تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ - خرید با دوست جون و یه شب به یاد موندنی




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام ظهرتون به خیر

اول از همه بگم که دوست جونه روشنفکرم گفت اشکال نداره عکسمونو بذارم

ولی حالا باید درست کنم عکسمونو بعد بذارم براتون

اما اتفاقایه دیروز:

دیروز صبح عمه کوچیکم از تهران زنگ زده بود

به من و امیر تبریک گفت  کلی باهام حرف زد

که تو این مدت فقط به فکر خوش گذرونی باشید

به حرف دیگران اهمیت ندید چون مردم هر کاری بکنید یه حرفی میزنن و از این حرفا

عمه م که قطع کرد دوست مامانم زنگید و کلی سر به سرم گذاشت

تلفنا که تموم شد یه دوش گرفتم و رفتم اداره پست کارایه بابا رو پست کردم

بعدش اومدم دنباله مینا و رفتیم بانک

کلیم قندایه تزئینی خریدیم

بعد از ظهر یکم خرید داشتم امیر ساعت 6 رفت خونشون یه دوش گرفت و اصلاح کرد

 و ساعت 7:15 اومد دنبالم که بریم بیرون

بدجنس هی منو اذیت می کرد

آخه این انگشتر من واسه انگشتم بزرگه و قراره ببریم چسب بزنن

و من همش نگرانم بیوفته هی اذیت میکرد یهو میگفت

الیییییییییییییییییییییییی انگشترت کو؟

من قلبم وامیستاد

ماشینو 7تیر پارک کردیم و رفتیم عندلیبی یه شال صورتی خریدیم

امیر که خیلی خوشش اومد

بعدش رفتیم غزال یه کیف خریدیم

از یه کفشم خوشمون اومد اما مشکیشو نداشت

و قرار شد امروز حالا با مامان واسه کفش بیشتر بگردیم

جالبه که من و امیر تو همه چی باهم هم سلیقه بودیم

چون دیر شده بود برگشتیم سمته ماشین و تو راه یه گیره سر صورتیم خریدیم

منم واسه دوست جونم یه جا مدادی عروسکی میمون خریدم

که بذاره رو میزش درس خوندنی یاد من بیوفته

(فکر کنم اتاقشو شکل اتاقه بچه ها کنم)

انقد حس خوبی داشتم

همراه بودن با امیر رفتارایه خوبش مغازه هایه خوبی که باهم میرفتیم

خریدایه خوبی که کردیم

می دونید برخورداش خوبه من خیلی به رفتارا حساسم

امیر اصلا باعث آزار نمیشه

مثلا بعضیارو دیدید یه چیز می خوان بخرن خودشونو میکشن تخفیف بگیرن

یا اینکه یه چیزی بخوان برات بخرن می فهمی انگار مجبورشون کردن

امیرم اصلا اینطوری نیست

ساعت 9 حمیدرضارو از کلاس برداشتیم رفتیم خونه رو یه چک کردیم

مینام آماده بود و باهم رفتیم شام رستورانه salva

که البته پیشنهاده امیر بود

جالب بود که من تا حالا نرفته بودم

یه رستوران تو دامنه کوه گاوازنگ که منظره خوبیم داشت که ما تو بالکنش نشستیم

به من که خیلی خوش گذشت

مینا و حمیدم خیلی راضی بودن

امیدوارم امیرم لحظه هایه خوبی رو تجربه کرده باشه

چندتام عکس انداختیم با موبایل امیر که قرار شده برام بفرسته براتون میذارم

ساعت 11:15 برگشتیم خونه و لالا

مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست جونم

خاطره قشنگی برام ساختی

 

 

پ.ن.:انقدر احساس خوبی می کنم وقتی همه از امیر تعریف میکنن

ماما الان از تهران رسید و مینا بهش گفت مامان دیشب چند تا حرکت از امیر دیدم خیلی خوشم اومد

هر کاری می خواد بکنه نظر دیگرانو می پرسه و خود سر نیست

من بهت افتخار میکنم نومزدجونم

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:34 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin