تبليغاتX
ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ - از خودم بدم میاد:(




















ღஜ تو را به خاطر خاطره ها دوست دارمღஜ

سلام دوست جونا

امیدوارم خوب باشید

زندگی همینطور جریان داره

دیشب افطار ما و مادر بزرگامونو پدر بزرگامونو خواهر امیر خونه امیرینا دعوت بودیم

و مثل همیشه خاله سنگ تموم گذاشته بود

منم از ظهر رفتم ولی علنا کاری نبود که انجام بدم

ظرفایه شامم امیر شست و پذیرایی رم خودش انجام داد

حدود 1هفته بود خونه امیرینا نرفته بودم

یعنی از امیر خواسته بودم فقط 5شنبه ها برم اونجا

در واقع یه جور برنامه ریزی

وقتی رفتم خونه شون پدر جون اشپزخونه بود از پشت یهو گفتم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

برگشت منو بخل کرد پیشونی و موهامو بوسید

گفت ناز خانوم کجا بودی یه هفته

و من بسیار شرمنده شدم

هر از گاهی بهم  sms هم میزنه

پدر شوهرو حال میکنید دیگه

ولی واسم سخته بهشون پدرجون بگم اخه 25 سال عمو گفتم

تازه پدر جون یکم به نظرم پیرش میکنه

اما چون خودش دوست داره سعیمو میکنم

به نظرم ادم وقتی با یه کلمه می تونه کسی رو خوشحال کنه نباید دریغ کنه

2شنبه هم عمو بزرگه دعوتمون کرده افطاری

راستی دیشب شب قدر بود

واقعا اگه خدا نخواد توفیق هیچ کاری رو به ادم نمیده

منم از همون کسایی بودم که دیشب این توفیق ازم گرفته شد

دلیلشم خوب میدونم

با امیر کاری کرده بود که از درد قلبش تا صبح نخوابیده بود

خب انتظار دارید خدا به همچین بنده ای بگه بفرما از برکات شب قدر استفاده کن؟

حتی نماز صبحم که 2-3تا دعا می خوندم

 امروز صبح یه دولا راسته مسخره بی حضور داشتم و تموم شد

جالبتر اینجاست که من دیشبو بیدار بودمو تو غفلت

از خودم خیلی بدم میاد خیلی

اصلا درست نمی تونم حرف بزنمو منظورامو بیان کنم

از کاه واسه خودم کوه میسازم

البته نه در مورد دیگرانا

من کلا با دیگران کاری ندارم

فکر کنم تو این مدتی که منو امیر و میشناسید فهمیدید که ما باهم مشکلی نداریم

الان که یه ماه و نیم از عقدمون میگذره

تقریبا 1سال و نیمم باهم دوست بودیم

اگه هم مشکلی داشته باشیم شک نکنید از طرف منه

چون من یه دختر لوس با عقاید مسخره ام

بیچاره امیر انقدر صبور و منطقی باهام برخورد میکنه

کاملا باهام همراهی میکنه

حتی جاهاییکه واقعا براش سخته یعنی واسه هر مردی سخته

اما من قدر نمیدونم

میدونید حس میکنم غریبه پرست شدم

در مورد خانواده مم همینطوره

یعنی تو درونم می پرستمشون واقعا دوسشون دارم

اما تو برخوردام انگار دیگرانو به اونا ترجیح میدم

یعنی اونا اینطور بهم میگن نه اینکه دسته خودم باشه

دیگه از دسته خودم کلافه شدم

دلم می خواد برم بالایه کوه با امیر یه عالمه حرف بزنم

هیچ حرف نزده ای بینمون نباشه

اونوقت با ارامش بیام زندگیمو بکنم

یه تغییری تو رفتارام بدم

چون مطمئنم امیر منو تنها نمیذاره

امیر منو ببخش

مطمئن باش من خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون که تو فکر کنی دوست دارم

 و تو زندگی پشتم به حضور تو گرمه 

نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 13:0 توسط من و دوست جونم| |


Design By : Night Skin