تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ - مهمونی و ....




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام دوستای قشنگم

خاطرات عروسی رو حتما می نویسم

اگه خدا بخواد شاید جمعه که خونه هستم بنویسم

عکسم باور کنید دیروز امیر کلی کمکم کرد

چند تا عکس از گیفت و کارت و این چیزا انداختیم که چون کامپیوتر ویروسی بود

 گفت انتی ویروس نصب میکنه بعدش براتون میذارم

البته عکس خودمو نمیذارم اون دفعه که عکسم پخش شد واسه هفتاد پشتم بسه

خیلیا از مراسم حنابندون پرسیده بودن

اولا اینکه اون عکسه حنا که تو پست قبلی گذاشتم مربوط به شب عروسی بعد از سالنه

ما مراسم حنای آقایون اینطوریه که

از ساعت ۹:۳۰ شب آقایونو دعوت می کنن به صرف شیرینی

ارکسترم معمولا هست

بعدشم حدودای ۱۲ حنا میذارن دست داماد

حالا اگه مراسم زنونه هم باشه داماد حنا میبره برای عروس

ولی چون ما مراسم زنونه نداشتیم حنا موند برای روز عروسی

حالا بریم سراغ روزمره ها

تهرانیا حسابی خوش به حالتونه ها

۳روز تعطیلی

پریروز من ساعت ساعت ۲:۳۰ رسیدم خونه

ناهارو اماده کردم امیر اومد ۳ خورد و ۳:۳۰ رفت

یکم دراز کشیدم پاشدم ظرفارو شستم

دیدم تلفن زنگ میزنه همسایه طبقه پایین بود و گفت می خواد بیاد بالا دیدنم

منو نمیگی کثییییییف

خونه پر از خاک به خاطر طوفان های اخیر

و خلاصه یه وضعی بود

گفتم اگه ممکنه نیم ساعت دیگه تشریف بیارید و بدو بدو یکم مرتب کردم

یه حاج خانومه مهربونی بود با دخترش اومد

برامون یه ظرف شیرینی خوری پایه دار آورده بود

نیم ساعتی نشستن و رفتن

و اما زندگی متاهلی:

زندگی متاهلی خوبه

خب قبول دارم که مسائل زیر یه سقف با دوران نامزدی خیلی تفاوت داره

هنوز زیاد برنامه های زندگیمون با امیر مچ نشده

مثلا امیر شبا دیر می خوابه

اما من حتما باید زود بخوابم

دیشبم گفتم امیر من میرم بخوابم

خوابش نمیومد پاشد یکم شام درست کرد منو بیدار کرد شام خوردیم

به زور منو فرستاد مسواک زدمو دوباره گرفتم خوابیدم

اما خودش ظرفارو شسته بود و دیر خوابیده بود

نصفه شبم بیدار شدم دیدم تو اون یکی اتاق خوابیده

آخه من چپکی رو تخت خوابیده بودمو دلش نیومده بود بیدارم کنه

۵شنبه ها هم که کلا امیر تعطیله و من یواش اومدم بیرون که بیدار نشه

قراره یه ناهار خوشمزه برام درست کنه

فعلا که من نی نی هستمو امیر بابایی

از دیشبم خوردن قرص یاسمین و شروع کردم

انقدر که من اهل قرص نیستم اینو که خوردم

 از تلقین همش حس میکنم الان یه چیزیم میشه

من دیگه برم دوس جونا

به فکرتونم کلییییییییییییییییییییییییی

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:25 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin