرات و لحظاتی خاطرات دوستیمون- خواستگاری و نامزدی و خرید جهیزیه و ... هر روز که میگذره بیشتر احساس مسئولیت میکنم همونطور که تو مراقب منی دلم می خواد منم خیلی مراقب تو و زندگیمون باشم مراقب سلامتیت مراقب خوشبختیمون عاشق کارتون نگاه کردنای دوتاییمونما سلام دوس جونااااااااااااااااااااااااا وای مردم از بی اینترنتی و بی خبری از شما انقده دلم تنگیده بوددددددددددددددد الان خیلی نا امید تقریبا وبلاگ اکثریتتونو خوندم بقیه رو هم به زودی می خونم به فکر تک تکتون بودم وای چقدر حرص خوردم این چند روزی که نبودم ۲تا اتفاق مهم افتاد یکی برگشتن عشقم در ضمن ۴روز تمام تو اداره و خونه داشتم کتاب انسان کامل شهید مطهری رو خلاصه می کردم (به عنوان فعالیت مطالعاتی اونم یه خلاصه در مقیاس یک دهم یعنی حدود ۴۰ صفحه دیگه چش و چالم در اومد مطالبشم سنگین و یه جوری بود دیروز به خاطر همین جریان دچار سردرد میگرنی و حالت تهوع بودم ولی بالاخره امروز تموم شد و ایمیلش کردم تهران خب حالا به اتفاق اول بپردازیم امیر جمعه صبح ساعت ۱۰ رسید زنجان منم ساعت ۸ وسایلمو جمع کردم از خونه مامانینا اومدم خونه و منتظر دوس جونم شدم انقده دلم براش تنگ شده بود من براش چایی درست کردمو رفتیم سراغ چمدون عکس براتون میذارم باور کنید این چند روزه فرصت هیچ چیزی نداشتم شنبه شب تو یه کاروانسرا سنگی مهمونی گرفته بودیم برای پاگشای دامادمون مهمونامون ۲۳نفر بودن خدارو شکر خیلی خوب برگزار شد مامانم گفت سربلندمون کردید یه حس جالبی بود اینکه بزرگ شدیم مهمونی میگیریم و تازه پدر و مادرمون بیشتر رومون حساب میکنن به دامادمونم هدیه یه ربع سکه دادیم امیرمم کلی زحمت کشید و حواسش به همه چیز بود یه قسمتی از کاروانسرارو رزرو کرده بودیم که هم فضای بزرگ داشت هم فضای حجره پیرزنا یه حجره نشستن که پاهاشونو دراز کنن بچه ها تو یه حجره بازی میکردن کلا به همه حسابی خوش گذشته بود انتخاب غذا تقریبا به خاطر فضای سنتی اکثر مهمونامون دیزی و آش اینا خوردن هوا اینجا سرد شده شب اول امیر سشوار گرفته بود زیر پتو که گرم شیم انقده مسخره بازی دراوردیمو خندیدیم اخه خونه ما باید بخاری بذاریم ولی از فرداش شومینه روشن کردیم که من حس میکنم باعث سردردم میشه من دیگه برم دفعه بعد با عکس برمیگردم حتمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
![]()
ولی گفتم یه پست بنویسم بعد برم بخوابم![]()
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خرید
۱۰۰تا دی وی دی خام و ۵۰تا سی دی خام و
ولی به هیشکی ندادمش![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پای کامپیوتر خونه نشسته بودم که دیدم وصل شد![]()
که تهران نیستم تا تو قرار وبلاگی منم باشم
و دومی اینکه مهمونی پاگشا برای دامادمون گرفتیم
کارشناس مطالعه مفید)![]()
![]()
خدا هیچ کیو منتظر عزیزش نذاره![]()
![]()
رو هم گذاشتیم به عهده مهمونا![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |





