ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
دوستای گلم سلام تورو خدا یه کمکی به من کنید بگید من با یه همکار روانی که جلو روم نشسته و داره با صدای .... ش اهنگای هایده می خونه و یه برگه گذاشته رو میز من که روش یه یادداشت چغولی(چقولی؟) برای رئییسم نوشته و حالا گذاشته رو میز من که یعنی من ابروتو بردم و تو قیافه مزخرفش انگار نه انگار و با یه لحن زنای ....... با رئیسم حرف میزنه و .............................چیکار میتونم بکنم تا رئیسم میاد میپره میره تو اتاقش وقتی اینجور ادما رو میبینم به همه اونایی که راجع به زنا بد میگن حق میدم خب بی خیال یکم سبک شدم دیروز صبح ساعت ۵ من و ۱۳نفر از همکارام با ۳تا ماشین سواری رفتیم تهران جشن کتاب که تو سالن همایش های صدا و سیما برگزار شده بود جشن تا ساعت ۵بعد از ظهر بود و از استان ما ۹نفر نمونه انتخاب شده بودن روی هم رفته بد نبود البته یکم شلوغ و بی برنامه بود به ما هم یه کیف و فلش ۲گیگ و چند تا سی دی و کتاب و یه کارت هدیه ۵۰تومانی دادن ساعت ۵هم از تهران راه افتادیمو ساعت ۱۱خونه مون بودم مسافرت یه روزه بدی نبود اما این همکارم همیشه باث اعصاب خوردی میشه البته همه همین نظرو نسبت بهش دارن دوس جونم خونه مونده بود تهنا دلم خیلی برای امیر تنگ میشه وقتی جایی میرم کلا متاهل شدن برای من خیلی با تعهد رابطه نزدیکی داره امیر همه زندگی منه دیگه اینکه اخر این هفته اگه بشه می خوام برای امیر تولد بگیرم از اونطرفم امتحان مبانی کامپیوتر هنوز هیچ هدیه ای نخریدم هیچ فکری نکردم نتونستم انتخاب کنم کیکشو چطوری سفارش بدم درست کنن فقط مهمونام ۱۸نفرن خیلی زحمت کشیدم نههههههههههههه سلام دوس جونا هیچ خبر خاصی نیست ۲روزه که مامانینا رفتن تهران بابام سمینار داشت و مامانمم باهاش رفت که برای خواهرم از شوش آرکوپال ویکم وسایل بخره به همین خاطر من و امیر ۲شبه میریم خونه مامانینا میمونیم دیروز صبح برادرم می خواست بره دانشگاه امیرو بیدار کرده میگه بابا بابا پاشو منو ببر مدرسه انقده خندیدییییییییییییییییییییییم دیشبم من و حمید و امیر کلی کتک کاری کردیم داماد جدیدم اومد برامون بستنی هم خریده بود یکمی نشستو حرف زدیم بعدش رفت دیشب که همه حرف میزدن با خودم فکر میکردم چقدر جوونای ما فکر و دغدغه دارن بعد دلم برای همه جوونا سوخت که بهترین سال های عمرشون چجوری میگذره و البته اعتقاد دارم این نوعی س* یا*سته که جوونا رو مشغول کنن امیر این ۲شب و با حمیدرضا خوابید یعنی من که زود می خوابیدم حمید و امیرم تا دیروقت یا فیلم میدیدن یا کامپیوتر بازی می کردن و البته امیر دوست نداره رو تخت کسه دیگه بخوابه امروز صبح یه بارون قشنگ اینجا می بارید سلااااااااااام بنده الان یک عدد الهه خسته هستم که یه استرس بزرگ رو از سر گذروندم اگه گفتین استرس چی؟ عمرا حدس بزنید خودم میگم همین الان از یه برنامه زنده رادیویی استانی برمی گردم به عنوان کارشناس مهمان دعوت که چه عرض کنم رئیسمون به زور منو فرستاد برنامه حدود ۲۰ دقیقه بود خدارو شکر رفتم اونجا استرسم ریخت بعدش وقتی من میگم شبانه روزی کار میکنم هیشکی باورش نمیشه ۵شنبه عصر امیر با همکارش رفتن تبریز جمعه صبح امتحانی که گفتمو داشت که میگفت خیلی سخت بوده و همه اعتراض کردن البته من امیدوارم که قبول شه منم وسایلمو جمع کردمو رفتم خونه مامانینا فردا صبحش ساعت ۸بیدار شدمو با مامان برگشتیم خونه مون اخه قرار بود یه خانومی بیاد و خونه رو مرتب کنه خانومه ساعت ۹اومد و تا ساعت ۲بکوب کار کردیم بهش ۱۰۰۰۰تومن دادم مامانم گفت نرخ اینه البته خانومه خودش نرخ نمیده و فوق العاده کاری و قابل اعتماده یکم خوابیدم ۳بیدار شدم اماده شدم فامیلای مامانم ساعت ۴اومدن خونه مون ۲نفر بودن برامون گیلاس و تنگ آورده بودن اونا که رفتن امیر رسید با یه عالمه خوراکییییییییییییییییییی چقدر دلم براش تنگ شده بود شبشم رفتیم خونه عمو کوچیکه شنبه هم اتفاق خاصی نیوفتاد جز اینکه ۵از اداره اومدم خونه با امیر رفتیم لباسامو دادم خیاط برام بدوزه که امروز زنگ زد گفت پارچه ت کمه پارچه فروش احمق به من نگفت عرضش کمه امروزمونم که اینطور گذشت کلاس ای سی دی ال م نرفتم دعا کنید کارام یکم سبک شه عاشق این آیکونم شكر 150 گرم شكر- كره- تخم مرغ و وانيل را در حد مخلوط شدن با همزن بزنيد. بعد آرد را كم كم اضافه كنيد. و با دست خوب ورز بديد. بعد خمير را در كيسه نايلوني بگذاريد و مدت 30 دقيقه در يخچال بماند. اين دستور رو از اينترنت پيدا کردم خودم از مجله هنر آشپزي استفاده کردم بازم چک ميکنم اين شيريني بيشتر به خلاقيت شما بستگي داره (این شیرینی هار و پارسال درست کرده بودم ) این هفته و هفته بعد روزهای خیلی پرکاری برای ماست چون هفته کتابم نزدیکه و همه کارای اداره ما دقیقه ۹۰دی تا ۲اداره بودم بعد رفتم مجلس ترحیم پدربزرگ یکی از همکارا از اونجام رفتم مجلس ختم برادر معاونمون بعدش ۳تا از همکارامو رسوندم خونه شونو رفتم کلاس ای سی دی ال تا ۶ کلاس بودم بعدشم اومدم خونه یکم خوابیدم با امیر پیتزا درست کردیم و رفتیم گل خریدیم برای عیادت مادرشوهر خواهرم رفتیم خونه شون ساعت ۱۲بود رسیدیم خونه امیر تا ساعت ۳:۳۰ درس خوند البته فقط قسمت اولشو خیلی قشنگ بود حالا قسمت های بعدیشم همکارم قراره برامون دانلود کنه امروزم ناهار دعوتم شامم عروسیه دختر یکی دیگه از همکارا هنوز پارچه هامو نرسیدم ببرم بدم خباط البته دنبال مدل کت و شلوارم نگشتم ۵شنبه از فامیلای مامان می خوان بیان خونه مون جمعه هم که کارگر دارم برای تمیز کردن خونه چرا انقدر وقت کم میارم خسته شدم خونه مون خیلی نامرتبه هفته بعد قراره یه آزمون از همکارا بگیرن هنوز سوالای اونم طراحی نکردم لطفا برام انرژی مثبت بفرستید که به کارام برسم اینم چند تا عکس از خونه ای که شرکت امیرینا تو مشهد بهمون داده بود سلام دوستای قشنگم حالتون چطوره؟ پریشب امیر داشت درس می خوند منم خیلی حوصله م سر رفته بود گفتم امیر پاشو نیم ساعت بریم بیرون رفتیم یکم خرید کردیم یه بستنی خوردیم به جای شام و برگشتیم خونه فکر کنم سرم سرما خورد همین که برگشتیم انقدر سرم درد میکرد من گفتم یکم بخوابم ساعت ۲نصفه شب بیدار شدم دیدم هنوز سر درد دارم دیگه اشکم در اومد امیر داشت درس می خوند اومد یکم سرمو فشار داد یک ساعت بعدش تونستم بخوابم دیروزم کلی تو اداره کار داشتیم سریع یه دوش گرفتمو زنگ زدم مامانم اومد با هم رفتیم بیرون یه پارچه مشکی کت و شلواری یه پارچه بادمجونی برای سارافون و یه پارچه سرمه ای