ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
سلام دوست جونااااااااااااااااااااا واسه دیروز یه آپ ویژه داشتم اما خب به دلایلی از جمله قطعی برق و بی حوصلگیم نشد بیام نت (در گوشی نوشت:یکمم فکر می کردم شاید امیر بیاد یه پست بذاره و تبریک بگه) با یه روز تاخیر روز مادر و روز زن رو به مامانیه گلم و همه ی شما دوستایه خوبم تبریک میگم حالا زود باشید هدیه هاتونو رو کنید ببینم؟ گاهی فکر می کنم چه خوب میشد امیر آدرس اینجارو نداشت و من بعضی چیزارو می تونستم بنویسم البته من تو این 15ماهی که با امیر هستم هیچ چیزی رو ازش پنهون نکردم اما یه احساسا و مسائلی هست که شاید آدم با نوشتن سبک شه ولی ممکنه امیر ازشون ناراحت شه اما اتفاقاته این چند روز خب بابایه امیر دوشنبه عصر رفته بود با بابام حرف زده بود دیروز صبح که بیدار شدم رفتم یه دوش گرفتم بابا گفت خودتو زود خشک کن بیا کارت دارم رفتم پیشش گفت بابایه امیر تو رو از من خواستگاری کرده در مورد امیرم چیزی نگفت فقط گفت که به خاطر الهه می خواد فوق لیسانس بخونه و من یه خونه دو طبقه خریدم که پسرم تو واحد پایینی زندگی کنه و راحت باشه بابایه امیر گفته الهه و امیر مدام باهم حرف میزنن و راضین ما هم حرفی نداریم فقط مونده رضایت شما (بگم من اصلا در حالت خجالت نبودم بیشتر ناراحت بودم از این حرفا) راستش بابام از لحنه خواستگاریه بابایه امیر یکم دلخور شده بود اینو به رویه من نیاورد ولی دیشب که به مامانم گفته بود شنیدم بعد بابام گفت حالا نظرت چیه؟ گفتم من 70-80درصد راضیم ولی نظر شما برام مهمه بابا گفت من مشکلی تو شخص امیر ندیدم گرچه از حرفایه باباش حس کردم امیر یکم بچه گونه حرف زده (اینا به خاطر منتقل کردن اشتباهه بابایه امیر و برداشته ناصحیح بابایه من بود و الا همین مردونگیه امیر بود که باعث شد بهش تکیه کنم) و گفت که تو قراره با امیر زندگی کنی من خیلی باهاش صمیمی باشم هفته ای 3ساعت می بینمش ولی به همه چی فکر کنو با آگاهی انتخاب کن نمی خوام فردا که وارد زندگی شدی بگی بابا من به این قسمتش فکر نکردم بعد یکم از اخلاقایه بد من گفت و اینکه باید تو زندگی صبورتر باشمو حساسیتامو کم کنم گفت خانواده امیر باید مثل خانواده ی خودت باشنو نسبت بهشون ذهنیت مثبت داشته باشی و ادامه داد که امیر اول زندگیشه و چیزی نداره یه سرمایه جزئی و یه حقوق کارمندی نباید توقعاتی که خونه پدرت داشتی رو ازش داشته باشی چون حتا اگه امیر 10ملیونم داشته باشه یه جشن بگیره یا یه بازار برید نصفش میره پس به این فکر کن که تو و امیر از صفر می خواین شروع کنید و بهم گفت با این شرایط شما حداقل 2سال باید تو خونه خاله زندگی کنید تا یکم جمع و جور شید و گفت از نظر بابام اگه دلم با امیره مسائل مالی انقدر اهمیت نداره و نهایتا 2-3ساله حل میشه من گفتم خوب نمیشه یه شرطایی واسه عمو(بابایه امیر)بذاری راجع به خونه گفت من اینکارو نمیکنم چون اگه تو به شریک زندگیت و عرضش ایمان داری و می دونی همراهته، این شرط من سبک کردنه خودمونه و شریکت حتما صلاح زندگی هردوتونو تشخیص میده و لی یه جا گفت که تو هنوز سنی نداری مشکلیم نداری اگه تردید داری خواستگارایه دیگتم بسنج تو این لحظه دلم یهو ریخت که بابا زود فهمید و حرفشو عوض کرد و گفت الی فقط خودت و امیر مهمید همین فکراتو بکن شرایطتو بنویس اگه نظری راجع به مهریه داری بنویس و بهم بده البته بابا همه ی این حرفارو با آرامش و مهربونی میزد (گرچه من ته دلشو میدیدم که انتظارایه بیشتری داشته) و گفت من نمی خوام بترسونمت اینایی که گفتم نهایته هر چیزه ممکنه هیچ کدوم اتفاق نیوفته ولی راجع بهشون فکر کن و دیرش شده بود و رفت منم یه اشتباهی کردمو اینارو به امیر گفتم اونم از دسته باباش یکم ناراحت شد خلاصه هنوز اتفاقی نیوفتاده یکم صبر می کنم تا ته دل باباییمو ببینم من نقطه ضعفم خانوادم و بابامه تازه امیرم دیروز ظهر بعد اینکه یادش انداختم روز خانومارو بهم تبریک گفت دعواش کنید عصرم کیک درست کردمو رفتیم خونه مادربزرگم و بهش تبریک گفتیم باباییمم واسم گل خریده بود اگه بازم چیزی یادم اومد می نویسم![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


