ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
سلاممممممممممممممم این عنوان و از وبلاگ دردونه کش رفتم روز از ازدواج ما گذشته هنوز مثل یه خوابه گاهی احساسم تو خونه مون مثل دختر پسرای شیطونه که دور از چشم پدر و مادراشون خونه خالی پیدا کردن همه چی مرتبه تا حالا که کم نیاوردیم خوب خانواده هامون خیلی هوامونو دارن ۵شنبه ناهار که قرار بود دوس جون تنبلم اومد دنبالم گفت باهم بریم ماکارونی بپزیم در نتیجه ناهارو باهم درست کردیم شبم خاله اینا اومدن خونه مون برامون مربای زردآلو - باقالی- گوشت چرخ کرده- گوشت خورشتی- گوشت کبابی و ... آوردن یکمم بهمون پول دادن که خودمون هر چی دوس داشتیم بخریم (چون اولین بار بود میومدن خونه مون) بعد زنگ زدن دختر خاله مینام اومدن و یه بسته شکلات هدیه آوردن خلاصه داریم مهمونی راه میندازیم کم کم یکم سخته ادم همش هول میشه و نگران قضاوت دیگرانه مثلا پدر شوهر من به چایی حساسه انقده میترسیدم چیزی بگه البته هیچی نگفتا جمعه صبحم مربی امیر برامون هدیه عروسی فرستاده بود یه کاسه و سینی والتر گلاس خیلی خوشگله بعدشم امیر رفت غواصی و منو رسوند خونه مامانمینا عصرم باهم رفتیم یه عالمه قدم زدیمو یه تصمیمایی راجع به خرید ماشین گرفتیم برامون دعا کنید بتونیم تازه پیرتزااااااااااااااااااااا هم خوردیم
۱۱![]()
غذا درست کنه![]()
| Design By : Night Skin |


