تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ - تکمیل مدارک استخدام و رزرو سالن




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلامممممممممممممممممم

امیدوارم اخر هفته خوبی رو گذرونده باشید

ساعت یازده و نیم شبه و  من خیلی خوابم میاد

ولی گفتم وبلاگ و آپ کنم شاید فردا بشینم این کتاب و بخونم

تقریبا 7روز دیگه باید نقدش کنم ولی هنوز حتی کتابو نخوندم

خب تا چهارشنبه رو براتون تعریف کرده بودم

چهارشنبه صبح اول رفتم دنبال جواب ازمایش اعتیاد و

من معتاد نبودممممممممممممممممممم

بعدش رفتیم برگه تشخیص هویت و گرفتیم

از اونجام رفتیم دادسرا تاییدش کردن

(ادم وقتی میره دادسرا احساس مجرم بودن بهش دست میده

من که همش منتظر بودم بگن سارقی قاتلی سابقه داری هستم)

شکر خدا سابقه کیفری هم نداشتم

بعدشم رفتیم درمانگاه و جواب ازمایش خونو گرفتیم

رفتیم پیش یه پزشک عمومی

فشارخونمونو گرفت و ریه هامونو چک کرد

و کلی نصیحتم کرد که نرو سرکار فردا بچه ت تو مهدکودک بزرگ میشه و از این حرفا

خلاصه بعد از 3روز دوندگی و 45000تومان پول این دکتر و اون دکتر

بالاخره کارامون تموم شد و مدارک و تکمیل کردیم بردیم پیش رئیس نهاد

اونم گفت حالا باید صبر کنید همه مدارکشونو بیارن بفرستیم تهران

حکماتون بیاد(من که سر در نمیارم)

راستی کسی از حقوق پایه فوق لیسانس خبر داره و اینکه گروه شغلیش چنده؟

بعدشم من و سحر دوس داشتیم باهم بریم یه کتابخونه کار کنیم

که تازه ساخته و هنوز افتتاح نشده

به رئیس گفتیم گفت نه

البته این رئیس شوخی و جدیش معلوم نیست

منم تو دلم گفتم به ج ه ن م

خلاصه خداکنه جای خوبی بیوفتم

5شنبه صبحم رفتیم با مامان یه سر بیرون که سرویس چایخوری بخریم

اونم که اقاهه یه سرویس چایخوری بدون قوری بهمون نشون داد

آخه خداییش سرویس چایخوری بدون قوری میشه؟

امیر ساعت 12 اومد دنبالمو رفتیم دنبال دخترخالمینا و رفتیم ناهار خونه خاله

بعد از ظهرم یه سر رفتیم سالن نگاه کنیم که یکیش بسته بود و یکیشم مراسم بود

خالمینا یکم خرید داشتن رفتن خرید کردن

من و امیرم دوتا لیوان گنده پاتیل واسه خودمون خریدیم

انقده خوفههههههههههههههه

شامم خونه خاله بودیم و شب امیر منو رسوند خونه

راستش خیلی حوصله م سر رفت

یعنی امیر فقط 5شنبه ها خونه ست منم فقط اونروز میتونم باهاش باشم

برنامه ریخته بودم ارشیو وبلاگو سیو و مرتب کنیم فیلم ببینیم بیرون بریم

اما چون بچه ها بودن یکم برنامه بهم ریخت

و امیر این شکلی بود منم بدتر

جمعه صبحم با امیر رفتیم و سالن رزرو کردیم

ما می خواستیم 11 تیر باشه که 5شنبه ست

اما سالن اصلا جا نداشت و فعلا 9تیر رزرو کردیم

یعنی عروسی ما اگه خدا بخواد شد 3شنبه 9تیر سال 1388

تو یه سالن خوب که فعلا ورودیش 800000و

 شامشم  نفری از 7200هست تا 8800

بعد از ظهرم خونه مادربزرگم بودیم

برگشتنی یکم با امیر دور زدیم

مرد من یکم کم اورده یعنی خسته شده

چون خیلی فکرش درگیر مراسمو این چیزاست

منم گاهی کم میارم ولی ته دلم روشنه که اگه خدا بخواد همه چی درست میشه

شبتون به خیر دوست جونا

خوابایه خوب ببینید

 

یادم رفت بگم که خاله اینا برای امیر یه فرش دستبافت ۶متری خریدن خیلیم خوشگله  

نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:46 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin