ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
سلااااااااااااااااااااااااااااااااام وای من انقده خوابم میاد که الان سرم داره میوفته رو میز دیشبم دیر نخوابیدما اما نمیدونم چمه تازه ساعت ۹ کو تا ۲ یکشنبه قرار بود بریم مهمونی خاله اینا زنگ زدن که ساعت ۹ میایم دنبالتون من و امیرم آروم آروم آماده شدیم و پیش به سوی باغ خب خیلی خوش گذشت شامم همونجا جوجه کباب درست کردن هوا هم خیلی خوب بود تا ساعت ۲اونجا بودیم ۱نی نی خوشگلم به اسم دنیز هی به من میگفت لولوکات (منظورش شکلات بود)بده بعدش کیفه منو بر میداشت میگفت اجازه بده خلاصه من که حسابی با ا.ون سرگرم بودم دوشنبه که عید بودم دوس جونم بهم عیدی داد که قرار شد باهاش از این تخم مرغ شانسیای گنده بخرم که هنوز موفق نشدم ساعت ۸:۳۰ با صدای تلفن یه مزاحم که پسرخاله م گفت اکیپ منتظر امیرن برن سد غواصی امیر آماده شد منم یه چیزایی براش گذاشتم رفت خودمم رفتم خونه مامان تا ۳اونجا بودم امیرم ناهار برگشت یکم خوابیدیم شد ۵ تا بجنبیم ساعت ۷ شد امیر رفت بیرون گل خرید منم آماده شدمو رفتیم خونه ندایینا الهی ندای قشنگم حسابی کدبانو شده برامون قیمه و مرغ پلو درست کرده بودن یه عالمه هم میوه و بستنی و .... تازه هدیه تفلدمم بهم داد که یه مجسمه گوگولی خارپشته امیر و شوشوی ندا هم کلی با هم حرف زدن کلی هم سر به سر من و ندا حرف زدن هی میگفتن به شما حسودیمون میشه همچین شوهرایی گیرتون اومده یا میگفتن تو این قحطی شوهر واقعا شانس آوردین من و ندا هم حرص می خوردیم ساعت ۱۲هم لطف کردنو مارو رسوندن خونه مون خاطره قشنگ و فراموش نشدنی بود امیدوارم بازم تکرار بشه ممنون خانومی به خاطر مهمون نوازیتون![]()
اونجا بود![]()
بود از خواب پریدیم![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


