ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ
دوستای گلم سلام خب این چند روزه که بلاگفا قاطی کرده بود و من نمیتونستم پست جدید بذارم پس از روز ۵شنبه تعریف میکنم ۵شنبه سریع از اداره اومدم خونه تصمیم گرفته بودم به خاله مم زنگ نزنم بیاد کمکم خب گناه داشت مثلا من مهمونشون کرده بودم که خودشون راحت باشن سریع امیرم اومد خونه رو مرتب کردیم منم یکم سوپ گذاشتم مواد سوفله رو شستمو ریز ریز کردم ساعت ۳بود که خاله زنگ زد دارم میام اونجا امیر رفت دنبال خاله منم لباسامو عوض کردم خاله که اومد گفت پس مامانت کو؟ گفتم رفتن ارومیه گفت پس چرا نگفتی زودتر بیام کمکت خلاصه با کمک خاله خورشتو گذاشتیم برنج و ابکش کردیم من ۲تا ظرف سوفله درست کردم یکیشو شام خوردیم یکیشم سحری کلی نکات خانه داری یاد گرفتم راستش زیادم سخت نبود و تجربه جالبی نزدیک افطار بود که زنگ زدم به خواهر و برادرم که دامادمون اوردتشون امیرم اصرار کرد بهنامم اومد افطار کلا شب خوبی بود ضایعم نشدیم حدودای ۱۱جمع و جور کردیم رفتیم خونه مامانینا بهنامم برامون بستنی خرید شیرینی ماشینش سحری من در نقش مادر خانواده سوفله رو گرم کردیمو خوردیم که بابا زنگ زد گفت تا ۵دقیقه دیگه میرسن و چایی اماده کنیم که بتونن روزه بگیرن ۷دقیقه به اذان مونده بود که رسیدن و فقط یه چایی و یکم سوفله خوردن جمعه افطار خاله های بهنام دعوتمون کرده بودن بعد از شام رفتیم دنیای بازی با دوس جونم یه عالمه عروسک برنده شدیم عکسشون تو پست قبلی هست شنبه دوباره یکی از همکارام از خودش به جای من یه حرفایی به رئیس زده بود خدارو شکر که فهمیدمو رفتم واقعیتو گفتم خونه که رفتم افطارو باز کردیمو با امیر رفتیم سان برگر استریپس مرغ خوردیم البته از اونجائیکه تنهایی هیچی از گلوی من و امیر پایین نمیره یکمیم بردیم خونه مامانمینا که اعلام کردن عید شده و ما کلی خوشحال شدیم یکشنبه صبح تا ظهر خونه بودیم ناهار عید فطر هر سال خاله اش میپزه زنگ زد رفتیم اونجا بعد از ظهرم رفتیم یه سر به مادربزرگم زدیم دوباره شام رفتیم خونه ما و بابا برامون پیتزا خرید امیرم بهم عیدی یه سکه الیزابت داد دیروز که دوشنبه بود ناهار کتلت درست کردم عصرم امیر لباساشو جمع کرد و رفتیم خونه ما اخه امیرم امروز رفت چابهار دلم براش از الان واقعا تنگ شده اولین سفر تنهاییشه بعد از ازدواجمون به خدا منم این چند روز تا جمعه خونه مامانینا میمونم صبحم با ماشین اومدم اداره یکم استرس داشتم برام عجیب بود چون من ۸ساله رانندگی میکنمو تا حالا عین خیالم نبود به نظرتون این نشانه پیریه؟ چند روز اخیر امیرم خیلی خیلی خوبتر و عشقولانه تر تمام وجودمو لبریز از خوشبختی میکرد نوشتم که بدونه این حسارو دارم دیروز همکارم گفت خوش به حالته شوهرت میره و ماشین داری و صفا سیتی با خودم فکر کردم هیچ وقت امیر جوری با من رفتار نکرده که عقده داشته باشم و الان که رفته احساس کنم که ازاد شدم ممنون عشق من دیشب که به امیر گفتم به همکارم اینارو گفتم احساس خیلی خوبی بهش دست داد میدونم که امیرم پیش همکاراش همینطوره و احتراممو حفظ میکنه بابا همیشه بهم میگه زن و مرد باید پیش دیگران همدیگرو سربلند کنن اهان یه تشکر دیگه از دوس جونم مرسی که هی تند تند میگی بریم خونه مامان من مرسی که تو بابا و مامانمو دوس داری مرسی که هی دنبال مقایسه و تلافی نیستی که اگه یه بار بریم خونه ما باید یه بارم بریم خونه شما مرسی وقتی میگم ناهار چی بخوریم میگی مهم برای من دیدنه توئه مرسی که لباساتو خودت میشوری و اتو میکشی مرسی که از صبح چند بار بهم زنگ زدی و گفتی دلت تنگ شده مرسی به خاطر همه حرفا و حس های خوبی که بهم منتقل کردی مرسی که وقتی من خواب بودم رومو محکم میکشیدی که احساس سرما نکنم مرسی مراقب شلمنت هستی مرسی بهم گفتی نگران نباشم که تصادف کنم چون ماشین بیمه بدنه داره مرسی بهم گفتی شب بچه هارو بردارم بریم حسابی بگردیم مرسی که همیشه اندازه های منو میدونی و بهت میگم سایز بدم دستتو حلقه میکنی و میگی سایزتو میدونم و خیلی مرسی های دیگه از خدا می خوام خودش حافظ زندگی و خوشبختیمون باشه و مارو همیشه تو آغوش خودش بگیره و خیلی خیلی مراقب دوس جونم باشه و توفیق شکر گذاری بهم بده![]()
![]()
![]()
بیدار شدم بچه هارو بیدار کردم![]()
![]()
![]()
![]()
سپردمش و امیدوارم به سلامت بره و برگرده و حسابی بهش خوش بگذره![]()
از قبل بود
که کم خواب نشه چون صبح اداره داره![]()
| Design By : Night Skin |


