تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ - من قبول شدممممممممممممممممممممممممممم




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام دوستایه خوبم

اصلا نمی دونم چی بگم و چطوری

ولی زودی اومدم آپ کنم که یادم نره

امروز صبح زنگ زدم به آبجی مریم(خواهر امیر) و قرار گذاشتیم باهم بریم بیرون

آخه تولد امیر 7اذرماهه و ابجی بهم گفته بود امسال می خواد تولد امیر یه چیزی برای خونمون بخره

به خاطر همین ازم خواست باهم بریم بیرون که منم نظر بدم

قبلا گفته بودم که این دختر خاله م خیلی خوش سلیقه ست

یعنی سلیقه شو من دوس دارم

گفت حدود 20تومن کنار گذاشته و

خودش دوس داره وسایل تزئینی مثل مجسمه یا شمع و اینجور چیزا بخره

خیلی گشتیم ولی نمیتونستیم انتخاب کنیم

یه جا یه کشکول چینی تایلندی دیدیم خیلی خوشل بود 29000 تومن

آبجی گفت اینو عیدی برات می خرم چون تولد امیره بهتره فانتزی تر باشه

همینطوری تو پاساژ بودیم که یهو موبایلم زنگ خورد خانوم فضلی بود

 و گفت الهه همین الان نتایج از تهران رسیده زنگ بزن با رئیس صحبت کن

حالا منو نمیگی ضربان قلبم حسابی بالا رفت از اونطرفم گوشیه خوشگلم شارژ خالی کرد

ابجی گوشیشو داد و من با ترس و لرز زنگ زدم نهاد

حالا دخترخاله مم دل تو دلش نیست و کنار من واستاده

اصلا نمیتونستم حرف بزنم

گفتم اقایه ... نتایج اومده؟

گفت بله گفتم خب قبولم؟

گفت بلهههههههههههههههههههههههههههههههه

از هولم تلفنو بدون خداحافظی قطع کردم

اصلا باورم نمیشد

الهی بمیرم دخترخالم حالش از من دیدنی تر بود

سریع پرید تو مغازه اون کشکول و خرید گفت این هدیه تولد امیر و قبولی تو

از خوشحالیش به امیر زنگ زد

به مامانم زنگ زد

امیرمم خیلی خوشحال شد و منو شام مهمون کرد امشب

منم که اصلا تو حال خودم نبودم فقط به یه چیز فکر میکردم

خدا

من اینکارو فقط از خدا خواسته بودم فقط خدا

من بنده خوبی نبودم ولی خدا هرگز منو تنهام نذاشته

یعنی هیچوقت تو زندگیم فکر نکردم تنهام

نمی تونم حالمو بیان کنم شاید به نظر بعضیا خنده دار باشه

ولی برای من واقعا مهم بود برم سرکار

من خیلی زحمت کشیدم جدا از من پدر و مادرمم خیلی تلاش کردن تا من به اینجا برسم

من 6سال از بهترین سال های زندگیمو تبریز و تهران دور از خانواده م بودم

میدونم براشون خیلی سخت بود مامان همیشه میگه تو که رفتی من پیر شدم

با ابجی که خداحافظی کردم زنگ زدم به بابا

باباییم خیلی خوشحال شد گفت شام مهمونه خودم

گفتم بابایی وقت ندارم رزرو شده

کلی خندید و گفت خیلی خوشحالم الهه خیلی

بعدش اومدم خونه به ندا و بهارو مونا گفتم

زنگ زدم از خانم فضلی تشکر کردم و

اونم گفت ما کاره ای نبودیم و همه چی تلاش خودت بوده

باباییمم ظهر با یه قوطی شیرینی اومد خونه

ابجی می گفت الهه یه حال خاصی دارم نمیدونم چی بگمو چیکار کنم

خواهر شوهرو حال میکنید دیگه خیلی ماهه

خلاصه امروز خبر خوبی رو شنیدم

همه خوشحال شدن

خدایا هزار مرتبه شکرت

فقط تو میدونی تو این مدت چه لحظه هایی رو گذروندم و دیروز با چه حالی اومدم خونه

امیدوارم همه همه خوشحال باشن و

 لحظات زندگیشون پر از شادی باشه و به ارزوهاشون برسن

خیلیا برام دعا کردن

از دوستایه دنیای واقعی

دوستای دنیای مجازی

پدربزرگ و مادربزرگم

دخترخاله هام و خیلیایه دیگه

از همه تون ممنونم و براتون ارزوی بهترین هارو دارم

ببخشید من یکم ذوق مرگم

خدایا خودت همیشه هوامونو داشته باش به مهربونی خودت

یا الرحم الراحمین

دیگه بابای برم نذرامو ادا کنم

حالا نکنه نتایج تغییر کنه ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 13:28 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin