ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
سلام دوس جونا خوبيد؟ خوشيد؟ اول از همه ورود نداي عزيزمو به وبلاگستان خوشامد ميگم اميدوارم وبلاگش پر از خاطرات خوب و خوش باشه من ديروز صبح زکام شدم حالم خيلي بد بود منتظر بودم رئيس بياد اجازه بگيرم برم خونه که اقاي رئيس مستقيم رفته بود جلسه انجمن و زنگ زد که پس شما کجاييد باور کنيد از پنجره پريديمو يه تاکسي گرفتيم رفتيم جلسه تا از تيرهاي غضب اقاي رئيس در امان باشيم بماند که فرماندار و شهردار و رئيس شوراي شهر زودتر از ما اونجا بودن بعد از جلسه هم اقاي رئيس مارو رسوند خونه مون تمام ديروزو تو خونه موندم اميرم گفت شب مياد خونه مون يه نمونه کار ارکستر گفته بود باهم گوش کنيمو راجع به وام حرف بزنيم که نيومد و من خيلي ناراحت شدم چون کلي منتظرش شدم خاله و دخترخاله مو برده بود خياط ولي ديگه به روي خودم نياوردم فقط يه اس ام اس زدم که کارش درست نبود منو منتظر بذاره و بهتر بود بهم ميگفت ديگه دارم پوست کلفت ميشم (هميشه بدم ميومد ادما بيخيال بشن ولي انگار خودمم دارم ميشم) مامانمو مينا هم بعد از ظهر رفتن بيرون منم نشستم کلي برنج پاک کردمو ريختم تو ظرفم مامانم کل ادويه خريده بود اونارم تو جا ادويه اي ها ريختم (زعفران- دارچين-چوب دارچين- فلفل سياه- فلفل قرمز-زردچوبه-زيره- هل) يکم ديگه از اويشن و اينا مونده ادويه پلو هم که خودمون درست ميکنيم ديگه کلي خسته بودم ۱۰۰صفحه اي رمان عشق صدراعظم از الکساندر دو ما رو خوندمو خوابيدم بيام ببينم شماها چيکار کرديد![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