هم برای مانتو خریدم و ۹۳۰۰۰تومن ناقابل پیاده شدم دیگه دیر شده بود امیرم مامانشو برده بود دکتر منم تصمیم گرفتم برم خونه مامانینا که یه مغازه پزشکی باز بود رفتم یه وزنه دیجیتالی خریدم ۴۰۰۰۰ آلمانیه دوسالم ضمانت داره خوب شد گرفتم همه خودمونو وزن کردیم و من عین یه خرس گنده شدم اصلا باور نمیکردم انقدر وزنم زیاد شده باشه خیلی باید وزنمو پایین بیارم خیلی چند تا عکس از خونه مشهد براتون اوردم که اگه این رئیسمون مهلت بده امروز براتون میذارم فعلا بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای شلام علیکم دیروز صبح ۱ساعتی مرخصی گرفتمو رفتم آرایشگاه و ۱۵دقیقه ای ابروهامو برداشتمو خوشل شدم خب میدونید که ارایشگاهم اونور خیابون اداره مونه امیر قرار بود زود بیاد خونه تا درس بخونه من رفتم خونه سریع یه قرمه سبزی بار گذاشتم برای ناهارم لوبیا پلو داشتیم امیر کارش طول کشید و دیر اومد بعدشم یکم خوابیدیمو بیدار که شدیم عین بچه های خوب یه عالمه درس خوندیم مامان زنگ زد که شام بیاین اینجا گفتم نه دوس جونم درس داره این هفته می خوایم خونه بمونیم البته من کارتن کورالینم دیدما یکمی ترسناکههههههههههههههههه یادتونه هفته پیش گفتم برادر معاونمون فوت کرده؟ امروز صبح با همکارای اداره و رئیسمون رفتیم خونه شونو اوردیمش اداره اینجا این یه رسمه امروزم کلاس دارم فردا عصرم اگه خدا بخواد با مامان میریم بیرون یکم خرید کنیم عید قربان نزدیکه تولد امیرم همون موقع است باید لباس بگیرم راستی پیشنهاداتون خیلی عالیه دوستون دارم همشونو یادداشت کردم بازم منتظر نظرای قشنگتونم سلام حال شما خوب بیدید؟ ما هم خوبیم زندگیمون شکر خدا آرومه و روبراه ۵شنبه امیر ساعت ۱:۳۰ اومد اداره دنبالمو با هم رفتیم خونه امیرم یه سالاد توووووووووووووووپ درست کرد منم یه لوبیا پلو پختم انقدر دو تایی کار کردن مزه میده بعدشم فیلم خروس جنگی رو دیدیمو ناهار خوردیم من یکم خوابیدم بیدار که شدم دیدم امیر اماده شده گفتم کجا میری؟ گفت جلسه داریم نیم ساعت جلسه رو عقب انداختم تا تو بیدار شی و وقتی تو خوابی من نرم که بیدارشی ببینی کسی نیست بترسی قلبون عشقم برم چون شبم عروسی دعوت بود منم سریع رفتم یه دوش گرفتمو رفتم خونه مامانینا مامان تنها بود و کلی باهم حرف زدیم بعدش یکم کارای بابا رو انجام دادم و یه ساعت با داداشم حرف زدیم واقعا دنیای نوجوونی دنیای پیچیده ایه مخصوصا که پسر باشه خیلی سخت بود سعی میکردم دوست باشم و کمکش کنم زیاد تو این کارا موفق نیستم متاسفانه امیرم ۱۱شب اومد دنبالم و برگشتیم خونه جمعه صبحم یه عالمه خوراکی برای دوس جونم گذاشتمو با دو تا از پسرخاله هام رفت تبریز آخه اونجا داوری داشت منم تا ۱۲ خونه کار کردمو بعد رفتم خونه مامانینا مثل قدیما ۵تایی ناهار درست کردیمو خوردیمو خونه مرتب کردیم بعد از ظهر من و مامانم رفتیم خونه مادربزرگمو براش سوغاتی نبات و زعفران بردم شامم مامان برای امیر جیگر درست کرد منم که دوس ندارم برام پیتزا خریدن عشقم ساعت ۱۰ رسید شام خورد و رفتیم خونه مون من خیلی به امیر وابسته شدم واقعا نبودنش منو دیوونه میکنه و کلافه آخر این هفته امیر یه امتحان خیلی مهم داره باید یه برنامه ریزی درست و حسابی بکنیم تا بخونه همچنان