تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ - 2 روز گذشت




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام

از کامنتهای زیباتون ممنون

خیلی

تقدیم با احترام به همه

چند لحظه پیش با الی صحبت کردم رفته بودن

حرم حضرت معصومه(س)

حالش خوب بود و فقط از سنگینی و

وقتگیری کلاساش شاکی

همه این چند روز منو

یاد دوره آموزشی خدمت سربازیم تو

آموزشگاه علمی تخصصی تبریز میندازه

چه روزایی بودواقعا یادش بخیر

من به خاطر ناراحتی قلبی بابام میتونستم

معافیت خدمت بگیرم اما یهو وسط کارای معافیت

بابام گفت بهتره که بری سربازی

انگار یه کوه بزرگ رو سرم خراب شد

 هرچی به بابا گفتم که معافیتمو بگیره اصلا گوشش

بدهکار نبود و بالاخره امیر به سربازی میرود

البته من افسری خدمت کردماااااااااا یه وقت فکر نکنین سرباز صفر بودماااااااااا

اون موقع که من مدرکم رو گرفتم

و میخواستم برم سربازی ۲۱ سالم بود

خلاصه وقتی رفتم تبریز نزدیک به ۳۵ روز از لجم با خونمون هیچ

تماسی نگرفتم که اخر سر مامانم اینا دیگه از بس نگران شده بودن

تونسته بودم به سختی شماره تماس

پادگانمون رو گیر بیارن و با اونجا تماس بگیرن

داستانی شده بود

( این وسط اینو هم بگم که من از دوره راهنمایی یه دوستی دارم به نام حسن

که دوره راهنمایی رو باهم بودیم

تو دوره دبیرستان هم باهم بودیم

باهم وارد دانشگاه شدیم

باهم از دانشگاه فارق التحصیل شدیم

با هم رفتیم خدمت

باهم خدمتمون تموم شد

و حتی

شبی که من با الی عقدمون بود

حسن هم با خانومش داشتن عقد می کردن )

خلاصه مامان با پادگان تماس گرفت و منو خواستن

بر خلاف تمایلم و به سختی خودمو راضی کردم که

سمت تلفن نرم ( واقعا سنگ دل بودم)

که یهو حسن از بالای تخت {من طبقه دوم می خوابیدم و حسن به خاطر اینکه

از من گنده تر بود پایین می خوابید}

یه لنگ پامو چسبید و از اون بالا منو کشید انداخت پایین و روی

کف سالن آسایشگاه منو کشون کشون برد دم تلفن

فکر کنم یه ۶۰ متری کشیدتم

و به مامانم گفت

حاج خانوم من گوشی رو می ذارم دم گوشش شما

باهاش صحبت کنین

بعد به من گفت اگر حرف نزنی

به افسر نگهبان میگم میندازتت بازداشتگاه

چشام پر شد

مامان اینور هی صدا میکرد امیر امیر امیر

با یه بغضی گفتم سلام

سلاممو جواب داد

هر دو تامون داشتیم گریه میکردیم

من با ناراحتی گفتم این آشی بود که بابا پخت

شما هم دادی به خوردم

خوشمزه هستش؟

وایییییییییی اینقده باهم حرف زدیبم که نگین

 این یکی از خاطره هامه که الان وقتی با مامان میشینیم و

حرف میزنیم واقعا از خجالت سرخ میشم که

چرا من این برخورد رو با اونا کردم

حالا بعدا باقیشو تعریف می کنم

الیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوسسسسسسسسسسسست

دارم

زودی بیا

راستی خانوم ورونیکا اسمتون منو یاد

کتابی به نام ورونیکا میخواهد بمیرد

از نوشته های زیبای نویسنده معروف

پائولو کوئلو انداخت.حتما این کتاب رو بخونید و لذت ببرید.

ایشالا همیشه زنده و شاداب باشید به همراه همسر گرامیتون.

و غزل بانوی عزیز که می دونم با الی در تماسی

و از اوضا احوالش از من بیشتر باخبری

و خانوم سیمای مهربان که ما رو به نیکی یاد میکنن

و همچنین خانوم الهه

و در نهایت هوی عزیزکه به هر از گاهی به ما فیضضضضضضضضضض میدن

شب همگی به خیر و نیکی

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:32 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin