ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
سلام دوس جونااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خوفیدددددددددددددددددددد؟ ببخشید خیلی وقته آپ نکردم راستش حوصله م نمی گرفت این جریان ازمون استخدامی بدجوری فکرمو درگیر کرده میدونم محیط کار خودشو دولتی همچین چیز تحفه ای نیست ولی بازم از اینکه اینهمه زحمت بکشی و بشینی خونه که بهتره هنوز که خبری نیست و همچنان مارو میپیچونن ولی در گوشتون یه چیزی بگم من خیلی امیدوارم خیلی خب حالا بریم سراغ خاطرات فیتیله ای: 4شنبه بعد از ظهر مینا و حمید از تهران برگشتن تونسته بودن خرید کنن و خریداشونم خوشگل بود 5شنبه صبح با مامان رفتیم بیرون من یه خرید واجب داشتم وقتی که برگشتم خیلی خسته بودم و تازه حمومم باید میرفتم امیر smsداد که میای خونمون منم گفتم اگه مشکلی نیست نیام چون شب قرار بود بریم خونه عموم امیرم گفت نه هیچ مشکلی نیست بماند که کلی اعصاب هردومون خورد شد و البته من خیلی بیشتر ناراحت شدم هیچیم نگفتم اصلا این روزا حوصله بحث ندارم بعد از ظهرم آماده شدیم و امیر 7:30 اومد رفتیم خونه عمو وسطیه چون خونشون کوچیکه فقط خانواده ما و مادربزرگمینارو دعوت کرده بودن و زن عموم کلی زحمت کشیده بود فسنجون و بادمجون شکم پر و سالاد و ... درست کرده بود من کلا عموهامو دوس دارم اما از زن عموهام واقعا این زن عموم ماهه ادم لذت میبره از کنارش نشستن اصلا اهل غیبت و حرف و حدیث نیست عموم بعد شام یکم فیلمه سفرش به ایتالیا و فیلم عروسی گذاشت دیدیم حدود 12:30 برگشتیم خونه به من یه بسته شکلات خارجکی خوشمزه و به امیر 25000تومن پول دادن که با سلیقه خودش هدیه بخره جمعه ناهار هم خونه خاله کوچیکه دعوت بودیم یه خورشت قیمه معرکه درست کرده بودن خاله وسطیه هم دعوت بود اونجام خیلی خوش گذشت کلی سر به سر مامان و خاله گذاشتیم سر رختخواب درست کردن برای من خاله یه چادر عروس از مکه برام اورده بود که اونم اندازه گرفتن بدن خیاط بدوزه یادگاری بمونه خاله کوچیکه هم این سینی رو بهمون هدیه داد بعد از ظهرم رفتیم خونه مادربزرگمینا خاله ها جمع بودن شبم خاله اصرار کرد رفتم خونه امیرینا خیلی خسته بودم مخصوصا که ظهرم باید بخوابم و نخوابیده بودم لباسامم راحت نبود اما نخواستم ناراحت شن و بگن خونه شون نمیرم خاله لباس عروسیشو بهم نشون داد وای انقده با نمک و کوچیک بود منم خیلی دلم می خواد لباس عروسیمو بخرم لباس عروس برام یه حس خاصی رو تداعی میکنه کسی قیمت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یادتونه قرار بود یه گزارش برایه رئیس نهاد بنویسم؟ شنبه صبح زنگ زدم وقت گرفتم و براش بردم یه ساعت تمام 2صفحه گزارش و خوند و 2-3 تا ایرادم گرفت یکم ناراحت شدم من همیشه کارامو کامل انجام میدم اما گفت در کل خوبه عوض اینکه ایراد درست بگیره میگه خانوم اینجا 2 تا واو نار هم نوشتید الف است و جا گذاشتید خب من سریع تایپ کرده بودم بعدشم در مورد نتایج کلی منو پیچوند دلم می خواست سرمو بکوبم دیوار آخه من احمق چرا تهران نموندم که بیام واسه یه کار درپیت گیر همچین ادمایی بیوفتم این ماه هم نوبت خودمه یه کتابی رو نقد کنم اسمشم اینه"اخلاق حرفه ای در کتابداری" من تو حرف زدن مشکل ندارم ولی میکروفون که هست استرس میگیرم یه خانومی هم اونجا کار میکنه که به قول خودش منو دوس داره و اینا میگفت اگه قبول شدی نرو کتابخونه (کتابخونه اضافه کاری نداره) سعی کن تو ستاد نگهت دارن میگفت ستاد اضافه کاری و مزایا داره حالا اینا یعنی چی خانومایه کارمند؟مهمه؟ از ستاد که برگشتم یکم پیاده روی کردم اعصابم بیاد سر جاش بعد از ظهرم با مامان رفتیم و به پولی که مادربزرگم داده بود برایه خودم هدیه بخرم یه پتوی گلبافت تک نفره خریدیم27000 البته خیلی چیزای خوشگلی بود اما چون نیت مادربزرگم پتو بود خواستیم همونی که دوس داره باشه حالا کی داستان این رخت خواب های من تموم میشه خدا داند دیروز ظهرم کلی با ندا جونم حرف زدیم قرار بود بریم بیرون که خواهرش میاد خونشون من و ندا همیشه باهم بیرون رفتنی اول میریم شهر کتاب و کلی کتاب نگاه میکنیم می خریم بعدشم میریم یه کافی شاپ این یه برنامه نانوشته ست که من خیلی دوسش دارم خب دوس جونا من دیگه برم روز خوبی داشته باشید نمکدونه هاپو(۴۰۰۰)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