منتظر نظرات و پیشنهاداتتون برای تولد امیر هستما دوستای خوبم سلام وای انقدر این ۲-۳روز کار داشتم که دیگه مردم پریروز تا ۶ کلاس ای سی دی ال بودم دیروزم تا ۵ اداره بودم چون ۷تا نامه رو باید جواب میدادیم معاونمونم که مرخصیه پریشب تولد غزاله بود (خواهرزاده امیر) براش یه جا جورابی عروسکی و یه جا موبایلی عروسکی خریدیم هر دو تاشونو دوس داشت دیشبم غزاله یه تحقیق داشت که اومدن خونه ما خلاصه اصلا فرصت سر خواروندنم ندارم من از مهمونی و مهمون اومدن بدم نمیاد فقط الان شرایطمون یکم خاصه امیر ۲هفته دیگه امتحان کارگذاری داره که واسه موقعیت شغالیش قبولی تو این امتحان خیلی مهمه لطفا دعا کنید یعنی دعا کنید وقت کنه بخونه چون مطمئنم یکم بخونه قبوله از شنبه تا حالا مامانینارو ندیدم البته باباییمو دوبار دیدم چون مغازه ش کنار اداره مه دیگه دیروز بعد از ظهرم مرضیه بهم زنگ زد یکم تعجب کردم اولین شکستنی خونه ما دیروز شکست یکی از پیش دستیای آرکوپالم که خیلی دوسش داشتم و یه سینی کریستال که عمو کوچیکه برامون اورده بود یه عالمه گریه کردم واقعا دلم سوخت اما امیر گفت برام یه دست پیش دستیشو می خره آخه این دوستای دنیای واقعی من یکم بی معرفتن واقعا حرف خاصی ندارم فقط ۲۳روز دیگه تولد امیره از پیشنهاداتتون برای جشن و هدیه به شدت استقبال میکنم پ.ن: دیروز رفتم وبلاگ گلی دیدم سیاهه قلبم یه لحظه واستاد من هدی رو نمیشناختم ولی اینکه دیگه نیست تاثیر زیادی روم گذاشت خدارو شکر همگی باهم رفتن دعا میکنم خدا به خانواده هاشون صبر بده خب به سلامتی چشم نزنم اینترنت اداره مون درست شده من یه احساسی دارم اونم اینه که قرصای ضد بارداری که می خورم بدنمو ضعیف میکنه یعنی مقاومت بدنم کم شده می خوام کسایی که تجربه دارن نظرشونو بگن مثلا من تا پارسال خیلی کم سردم میشد یا لباس گرم می پوشیدم ولی حالا حس می کنم ضعیف شدم دوس جونم سرما خورده یعنی زکام شده دیروز برام ناهار گرفت اورد داد اداره و منو از ناهار پختن راحت کرد بعد از ظهر که اومد خونه حسابی زکام شده بود یکم ویتامین ث و بخور و چای نعناع و لیموشیرینو موز و سوپ درمانی کردیم یکم بهتر شد بعدش رفتیم بیرون یکم برای خونه خرید کردیمو از اونجام رفتیم خونه خاله اینا نخود فرنگیمون تموم شده که پدر شوهرم گفت برام میخره تازه جیب منو امیرم پر از نخود و کشمش کرد و برگشتیم خونه امیر کم کم داره جدی برای ارشد می خونه این هفته جمعه آزمون داره ولی از اونطرفم برای داوری باید بره تبریز البته هنوز دفترچه نگرفتیم اصلا یادمون نبود مهلتش تا فرداست کلاسای اي سي دي ال منم از فردا شروع ميشه ۶ماه هفته اي دو جلسه ۳ساعته خداييش براي من که مدرکشو دارمو مدام کارم با اين نرم افزاراست خيلي زور داره ولي اداره فقط مدرک اينجارو قبول داره در راستاي اثبات يا رد قانون جذب من حس ميکنم به زودي برام يه پرشيا جايزه در مياد از همراه اول دوستای قشنگم سلاااااااااااااااااااااااااااام وای انقده دلم براتون تنگ شده بود گرچه دیگه مثل قدیما هوای همو نداریم با بچه های قدیمی هستما قبول دارید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دردونه جونم علت کمرنگ شدن من به خاطر ازدواجم نیست اتفاقا بعد عروسیم خیلی دلم می خواد بیشتر این وبلاگو بنویسم مشکلم زیاد شدن حجم کاریمه خودتم که میدونی ادم وقتی ازدواج میکنه کارایی که تو مجردی از زیرش در میرفتو مجبوره انجام بده مثل مهمونی رفتن و مهمون اومدن و ... ولی سعیمو میکنم کمرنگ نباشم تا فراموش نشم و اما مشهد برای همتون دعا کردم همه همه تون درسته خودمو قابل نمیدونستم ولی مامان میگه حتما یه چیزی بوده که امام رضا روز تولدش طلبیدتتون منم از فرصت سواستفاده کردمو از امام رضا خواستم حاجت همتونو اگه به صلاحتونه بده و حالا ریز سفرمون به مشهد مقدس ما دوشنبه صبح ماشین قشنگمونو ساعت ۱:۳۰ فرودگاه بودیمو ساعت ۳:۳۰ پرواز داشتیم من خیلی وقت بود سوار هواپیما نشده بودم به خاطر همین امیر ریز به ریز کارایی که باید انجام می دادمو با حوصله بهم یاد داد هواپیمامون ایرباس بود با اینکه یک ربع تاخیر داشتیم ولی به موقع رسیدیم مشهد هواپیما یه تکون کوچیکم نخورد خلبانش خیلی خوب بود از فرودگاه مستقیم رفتیم آپارتمانی که شرکت امیرینا بهمون داده بود یه آپارتمان نوساز و شیک و تمیز واقعا من و امیر غافلگیر شدیم هیچکسم توی ساختمون نبود جز ما فاصله مون تا حرم پیاده حدود ۱۵-۲۰دقیقه بود ما همش پیاده رفتیم حرم حرم واقعا شلوغ بود با اینکه ما یه بارم نصفه شب رفتیم که مثلا خلوت باشه دیدیم شلوغتر از روزه وای شب تولد امام رضا که دیگه نگو حتی نمی شد تو حرم رفت خب دوشنبه حدودای ۷ رسیدیم اپارتمانو یه شام سبک خوردیمو گرفتیم خوابیدیم صبح که بیدار شدیم اول رفتیم زیارت خیلی خوب بود خیلی من که اصلا نزدیک ضریح نشدم ولی نمیدونم چی بگم ایشالا قسمت همتون بشه تازه کلی هم رواق خانوادگی ساختن که من و امیر با هم می نشستیم بعد از زیارت امیر منو برد رستوران پسران کریم که یکی از رستورانای معروف و قدیمی مشهده و تخصصش ماهیچه ست انصافا هم غذاش عالی بود بعدش برگشتیم خونه امیر تو خونه با اینترنت هوشمند کاراشو انجام میداد انیمیشن آپ رو هم خریدیمو دیدیم ناهار و خونه خوردیمو بعد از ظهر رفتیم موزه نادری و پروما کلا حس خرید نداشتم فقط یکم خوراکی خریدیم روز چهار شنبه ساعت ۴صبح بیدار شدیمو با امیر رفتیم حرم این دفعه رفتیم زیرزمینش که تازه ساختن نوبت خانم ها بود امیر بیرون نشست من یکم رفتم کنار ضریح و برگشتم بعد از ظهزم رفتیم بازار رضا و از اونجام الماس شرق انقدر تو بازار رضا تنوع زعفران بود که من اصلا نمیتونستم تشخیص بدم به خاطر همین ۲تا زعفران معروفی که میشناختیمو تو اینترنت سرچ کردیمو دفتر مرکزیشونو یافتیم ۵شنبه صبح رفتیم نمایندگیشو سوغاتیامونو خریدیمو خیالمون راحت شد بعدش گفتیم یه سر بریم حرم اما همون روزی بود که رئیس* جمهور اومده بود و خیلی شلوغ بود بی خیال شدیمو با امیر رفتیم شاندیز وای این پدیده شاندیز چه تبلیغاتی راه انداخته بود ولی همه میگفتن غذاش افتضاحه ماهم رفتیم رستوران ناهار خوران قبلنم با مامانینا رفته بودم اونجا بعد از ظهرم من خونه خوابیدمو امیر رفت موزه های حرم ساعت ۸اومد دنبالمو دوباره رفتیم زیارت دختر خاله م گفته بود شب تولد شکلات بخرم و پخش کنم داخل حرم که اجازه نمیدادن بیرون پخش کردم در یک ثانیه تموم شدن دعای کمیل و تو حرم بودیم خیلی خوشگل بود بعدشم که اومدیم خونه و وسایلمونو جمع و جور کردیم یکم خونه رو مرتب کردیمو ساعت ۸صبح روز جمعه رفتیم فرودگاه ایندفعه بلیطمونو مستقیم برای زنجان گرفته بودیم هواپیمامون فوکر۱۰۰ بود و کوچولو ۱:۴۵دقیقه پروازمون طول کشید و هوا هم ابری بود خلاصه حسابی تو چاله های هوایی بودیم قرار بود فقط بابای امیر بیاد دنبالمون زنجان که رسیدیم دیدیم مامانمینا- خاله مینا- دخترخاله مینا و داماد مون با گل و شیرینی اومدن استقبالمون انقده ذوق کردیم ناهارم همه خونه خاله اینا بودیم شام رو هم خونه مامانینا سوغاتی همه رو همون خونه خاله اینا دادیم البته ما فقط برای مامانمینا خاله اینا دامادمون دخترخاله م و مادربزرگا سوغاتی خریدیم بسته های سوغاتیمون قشنگ بود زعفران و هل و زرشک و نبات. دیروزم وارد ۵مین ماه زندگی مشترکمون شدیم من از اداره که برگشتم یکم خونه رو مرتب کردم ولی مامانم زنگ زد گفت شام بریم اونجا و به مادربزرگو عموها و عمه هام که می خواستن بیان خونه ما گفته بود بیان اونجا کلی هم برامون شکلات اوردن ببخشید طولانی شد سفر خیلی خوبی بود امیر منم همه هزینه ها اینارو نوشتم هرکس سوالی داشته باشه بپرسه بهش میگم نخواستم اینجا بنویسم بعدا هزار تا حرف بشنوم فعلا همین عکسم براتون میذارم به زودیییییییییییییی پ.ن: مهربانوی قشنگم مطمئنم تو قشنگترین عروس دنیا میشی خوشبخت باشید پ.ن.۲: کسی از الی خبری نداره(پشت لحظه ها) فکر نکنم تا جمعه بتونم وبلاگو به روز کنم البته خدارو چه دیدید شایدم شد ما فردا میریم مشهد و جمعه برمیگردیم خیلیا التماس دعا داشتن من که قابل نیستم ولی مطمئن باشید فراموشتون نمیکنم مراقب خودتون باشید دوستون دارم و دلم براتون تنگ میشه دیروز با مامان و خواهری رفتیم اولین تیکه از جهیزیه شو خریدیم ملحفه ها و وسایل پارچه ای آشپزخونه حس جالبی بود هرچی من میگفتم خواهرم قبول میکرد یعنی انقدر سلیقه هامون بهم نزدیک شده؟ شبم پدرشوهری برامون گوشت و فیله خریده بود که تو یخچاله و هنوز تیکه شون نکردم جمعه صبحم امیر اولین ازمون قلم چی رو شرکت کرد براش تجربه مفیدی بود دیروز رفتیم کارنامه شو گرفت بعضی درس هارو واقعا عالی زده با اینکه هیچی نخونده بود بعدشم رفتیم خواهرم یه گردنبند و یه گوشواره طلای فانتزی خرید خاص و جالب بود امروز صبحم رفتم مدارکمو دادم برام گذرنامه صادر شه یه ساعتی معطل شدم ولی بالاخره تموم شد یکی از کارهایی بود که باید انجامش میدادم الانم تو خونه مون هزارتا کار هست هنوزم ساکمونو جمع نکردم شبم حتما مهمون خواهیم داشت دیشبم امیر یه حرفی بهم زد که خیلی بهم برخورد هنوزم ناراحتم البته نه از امیر از خودم و کارهام که باعث شدم این حرف و بهم بزنه اخرم می خوام از بابایی گلم تشکر کنم با اینکه هیچ وقت اینجارو نمیخونه ولی من همیشه پشتم بهت گرمه بابایی من واقعا عاشقتم عاشق مهربونیت مردونگیت دوس داشتنت خانواده داریت دلتنگیات عاشق اینکه خودت با محرومیت بزرگ شدی ولی هرگز نذاشتی ما تو زندگیمون کمبود داشته باشیم عاشق به روز بودنت که سعی میکنی عقب نباشی عاشق اینکه صبح بهم پول میدی تا من فیش موبایلتو اینترنتی پرداخت کنم برام پرشیا دربیاد و خیلی چیزای دیگه از خدا می خوام همیشه سالم و شاد باشی و سایه ت بالای سر ما همش ۲روز دیگه مونده تا بریم مشهد یه ذوق درونی یه تعطیلات دلچسب ۴روز دوری از کار پردردسر ۵شنبه بعد از ظهر با امیر رفتیم بیرون که ملحفه بخریم آخه ملحفه های جهیزیه م سفیدن و نمی خواستم اونارو با خودمون ببریم آخرشم از تنبلی ۲تا شمد خریدیم همکارم خواسته بود که برای بچه ش یه لباس نوزادی بخرمو تو مشهد متبرکش کنم با امیر یکی دو جا رفتیمو برای بچه ای که هنوز حتی جنسیتش معلوم نیست یه لباس کوچولو خریدیم برم خونه حتما عکسشو میذارم بعدش همکارم زنگ زد که آش پختن و رفتیم گرفتیم جمعه هم از اداره میرفتن تهران نمایشگاه نشریات مدیرم کلی اصرار کرده بود که برم گفته بود شوهرتم بیار اما امیر صبح ازمون داشت منم اصلا حوصله نداشتم شبم قرار بود بریم خونه دوستامون اینا باعث شد که نرم تهران گرچه الان رئیسم یکمی دعوام کرد که خانم چرا نیومدی همه اونجا بودن و .... به همکارام خیلی خوش گذشته بود یکمی پشیمونم ه خاطر اینکه بهترین فرصت بود رئیسم منو معرفی کنه به هر حال حتما حکمتی بوده که نشده جمعه به خاطر امتحان امیر زود بیدار شدیم امیر رفت و منم یکم کارای خونه رو انجام دادم ناهارم خونه خاله اینا بودیم بعد از ناهار یه سر به مادربزرگم زدیم سریع برگشتیم خونه اماده شدیمو رفتیم خونه دوستمون اینا در واقع دوستای دانشگاهی منن آقاهه سال بالایی من بود و خانومه سال پایینی بد نبود خوش گذشت الانم که اداره م همیییییییییییییین![]()

![]()
![]()

دارم![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
دعوت شده بودم
خدا میدونه با چه استرسی رفتم![]()
![]()

![]()
كره 300 گرم
تخم مرغ 1 عدد
وانيل يك چهارم قاشق چايخوري
آرد 450 گرم
براي اينكه دو رنگ خمير داشته باشيد 3 قاشق غذا خوري از آرد را كم كرده و 2 قاشق غذاخوري پودر كاكائو اضافه كنيد. (براي دورنگ خمير يكي ساده و يكي كاكائويي مواد را نصف ميكنيد)
خمير را كمي ورز مي دهيد بعد گلوله اي از خمير بر ميداريد و با وردنه به قطر 3 ميلي متر باز ميكنيد . همينطور خمير كاكائويي را هم باز ميكنيد و روي خمير ساده ميگذاريد ( خمير ها را با كارد بصورت مربع مبريد كه مرتب باشه و خمير كاكائويي يك سانت كوچكتر از خمير ساده باشه) بعد خمير را با دقت رول ميكنيد و يك ساعت در يخچال ميگذاريد تا خودش رو بگيره سپس با چاقوي تيز برش ميزنيد.
خمير هاي اضافي را هم ميتوانيد بصورت رول هاي باريك درست كنيد و دورنگ متضاد را كنار هم بگذاريد و دو رول هم روي آانها قرار بدهيد و بعد برش بزنيد ( بايد قبل از برش زدن در يخچال بگذاريد)
بعد از برش خمير, آن را در سيني فر قرار داده و به مدت 20 دقيقه با حرارت 170 درجه سانتيگراد بپزيد. ( فر را قبلن بايد گرم كنيد)![]()

![]()
منم تا ۱سریال فلش فورواردو دیدم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و بهم قرص داد
ساعت ۳رفتم خونه
غذا درست کردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تازه ماشینم نبرد گفت برو خونه مامانتینا![]()
![]()
![]()
قبول شه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گذاشتیم خونه مامانینا و با اتوبوس رفتیم تهران![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی هوامو داشت و غر غرهای منو تحمل می کرد
![]()
![]()
![]()
(ملحفه های آماده فکر کنم واسه شیرازه)
| Design By : Night Skin |






